۱۳۹۴ شهریور ۱۳, جمعه

عشق آرمانی، رمز ماندگاری - از خاطرات ۴۷ساله برادر مجاهد عباس داوری


تاريخ: PM 2:58:48 1394/6/12

عباس داوری

عباس داوری

دیدن پنجاهمین سال تأسیس سازمان پرافتخار مجاهدین خلق ایران ، هر انسان آزاده و ضد بهره‌کشی را آن‌چنان به وجد می‌آورد که ‌گویی آن جامعه‌ی آرمانی را به چشم می‌بیند. وقتی از قله پنجاهمین سال تولد این سازمان به گذشته می‌نگریم، ملاحظه می‌کنیم که در این برهه از تاریخ پر پیچ و خم خلقمان، چه ارزشهای نوینی خلق شده و چگونه خالقان این ارزشهای نوین جامعه انسانی، سازمان افتخارآفرین مجاهدین خلق ایران را به یک گنجینه عظیم ملی و میهنی، سرشار از شرف و عزت، عزم و اراده و ماندگار برای خلق خود، تبدیل کرده‌اند. آری:
نیم قرن فداکاری و صداقت ورزی
نیم قرن وفای برعهد و پیمان با خدا و خلق خدا
نیم قرن شلاق خوردن و سوختن بر تخت شکنجه‌های شاه و شیخ
نیم قرن شکفتن گلزار قلبها و مغزها در کشت گلوله‌های شاه و شیخ
نیم قرن پایداری پرشکوه و استقامت کم نظیر در برابر توطئه‌های ارتجاع و استعمار
نیم قرن پرچم عزت، شرف و کرامت و سر بلندی یک خلق را در دست فشردن
نیم قرن سرسائیدن در آستان کبریایی پروردگار یکتا تا در مقابل هیچ قدرتی سر فرود نیاوردن
نیم قرن در اهتزاز نگه‌داشتن پرچم اسلام راستین و دین پاک محمدی و احیای ارزشهای والای علوی
نیم قرن مورد اعتماد و امید یک خلق بزرگ قرار گرفتن
نیم قرن مجاهدت در راه خدا و خلق خدا. همان خدایی که «او، ما را برگزیده است»... (1)
... .

این است سازمان مجاهدین خلق ایران در پنجاهمین سال تولد خود
راستی رمز این ماندگاری و این بالندگی و شکوفایی در زیر ضربات نابود کننده، در چیست؟ برای پاسخ به این موضوع باید به نیم قرن قبل برگشت. در اوایل سال 1347، به‌طور تصادفی با شهید محمد یقینی، مجاهد قهرمانی که به دست اپورتونیستها به‌شهادت رسید، در تهران دوست و هم خانه شدیم. در آن زمان من دانشجوی انستیتوی تکنولوژی راه‌آهن بودم و از ساعت 6 عصر تا 12 شب در یک خیاطی کار می‌کردم. محمد یقینی و من روزانه یکی دو ساعت با هم کتاب می‌خواندیم و بحث می‌کردیم و جمعه‌ها به کوه نوردی می‌رفتیم. با توجه به این‌که اوایل سال 1346، با تهدید ساواک از دبیری سندیکای کارگران خیاطی تبریز که یک سال پیش تأسیس کرده بودیم و بیش از 300 کارگر عضو داشت، مجبور به استعفا شده بودم، ذهنم بسیار درگیر بود که در مقابل این رژیم که حتی یک تشکل کارگری «صنفی» را هم برنمی‌تابد، چه باید کرد؟ و من که در تجربه، به ضرورت مبارزه مسلحانه رسیده بودم، اما چون هیچ‌وقت در محیط روشنفکری و بحث و فحصهای آن‌چنانی نبودم، راهی پیدا نمی‌کردم. در چنین شرایطی دوست شدن و کتاب خواندن و بحث با محمد یقینی برایم ارزشمند بود.

در یکی از روزهای آبان سال 1348، محمد یقینی به من گفت ساعت 5 بعدازظهر بیا «پارک ولیعهد» با تو کار مهم دارم. او تأکید کرد که «سرساعت بیا»...

وقتی سر قرار رفتم، او گفت سازمانی است که معتقد به سرنگونی شاه از طریق مبارزه مسلحانه است و در 6ماه گذشته تو صلاحیت خودت را برای عضویت در این سازمان، اثبات کردی و اکنون سازمان تو را به‌عنوان عضو پذیرفته است... دیگر طاقت شنیدن هیچ چیزی را نداشتم و مانند کسی که به آرزوی نهایی خود رسیده، مثل تیری از کمان رها شده، از همانجا به سرعت تا خیابان آذربایجان دویدم در اتاق را باز کردم و به سجده افتادم. گریه شوق وصل، امانم نمی‌داد...

محمد یقینی مدتی بعد از من به خانه رسید. او تا حدودی از حالت من جا خورده بود، گفت چی شد؟ چرا اینطوری شدی؟ او را در آغوش گرفتم و گفتم به همه آرزوهایم رسیدم خدا همه چیز را به من داد. در یک لحظه، برخوردهای محمد یقینی در یک سال گذشته، در نظرم مجسم شد. رفتارهای او با مردم و با حوادث جامعه (چه کوچک چه بزرگ)، با همه افرادی که می‌شناختم، فرق داشت. او می‌گفت ببین این مرد له و لورده به نظر می‌رسه، بیا با او صحبت کنیم... بیا سری به مردمی که در این بیغوله زندگی می‌کنند بزنیم... ببین این بیچاره با چه زحمتی بار سنگینی را حمل می‌کند...

به سرعت متوجه شدم که رابطه او با مردم و به‌خصوص با فقرا و تهی دستان، با دیگران فرق می‌کرد رابطه‌ای فراتر از عواطف انسانی، بیشتر شبیه به عشق به محرومان بود، گویی تمام وجود خود را وامدار و مدیون آنها می‌دانست... .

محمد یقینی مرا با خودش به خانه‌ای برد و به فردی به‌نام «ک» معرفی کرد و گفت این مسئول تشکیلاتی تو است و بعد خداحافظی کرد و رفت. سه ساعت نزد «ک» بودم وقتی برگشتم تماماً درباره صحبتها و برخوردهای محمد یقینی، به‌خصوص در 6ماه گذشته (که به قول او زیر آزمایش بودم) و ابلاغ عضویت و پدیده جدیدی به‌نام داشتن مسئول تشکیلاتی و ورود به مناسبات نوین و روابط برادرانه... همه چیز برایم جدید و بسیار انگیزاننده بود. احساس کردم آن عواطفی که از 12سالگی و ورودم به دنیای کار، نسبت به اقشار و طبقات فقیر، به‌خصوص کارگران داشتم، کم کم در من تبدیل به موضوعی گسترش یابنده و عمیق شونده نسبت به آنها می‌شود و احساس می‌کردم، این موضوع، جرأت و جسارتم را، سمت و سوی متعالی‌تری می‌داد.

هنوز یک ماهی از عضویتم در سازمان نگذشته بود که من از طرف اداره راه‌آهن، به تبریز منتقل شدم. در تبریز با چند نفر از جمله برادر مجاهد احمد حنیف‌نژاد، هم تیم شدم. مسئول ما یعنی شاخه تبریز، مجاهد شهید علی میهندوست (از اعضای مرکزیت سازمان) بود. داشتن مسئولی مانند شهید علی میهن دوست، برایم فرصت بسیار ذیقیمت در فهم و درک از انسان، جامعه، تاریخ و هستی، به‌خصوص از ضرورت مبارزه مسلحانه علیه رژیم شاه بود.

علی هر هفته با کوله باری از حرفها، جزوات و بحثهای جدید و جمعبندی تجارب، از تهران به تبریز می‌آمد و هر بار تقریباً به مدت 24 یا 36ساعت، پیش ما بود. تیم ما یک برنامه بسیار فشرده مطالعاتی در زمینه‌های ایدئولوژیک (شناخت، قرآن و نهج‌البلاغه و... همراه با کتابهای جانبی، علمی، فلسفی و نظریه‌های مختلف)، کتابها و جزوات نوشته شده در سازمان، کتابهای اقتصادی و اجتماعی (بخصوص تحلیلهای طبقاتی)، کتابها و جزوات مربوط به تاریخ معاصر میهن‌مان (از زمان ناصرالدین شاه تا سال 43)، کتابها و جزوات مربوط به زمینه‌های عینی انقلاب و تجارب انقلابهای معاصر کشورهای مختلف، گوش دادن به رادیوها و خواندن روزنامه‌ها و... . این مطالعات همراه با پاسخ به سؤالات متعدد در هر کدام از پهنه‌ها، انجام می‌شد. مطالعه هر کتاب یا هر جزوه، فقط برای خواندن و افزایش اطلاعات عمومی نبود بلکه برای فهمیدن آن و اخذ تجارب و ارتقا‌ء بینش و درک و فهم از موضوعات مختلف بود. برای فهم و درک بیشتر موضوعات مورد مطالعه، خواندن برخی جزوات و کتابها به‌خصوص پاسخ به سؤالات، به‌صورت تیمی انجام می‌شد تا برداشت افراد مختلف تیم از موضوعات در همدیگر ضرب شده و بار فهم و درک بیشتری داشته و با همدیگر تراز شود.

در کنار این مطالعات و بحثهای گسترده و عمیق در مورد هر یک از موضوعات، مبارزه با بورژوازی و خصوصیات آن (یکی از سمبلهای این بورژوازی در زمان شاه، ترویج فرهنگ «مصرف» بود)، یعنی در عمل ساده زیستی، کار و آمیختن با طبقات و اقشار محروم و زحمتکش، جزء وظایف هر عضو سازمان بود. علی میهن دوست، هر هفته قبل از رفتن به تهران، برنامه هفته‌ی آینده ما را مشخص می‌کرد و هفته بعدی اولین کار ما با شهید علی میهن دوست، دادن گزارش کارهای انجام شده بود. اجرای برنامه‌های هفتگی سازمان، هر روز مرا به سمت جلو پرتاب می‌کرد و پهنه‌ها و دروازه‌های نوینی از شناخت و معرفت در پهنه‌های مختلف را برایم می‌گشود.

من در مورد حضرت علی ، قبل از ورود به سازمان، چند کتاب خوانده بودم و خودم را جز پیروان «مولی» می‌دانستم. اما وقتی، شهید علی میهن دوست، برخی از خطبه ها و نامه‌های حضرت علی در نهج‌البلاغه را آموزش داد، متوجه شدم که هرگز «مولی»، به‌خصوص آن عشقی که به آرمانش داشت را، نشناخته بودم. آرمانی که در پهنه اجتماعی، مصاف با ستمگر (للظالم خصما) و در صف ستمدیدگان ایستادن (وللمظلوم عونا) به هر قیمت را یک ضرورت مطلق برای فرد صاحب آرمان می‌داند. زیرا که «خداوند از آگاهان تعهد گرفته که در برابر چپاولگری ظالم و گرسنگی مظلوم آرام نگیرند»(2) امام علی عمیقاً ایمان داشت که «بدترین فرد در نزد خدا پیشوای ستمگر می‌باشد» (3)

مسئولمان علی میهندوست جزوه «مبارزه چیست» را به ما داد و گفت بخوانید و به سؤالاتی که دارد، پاسخ بدهید. جزوه مبارزه چیست؟ اولین جزوه تدوین شده سازمان بود و نشان می‌داد که مبارزه کردن یک علم است و برای مبارز شدن، باید علم مبارزه را یاد گرفت. پایان جزوه با این آیه مزین شده بود: «کسانی که در راه ما جهاد می‌کنند، به‌طور قطع و یقین آنان را در راه خودمان هدایت می‌کنیم و خدا همراه نیکوکاران است» (4) یعنی این خودمان هستیم که باید شروع کننده و ادامه دهنده مبارزه باشیم.

سختی و پیچیدگی و در عین‌حال شکوه و عظمت راهی را که انتخاب کرده بودم، احساس می‌کردم. این احساس، عشق به ضرورت و حتمیت رشد و شکوفایی محرومان را در وجودم عمق می‌داد و ظرفیت تحمل سختیها را بر من آسان می‌کرد و مسئولیت‌پذیری در مقابل خلقم را بیشتر می‌نمود. وقتی حضرت علی خطاب به مردم می‌گفت: «مسئولیت ما (رسیدن به آن آرمان)، سخت و سخت شونده است و این سختی را کسی جز فرد دارای ایمان و آرمان نمی‌تواند تحمل کند همان کسی که خدا او را برای ایمانش به آزمایش کشیده و آن سربلند بیرون آمده است. ارزش و اهمیت این حرف را جز کسانی که دارای ظرفیت بسیار بالا و اراده‌های استوار هستند، نمی‌گیرند»(5) یعنی امام وظیفه یک انقلابی موحد را، نه در آسایش بلکه در سختی و سختی فزاینده به تصویر می‌کشد. در همین رابطه شهید بنیانگذار سعید محسن ، در جزوه «چشم انداز پرشور» می‌نویسد «تحت شکنجه بودن، تیرباران شدن، در زیر سرنیزه جلادان جان دادن، سالها در سلول زندان به‌سر بردن... متواری بودن، گرسنگی، فقر، خانه به‌دوشی و در عین جوانی و شادابی لباس ساده پوشیدن و به اندک ساختن، خانه و کاشانه را ترک گفتن، ترک زن و فرزند و عزیزان در راه هدفهای عالی انسانی... ما نه تنها چنین رویدادها را دلیل سرخوردگی و یأس نمی‌گیریم، بلکه معتقدیم که آنها خوبند و بسیار هم خوبند زیرا تنها شداید و شرایط مشکلند که یک عصیانگر انقلابی را آبدیده می‌کند.. این‌که زمانه و شرایطش ما را در جهت پذیرش ایدئولوژی «شهادت انقلابی» رهنمون شده‌اند، بسیار خجسته است و خجستگی بیشتر آنگاه که چنین سیر شورانگیزی را پذیرا شویم»

آری وقتی انسان عاشق آرمان، به مرحله‌ای می‌رسد که با گشاده رویی از ضرورت عبور از سختی‌ها استقبال می‌کند، بانک مولی و مقتدایش همواره در گوشش طنین‌انداز است که «کوهها بجنبند تو استوار بمان. دندانهایت را برهم بفشار و سر خود را به خدا بسپار»... .(6)

در کنار این استوار بودن و پایدار ماندن که از مولایمان الهام می‌گرفتیم، جنگ ایدئولوژیکی با خواسته‌ها و تمایلات فردی در مقابل ضرورتها و منافع جامعه و طبقات محروم، با اصل انتقاد و انتقاد از خود در جمع ما برقرار بود. همراه با ارتقاء آگاهی و شناخت از تاریخ و جامعه، انتقاد و انتقاد از خود، یک کنش و واکنش نوین ایدئولوژیک برای زدودون و کنار زدن آلودگیهای طبقاتی و استثمارگرانه و برای هر عضو سازمان، یک ضرورت قطعی بود. برای درک ضرورت و عمق نبرد ایدئولوژیک و نیازمند بودن به آن، شهید علی میهن دوست، این جنگ ایدئولوژیک را اغلب با آیه‌ای از قرآن و یا دعایی از حضرت علی پیوند می‌زد. در یکی از این دعاها می‌دیدیم، به‌رغم اشرافی که امیر مؤمنان به نفس خودش داشت که پیوسته آن را «پرورش می‌داد تا در روز ترس بزرگ، مطمئن و در لغزشگاهها ثابت قدم باشد»(7)، علی خدا را مخاطب قرار می‌دهد که: «خدایا از تو می‌خواهم بر آن خطاها و کاستی هایم که تو آنها را بهتر از من می‌شناسی، ببخشی و اگر تکرار کردم، تو هم بخشش خودت را تکرار کن. خدایا آنچه را که با خودم عهد کرده بودم ولی در عمل آن را انجام ندادم، بر من ببخش. خدایا آنچه را که با زبانم به تو نزدیک شده ولی تمایلاتم با آن مخالفت کرد را بر من ببخش.(8) خدایا اشارات چشم و ابرو (کارهای هزل و غیرجدی) و همچنین بیهوده‌گویی و نازل کردن کلمات و تمایلات پنهان و لغزشهای زبان را بر من ببخش». این سخنان امام به ما جرأت و شجاعت می‌داد که انتقادات خود را طرح کنیم، حتی اگر تکرار شود، از طرح آن ابایی نداشته باشیم. وقتی مولایمان برای آن عشق متعالی و نیل به آن آرمان خدایی و انسانی، این چنین خود را در منظر عموم قرار می‌دهد، پس جاده مبارزه ایدئولوژی توحیدی، بسیار کوبیده و آماده است...

سازمان قبل از هر چیز به ارتقاء آگاهی اعضایش و شناخت آنها اهمیت قائل بود. در بحثهایی که شهید علی میهن دوست برای ما می‌کرد، به‌طور مستمر این امر برای ما روشن و روشنتر می‌شد که سازمان، بین مبارزه انقلابی مسلحانه با سلاح کشیدن خودبخودی، مرز عبورناپذیری قائل است. زیرا قبل از هر چیز باید ضرورت ایدئولوژیک و اجتماعی – سیاسی سلاح برداشتن را فهم کنیم. در آموزشهای نهج‌البلاغه، از حضرت علی یاد می‌گرفتیم که «دیدگاههای خود را بر شمشیرهایشان سوار کردند»(9) بعدها هم از قول محمدآقا شنیدیم که می‌گفت «تسلیح مغز مقدم بر تسلیح دست است». آری برای هر مجاهد خلق، آن‌چنان که سعید محسن در بیدادگاه شاه گفت «سلاح وسیله دفاع از شرافت انسانی است».

هر روز احساس می‌کردم شناخت ما از جامعه و مناسبات تولیدی در آن، از هستی و از خودم، با شتاب و سرعت زیادی گسترش یافته و عمیق‌تر می‌شود و از این‌که در این سازمان هستم، احساس افتخار و سرفرازی می‌کردم...

خانه تیمی ما، به‌نام من اجاره شده بود و در یک محله دور افتاده در تبریز (آن روزگار) نزدیک کارخانه چرمسازی خسروی، (همان کارخانه‌ای که پدرم بیش از 25سال در آنجا کارگر بود)، قرار داشت.

در اواخر مهر ماه سال 1349، یک روز شهید علی میهندوست به من گفت من امشب می‌روم و فردا یکی از مسئولان، از تهران می‌آید اسمش محمد و قد بلندی دارد و ممکن است مسئولیتهایی را در تبریز به تو واگذار کند. گزارش کارهایی که او به تو می‌سپارد، مستقیماً به خودش میدهی...

روز بعد حوالی ساعت 2000، در زده شد. اولین احساسم از دیدار و احوالپرسی با محمدآقا، این بود که انگار پشتوانه عظیمی پیدا کردم. کلماتی که بین ما رد و بدل شد و دو، سه سؤالی که محمد آقا از من کرد، این شناخت اولیه از محمد آقا در ذهنم نشست که «چقدر مسئول و چقدر درد مردم را دارد»...

پایه‌ها و بنیادهای عشق آرمانی
محمد آقا گفت نهج‌البلاغه را بیاور و صفحه 1050 آن (نهج‌البلاغه ترجمه فیض الاسلام) را باز کن و بخوان. «بخدا سوگند اگر به تنهایی با دشمن مواجه شوم در حالی که کمیت آنها روی زمین را پرکرده است، نه ترسی دارم و نه دچار وحشت می‌شوم».... محمد آقا از من پرسید آیا علی شعار می‌دهد؟ یا یک حقیقتی را بیان می‌کند.؟ توضیحات محمدآقا در مورد این قسمت از نامه حضرت علی به مردم مصر که یک صفحه است و چند مطلب بسیار مهم در آن وجود دارد، برایم بسیار تکان‌دهنده بود. امام آن‌چنان این مطالب را کنار هم چیده و بیان کرده است که‌گویی شکل‌گیری رژیم سرکوبگر و چپاولگر را تصویر نموده و بر پیروان خود، وجوب و ضرورت مبارزه با این رژیم را تأکید می‌کند و ما را در برابر مسئولیتهایمان قرار می‌دهد. توضیحات محمدآقا که همراه با چند سؤال از من برای تعمیق بحث در ذهن من بود، آن‌چنان عمیق، عینی و اثرگذار بود که هنوز بعد از گذشت 45سال، طنین صدای محمد آقا در گوشم را حس می‌کنم. زیرا تمامی چیزهایی که تا آن روز در سازمان یاد گرفته بودم را در دو کلمه برایم متبلور می‌کرد: «فدا» و «صداقت».

برایم روشن شد در دنیایی که همه چیز آن قانونمند است، هیچ پیشرفت و تکاملی بدون «فدا» به دست نخواهد آمد و بدون «صداقت» و صدق ورزی، رسیدن به یگانگی (در همه پهنه‌ها) محال است. بنیادهای ماندگار در تاریخ، روی دو کلمه «فدا» و «صداقت» استوار است. عشق به آرمان بدون فدا و صداقت، سراب است. پایه و بنیان ندارد. عشق به آرمان، با حداکثر فداکاری و با صداقت تمام عیار، باهم تنیده شده و پیشتاز بودن، نو شدن و پیشرفت را امکانپذیر می‌سازد و چنین است که بعد از 50سال، سازمان مجاهدین خلق ایران با شاخص قرار دادن و عمل به دو کلمه مقدس «فدا» و «صداقت»، دست افشان و پای کوبان، سرکوبها و توطئه‌های کم نظیر در تاریخ میهن‌مان را می‌شکافد و به پیش می‌تازد و به قول مسعود «از شر کثیر، خیر عظیم درو می‌کند».

محمد آقا به من گفت با هم می‌رویم خانه دیگری که 4نفر در آنجا هستند و بعد از این، تو مسئول آنها می‌شوی. در دو ساعتی که آنجا بودیم، محمد آقا با آنها ابتدا بحث سیاسی کرد و سپس قسمتی از سوره محمد را برای آنها خواند و تفسیر کرد. آیه اول این سوره، توصیف ویژگیهای حق ستیزان و آیه دوم آن، توصیف ویژگیهای افراد دارای ایمان و آرمان است. محمد آقا در توضیح آیات، شاخصهای عینی و مادی از کارکردهای افراد و طبقاتی که در مسیرهای کمال و تکامل، با سرکوب و چپاول انسانهای محروم و زحمتکش، سد و مانع ایجاد می‌کنند را نشان می‌داد و به زبان علمی استدلال می‌کرد که چرا همه دست‌آوردها و اعمال آنها «تباه شدنی» و از بین رفتنی است. اما در مقابل، کسانی که اهل ایمان و آرمان هستند و برای حل تضاد اصلی جامعه قیام می‌کنند و به اعمال شایسته، درخور حل آن تضاد، دست می‌زنند، چگونه اعمال خود را اصلاح کرده و رشد و ارتقاء می‌دهند و به مدار بالاتری می‌رسانند و زشتیها و پلیدیهای فردی و طبقاتی را از خود می‌زدایند.
محمدآقا تکلیف و وظیفه داشتن برای نبرد در راه محرومان را با استناد به آیه‌ای از قرآن توضیح می‌داد که: «شما را چه می‌شود که در راه خدا و برای کسانی که تحت فشار و ضعف، چه مرد و چه زن و چه افراد کم سن و سال، پیکار نمی‌کنید؟ همان سرکوب شدگانی که می‌گویند خدایا ما را از این دیار که سران آن ظالم هستند، خارج کن. خدایا از طرف خودت رهبری و یاوری برای ما قرار بده» (10)

محمدآقا در آن نشست، سختیها و رنجهای جاده ‌ایمان و آرمان و در عین‌حال شکوه و عظمت آن را با شیواترین بیان، نشان می‌داد و قطعیت پیروزی جبهه خلق در برابر ضدخلق را با تأکید بر قانونمندی تکامل جامعه که از غور و بررسی و «گشت و گذار در زمین و مشاهده سرنوشت نظامهای قبلی که خدا نابودشان کرده»(11)...، توضیح می‌داد. برای این‌که ما دچار ساده‌سازی و ساده‌اندیشی نشویم که بالاخره خود خدا دشمن را نابود می‌کند، قانون و مشیت خدا را از همان «سوره محمد» و رابطه دیالکتیکی بین ثبات قدم در مبارزه و یاری رساندن خدا را بازگو می‌کرد که: «ای گروندگان به دین من، اگر (راه) خدا را یاری کنید، خدا شما را یاری و ثابت قدم خواهد کرد»(12) آن را توضیح می‌داد...

من محمد آقا را 4 بار دیگر در تبریز دیدم و در نشستهایش شرکت کردم. آخرین دیدارم با محمد آقا، بسیار کوتاه بود... دیگر هرگز او را ندیدم و فقط یکبار درزندان اوین که او را برای دیدن سعید محسن به سلول ما آوردند دیدم...


رسیدن به صلاحیت پیشتازی، نخستین گام پیروزمند سازمانبا آغاز سال 1350، علی میهن دوست، به تیم ما در تبریز گفت، با توجه به این‌که مطالعات و بحثهای پایه‌یی را به اتمام رسانده‌اید وارد بحث استراتژی سازمان می‌شویم. مقدمات بحث استراتژی، به غیر از کتابهایی که در مورد تاریخچه انقلابهای کشورهای مختلف خوانده بودیم، عبارت بود از مطالعه چند کتاب و جزوه از تئوری انقلابهای مختلف از کشورهای آمریکای لاتین، شوروی، چین، الجزائر، فلسطین و...

همزمان با این مطالعات و قبل از ورود به بحث استراتژی سازمان، علی میهندوست چگونگی تشکیل سازمان را توضیح داد. همه ما بسیار مشتاق بودیم که تصویری از سازمان به دست بیاوریم. نشست به‌صورت حلقه (روی زیلو) بود. وسط حلقه، علی همراه با گفتن تاریخچه سازمان، روی کاغذ برخی کلمات را می‌نوشت. اولین بار بود که می‌شنیدم سازمان در سال 1344 توسط 3نفر بنیانگذاری شده است. علی، اسامی بنیانگذاران را نگفت ولی حرف اول هر سه نفر را با حروف انگلیسی روی کاغذ می‌نوشت. مثلاً S (در زندان فهمیدم شهید بنیانگذار سعید محسن است). علی میهندوست، تاریخچه سازمان از زمان بنیانگذاری در سال 1344 تا اوایل سال 1350 و تضادهایی که سازمان در این مدت حل کرده و به‌خصوص مراحل آن را به‌طور کامل به ما گفت. علی تقریباً همه اجزای سازمان را برای ما توضیح داد. البته بر سر اطلاعات مشخص، علی و همچنین خودمان خیلی حساس بودیم که اطلاعات مشخص نگیریم.

شهید علی میهن دوست اشاره کرد که سازمان در سال 1347، به نقطه‌ای رسیده بود که صلاحیت تدوین استراتژی جنبش ایران را کسب کرده بود. برای تدوین استراتژی، 16نفر از کادرهای ذیصلاح سازمان در چند تیم، استراتژی جنبش مسلحانه در ایران را با بررسی شرایط عینی انقلاب و طرح سؤالات پایه‌ای، به بحث گذاشتند و ضمن یک کار فشرده چند ماهه، نتایج این نشستها که اغلب بسیار طولانی بود را جمع‌بندی کردند.

وقتی حرفهای علی در مورد تاریخچه سازمان پایان یافت و به سؤالاتی که بچه‌ها داشتند پاسخ داد و پس از بحث استراتژی سازمان، احساسم از یگانگی کامل با سازمان عبور کرد. انگار تک‌تک سلولهایم از همان جنس شده و انگار خودم، همان سازمان هستم...

از حرفهای شهید علی میهن دوست به این نتیجه رسیدم که بنیانگذاران سازمان، به‌خصوص بنیانگذار کبیر محمد حنیف‌نژاد، احساس مسئولیت کم نظیری در مقابل خلق داشتند. آنها که اقدام به بن‌بست شکنی در روشهای مبارزه کرده بودند، به این بلوغ از نظریه دست یافته بودند که مبارزه مستمر و پیروزمند، تنها در ظرف یک سازمان انقلابی «طراز مکتب»، امکانپذیر است و تشکیل چنین سازمان انقلابی را پاسخ واقعی به ضرورت یک مبارزه در زمان شاه می‌دانستند. اما با توجه به این‌که بنیانگذاران سازمان هیچ تجربه‌ای در مورد ساختار و مناسبات یک سازمان انقلابی و پیوند آن با جامعه ایران را نداشتند، بسیار حساس بودند که نباید عمل و حرکت آنها، طوری باشد که سازمان در نطفه ضربه بخورد و دشمن هوشیار شود. زیرا وقتی سازمانی که پاسخ به ضرورت مبارزه است، در ابتدای کار ضربه بخورد، دشمن می‌تواند تجارب زیادی به دست بیاورد و با این تجارب تشکیل هر سازمان انقلابی را در نطقه خفه کند. در این صورت، ضرر کننده اول آن خلق ایران است. صورت مسأله این نبود که سازمان نباید ضربه بخورد، بلکه مسأله این بود که ابتدا سازمان باید صلاحیت مبارزه کسب کند و به مرحله‌ای برسد که توان جمع‌بندی ضربه و ارتقاء روشهای خود را کسب نماید. بنابراین بنیانگذاران کار خود را مرحله‌بندی کردند. هدف مرحله اول آنها، ایجاد سازمانی بود که هم از نظر تئوری و عملی و هم از نظر تشکیلاتی برای مبارزه صلاحیت داشته باشد. چنین است که بنیانگذاران، برای سازمان یک بنیان بسیار قوی را تدارک دیدند و پس از تقریباً 4سال تلاش بی‌وقفه و کار بسیار عظیم نظری و عملی و تجربی، در سال 1347 به این نتیجه رسیدند که سازمان مرحله اول را با موفقیت تمام پشت سر گذاشته و صلاحیت لازم برای تدوین استراتژی جنبش را با ساختار مناسبات انقلابی تشکیلاتی و «کادرهای همه جانبه»، به دست آورده است. بنیانگذاران سازمان، صلاحیت پیشتازی خلق ایران را در کمتر از 4سال عمل مستمر انقلابی کسب کردند.

من هر وقت به‌کار سازمان در آن مرحله فکر می‌کنم، بی‌اختیار در مقابل بنیانگذاران، این انقلابیون کبیر میهن‌مان، به‌خصوص محمد آقا، سر تعظیم فرود می‌آورم. انقلابیونی که در مسئولیت پذیری، عشق و ایمان به آرمان و با بکارگیری اراده‌های نشأت گرفته از ایدئولوژی توحیدی و بدون کمترین چشمداشتی به پیروزی، آن‌چنان بنیان استواری گذاشتند که اعضای آن، ظرفیت پذیرش فدای همه چیز را داشته باشد و در حساسترین دوران تاریخ خلق بزرگ ایران، مهیب‌ترین نیروی تاریخ میهن ما را به مرحله سرنگونی بکشد و از فدای هیچ چیزی برای خلق قهرمان ایران، سر باز نزند. چه تعریف ژرف، در عین زیبایی، مسعود در «کوتاهترین کلام» از مجاهدین خلق ایران کرده است: «وفای به پیمان، با فدای بیکران، در تاریخ ایران»


آزمایش سهمگین، مصاف در دهان گرگها:
پس از عبور از بحثهای تئوری استراتژی سازمان، تیم ما در تبریز وارد مرحله آماده‌سازی برای عملیات می‌شد. برای آماده شدن، یک خانه تیمی دیگر در نزدیکی‌های دانشسرای عالی تبریز تدارک دیدیم. برای آموزشهای عملی، شهید علی میهندوست، مربیان مختلفی از اعضای سازمان را از تهران به تبریز می‌آورد. من تعدادی کلاه که تمامی صورت را می‌پوشاند و فقط دو سوراخ برای دیدن داشت، دوخته بودم. اعضای تیم ما و مربیانی که می‌آمدند، از این کلاهها استفاده می‌کردند تا مربی و اعضای تیم به‌طور متقابل، همدیگر را نشناسند. ما در تمرینهای فشرده و مستمر، حداقلهای دفاع شخصی و رزم انفرادی و در کنار آن، آموزشهای فنی برای ساختن اشیاء مختلف از مفتولهای نازک یا چوب را یاد گرفتیم... .

اول شهریور 1350، ضربه فوق‌العاده سنگینی به سازمان وارد شد. طی 2ماه، تمامی اعضای مرکزیت سازمان و بیش از 80 درصد کادرها دستگیر شدند. این ضربه فوق‌العاده سنگین، قبل از هرکس و هر چیز آزمایش سهمگینی برای بنیانگذاران سازمان بود. زمان تعیین‌کننده برای آزمایش عملی «فدا» و «صداقت» که بنیانگذاران نظریه‌پرداز و مروج آن بودند، فرا رسیده است. آیا آنان هم‌چنان که در بن‌بست شکنی مبارزات پیشتاز بودند، در رزمگاه فدا نیز، پیشتاز خواهند بود؟ بقیه مرکزیت سازمان چطور؟ کادرهای بالای سازمان چطور؟

بنیانگذار، اصغر بدیع زادگان، با پوست و گوشت خود، بر دژخیمی که از طرف رژیم شاه، با آهن گداخته به جان اصغر افتاده بود، غلبه کرد. در زیر شکنجه و روی اجاق برقی که از اصغر مشخصات و رد محمد آقا را می‌خواستند، او با گردن‌فرازی می‌گفت «نمی گویم». یکبار بعد از 4ساعت شکنجه و سوزاندن که دیگر نقطه‌ی سالمی در بدن او باقی نمانده بود، شکنجه‌گر او را به سلول برد و وقتی او را به سلول انداخت، قبل از این‌که در را ببندد، در لبان اصغر لبخند پیروزی شکفت و شکنجه‌گر فریاد زد این کار تو سوزاننده‌تر از کارهای من بود...

به نظر می‌رسید، مشیت و سرنوشت اعضای سازمان چنین بود که اولین رزم و رزم تعیین‌کننده برای ماندگاری سازمان، سازمانی که هنوز به تجربه رزمی دست نیافته، در دهان گرگها باشد. نامگذاری سازمان هم با نام «سازمان مجاهدین خلق ایران»، در سلولهای اوین صورت گرفت. آیا این یک تصادف بود؟ یا نشانی از یک رزم سخت و بی‌امان و طولانی مجاهدان برای استیفای حقوق خلق ایران بود؟

بچه‌ها از روحیه‌ی بسیار بالایی برای پیشبرد این رزم برخوردار بودند. من جز یکبار، یادم نمی‌آید که بازجویی به بند ما آماده باشد ولی توسط بچه‌ها به‌خصوص توسط شهید محمود عسکریزاده حالش گرفته نشده باشد. آن یکبار هم در سوم آذر 1350 بود. ازغندی دژخیم سربازجوی مجاهدین، با دو بازجوی دیگر در حالی که به‌شدت برافروخته بود، وارد بند ما شد و گفت امروز رضا رضایی را آزاد کردیم. سعید محسن به همه بچه‌ها فهماند که نباید هیچ عکس‌العملی از خود نشان دهند. بعد از رفتن ازغندی در حالی که سعید بسیار خوشحال بود، گفت «بچه‌ها، رضا فرار کرده و فرارش موفق بوده است»...

در نمازهای جماعت هر کدام از برادران، آیات و یا دعاهایی می‌خواندند که بازتابی از آن عشق آرمانی و تأکید برعهد و پیمانی بود که با خلق و خالق بسته بودند.

سعید محسن اغلب این آیه را به‌عنوان دعا در قنوت یا در سجده نماز، می‌خواند «خدایا بر ما و بر آن برادرانی که در ایمان و آرمان بر ما پیشی گرفتند، ببخشای. خدایا در دلهای ما غل و عشی برای افراد دارای ایمان و آرمان قرار نده. خدایا تو بسیار رؤوف و مهربان هستی» (13)

ناصر صادق و همچنین سردار خیابانی، اغلب این آیه را می‌خواندند «از مؤمنان کسانی هستند که به عهد خود با خدا وفا کردند گروهی از آنان بر سر آن عهد جان باختند و گروهی در انتظارند و هیچ چیزی (از این عهد) را تغییر ندادند» (14)

شهید محمد بازرگان بیشتر این آیه را می‌خواند: «آنان که پیامهای خدایی را می‌رسانند و از او بیم دارند و از هیچ‌کس جز خدا نمی‌ترسند و (می‌گویند) حسابرسی خدا ما را بس است» (15)

فرهاد صفا، مجاهد بسیار والامقام که در انتقاد کردن بسیار صریح بود، اغلب در نماز دعایی از حضرت علی که بیان عشق و ظرفیت خواننده بود را می‌خواند: «خدایا این عزت و شرف برای من کافی است که بنده تو هستم و این افتخار برای من بس است که تو خدای من هستی. خدایا تو آن‌چنان هستی، که من دوست دارم. مرا آن‌چنان قرار بده، که تو دوست داری» (16)

برخی از برادران نیز این آیات را می‌خواندند «چه گروه‌های کوچکی که‌ دار و دسته بزرگی را باذن خدا شکست دادند و خدا پایداران را دوست دارد» (17) و «چه بسیار پیامبرانی که همراه آنان پرورش یافتگان زیادی نبرد کردند و در آنچه که در راه خدا به آنان رسید، نه سست شدند و نه ضعف نشان دادند و نه زمین‌گیر شدند و خدا پایداران را دوست دارد» (18)

خواندن این آیات از طرف مجاهدین در زندان اوین، بیان یک رابطه ارگانیک بین شکل (شعائر) و محتوا (رزم و فدا) و آمادگی برادران ما به وفا به عهدی بود که با خدا و خلق برای نبرد با دشمن، بسته بودند. این نبرد در درون میله‌های زندان و در دهان گرگها، البته که سخت و طاقت‌فرسا است اما چه باک، عنصر موحد و مجاهد خلق، در نبرد با دشمن خلق، نه تنها مقهور شرایط سخت و طاقت‌فرسا نمی‌شود، بلکه با ایمان و اراده صیقل خورده‌تری به نبرد بر می‌خیزد. مجاهد خلق هر جا که باشد باید به وظیفه خود قیام کند. به قول شهید بنیانگذار سعید محسن در بیدادگاه شاه: «… هر زمان و هر نقطه‌یی که خون ما به‌زمین بریزد، آمال و آرزوهایمان بارور شده است»

مجاهدین بعد از اتمام جمع‌بندی ضربه شهریور 1350 در اوین، و بعد از فرار مجاهد کبیر رضا رضایی از زندان اوین و بعد از صدور اولین «اطلاعیه سیاسی – نظامی» با نام «سازمان مجاهدین خلق ایران» و بعد از شهادت مجاهد قهرمان، احمد رضایی، اینک در مدار بس بالاتری رزم خود را با دشمن، چه در داخل زندان و چه در خارج آن، تدارک می‌دیدند. اولین اطلاعیه سیاسی – نظامی سازمان مجاهدین خلق ایران که با آیه «به آنان که بر ایشان ظلم شده و علیه آنان جنگ‌افروزی شده، اجازه نبرد داده می‌شود»(19) آغاز می‌شد، در آن شرایط سخت، نشانه عزم جزم برای نبرد با دشمن و پویایی و دنباله‌داری سازمان بود.

با شروع دادگاه اولین گروه از مجاهدین که 4نفر از اعضای مرکزیت (ناصر صادق، علی میهندوست، محمد بازرگانی و مسعود رجوی) در صدر آن گروه بودند، رهبران مجاهدین با تمام قوا در این میدان نبرد با سنگین‌ترین تهاجمات به دشمن، بی‌پروا در «هوای» آرمان خود و دفاع از حقوق خلق محبوب خود، «سر انداختند ». دفاعیه آنان به‌خصوص دفاعیه‌ی مسعود، یک دفاع عمیقاً ایدئولوژیک، تاریخی و استراتژیک از شرف و کرامت و هویت خلق‌مان بود. در حقیقت این نظام شاه بود که به محاکمه کشیده شد. روح والای شهید حقوق‌بشر، پروفسور کاظم رجوی همواره شاد باد که با تلاشهای بی‌نظیر خود، بالاترین سرمایه ملی و میهنی، «سر مسعود» را از دشمن باز ستاند.

علنی شدن سازمان، یعنی سازمان مجاهدین خلق ایران، انفجاری در جامعه ایران، به‌خصوص در تهران ایجاد کرد. همه جا صحبت از سازمان مجاهدین خلق ایران و بنیانگذار کبیرش محمد حنیف‌نژاد بود و مردم در کنار خانواده‌های مجاهدین برای محمد آقا تظاهرات می‌کردند. دشمن نیز توطئه‌های خود را، با تمام قوا، در یک نقطه (سر سازمان) متمرکز کرده بود: محمد حنیف‌نژاد. این ویژگی سلف و خلف یعنی شاه و شیخ است که «سر» را نشانه می‌روند.

دشمن، میان خانواده‌ها و دیگران شایع کرده بود که اگر حنیف‌نژاد «کمی کوتاه بیاید، خیلی از چیزها عوض می‌شود». رژیم شاه به این شایعه لباس عمل پوشاند و در دادگاه اول به محمد آقا حبس ابد داد در حالی که به چندین نفر، حتی از نفرات رده دوم سازمان، حکم اعدام داده بود. ساواک این خبر را به سرعت در همه جا، بگوش خانواده‌ها و زندانیان رساند. ساواک تصمیم گرفته بود که به‌خصوص سعید محسن را نیز تحت تأثیر این توطئه قرار دهد. ما چهار نفر (سعید محسن، سردار موسی خیابانی، بهمن بازرگانی و من) در یک سلول بودیم. حسینی، شکنجه‌گر معروف زمان شاه، درب سلول ما را باز کرد و گفت:‌ «سعید شنیدی که محمد ابد گرفت؟ او را اعدام نمی‌کنند».‌ سعید که طرح دیدن محمد آقا را در سر داشت، توانست دژخیم را وادار کند که اگر راست می‌گوید، محمد آقا را بیاورد. حسینی رفت و محمد آقا را آورد. موسی، حسینی را مشغول کرد. وقتی سعید با محمد آقا مواجه شد من (عباس) «شنیدم که محمد آقا گفت رژیم توطئه‌ کرده است… سعید می‌گفت این توطئه را باید درهم بشکنیم… محمد گفت به من حکم اعدام ندادند، تا برادرانم را قتل‌عام کنند…»...

رزم محمد آقا در میدان نبرد بیدادگاه تجدیدنظر شاه، آن‌چنان برای دشمن خرد کننده و کوبنده بود که هیچ راهی جز محکوم کردن محمدآقا به اعدام نداشتند. اما شاه دست از توطئه بر نمی‌داشت و بعد از صدور حکم اعدام، ساواک محمدآقا را به زندان «فلکه» که بعداً به «کمیته» تبدیل شد، برد. هدف شاه و ایادی وی در ساواک این بود که محمدآقا را به سازش بکشانند و می‌دانستند هیچ چیزی چنین اثری در متلاشی کردن سازمان مجاهدین نخواهد داشت. ساواک در آنجا به محمدآقا سه پیشنهاد کرد و گفت هر یک از این سه پیشنهاد را قبول کنی، اعدام نخواهی شد: «بر تضاد اسلام و مارکسیسم تأکید» کن یا «اعلام کن که با مبارزه مسلحانه مخالفی» و یا بگو «مجاهدین وابسته به عراق هستند». پاسخ محمدآقا با الهام از راهبر عقیدتی خود، سرور شهیدان و آزادگان، بسیار روشن بود «هیهات منا الذلة »...

اما در رزمگاه دیگری که بنیانگذار سعید محسن در آن می‌رزمید، من شخصاً شاهد استیصال و درماندگی «قاضیان» شاه بودم. سعید دفاعیه خود را با آیه 76 سوره نساء که صف‌بندی دو جبهه حق و باطل و ضرورت شرکت در این نبرد را نشان می‌دهد، شروع کرد و گفت:
«جنگی است بین حق و ناحق، در یک جهت آن، دشمنان خلق مجهز به آخرین تکنیک و سلاح و در جهت دیگر آن، اراده آهنین توده زحمتکش و دست پینه بسته کارگر و دهقان قرار گرفته است. هر چه بیشتر در انهدام ما می‌کوشید، بیشتر در باتلاقی که خود به‌دست خود برای خویش فراهم آورده‌اید، فرو می‌روید و امروز هم صحنه کوچکی از این برخورد را در گوشه‌یی از سرزمین خود و در این دادگاه شاهدیم. دادگاهی که رئیس و دادیاران و دادستان وحشی، وظیفه‌ای جز امضای حکمی که قبلاً تعیین شده را ندارند تا در ازاء ریزه‌خوار سیستمی ‌باشند که از خون ملتی ستمدیده می‌نوشند و از مغز جوانان برای ضحاکان زمان غذای دلخواه تهیه کنند... از هر قطره خونمان هزاران جوان سلاح به‌دست خواهد جوشید و قصرهای فرعونی و سلطنت و حاکمیت دروغین شما را در هم خواهد کوبید... این انقلاب با خون پاکترین فرزندان انسان آبیاری می‌شود، این است که ثمره‌یی بس نیکو خواهد داشت... در سیستم مورد نظر ما به پیروی از مدلها و نمونه‌های تاریخی‌مان علی (ع) را می‌بینیم…

فکر علی و سیستم علی، یعنی قیام بر علیه ظلم و امحای ‌آن و ایجاد وحدت و برابری، برای بشر امروز نه تنها بیگانه نیست بلکه نهایت آمال و آرزوی اوست. جهان امروز در اقصی نقاطش تحقق افکار بلند علی را نوید می‌دهد… اگر فداکاری انسان، حماسه تاریخ قرن بیستم را مصور می‌سازد ما بر قله تاریخ، اندیشه علی را محقق می‌بینیم.‌
آری! برای نیل به چنین هدفی قیام کرده‌ایم.‌ قیام کرده‌ایم تا جهانی بسازیم که هر گونه بهره‌کشی انسان از انسان را نابود سازد...
ما نبردی سهمگین در پیش رو داریم. نبردی درازمدت و افتخار می‌کنیم که با‌نثار جان بی‌ارزشمان سربازی ساده باشیم که سهمی بس کوچک از این وظیفه مهم را به‌عهده گرفته‌ایم و با خون ناچیزمان جوانه انقلاب را بارور ساخته‌ایم. موفقیت و پیروزی از آن ماست…»

صعود به نقطه کمال:نبرد بنیانگذاران با دشمن به شدت ادامه دارد. آنها عزم کرده‌اند تا صعود به نقطه کمال بی‌محابا به نبرد ادامه دهند. در فروردین‌ماه سال 1351 که با بنیانگذار سعید محسن و سردار خیابانی هم سلول بودم، تلاش می‌کردم که از سعید بیشتر بیاموزم. هر بحث سعید با من، افق جدیدی برایم روشن می‌کرد. سعید که عشق و عواطف مرا نسبت بخودش و به‌خصوص نسبت به محمد آقا می‌دید، مسئولانه در یک بحث بسیار عمیق، درس نوینی از شهادت بنیانگذاران به من داد. از جمله او گفت: «شهادت در پایان این مرحله ـ‌یعنی بعد از دستگیری‌ـ نه فقط نقطه کمال شخصی ما بنیانگذاران، به‌ویژه شخص محمد است، بلکه این شهادت دروازه ورود سازمان به‌یک مرحله نوین خواهد بود.‌.. سعید گفت ما نباید سلاح دست دشمن بدهیم. سپس پرسید آیا شما بیشتر محمد‌ را دوست دارید یا من؟ گفتیم نیازی به‌گفتن ندارد که تو.‌ سعید گفت با ‌آگاهی و مسئولیت تمام می‌گویم هم نقطه کمال شخصی محمد و هم سکوی پرش سازمان از شهادت محمد می‌گذرد»... .

با شروع سحرگاهان روز 4خرداد، مرحله صعود بنیانگذاران، به نقطه کمال، آغاز شد. بنیانگذاران سازمان، محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و اصغر بدیع زادگان، پس از درهم شکستن توطئه‌های رژیم شاه علیه سازمان مجاهدین، همراه با دو مجاهد قهرمان، محمود عسکریزاده و رسول مشکین فام، پیروزمندانه سلولهای اوین را به سمت میعاد با خدا، پشت سر گذاشتند. آنان تکبیرگویان و با شعار مرگ بر شاه، طنین آوای خود را از میدان تیر چیتگر تا اقصی نقاط ایران‌زمین رساندند و به دیار رفیق اعلا پرکشیدند... .

در 44سال گذشته بارها و بارها این عبارات سعید محسن را در ذهنم مرور کرده‌ام که «هم نقطه کمال شخصی محمد و هم سکوی پرش سازمان از شهادت محمد می‌گذرد» و هزاران بار بر سعید به‌دلیل روشن بینی و ژرف اندیشی و صداقت کم نظیرش درود فرستاده‌ام.

آری! محمد آقا، از آن نقطه کمال، انگار به سازمانی که بنیان گذاشته بود نظاره می‌کند که چگونه عشق به آن آرمان، «فدا» و «صداقت» را در مجاهدین به کمال رساند و نسل ایمان مسعود، آن سلاله خورشید بی‌شکست، در قتل‌عام 30هزار زندانی، در دفاع از کلمه مقدس مجاهد خلق، با رقص در خون خود و بر سر دار، نابودی رژیم ضدبشری خمینی را نوید داد. آنگاه این نسل به خون تطهیر شده، در انقلاب درونی مجاهدین و در نبرد با ایدئولوژی پلید جنسیت و فردیت، «فدا» و «صداقت» را به آن‌چنان نقطه‌ای ارتقا دادند که حتی اعتماد خلقهای منطقه را نیز بر سازمان پرافتخار مجاهدین خلق ایران برانگیختند.

گویی آن بنیانگذار کبیر که در آخرین جملات خود در سلول گفته بود «خدایا، شاکرم به درگاهت. این توفیق را نصیبم کردی که در راه آرمانم شهید شوم»... که ساعتی بعد، درخت «آرمان» خود را با خون پاکش آبیاری کرد، با غرور و وجد تمام، این آیه خدا را محقق شده می‌بیند: «می‌خواهیم بر ستمدیگان در زمین منت (فراتر از نعمت) گذاشته آنها را پیشوایان و وارثان همه نعمتها قرار دهیم»

آری! سازمان مجاهدین خلق ایران در پنجاهمین سالگردش، با شورای مرکزی سرفراز خود تجدیدعهد می‌کند که در راستای تحقق همان آرمان و دفاع از حقوق محرومان و زحمتکشان با تمام توان هم‌چنان به پیش بتازد.
  

پانویس
------------------
1 - با استعانت از قسمتی از آیه 78 سوره حج
2 - قسمتی از آخرین فراز خطبه سوم امام در نهج‌البلاغه
3 - إنّ شرّ النّاس عند اللّه إمام جائر
4 - آیه 69 سوره عنکبوت
5 - قسمتی از خطبه 189 در نهج‌البلاغه
6 - از خطبه 11 حضرت علی در نهج‌البلاغه
7 - إنّما هی نفسی أروضها بالتّقوی لتأتی آمنةً یوم الخوف الأکبر وتثبت علی جوانب المزلق
8 - از خطبه 78 نهج‌البلاغه
9 - حملوا بصائرهم علی أسیافهم
10 - آیه 75 از سوره نساء
11 - آیه 10 از سوره محمد
12 - آیه 7 از سوره محمد
13 - آیه 10 از سوره حشر
14 - آیه 22 ازسوره احزاب
15 - آیه 39 سوره احزاب
16 - «الهی کفی بی‌عزاً ان اکون لک عبدا وکفی بی‌فخرا ان تکون لی ربّا. الهی انت کما احب فجعلنی کما تحب»
17 - آیه 249 از سوره بقره
18 - آیه 146 از سوره آل عمران
19 - آیه 39 از سوره حج «أذن للّذین یقاتلون بأنّهم ظلموا وإنّ اللّه علی نصرهم لقدیر» 

۱۳۹۴ مرداد ۲۵, یکشنبه

زینب کبری؛ فاتح عاشورا

مرقد مطهر زینب کبری

مرقد مطهر زینب کبری

سخنان رئیس جمهوربرگزیده مقاومت خانم مریم رجوی
عاشورای حسینی سال 1378:
سلام بر تو ای سرورشهیدان و ای پیامبر جاودان رهایی انسان.
سلام بر تو ای صاحب قیام رهاییبخش عاشورا.
درود خدا بر تو باد و بر همهٌ روانهای پاک و پاکیزه‌یی که بر آستان تو فرود آمدند.
سلام بر تو و بر یارانت که در عصر جهل و بندگی، نخستین فروغ جاویدان را برافروختید. و در رفیعترین قله هدایت انسان، آن آتش همیشه فروزان رهایی را به‌پا کردید. و سلام بر تو ای زینب کبری، که در راه خدا حق جهاد را به‌جای آوردی و از آغاز در کمال آگاهی و اختیار و مسئولیت‌پذیری، خانه و خانواده را رها کردی تا در رکاب برادر و راهبرت حسین، رسالتت را به‌انجام رسانی.
سلام بر تو که با رهبری کاروان اسیران، پیام رهایی را به اوج رساندی و راه سیدالشهدا را به‌شایستگی ادامه دادی.
سلام بر تو که خروش کوبنده و افشاگرت دارالاماره ابن‌زیاد و مرکز حکومت یزید پلید را به‌لرزه درآورد و کلام روشنگر و آتشینت در مسیر کاروان اسیران، خشم مردم راعلیه یزیدیان شعله‌ور ساخت، آن‌چنان‌که به‌زودی، آتش سوزانش دودمان اموی را برانداخت.
سلام بر تو که در اوج بدمستی دشمن و در برابر یاوه‌های اهانت‌آمیز یزید علیه سیدالشهدا و یارانش، بر او خروشیدی:
«ای یزید، آیا گمان می‌کنی که چون زمین و زمان را بر ما تنگ کرده و ما را شهر به شهر و دیار به دیار به اسارت کوچ‌‌داده‌یی، توانسته‌یی از مقام و مرتبت ما بکاهی و بر قدرت و ابهت خود بیفزایی؟ آیا این را نشان عظمت شأن خود پنداشته‌یی که چنین باد ‌به دماغ، در نشئه غرور و بدمستی فرو‌رفته‌یی، و از سرخوشی سراز پا نمی شناسی؟ گویی قدرت دنیا را در دستان خویش می‌انگاری؟! حال این‌که این سخن خداوند است که: آنان که به خداوند کفر ورزیده و با خدا و خلق او به ستیزه‌جویی برخاستند، گمان نکنند اگر به آنها مهلت می‌دهیم برایشان سودمندتر است، بلکه جز این نیست که به آنها مهلت می‌دهیم تا بر بار گناه و جرم و جنایتشان بیفزایند. ای یزید، آیا این از عدل و عدالت توست که زنان و کنیزان خود را در سراپرده ناز و نعمت پوشیده می‌داری و حفظ می‌کنی و دختران و نوامیس رسول خد‌ا را در کوی و برزن به اسیری می‌گردانی و هتک حرمت می‌کنی و در معرض تاخت و تاز ناکسان قرار می‌دهی؟ از کسی که سالها کینه و دشمنی ما را در دل پرورانده و از گوشت و خون ما تغذیه کرده و گوشتش از خون شهیدان روییده، چگونه می‌توان انتظار‌داشت راه و روشی دیگر در پیش گیرد؟! آری، این‌چنین است که وقتی تو خون ذریه رسول خدا را می‌ریزی، ستارگان روی زمین و رشیدترین فرزندان مردم را می‌کشی و بر لب و دندان سرور شهیدان چوب می‌زنی، دیگر کدام حرمت باقی می‌ماند که آن را از بین نبرده باشی و کدام حرام است که نزد تو مباح نشده باشد؟! ای یزید، زود باشد که با تندر عدالت خدا روبه‌رو شوی و آرزو کنی که ای کاش شل و کور بودی تا آنچه را گفتی و کردی، نمی‌گفتی و نمی‌کردی. ای یزید، قسم به خدا، تو جز خویشتن را نکشتی و جز گوشت و پوست خود را نشکافتی. پس زود باشد که بر رسول خدا وارد شوی درحالی‌که رویت سیاه و مسئولیت ریختن خون ذریه او بر دوشهایت سنگینی می‌کند. و این سخن خداوند است که: چنین مپندارید که کشته‌شدگان در راه خدا، مردگانند، آنان زندگانی هستند که در محضر خداوند، روزی می‌خورند… ای یزید، ای دشمن خدا و ای فرزند دشمن خدا، اگرچه تقدیر روزگار مرا واداشته که امروز با تو هم‌کلام شوم و تو را مخاطب قرار دهم، اما بدان که نزد من بسا حقیر و بی‌ارزشی؛ و جرم و جنایتت عظیم و مکافات و مجازاتت بس بزرگ است. ای یزید، اگر امروز ما را غنیمت خود پنداشته‌یی، زود باشد که این غنیمت، موجب غرامت تو گردد و در آن‌هنگام جز حاصل اعمال و جرائم خود را نخواهی یافت.‌پس اکنون هر کید و مکری و هر جنایت و شناعتی از دستت برمی‌آید به‌کار گیر و در کینه‌توزی و عداوت با ما از هیچ کوششی فروگذار مکن. اما سوگند به خدا که به‌رغم همه تبهکاریهایت، هرگز نخواهی توانست نام و یاد مارا محو کنی و وحی خداوند را که در خاندان ما فرود آمده به‌دست فراموشی بسپاری. روزگار سلطنت تو کوتاه؛ نیروی تو پراکنده و روزگار تو گذرا و درحال غروب است. و سپاس خدای را که پایان کار رشیدترین و بهترین جوانان اهل بهشت را با سعادت وشهادت مُهر کرد و از او می‌خواهیم که هر روز بر شأن و اجر آنان بیفزاید…»
اینها قسمتهایی ازخطابه معروف حضرت زینب در بارگاه یزید است. اینها سخنان کوتاه کسی است که جنبش کربلا را بعد از شهادت حسین، فرماندهی و هدایت کرد. همان که در جریان عاشورا و ابلاغ پیام رهاییبخش آن، درخشانترین سمبلها و الگوها و سرمشقهای تاریخی را برای نسلهای بعد به‌جای گذاشت که بسیاری از آنها گویای شرایط امروز ماست. در این فرصت کوتاه، جای شرح و توضیح این مشابهتها نیست، اگرچه سخنان حضرت زینب و تک‌تک کلمات آن خودش گویاست. ایام ماه محرم به‌خصوص روز عاشورا، برای همهٌ شیعیان و همهٌ مشتاقان حضرت حسین درایران و به‌خصوص برای مجاهدین، حاوی معنی و احترام خاصی است. چرا‌که در پرتو حماسه‌آفرینی و فدای مطلقهٌ حسین علیه‌السلام و یارانش در روز عاشورا، این روز و این نام برای همه آزادگان به‌منشأ انگیزش و الهام در مبارزه علیه ظلم و ستم تبدیل شد و مخصوصاًبرای مجاهدین و راهبر آرمانیشان پیوسته یک منطق راهنما و راهگشا و الگوی عمل بوده،هست و خواهد بود.‌و این چیزی است که در طول چند‌‌دهه مبارزه با شاه و خمینی و سپس مبارزه با بقایای رژیمش یعنی آخوندهای خمینی‌صفت جریان داشته است. مجاهدین مفتخرند که پرچم سرخ حسینی را برافراشته نگهداشتند و اجازه ندادند که دین‌فروشان زمان یعنی خمینی و آخوندهای هم‌مسلک او چهره اسلام، چهره حضرت حسین، حضرت زینب،عاشورا، فدا و جانبازیها و دیگر پیامهای آنها را کاملاً محو و نابود کنند. در این مسیر، ما به‌وسیله مسعود، حسین(ع) را دوباره شناختیم. چرا‌که او با الهام از مکتب حسین راه گشود و با تأسی به حضرت حسین، فدا و صداقت را در همهٌ سرفصلها سرلوحه مجاهدین قرار داد و البته خودش پیشاپیش همه تا بن استخوان مؤمن و وفادار به حسین و عاشورا، و عمل‌کننده به پیام فدای حداکثر بود. به‌این‌ترتیب در عصر ما و در نسل ما کلمه عاشورا و «عاشوراگونه» با یکصدوبیست‌هزار جاودانه‌فروغ از یک واژه تبدیل به عمل شد، عملی توأم با پرداخت قیمت که ما در همه سرفصلها و در همه پیشرفتهای مقاومت، خیرات آن‌را به‌چشم دیدیم و از آن بهره بردیم. کلمات حسین، زینب، علی‌اکبر، علی‌اصغر، عاشورا، کربلا، فدا، صداقت، جانبازی، پاکباختگی و همه ارزشهای مقدس عاشورای حسینی، و کلمات و عباراتی مانند «هیهات منّا‌الذله» برای ما تبدیل به یک آرمان زنده و پویا شد و در استراتژی و تاکتیک و در شیوه تصمیم‌گیری، راهنمای عمل قرار گرفت… واقعیت این است که به‌رغم دجالیت آخوندها و تمامی فریبکاریهای به‌ظاهر اسلامی آنها، که متأسفانه فقط ننگ آنها و نام ننگینشان مثل یزید بر دامن اسلام حک شده، نسلی از رهروان راه حسین رودرروی آخوندهای دین‌فروش و دجال، رشد یافته، آموزش دیده و بالغ شده که پرورش‌یافته اسلام دیگری رودرروی اسلام ارتجاعی آخوندی است؛ پرورش‌یافته آیین رهایی و آزادگی است. این نسل با تأسی به پیام و رهنمود سرخ عاشورای حسینی هرگز کوتاه نیامد و الهام از همین شعار را همیشه و در همه‌جا سرمشق خود قرار داده ‌است؛ در مقاومت قهرمانانه اسرا در شکنجه‌گاههای رژیم، در وصیتنامه‌های شورانگیز شهیدانمان که با پیکرهای درهم‌شکسته اما در اوج سرفرازی با فریاد «مرگ بر خمینی» بر جوخه‌های دار بوسه زدند… و همچنین در رزم و پاکباختگی رزمنده‌شیران ارتش آزادی که همهٌ آنها با فدای همه‌چیزشان و گذشتن از جان، مال، خانه و خانواده، زن و فرزند و شوهر و جاه و مقام و هر آنچه که بویی از دنیا و متاع دنیایی دارد، پیام امام حسین یعنی فدا و صداقت را نصب‌العین قرار دادند. آنها برای تحقق سوگندشان برای آزادی مردم ایران این مسیر را انتخاب کردند و حقانیت تاریخی این شعار را که فقط متعلق به 14قرن پیش نبوده، یک‌بار دیگر در این زمان اثبات کردند. آخوندهای دین‌فروش حاکم بر ایران باید بدانند که اگر آنها به نام دین و اسلام این‌همه جنایت و بدبختی، این‌همه فقر و فحشا و این‌همه بی‌خانمانی و آوارگی برای مردم ایران به ارمغان آورده‌اند، در نقطهٌ مقابلش، فرزندان آزادهٌ مردم ایران در ارتش آزادی و در مقاومت سراسری، یا با اعتقاد به حسین و آرمانش یا با الهام از شعار آزادیبخش حسین یعنی «هیهات منّا‌الذلة»، جواب آنها را داده‌اند و حرف آخر را هم با آنها خواهند زد و آن روز دور نیست. ملت ایران، چه پیروان و شیعیان شیفته حسین(ع) و چه پیروان سایر ادیان و مذاهب و مکاتب که به قیام رهاییبخش حسینی و آزادگی و مقاومت تاریخی او در برابر ظلم و بیداد، احترام و ارج می‌گذارند، در قیام سرور آزادگان همین پیام ضداستبدادی و ضددجالگری را می‌بینند و در طول تاریخ، پیوسته به آن عشق ورزیده‌اند. از همین‌روست که دجالگری و دین‌فروشی آخوندها هرگز نتوانسته بر مردم آگاه و آزاده ایران، کارگر بیفتد و به‌راستی دور نیست که آخوندهای حاکم در خیزش نهایی ارتش آزادیبخش و در قیام و قهر ملت به‌ستوه‌آمده ایران، پاسخ همه ستمها و همه خیانتهایشان در حق این مردم و این میهن و این آیین را ببینند…‌
‌ بزرگ‌بانوی ما و شکوه یک پیمان
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم، که در طریقت ما کافری است رنجیدن .‌
زینب کبری, دختر فاطمه و علی(ع) در سال 5‌هجری متولد شد و در حماسة عاشورا, بانویی 55ساله بود. او پس از حسن و حسین(ع), سومین نواده حضرت محمد، پیامبر اسلام(ص) از فاطمه(ع) بود.در 5سالگی, پدربزرگش حضرت محمد(ص) و مادرش فاطمه(ع) را از دست داد.طبق وصیتی از حضرت محمد(ص) با پسرعمویش, عبدالله جعفر طیار ازدواج کرد. عبدالله، متولد در هجرت حبشه، اولین نوزاد در تبعید مبارزاتی مسلمانان بود.زینب(ع) در دوران خلافت حضرت علی(ع) در کوفه زیست و نزد مردم این شهر و منطقه، بسیار آشنا و محبوب بود.او مادر 4فرزند شد که دو پسرش و به گفتة برخی سه پسرش در کربلا به‌شهادت رسیدند.از ماه رجب سال 60هجری، زینب(ع) برای همراهی با حسین(ع) همسرش را ترک کرد و تا آخر عمر بازنگشت. ابتکار طلاق زینب یک سنت و سابقه مهم و دارای مفاهیم پراهمیتی است. از شامگاه عاشورا، دهم محرم سال 61هجری در رأس بانوان عاشورا به‌اسارت در آمد. تنها 20روز بعد، در اول ماه صفر, با سخنانش در جشن یزید، امپراتور را تا ابراز ندامت از قتل حسین(ع) عقب نشاند.از این روز، زنجیر از اسیران برداشته شد و مردم برای تسلیت به این میهمانان داغدار در ماتمشان شرکت می‌کردند.40روز از عاشورا گذشته، در اربعین، همراه با اسیران آزادشده، پیروزمندانه به‌مزار شهیدان کربلا رسید.6ماه پس از بازگشت به‌مدینه، یزید از بیم شورش در مدینه، زینب(ع) را به مصر تبعید کرد.زینب کبری(ع) پس از چند ماه در مصر وفات کرد و مزار باشکوهش در مصر بسیار مورد احترام مردم است.یک حرم دیگر منتسب به‌زینب(ع) در حومة دمشق قرار دارد که ایرانیان بیشتر به‌آن توجه دارند.
راز سوگواری در حماسه عاشورا
یاد و تجلیل از حماسه عاشورا و سوگ حسین(ع)، موهبتی است تا عواطف و احترام عقیدتی به‌استوارترین برپاخاستگان مظلوم را زنده و سرشار بدارد و اندیشه و تحلیل درست را تا غنای زندگی شوریدگی بارور کند. دریغ که سوداگری دین‌فروشان، چنین فلسفه و سنتی را به‌بیراهه اشک و اسف بر ایستادگی و شهادت کشانید و تلخی این دریغ در «اربعین حسینی» دوچندان است. چرا که «اربعین», یادبود ناب و خالص یک پیروزی شگفت و سریع و ناباور است که سرنوشت حماسه را از محاق شکست کامل به‌یک ظفرمندی جاودانه و همواره خلاق، دگرگون نمود که در کل تاریخ رزم و جهاد, بی‌نظیر است.
زنان پیروزی آفرین بانوی ما که پرچمدار این چرخش ناباور بود, پیروزی بر امپراتور اموی را در خلال تنها 20روز, دهم محرم تا اول صفر 61هجری، به‌بار نشاند, تا به‌رغم اسیر و دربند بودن, در روز چهلم عاشورا (سرفصل «اربعین حسینی»)، این دستاورد شگفت را به‌سالار شهیدان, حسین(ع) و تربت شهیدان گزارش کرد، در حالی که اسیری، منقضی و اسیرکنندگان رسوا شده بودند. اینچنین، راه و رسم عاشورایی و شهادت سالار عاشورا و همه مجاهدان رکابش, در سرفصل اربعین, به‌چنان پیروزی تبدیل شد که همگان، خلاف آن را پیش‌بینی کرده بودند تا چه رسد به چنین سرنوشتی پیروز، که از نو محقق شود.آفریدن این پیروزی ناباور, به‌طور عمده، حاصل رنج و جهاد بانوان اسیر عاشورا بود که در رأس آنان زینب کبری(ع) قرار داشت، چرا که با شهادت حسین(ع) و مجاهدان رکابش, آنچه از گروه حماسه‌آفرین عاشورا برجای مانده بود تنها گروهی اسیر در زنجیر بود که نزدیک به‌تمامی آنها از زنان و کودکان بودند و مزید شگفتی این که, این سرفصل پیروزی ناباور, مرهون همین اسیران و زنان عاشورایی بود و تنها به اتکای شکیبایی و ایستادگی همین بانوان بوده که امپراتور اموی تا سرحد ابراز ندامت علنی به‌زانو درآمد. و بخصوص مرهون راهبری زینب کبری(ع), که در مقام الگو و راهنمای این شکیبایان, هم با کلام آتشین و خطابه شکافنده‌اش می‌غرید و هم تازیانه‌ها را به‌جای زنان و کودکان اسیر بر کتف خود می‌خرید. و این در حالی که خود, زنی سالمند در 55سالگی و مادری داغدار بود با سه فرزند به خون تپیده در عاشورا و 6برادر شهید, شامل سالار شهیدان حسین(ع), و داغ دهها برادرزاده, عموزاده و دیگر دلیران خاندان تا دو خواهرش که در ساعتهای بعدی به‌شهیدان پیوستند. این چنین, بزرگ‌بانوی ما, زینب(ع), نواده پیامبر اسلام, محمد(ص), و فرزند فاطمه و علی(ع), داغدارترین داغداران و سالخورده‌ترین و شناخته‌شده‌ترین آنها, در حالی به‌خلق پیروزی قد برافراشت که با سر و پای برهنه و بازوان بسته به‌زنجیر اسارت به‌هر سوی کشانیده می‌شد، و آماج بیشترین فشارها و رکیک‌ترین دشنامهایی بود که هردم نمکی بر ‌زخمها بودند، باید آرمان عاشوراییان را تازیانه به‌تازیانه و دشنام به‌دشنام دنبال می‌کرد و می‌ساخت و همه اینها در دوران تاریخی دوردستی رخ داد که هنوز استبدادها مشروعیت داشتند, بخصوص به‌نام «خلافت» که به‌دست تبار بنی‌امیه از قبیله قریش افتاده بود، و هنوز کمترین حقی برای اسیران شناخته نمی‌شد و اغلب به‌بردگی می‌رفتند. بخصوص برای زنان و دختربچگان اسیر که هر‌ دست پلیدی به‌رویشان گشاده و مجاز شمرده می‌شد, آن‌قدر که در محضر «خلیفه پیامبر», یعنی یزید, نواده آن حضرت, یعنی «فاطمة بنت الحسین» را به‌صراحت و با صدای بلند, به‌کنیزی درخواست کردند.
امپراتور حریف
به‌منظور تصور واقعی‌تر از صحنه, باید مدنظر داشت که حریف زینب(ع) و این زنان و کودکان, که با وی چنگ‌درچنگ و بر وی چیره شدند, یک امپراتور قدرتمند بود با 40سال سابقه قدرت خاندانش در سرزمینهای شام، و فراتر اینکه، او اینک به‌عنوان خلیفه اموی, یک تنه بر قلمرو بسیار بزرگتری حاکمیت داشت که از ماوراء‌النهر و خراسان و سواحل اقیانوس هند در مشرق، تا آسیای صغیر، قبرس و قسمتی از اروپا در مغرب، تا سرزمینهای مصر در آفریقا امتداد می‌یافت. پهنه‌یی که اینک قلمرو بیش از 20کشور عضو ملل متحد است. و امپراتور یزید، با ویژگی خلافت، از اعتبار و سرمایه میراث اسلام و عنوان جانشین محمد(ص) برخوردار بود که انبوهی عالمان و محدثان و سرداران، شامل شماری صحابه پیامبر(ص) در خدمتش بوده و جملگی در توجیه و تبلیغ اعمال وی به‌هر‌خدمت و سالوسی آماده و کوشا بودند. و چنین بود که همگی شخصیتها و چهره‌های خیرخواه زمانه، اتفاق‌نظر داشته و مصرانه به‌حسین(ع) گفته بودند که مقابله با این امپراتور، سرانجامی جز شکست و کشته‌شدن خود با تمامی یارانش ندارد. چنین بود که نه‌کشتن حسین(ع) و نه اسارت زنان و کودکان خاندان محمد(ص) با کمتر صدای اعتراضی از هیچ جانب مواجه نشد. واقعیتی که امام حسین(ع) خود نیز تحلیل و انتظار دیگری نداشت و همین را تا آخرین شب به‌یاران همراه، اتمام حجت نموده بود.
سرشار از کدامین سرچشمه با تأمل بر مختصات این رویارویی اسیران با امپراتور دیکتاتور در آن دوردست است که یک پرسش اساسی مطرح خواهد بود و آن این که سرچشمه این همه استواری و شکیبایی تا چنان پیروزی ناباور در کجا نهفته است؟ به عبارت دیگر, این از کجا می‌جوشد که تنها 20روز پس از شهادتها، 20روزی که تمامی ساعتها و شب و روزهایش را گرفتار شکنجه و بسته به‌زنجیر در صحراها و شهرها به‌هرسوی کشانیده می شدند، زینب(ع) را مشاهده می‌کنیم‌که درخطابه روز اول ماه صفر 61هجری، به‌هنگامی که دست بسته در محضر امپراتور و میهمانان جشن درباری، برپا ایستاده بود, در صورت امپراتور و در حالی که او را کوچک و بدون هرگونه عنوان رسمی و دینی, تنها «یزید» خطاب می‌کرد, فریاد می‌کشد که: «یزید، اینکه گستره زمین و افقهای آسمان را بر ما بسته و ما را در شهرها و سرزمینها به‌اسیری می‌گردانی, آیا گمان داری که اینها تنزل و سستی منزلت ما و کرامت و عظمت توست که چنین، باد بر دماغ خویش دمیده‌یی...؟» (1)
و این پرسش آنگاه برجسته‌تر بر ذهن می‌نشیند که یاد کنیم: همین زینب کبری(ع), وقتی که در روزهای نخست ورود به‌کربلا از حسین(ع) می‌شنود که باید در این سرزمین کشته شود، به‌غایت متفاوت بوده. ناله‌یی دردناک سر می‌دهد و آنگاه گریبان چاک می‌زند(2) و به‌نوشته برخی، غش می‌کند و بیهوش می‌شود. و این یعنی که از زنی «فولادین» سخن می‌گوییم و برای همین، بسی جدیتر باید فهم کرد که این تغییر توانمندی، از سطح زنی که در ابتدا غش می‌کرد و سپس امپراتور را در خانه‌اش به‌زانو در آورد, این دگرگونی شگفت از کجا سرچشمه گرفت و به‌چنین شتابی حاصل آمد؟تجاهل و فرار گذشتگان از این پرسشها هیچ توجیه و مشروعیتی ندارد و جز به واژگونگی سیمای حماسه عاشورا و به‌طور کلی سیمای تاریخ درخشان اسلام کمک نکرد. بخصوص که تاریخ حماسه عاشورا به‌فاصله اندکی، نوشته و تدوین و در دسترس قرار گرفت و اولین مورخان، مانند «ابی‌مخنف»، بسیاری رویدادها را از شاهدان عینی شنیده و ثبت کردند. خواه از بازماندگان خاندان پیامبر(ص) و حتی از نفرات پرشمار دشمن، که دهها سال پس از عاشورا هنوز زنده و در دسترس بودند(3). اما مدعیان, چنان وانمود می‌کردند که گویا نه با یک تجربه انسانی که با مشتی معجزة فوق بشری مواجهند، حال آنکه اگر چنین بود، چه جای بحث و انگیزشی برای خاکیان که به‌نفع این سوی، موضع گرفته و سوگوار باشند و بر آن سوی، لعن و نفرین نثار کنند؟
با این حق و انگیزه است که ما ـ برخلاف دیگران ـ باید بپرسیم که آیا زینب(ع)، در آن دوردست قرن هفتم میلادی, چرا و چگونه توانست بر نیرومندترین گردنکشان جهان بغرد و او را در خانه و پایتخت خودش به‌بازخواست بکشد؟ و برپایه کدام قانون مبارزاتی است که این‌همه، به‌رغم سکوت و همدستی اهل زمانه با دشمن، به‌دست بانویی محقق شد که فولادین نبوده و حتی از خبر فاجعه مدهوش می‌شد؟ یافتن پاسخ برای این پرسش عظیم, شایان تحقیق و تحلیلی جامع است اما به گمان نگارنده, می‌توان حتی در همین گنجایش، سرخطهای مهم آن را با تکیه به‌نمونه‌های کلمات زینب(ع) مطالعه کرد.
به‌پاس پیمان از گویاترین کلمات زینب(ع) که می‌تواند در این جستجو به‌ما کمک کند, کلامی ژرف است که در یکی از دشوارترین شرایط، خطاب به‌والاترین همراهان خود بیان کرد. حدود ظهر روز یازدهم محرم 61هجری، که تنها حدود 15ساعت از شهادت امام حسین(ع) می‌گذشت، اسیران را بسته، و به‌سمت کوفه گسیل داشتند. دشمن، چنین طراحی کرده بود که آنان را از میان کشته‌های پاره‌پاره و عریان عبور دهد که سرهایشان را شبانه جدا کرده و به‌کوفه فرستاده و بدنها را لگدکوب سم ستوران کرده بود. طبیعی است که بی‌تابیهای هرکدام اسیران از دیدن چنین منظری بسیار شدید بود. اما در این صحنه، رسیدگی زینب کبری(ع) به‌یکایک همراهان، فوق‌العاده و حیاتی بود و او به‌رغم داغدارتر ‌بودن از همگان، این مهم را به‌صورتی درخشان محقق کرد.آنچه در این میان, بسی چشمگیرتر بود، رسیدگی او به شخص علی‌ابن‌الحسین, امام سجاد(ع) است که در مقام وصی و امام پس از حسین(ع), تکیه‌گاه همگان بوده است. اما در این صحنه، به‌غایت غمگین و بی‌تاب شده بود. خود امام سجاد(ع) این رویداد را چنین روایت کرده است:
وقتی صحنه را دیده و به‌شدت منقلب شده بودم، زینب(ع) خود را به‌من رسانیده و خطاب کرد: «ای بازمانده جد و پدر و برادرانم, بر من چه می‌رود که تو را می‌بینم با مرگ دست‌به‌گریبان شده‌یی؟» امام سجاد(ع) در پاسخ، به‌صحنه پیکرها و به‌مراتب تأثر خویش اشاره کرد. اما در مقابل، زینب افزود:
«به‌خداوند سوگند که آنچه مشاهده می‌کنی، همانا یک پیمان خداوندی با جد و پدر و عموی توست، چنان‌که به‌طور مؤکد، خداوند از بسی مردمان ناشناس نیز در همین راستا پیمان گرفته که اگر آنان را
فرعونیان زمین نشناسند, نزد آسمانیان می‌شناسند. کسانی که با چنین پیمان به‌گردآوری این اجساد پاره پاره و پیکرهای له شده همت خواهند کرد تا آنان را دفن کرده و بر مزار پدرت حسین(ع) در این کرانه رود (فرات) پرچمی برافرازند که به‌رغم گذشت دورانها، هرگز کهنگی نیابد. با آن‌که سران کفر و نیروهای گمراه به‌محو و نابودی آن بسی اقدام کنند اما اثری نگذارند مگر به‌عظمت آن افزوده شود...»(4)
مفاد و نکات کلیدی
اگر همین کوتاه شده بالا از کلام زینب(ع) را دوباره مرور کنیم, پایه‌های شکیبایی زینب که آن را طی گفتگوی بالا به‌امام سجاد(ع) بازگو و توصیه می‌کند، در نکات کلیدی زیر، بیان و تعریف شده است:
الف: در دیدگاه زینب(ع) موضوع اصلی در جنبش عاشورا که باید صبر و شکیبایی بر آن استوار باشد، یک «پیمان» است که میان خدا و پیامبر(ص) و امامان(ع) بسته شده و دنبال می‌شود.
ب: این پیمان، طرف یا طرفهای دیگری هم دارد که هرچند ناشناس در نزد جباران، اما نزد اهل فضیلت و آسمان، شناخته‌شده‌اند. نمونه این مردمان, همانهایی هستند که به ‌گردآوری و دفن اجساد عاشوراییان برخاستند. اینان یک توده از عشیره «بنی اسد»، یک قبیله معمولی از قبایل ساکن منطقه کوفه بودند، اما «اهل پیمان» و تعهد و وفاداری.
ج: این تنها یک برداشت خاص زینب(ع) نبود چرا که روایت ‌کردن ماجرا توسط امام سجاد(ع) جز به‌معنی گواهی و معرفی این برداشت به‌عنوان محوری از محورهای فکری و مبارزاتی در این مرام نیست که توسط پیشوای والامرتبتی چون امام سجاد(ع) مطرح و ترویج می‌شود.
د: این مفروض است که فرعونیان، بسی کوشش دارند تا راه حسین(ع) بی‌فروغ بماند، اما آنچه آنان را خنثی می‌کند، همین مردمان گمنامند که در محاسبات اهل فضیلت و آسمانها، ستارگان آشنای «پیمان» شمرده می‌شوند. و تلاشهای دشمنانه فرعونی برای مسدود‌کردن اینان، تنها موجب موفقیت و گسترش دعوتشان خواهد شد.
بانوی ما و فلسفة برون‌گرا
چه بسا به‌منظور توضیح بیشتر باید اضافه کنیم که در بیان مورد بحث زینب کبری(ع) که راز شکیبایی خویش را به‌مخاطبی مانند امام سجاد(ع) بازگو می‌کند, اکتفا نمی‌شود که اهداف جنبش عاشورایی تا چه حد مشروع بوده است یا آن‌که شرارت و ناپاکی دشمن به ‌چه حد است. چنانکه بهایی نمی‌پردازد که منطق، ادراک و اقناع مبارزاتی مجاهدان و خلاصه عزم شخصی و درونی برای جهاد و مبارزه از چه قرار است. اما به‌جای همه اینها، همه این سرمایه‌های درونی و فردی، آنچه که گرانترین سرمایه زینب(ع) است, پیمان و هم‌پیمانی با خدا و رسول از یک‌سو، و با مردم و تاریخی است که به‌«مردم» اهل پیمان و «گمنامان» وفادار بستگی دارد.
پیش از این مقطع هم، فلسفه جنبش عاشورا که در صریح کلام و مکاتبات امام حسین(ع) از ده سال پیشتر به‌وفور بیان می‌شده است, حمایت از مردمان و مظلومان در برابر استبداد غارتگران بنی‌امیه بوده است. استبدادی که «اموال امانتی خداوند را میان دستهای خودشان می‌گردانند» و مانع از توزیع عادلانه ثروت و نعمتهای خداوند می‌شوند و در مقابل، «بندگان خداوند را به‌بردگی استثمار خودشان در آورده‌اند»(5).
حال و با تأمل بر کلام خودش, زینب(ع) را مشاهده می‌کنیم که گو که زنی داغدار و در آغاز اسارتی بوده که رنجهای آن در قبضه دشمن, فراتر از حدس و پیش‌بینی است, اما چون برخوردار از یک پایه پیمان و تعهد بوده و آینده را با همه رنج و تلخیهایش، بر همان پایه و تعهد می‌بیند و می‌خواند، چنان نیرومند است که به‌رغم صحنه پیکرهای پاره‌پاره و خیل بازماندگان همگی اسیر و در زنجیر که در معرض حوادث تیره و مبهمی هستند، اما او قادر است که نه‌تنها برپا بغرد، بلکه تکیه‌گاهی برای همرزمان و همراهان خویش و حتی شخص امام سجاد(ع) باشد. چنین است که این کلام زینب(ع) در لبّ و گوهر خویش، به یک راز انسانی و معنوی راه می‌برد که باید در ردیف برترین کشفهای عقیدتی و مبارزاتی شمرده آید و آن این‌که او اگر چنین نیرومند و غران و تکیه‌گاه همگان و عهده‌دار رهبری آنان است، نه بدین‌روی است که خود یک زن فولادین است و یا ترتیب امور به‌دست نیروهای ماورایی آسمان داده خواهد شد، بلکه همه چیز مبتنی و متکی به‌چنان پیمان و تعهدی است که چنین شکوه و قدرتی را ساطع می کند و به‌ثبت می‌دهد.کافی است توجه کنیم که این بیان و تصریح چه‌فاصله ماهوی و عظیمی دارد با طیف پندارهای به‌اصطلاح دینی که خواه همه امور را به‌تقدیر آسمان و دخالت فرشتگان نسبت بدهند و خواه به‌آگاهی، ایمان و عزم درونی در جهاد و مبارزه ارجاع دهند، و خواه مخلوطهای رنگارنگی که از این دو عنصر ماورایی و انسانی ارائه می‌دهند؛ همه این طیف متناقض فکری، هرچند که مولد انگیزه و احساس مسئولیت باشند، اما مؤمنان و حاملان مربوطه را با شوق بهشت خود و یا بیم جهنم بر خویش به‌حرکت وامی‌دارند. حال‌آنکه در دنیای عقیده و طاقت او، زینب(ع) تنها به‌«پیمان» و «تعهد» خویش می‌نازد.
دیدگاه و دیانت عشق دنیای «پیمان» و«تعهد» را می‌توان با نام دیگری یاد کرد که همانا دنیای عشق و به‌عبارت دقیقتر، دیانت عشق است. زیرا دنیای «عشق» و در عمق همه احساس و شورهای عاشقانه، همانا جستن ارزش، زیبایی و جاذبه در بیرون خود و فراتر از دنیای خواستهای شخصی است که لاجرم به‌معنی نگریستنی متفاوت به‌هستی و زندگی بوده و به‌معنی دقیق کلمه، یک ایدئولوژی و مرام والایی است که سراسر با هر مرام خودمحور، گو که نام دین داشته باشد، بیگانگی دارد. بگذریم که دین واقعی، آنچه که بر مبنای «توحید» و در پاسخ به‌رسالت رسولان در تاریخ پدیدار شده است, مطلقاً بیرون‌گرا بوده و با دنیای خودمحور فردی بیگانه است.
کلام و دنیای فکری و مبارزاتی زینب(ع)، بیان و حقیقت یک سرچشمه سرشار‌کننده است که با نام «عشق» و «پیمان»، معرفی و بیان می‌شود با ویژگی و خصلت ضعف‌زدایی، شکیبایی و جوشش نیروی غرّان و شکافنده مبارزاتی که زینب(ع) خود از بارزترین آیاتش بوده و در مواجهه با یزید به‌اثبات رسانید. و این آموزش و الهامی است که باید در یادبود «اربعین حسینی» بدان اندیشید تا باشد که به‌عشق و پیمان راه بکشیم و پرواز کنیم. آری، این یک حقیقت است که کلام زینب(ع) از یک قانون، پرده برداشته است که اگر نیک بنگریم, مصادیق این قانون، عشق و پیمان را با همه مظاهر استواری و شکیبایی آن می‌توان در همه پیچهای تند تاریخی مشاهده کرد و هم‌اینک نیز می‌توان به ‌تماشایش ایستاد. کافی است که ـ برای مثال ـ هم‌اینک بخواهیم بیاندیشیم و فهم کنیم که آنچه به‌دست فرزندان شرف و مقاومت ایران، از دیرباز تا هم‌اینک در «قرارگاه اشرف» می‌درخشد و ناظران جهان را خیره کرده است، یک معجزه غیرقابل تکرار و پیروی نیست و به‌دست فرشتگان تحقق نمی‌یابد بلکه توسط خواهران، برادران و فرزندان بی‌ادعای خودمان دربرابر دیکتاتوری واستبداد حاکم برمیهن، نوید باز‌‌بودن راه و سرنوشت این مردم و این مرز و بوم به‌سوی آزادی ورهایی است.
شایان یادآوری است که این کلام، نه‌تنها کلام زینب(ع) که کلام توحید و کلام عاشورا و شعار همیشگی این راه بوده است. پیش از آنچه از زینب در یازدهم محرم 61هجری باز گفتیم، همین روح و همین عبارت را به‌عینه در کلام حسین(ع) در شام عاشورا مشاهده می‌کنیم. ازجمله وقتی که با «نافع‌بن هلال» سخن می‌گفت. امام حسین در حالی که دیروقت شب عاشورا، پس از ماجرای خاموش‌کردن چراغ و تأکید بر اینکه هرکسی بخواهد به‌دنبال کار خویش برود، اما آنان «عشق حسینی» را برگزیده و نرفتند، آنگاه به‌گشت‌زنی پرداخت و در این میان بود که «نافع» به‌وی رسید و گفتگو آغاز کردند و حسین(ع) در حالی که دست «نافع» را با گرمی در دستهای خویش گرفته بود، خطاب به وی گفت:
«هی والله وعدُُ لایخلف…». «قسم به‌خداوند، این راه یک پیمان با خداوند است که خلاف درآن راه ندارد»(6).
و این کلام کوتاه، به‌جای خویش کلیدی دیگر است که ژرفای تأکیدهای حسین را در خطاب به‌زینب(ع) و زنان عاشورایی توضیح می‌دهد که به‌آنان وصیت می‌کرد:
«برای آزمون خود آماده باشید و بدانید که خداوند حامی و حافظ شما خواهد بود و زود است که از شر دشمنان رهایی یافته و سرانجامتان به‌خیر و نیکی بوده و پاداش رنجهایتان، حرمت و نعمتهای گوناگون خواهد بود، پس شکوه نکنید و برزبانتان کلامی نرود که از ارج و منزلت شما بکاهد…».
تا که فرمود:
«مبادا در کشته‌شدن من گریبان چاک کنید, رخسار بخراشید و کلام بی‌پایه‌یی بر زبان آورید…» (7)آری، اگر از دین و توحید می‌گوییم و به‌حسین(ع) و زینب(ع) می‌نازیم، تنها ترنمی است از حدیث عشق و پیمان که بگذار گردنکشان به‌انکار و تجاهل حاملانش سرگرم باشند که دیانت «عشق» و راه «پیمان» با هرانکار و عداوت، تنها تیزتر می‌شود و هربار تا فتح تاریخ، از پای ننشسته و نمی‌نشیند. سلام بر زینب و بانوان عاشورا.
پانویس:
1
- منابع مختلف از جمله, تاریخ طبری و تاریخ «الکامل» ابن اثیر.
2 - ارشاد مفید
3 - «ابو مخنف»، لوط بن یحیی، از مورخان شیعه و از اصحاب امام حسن مجتبی بود. امام حسن در سال 50هجری مسموم شد و به‌شهادت رسید. ابو مخنف تألیفات متعددی از تاریخ سقیفه تا تاریج جمل و رویدادهای دوران حضرت علی(ع) دارد. (بحار الانوار, ج44، تاریخ امام حسن(ع)، به نقل از «المناقب»، تألیف «ابن شهرآشوب» که از مشاهیر شیعه بود).
روایت و تألیفات وی، منبعی برای مورخان معتبر بعدی، مانند ابن‌سعد و طبری ودیگران قرار گرفت. به‌نظر می‌رسد که اولین مقتل، گزارش وقایع و تاریخ حماسه عاشورا، همان است که ابومخنف نوشت. وی مطالب خویش در این مورد را از شاهدان عینی نقل می‌کند، از جمله از محمد‌بن علی، امام باقر(ع)، که خود در کربلا حضور داشته و در شمار کودکان اسیر تا شام و بازگشت به کربلا در اربعین و تا مدینه حضور داشته و به‌مهمترین چهره‌های این جنبش و خاندان، دسترسی داشته است.
4 - کامل الزیارات. تألیف ابن قولویه وفات 367هجری. نقل از بحار الانوار, ج5
5 - برگرفته از خطبه امام حسین(ع) در موسم حج و عرفات. تحف العقول.
6 - متن: «ثم رجع علیه‌السلام و هو قابض علی ید نافع بن هلال و یقول: «هی والله وعد لاخلف فیه…». از « الدمعة الساکبه»
7 - از کتابهای «ارشاد» مفید و «جلاءالعیون» مجلسی.

میلاد حضرت معصومه علیها سلام، نماد نسلی نوین در تشیع انقلابی مبارک‌باد

مقبره حضرت معصومه در شهر قم

مقبره حضرت معصومه در شهر قم

حضرت فاطمه معصومه علیهاسلام، نام و سیمایی آشنا برای مردم ایران و شیعیان جهان است. وی که مرقد مطهرش در شهر قم الهام‌بخش شیعیان و نماد شکوهمند نسل نوینی از تشیع انقلابی است، فرزند امام هفتم حضرت موسی‌بن جعفر (ع) و خواهر تنی امام هشتم علی‌بن موسی‌الرضا (ع) آفتاب تابان خراسان است.
بر اساس برخی اسناد تاریخی، وی در سال 173 هجری قمری در شهر مدینه به‌دنیا آمد و در شمار دختران امام هفتم و شاید هم بزرگترین آنها، زندگی خود را تماماً وقف آرمان توحید و تشیع انقلابی کرد.
او و خواهرانش و همچنین دیگر دختران این خاندان تا چند نسل بعدی، که به ‌«رضائیات» یا «رضویات» مشهورند، از زندگی معمول و ازدواج خودداری کرده و تمام توان خود را صرف مجاهدت در جنبش انقلابی تشیع می‌نمودند.
حضرت معصومه در سال 201 هجری قمری به‌قصد دیدار  برادرش امام رضا (ع) به‌سمت خراسان روانه شد. پاره‌یی روایات گواه بر این است که در هر کجا کاروان می‌رسید، آن حضرت به‌سنت زینبی برای ایرانیان از جور و ستم خلفای عباسی سخن می‌گفت. وقتی کاروان به ‌نزدیکی شهر ساوه رسید، مورد حمله عوامل خلیفه وقت قرار گرفت و بسیاری از همراهان حضرت معصومه به‌شهادت رسیدند. حضرت معصومه که به‌شدت مریض بود، به‌خواست خودش به‌شهر قم منتقل شد و مورد استقبال مردم آن شهر قرار گرفت. دوران حیات پربرکت حضرت معصومه در شهر قم دیری نپایید اما قم برای همیشه از بارگاه پر‌ابهت او اعتبار گرفت و قرنها می‌رود که هم‌چنان خیل دلبستگان آل ‌محمد (ص) را از دور و نزدیک به‌ این آستان می‌کشاند.
با‌ همه مراتب ارادتی که همگان به‌ پیشگاه این دختر امام هفتم، حضرت موسی‌بن جعفر (ع) و این خواهر بزرگوار آفتاب خراسان، حضرت علی‌بن موسی‌الرضا (ع) دارند، اما بایستی افزون بر ‌نسب بلندش که دختری از سلاله محمد (ص) بود، او را در افقی فراتر به ‌تماشا ایستاد؛ آن‌جا که او در سپهر مبارزه عقیدتی خاندان پیامبر (ص) و با‌ گذشت نزدیک به ‌دو ‌قرن از حیات مادرش حضرت فاطمه سیدة ‌النساء (ع)، از افق برمی‌آید تا چونان نماد نسلی نوین از میراثداران فاطمه نخستین، گوهره درخشان عقیدتی و مبارزاتی نیای خود را دیگر بار بر‌ سقف تاریخ بنشاند. و اگر به ‌پاس این منزلت نبود، پس چرا سالها پیش از ولادت او، بشارت حضورش به‌ شیعیان خطه ری ابلاغ گشته بود.
 میلاد خجسته حضرت معصومه علیهاسلام را به عموم شیعیان و مجاهدان طریقشان تبریک و تهنیت می‌گوییم.
 
 

شهادت امام جعفر صادق (ع) ششمین پیشوای تشیع انقلابی

۲۵شوال۱۴۸هجری (۷۶۷میلادی)
دوران امامت امام صادق، ۳۴سال بود.
ششمین پیشوای تشیع انقلابی در ماه شوال سال ۱۴۸هجری و بنا بر مشهور در روز ۲۵شوال، در سن ۶۵سالگی به‌شهادت رسید.
شهادت آن حضرت به توطئه منصور خلیفه عباسی و از طریق مسموم کردن صورت گرفت.
مرقد مطهر امام صادق در قبرستان بقیع در شهر مدینه است.
شهادت امام صادق بی‌شک ضایعه‌یی بزرگ برای تمامی ملت اسلام و نه فقط شیعیان بوده است. چرا که افزون بر ناموران شیعه، بسی دانشمندان بزرگ اهل سنت از محضرش دانش دین می‌آموختند و از وی روایت کرده‌اند. مانند ابو حنیفه، یحیی ابن جریح، مالک بن انس الثوری، ابن عیینه و دیگران
ابو حنیفه و مالک، پیشوایان دو مذهب بزرگ کنونی اهل سنت، یعنی مذاهب حنفی و مالکی هستند. از ابو حنیفه، پیشوای بزرگترین مذهب اهل سنت، این کلام بسیار معروف است که می‌گفت:
«ما رأیت افقه من جعفر بن محمد». (کسی را به مبانی شرع داناتر از امام صادق نیافته ام) ».
در میان انبوه شاگردان آن حضرت، از شیعیان، دهها دانشمند بزرگ برخاسته‌اند که خود شخصاً صاحب رأی و مرجع مراجعات دینی مردمان بوده‌اند. برای نمونه، «ابان بن تغلب» وائلی کوفی را باید یاد کرد که خود در علوم دینی و عربی، مانند «قرائت»، «تفسیر»، «حدیث»، «فقه»، «لغت»، «نحو» و … دانشمندی با تألیفات متعدد بوده و در عین‌حال از امام صادق (ع) بیش از ۳۰هزار حدیث آموخته داشت.
این در شرایطی بود که این دانشمند شیعه، پیش از دوران امامت آن حضرت، یعنی از امام پنجم محمد بن علی الباقر (ع)، فرمان یافته بود که شخصاً در مسجد بزرگ مدینه، برای مردم در امور شرع فتوا دهد و با پیروان نحله ها و مسلکهای مختلف مناظره کند.
امام صادق (ع) تا آن جا که پای علم و مسأله دانی در میان است، در کسوت معلمی بی‌بدیل ظاهر می‌شده و بزرگترین دانشمندان زمانه از مذاهب مختلف اسلامی را در محضر درس خود می‌پذیرفته و از دانش خویش به آنان می‌آموخته است. با این تفاوت که - برخلاف مدعیان کنونی - آموخته‌های حضرتش هرگز محدود به فقه و فروع دینی نبوده و همه پهنه‌های معارف دین را شامل می‌شده است، از تفسیر و اعتقادات و عرفان و اخلاق تا فروع فقه و مسائل باریک قضاوت و... ، حقیقتی تاریخی که اسناد و متون آن، در دسترس اهل تحقیق است. اما حقیقت مهمتری که نباید فراموش شود، آن جنبه از فعالیتهای این امام است که توسط گروه خاص شیعیان جاری می‌شده است تا جایی که نه تنها او را از «عالمان حرفه‌یی» متمایز می‌ساخته، بلکه نهایتاً وجودش را به‌عنوان راهبر و پیشوای ستم‌ستیز اهل دین و تقوا، برای ستمکاران حاکم چنان غیرقابل تحمل می‌کرده که - به‌رغم پیامدها و خطرات- دست خود را به خون این فرزند پیامبر (ص) آغشتند و در این دشمنی چنان خیره و پرکینه بودند که هم زمان با مرگ امام صادق (ع)، فرمان گردن زدن وصی و وارث او را نیز صادر کردند تا مگر بتوانند به پندار باطل خویش، جریان تحت رهبری او را از ریشه بخشکانند.
برجسته‌ترین وجوه رسالت امام صادق
این برجسته‌ترین وجوه را می‌توان در دو محور زیر خلاصه کرد:
۱- تدوین و تشریح مبانی نظری اسلام انقلابی، همراه با مرزبندیهای دقیق آن.
۲- سبک کار مترقیانه و دموکراتیک در مناظره با مخالفان
در رابطه با کار تدوین و تشریح مبانی نظری، امام صادق گنجینه‌یی نفیس و گرانبها از دستاوردهای نظری اسلام را از خود به جای گذارد. او همچنین در کلاس درس خود انبوهی از متکلمان و عالمانی را تربیت کرد که به نوبه خود به بسط و تدوین مبانی فلسفی و نظری دانش اسلامی و ترویج آن در اقصی نقاط پرداختند و نقش پاد زهری را در مقابل آخوندهای حکومتی که در دستگاه خلیفه تربیت می‌شدند، داشتند.
در مورد بحث آزاد و دموکراتیک با مخالفان و صاحبان اندیشه‌های مختلف فلسفی، مناظره‌های امام صادق با مخالفین، زبانزد خاص و عام بود.
۲۴سال از دوران امامت امام صادق، هم زمان بود با ۷سال آخر حکومت هشام بن عبدالملک خلیفه بدنام اموی و قاتل امام محمد باقر و نیز تلاقی داشت با ۱۷سال از حکومت ۴خلیفه آخر امویها که آخرینشان مروان حمار نامیده می‌شد.
در این مقطع، امویها به دست عباسیان سرنگون شدند. بنابراین، مدت ۱۰سال از آخر امامت حضرت صادق با حکومت عباسیها همزمان بود. در این دوران یک فضای نسبتاً باز به وجود آمده بود که امام صادق از آن بیشترین استفاده را برای تبیین و تشریح نظری اسلام انقلابی و ترسیم و تحکیم مرزبندیها و ترویج آن در میان هزاران مشتاقی که پای درس او حاضر می‌شدند، کرد و از این طریق پایه‌ها و مبانی نظری اسلام انقلابی را شکل داد.
سالهای آغاز امامت امام ششم تا آغاز حکومت عباسیان، آکنده از جنبشهایی بود که به خونخواهی امام حسین سلاح به دست می‌گرفتند. این جنبشها اغلب به رهبری شخصیتهایی از بنیهاشم برپا می‌شد و از آنجا که خونخواهان نسبت به خاندان علی اظهار ارادت می‌کردند، خلفای جور همواره امامان شیعه را تحت نظر داشتند و مورد کین‌توزی خود قرار می‌دادند.
برخی چپ رویهای جنبشهای خونخواهانه حتی به میان شیعیان امام صادق نیز نفوذ کرده بود و باعث وارد آمدن ضربه‌هایی به نهضت مخفی شیعه می‌شد.
امام صادق در همین رابطه خطاب به یکی از دوستدارانش چنین فرموده است:
«شتابزدگی نکنید. قسم به خداوند که تا کنون سه بار این امر (یعنی به بار نشستن جنبش) نزدیک شده بود، اما رازهای آن را آشکار ساختید پس خداوند تحقق آن را به تأخیر انداخت. به خدا قسم هیچ رازی برایتان نمانده و دشمن بیشتر از خودتان به آن آگاه شده بود».
مشی امام صادق ادامه همان مشی امام باقر بود. یعنی چهره راستین اسلام و تشیع انقلابی را در مبارزه علنی ترسیم می‌کرد و در مبارزه مخفی نیز نسل انقلابیون موحد و ساختار تشکل کارساز و مستحکم آنان را پدید می‌آورد. این شبکه مخفی در همه جا و تا اعماق دربار خلیفه نیز نفوذ داشت و پیروان جریان انقلابی تشیع را به‌لحاظ فکری و ایدئولوژیک تغذیه و به‌لحاظ مبارزاتی هدایت می‌کرد. این خط، خلفای بنی امیه و بنی‌عباس را تماماً نامشروع می‌دانست.

۱۳۹۴ مرداد ۲۲, پنجشنبه

نامه احمد شاملو به بی بی سی


«سوزان بلاکت عزیز
 درپاسخ به نامۀ مورّخ 20 سپتامبرِ [1978] شما متأسفم که باید نکات زیر را به اطلاعتان برسانم:
1ـ مصاحبۀ با من مطلقاً به درخواست مصرّانۀ بخش فارسی بی بی سی انجام گرفته است. من از آن سازمان هیچگونه تقاضایی نکرده بودم تا ناگزیر باشم برای انجام آن به هرحال و به هرصورت قبول شرایطی را برخود هموار کنم.

2ـ درخواست مصاحبۀ با ارادتمند بدان صورت نبوده است که معمولاً برای یک نظرخواهی عمومی ـ مثلاً در مورد افزایش بهای سیب زمینی ـ به فلان سیگارفروش کنج خیابان مراجعه می کنند. اگر گردانندگان بخش فارسی بی بی سی به مجرّد آگاهی از ورود من به لندن به سراغم آمدند دقیقاً بدان جهت بود که از موقع فکری و اجتماعی من آگاهی داشتند و می دانستند که حدود دوسال است برای فعالیت در جبهۀ ضد اختناق و دیکتاتوری غارتگرانۀ حاکم بر وطن خود آوارۀ غربت شده ام و لاجرم از پیش می دانستند با این مصاحبه چه چیز به دست می آورند.
3ـ مع ذالک من به صراحت در نخستین برخورد با تقاضای بی بی سی این نکته را متذکّر شدم که اگر به مصاحبه یی تن دردهم، به هیچ وجه در سخنانم ملاحظات سیاسی سازمان بی بی سی را (به عنوان دستگاه تبلیغاتی دولتی که به جلّاد ملت ما شمشیر می فروشد) درنظر نخواهم گرفت، با آزادی تمام از پایگاه شخص خود سخن خواهم گفت و به همین دلیل موافقت نخواهم کرد که به هیچ بهانه یی در آنچه می گویم جَرح و تعدیلی صورت بگیرد.
4ـ منطق چنین حکم می کند که برنامه ریزان شما باید این نکته را به عنوان شرط مسلّم امر پذیرفته باشند، زیرا در پایان این مذاکرات بود که صورت سؤالات به من داده شد، و چند روز پس از آن بود که برای ضبط مصاحبه در "بوش هاوس" تعیین وقت صورت گرفت.
5 ـ با سوابقی که من از وجود حرامزاده ترین نوع سانسور در دستگاههای ارتباط جمعی دموکراسی غرب دارم، یک بار دیگر هم پیش از ضبط برنامه به تهیه کنندۀ آن خاطر نشان کردم که اگر قرار است در این نوار به هر دلیلی دستی برده شود هنوز هم می توانیم از آن چشم بپوشیم. پاسخ جالبی که شنیدم و برای همیشه سبب انبساط خاطر ارادتمند خواهد بود، این بود که از دموکراسی انگلستان تصوّر نادرستی در ذهن دارم و این مصاحبه برای من تجربه یی خواهد بود که به راستی به زحمتش می ارزد!
 6 ـ پس از دریافت صورت سؤالات و پیش از تهیۀ متن، دربارۀ مدت برنامه نیز گفت و گو کردیم، تعداد سؤالها شاید زیاد نبود اما به هرحال با جواب آره و نه نمی شد به همه آنها پاسخ گفت. ما بر سر این نکته از قبل توافق کردیم که متن مصاحبه در سه بخش و طی سه شب متوالی پخش بشود.
    قصدم از طرح این نکته آن است که توسّل شما، سوزان بلاکت عزیز، به مسألۀ محدودیت زمانی برنامه یکسره بی مورد است.
7 ـ نق نق هایی که از یکی دو روز بعد شروع شد نشان داد که تصوّرات ذهنی من از دموکراسی آن¬قدرها هم بدبینانه یا نادرست نبوده است:  معلوم شد مدیریت بخش فارسی (که مصاحبه را بسیار درازتر از نیم گز کارخانه های اسلحه فروشی و وزارت امور خارجۀ بریتانیای کبیر یافته است) از سفارت ایران تقاضا کرده است کسی را بفرستند که به نوار مصاحبه گوش بدهد و در برنامۀ "جداگانه یی" به آن جواب بگوید تا از این رهگذر "بی طرفی و بی غرضی" بی بی سی محفوظ بماند. که من این بی طرفی رادر این مورد خاص، نشان دادن کمال حسن نیّت در حق مشتری بزرگ "تانکهای چیفتن" معنی می کنم.
    من دقیقاً نمی دانم (و به دانستن آن هم علاقه یی ندارم) که "فرستادۀ سفارت ایران" چرا در مقام استفاده از چنین تریبونی برنیامد. ولی به طور قطع به دنبال مذاکرۀ با او بود که از سوی سازمان شما به من پیشنهاد شد "عجالتا" فقط آن قسمت از مصاحبه که مربوط به به شخص من و سوابق ادبی من است "به طور مستقل" پخش بشود و باقی مصاحبه را بگذارند "برای بعدها"! ـ که جواب مرا قبلاً هم شنیده بودند: اولاً ، که سوابق ادبی ناچیز من برای خودم هم اسباب خجالت است. ثانیاً، کدام ایرانی فاتحۀ بی الحمد می خواند برای "سوابق ادبی" آن خروس بی محلی که در برابر جنازه های غرقه به خون هزاران بی گناهی که در خیابانهای وطنِ گریان من به خاک افتاده اند، تعداد کتابهایش را بشمارد یا از افتخارات شعری و فعالیت های تحقیقی خود سخن بگوید؟
 ـ پاسخ من این بود که قسمت سیاسی مصاحبه را پخش کنند و قسمت ادبیش را به سطل خاکروبه بیندازند.
8 ـ کم و بیش دو ماهی از جریان گذشته بود که یک روز توسط پست پاکتی دریافت کردم حاوی فرم قراردادی که پیشنهاد شده بود آن را امضا کنم و پس بفرستم تا سازمان بی بی سی به استناد آن بتواند "حق الزّحمۀ مصاحبه" را به من پرداخت کند.
    از نظر من گفتگوی با بی بی سی موضوعی بود فراموش شده و اکنون پیشنهاد پرداخت "حق الزّحمه" می شد در برابر امری که اولاً برای انجامش مزدی تقاضا نشده بود و ثانیاً در عمل مورد بهره برداری قرار نگرفته بود، وانگهی اگرهم انجام "معامله یی" مستلزم امضای قراردادی باشد قاعدتاً آن را پیش از اقدام به امر امضا می کنند نه پس از ختم آن و از آن بی موردتر پس از منتفی شدن اصل موضوع! کنجکاوی مرا برانگیخت و متوجه مادّۀ E کرد که براساس آن، سازمان بی بی سی حق جَرح و تعدیل مطالب را برای خود محفوظ داشته است. تصوّر باطل من این بود که در امضا کردن آن فرم پس از حذف مادّۀ E و فرستادن آن برای شما ظرافتی نهفته است که به این موضوع پیش پا افتاده خاتمه می دهد! امّا متأسّفانه نامۀ مجدّد شما و تهدید به "از میان بردن نوار مصاحبه!" مرا واداشته است که برای بیان استنتاجی که کرده ام به ظرافت متوسّل نشوم: اگر این فرم همان ابتدا (و حتی به بهانۀ یک ضابطۀ تشریفاتی اداری) به من ارائه شده بود، مسأله فرق می کرد: پیشنهاد مصاحبه را رد می کردم و خلاص. امّا سازمان شما دست کم سه روز وقت مرا ضایع کرده است برای انجام مصاحبه یی که از پیش می دانسته است چگونه محتوایی خواهد داشت و از پیش یقین داشته است که با سیاست تأیید دولت انگلیس از جنایات شاه امکان پخش آن برایش وجود ندارد.
    به عقیدۀ من، برنامۀ خیمه شب بازی ضبط این مصاحبه با طرح نقشۀ قبلی و فقط به قصد ارائه آن به سفارت ایران صورت گرفته است. به عنوان نوعی خودشیرینی کاسه لیسانه نزد شاه ایران که در این اواخر چند بار عدم رضایتش را از بی بی سی آشکارا به زبان آورده. و خشم من از آن جهت است که سازمان شما شخص مرا وسیلۀ اجرای این بازارگرمی شرم آور کرده و بدین وسیله مستقیماً مرا مورد اهانت قرار داده است و به همین دلیل من قسمتهایی از متن مصاحبه را با افزودن این توضیح در مطبوعات خارج کشور منتشر خواهم کرد تا "شنوندگان گرامیِ" بخش فارسی رادیو لندن بر "بی طرفیِ" این بلندگو باز هم دلیل دیگری به دست آورند.
    موضوع، البته، سخت حقیر و مبتذل است و به ظاهر مطلقاً ارزش مطرح شدن را ندارد، امّا اعتقاد من بر این است که ادّعاهای بزرگ و فاقد معنی را تنها با این¬چنین وزنه های ناچیز است که می توان به ترازوی قضاوت گذاشت.
                                       با تقدیم احترامات فائقه
                                                      احمد شاملو»
(شناختنامۀ احمد شاملو، جواد مجابی، نشر نقره، تهران، چاپ سوم، 1381، ص 555 تا558. به نقل از «آدینه، شماره 72، مرداد1371 ـ به نقل از ماهنامۀ «آدینه»، شمارۀ 72، مرداد1371).