۱۳۹۴ تیر ۷, یکشنبه

خدیجه (ع) سرسلسله و راهگشا – قسمت سوم - استاد جلال گنجه‌ای

گزارش
تاريخ: AM 11:19:36 1394/4/7

خدیجه (ع) سرسلسله و راهگشا – قسمت سوم - استاد جلال گنجه‌ای

استاد جلال گنجه‌ای

استاد جلال گنجه‌ای

در نوشته‌های پیش، اول با سیمای خدیجه در دوره قبل از اسلام و سپس نقش حساس او در آغاز اسلام و محکم ساختن اولین سنگ بنای این دعوت توحیدی، آشنا شدیم. اینک، به برخی نقشهای استثنایی دیگر که خدیجه عهده‌دار گردید، اشاره می‌کنیم.

کوشش پیگیر و دفاع حداکثر
در زندگانی و روزگار خدیجه، همه چیز با دعوت محمدی (ص)، یکباره دگرگون شد. اینک شوهر محبوب خدیجه که «امین» مکه بود، تبدیل به هدف شماره یک خشم و دشمنیهای همان مردم شده است.
خدیجه پس از ازدواج با محمد، در شرایط بسیار مطلوبی قرار گرفته بود. او، فارغ از درگیریهای سالیانی که در میان مردان سوداگر، یک تنه از حقوق و حدود خود دفاع می‌نمود، سرپرستی بازرگانیش را به مردی امین سپرده بود که اکنون قلبش در خانه خدیجه و فرزندان او می‌تپید.
حال خدیجه می‌توانست در کنار فرزندان خویش، زندگی آرامی را بگذارند. محمد نیز که می‌توانست نیات نیکوکارانه‌اش را عملی کند، بسی خرسند بود و به گواهی خدیجه، هیچ نیازمند یا درمانده‌یی را ناامید رد نمی‌کرد.
اما در شرایطی که با دعوت جدید محمد (ص) آغاز شده بود، مکیان صرفاً به دشمنی و آزار شخص محمد اکتفا نمی‌کردند. دیگر نه تنها کار بازرگانی خدیجه در بازارهای مکه با محدویت روبه‌رو شده بود، بلکه اعتبار و حتی جانش، مانند جان و محبوبیت محمد، آماج سران مشرک مکه بود. همانهایی که از هیچ تعرضی به هیچ چیز و هیچ‌کس ابا نداشتند.
اما با وجود همه این دگرگونیهای پی‌ در پی و دشوار، گویی از نظر خدیجه تنها پرسشی که ارزش اندیشیدن دارد، این است که جهت یافتن یاورانی برای محمد (ص)، به چه کاری باید دست بزند؟ در آن هنگامه، چه کسی از خدیجه بیش از نفس ایستادگی در کنار محمد (ص) را انتظار داشت.
برای بلند آوازه ساختن او در تاریخ اسلام نیز، همین کافی بود. اما قهرمانانی از سنخ خدیجه را چه کار به آوازه تاریخ؟ خدیجه، به چیزی جز «حداکثر» کوشش و فداکاری در ایمان و جهاد و دفاع از پیام و پیامبر جدید، راضی نمی‌شد. امری که با پذیرش مشقت و مصیبت بسیار همراه بود. چنین است که می‌بینیم خدیجه به‌طور خودجوش، دست به تبلیغ این دعوت و آرمان می‌گشاید و اولین کاندیدای او برای جذب نیرو به محمد (ص)، مرد دانشمند مکه، «ورقه ابن نوفل» نام دارد.

خدیجه و اولین تبلیغ موفق دین محمد
«ورقه» پسر «نوفل» پسر عموی خدیجه و پیرمردی از حنیفیان مکه بود که در پیری نابینا شده بود. او پیش از این زبان عبری را آموخته و با تورات و انجیل آشنا شده بود. حرفهایی که گهگاه علیه بتها و سنتهای مشرکان مکه زده بود، برخی را وا می‌داشته بگویند: «ورقه عیسوی شده است».
خدیجه، ماجرای رویا و وحی محمد را برای «ورقه» شرح می‌دهد. ورقه با دقت گوش می‌سپارد و به فکر فرو می‌رود. اما پس از لختی، سر از گریبان برمی‌آورد و هیجان زده تکرار می‌کند: «قدوس، قدوس»، و سپس رو به خدیجه می‌گوید: «این که تو می‌گویی، همان راز بزرگی است که بر موسی فرود آمده بود. به محمد بشارت ده که ثابت قدم باشد. این، پیامبری او بر این امت است». این‌چنین به جای بیم و هراس و بها دادن به انتقامهای مکه و مشرکانش خدیجه به ابتکار خویش، پرچم تبلیغ برای اسلام را برافراشته و اولین مبلغ دعوت محمد (ص) می‌شود. ورقه که به طواف کعبه برمی‌خیزد، در آن جا با محمد (ص) که او نیز به طواف مشغول بود، مواجه می‌شود. در فرصتی، ورقه در گوش محمد نجوا می‌کند: «آنگاه که دعوتت آشکار شود و از جانب قومت مطرود شوی، اگر زنده باشم به یاریت خواهم شتافت». برای محمد (ص) هنوز عجیب می‌آمد که مردمش او را طرد بکنند، اما ورقه توضیح می‌دهد که این بخشی از سرنوشت پیامبران است.

مبارزه علنی و همه جانبه
روزی که خدیجه به‌طور رسمی و علنی پذیرفتن دین جدید محمد (ص) را اعلام می‌کند، دیگر نقشش محدود به غمگساری از پیامبر نیست. خدیجه، به‌عنوان اولین مسلمان و نخستین زن مسلمان، به‌طور علنی دوشادوش محمد (ص) و در صحن کعبه، به نماز می‌ایستد. بی‌هیچ بیم و تردیدی نماز را رو به شمال و با قبله کردن بیت المقدس، به جای کعبه که هنوز بتکده است، برگزار می‌کنند. اعلام جدایی از سنت عرب جاهلی، که در پندار خود گویا به کعبه عقیده! و تعصب داشتند.
با این نماز علنی و جدایی از مشرکان مکه، موضع خدیجه به درجه اعلان دفاع از اسلام در برابر دشمنان و بدخواهان، ارتقا پیدا کرده است. این چنین، زنان، به‌خصوص زنان برده، نمونه و سابقه‌یی به‌دست می‌آورند تا خود را به‌عنوان مخاطب دین جدید محمدی، جدی گرفته و باور کنند. خدیجه، اینک پیشگام آنان و حامی غمگساری است که از جمله با نثار مال خویش، بردگان هم ‌کیش تازه‌ مسلمان را از محنت و شکنجه اربابان مشرک می ‌رهاند و دیگر خوشا به بردگان آزادی‌ستان، به‌خصوص کنیزان از بندرسته‌یی که آزادی و رهایی خویش را در آغوش حمایت خدیجه، تجربه خواهند کرد.
آزمونهای خدیجه در این مرحله که بی‌وقفه تا وفاتش ادامه می‌یابد، علاوه بر گذشتن از مال و آوازه و زندگی آرام شخصی، گذشتن از جان و فرزندان و وطن زاد و بوم خود و خاندانش را هم شامل می‌شود، و چنین است که نام و یادش در قلب محمد (ص) و پیروان، جاودانه خانه می‌کند.

ادامه دارد...

خدیجه (ع) سرسلسله و راهگشا - استاد جلال گنجه‌ای قسمت دوم

گزارش
تاريخ: PM 12:16:33 1394/4/6

خدیجه (ع) سرسلسله و راهگشا - استاد جلال گنجه‌ای قسمت دوم

خدیجه (ع)

خدیجه (ع)

در نوشته پیش، زندگی خدیجه در دوره پیش از اسلام را به اختصار نگاه کردیم و با زنی آشنا شدیم که یک تنه به سنتهای مسلط و ستمهای زن‌ستیز زمانه، یورش می‌برد و دیدیم که این بانوی بزرگ به‌رغم حرفه منفعت‌جوی سوداگری، تا کجا فضیلت انسانی را پاس می‌داشته و دلیل کشش و پیوندش با محمد (ص)، جز همین فضیلت‌طلبی نبوده است. اینک اما، بپردازیم به خطیرترین نقشهای خدیجه در عصر اسلام:
شکوه و نیرومندی بانوی اسلام
منظور از این‌که نوشته بودیم: «دین و جنبش اسلام، از نخستین گام با زنان پیشتاز خود به عرصه تاریخ وارد شد» تنها این نبود که اولین گرونده دین اسلام، خدیجه، یک زن بود. بلکه حقیقتی که در جمله بالا اشاره شده این است که خدیجه، خود با بهره‌گیری از موقعیت خود به‌عنوان یک زن، برپاخواسته و قدمهایی را در حمایت و دفاع از دعوت اسلام و پیام محمدی برداشت که اگر نبود، سرنوشت پیامبر و روند تحولات اسلام، به‌نحوه دیگری رقم می‌خورد. چنان که، بدون شاهکارهای این اولین زن، راه زنان دیگر برای رهایی از تباهی و جاهلیت، بسی دشوارتر می‌بود. از زنان هاشمی و قریش گرفته تا زنان مکه یا نقاط دوردست، به‌خصوص روی آوردن زنان برده به محمد (ص)، چنان جدی بود که اولین قهرمان در دفاع از اسلام، که شکنجه را تا پای جان تحمل کرد و زیر شکنجه به‌شهادت نایل آمد، «سمیه»، شیرزنی برده بود. همچنین بسیاری از نامداران اسلام، دین خود را رهین پیشقدمی زنان خاندان خود هستند.

اما این راهگشایی برای سلسله زنان موحد، مهمترین نقش و مسئولیت خدیجه نبود، بلکه او، چنان که در زیر می‌خوانیم، اولین پیام آرامش‌دهنده و تنهایی‌زدا برای شخص حضرت محمد (ص) بود و این مسئولیت را در هنگامه پرحساسیتی، از عهده برآمد.

موضع خدیجه در اولین آشنایی با اسلام
خدیجه و محمد (ص)، هیچ کدامشان هرگز بت‌پرست نبودند، بلکه در زمره «حنیفان» وفادار به توحید ابراهیم خلیل در مکه بت‌پرست، قرار داشتند. محمد (ص) یک «حینف» اهل عبادت، هرساله در ماه موعود (رمضان یا رجب)، در خلوتگاه «غار حرا» در قله‌یی از «جبل النور» (کوه نور) در حومه مکه، به عبادت و اندیشیدن معتکف می‌شد و خلوت می‌گزید.

آن سال، سال بعثت، (اواخر تابستان 610 میلادی) موعد بازگشت به خانه فرا رسید، اما محمد (ص) پیدایش نبود و تأخیرش آن قدر طول کشید که چشم‌انتظاری خدیجه به نگرانی انجامید. دیروقت بود که همسر ناپدید خدیجه به خانه آمد، اما دگرگون و ناآرام و به خود می‌لرزید. چرا می‌لرزید؟ از سرما نیست. تابستان است و مکه داغ؛ پس آیا بیمار است؟ چرا در راه دیده نشد و چرا آن همه دیر کرد؟ آیا حادثه و فاجعه‌یی؟ و آیا... ؟ خدیجه هر گمانی می‌زد، جز همان را که در واقع موجب دلهره محمد شده بود، اما هم‌چنان همسرش را با تشویش زیر نظر داشت که محمد لب می‌گشاید: «همواره بیشترین خشمم به بتها و کاهنان بود، اما اینک بیم دارم که مبادا کاهن شده باشم». از چه چیزی سخن می‌گوید؟ چه بیمی دارد؟ منظورش از کاهن چیست؟ خدیجه گوش می‌سپارد، بهتر آن که از زبان خود محمد بشنود. محمد به سخن آمده و خود تعریف می‌کند: «دیشب که به خواب رفتم، ناشناسی را خواب دیدم با کتابی پیچیده در دیبا، خطاب به من می‌گفت: بخوان. گفتم: چه بخوانم (نمی‌توانم). ناشناس مرا به خود فشرد، فشاری نفس‌گیر که پنداشتم لحظه مرگ من است، اما رهایم کرد و دوباره گفت بخوان و من همان جواب را دادم. باز هم مرا تا حد مرگ فشرد. تا سومین بار که رهایم می‌کرد، گفت: بخوان. باز هم گفتم چه بخوانم؟ او این بار گفت: «بخوان به نام خداوندی که آفرید. انسان را از خون بسته آفرید. بخوان، و پروردگار تو برترین کریم است؛ کسی که از راه قلم آموخته است. به انسان چیزهایی را آموخته که نمی‌دانست. و من این کلمات را خواندم. او که‌گویی کارش همین بوده، از من دست برداشت که از خواب بیدار شدم، اما گویی که آن کلمات در قلبم نوشته شده است».

محمد (ص) ادامه می‌دهد: «از غار خارج شدم. در راه میان کوهها فریادی از آسمان شنیدم که گفت: ای محمد تو پیامبر خدا هستی و من جبرئیل. به بالا نگاه کردم. همان مردی که در خواب دیده بودم، در افق آسمان ایستاده بود و این سخن را می‌گفت. ایستادم؛ نگاهش می‌کردم؛ اما تکان نمی‌خوردم. سپس روی از وی برتافتم و به طرفهای دیگر اتاق نگریستم. اما هر سو نگاه می‌کردم می‌دیدم همان شخص ایستاده است. بی‌هیچ حرکتی، بر جای خویش ایستاده بودم... اما هم‌چنان میخکوب بودم تا وقتی که دیگر جبرئیل رفته بود».

خدیجه سراپا گوش است. به سیمای رنگ پریده محمد (ص) می‌نگرد و حیرت و خستگی را در چهره او می‌خواند، اما چه پاسخی دارد که بگوید؟

پاسخ محکم و صریح خدیجه
پاسخی که خدیجه می‌دهد، آیینه شخصیت بلند و ضمیر پاک و قدرتمند این زن است. محمد (ص) شخصاً این صحنه را برای یارانش چنین شرح داده است: «آن چه را که بر من گذشته بود، برای خدیجه تعریف کردم، خدیجه تأملی نه‌چندان طولانی کرد و سپس قاطع و بدون بیم و تردید، گفت: «مژده، خداوند عهده‌دار امر ماست. ای ابوالقاسم، پسر عمو ثابت قدم باش. قسم به خداوندی که جانم در دستان اوست، امید دارم که تو پیامبر این امت باشی «وی سپس در مقابل سخنان محمد (ص) که: «قسم به خدا، هرگز مانند خشمی که به بتها و به کاهنان دارم، به هیچ چیزی خشم نداشته‌ام. و اینک بیم دارم که کاهن شده باشم» می‌افزاید: «چنین مگوی، تو امانتدار و راستگویی و از نیکی به کسان و خدمت به مهمان و به‌دوش گرفتن بار مردمان فروگذار نمی‌کنی و در دشواریها، جانبدار حق و عدالت هستی».

تأملی بر همین موضع خدیجه
خدیجه، هنوز کارهای بزرگ دیگری دارد که خواهیم خواند، اما این جا تأملی هر چند کوتاه بر این اولین موضعگیری او را نباید فروگذاشت. پایه منطق خدیجه که آن چنان بر دل محمد نشست، اعتمادش به خداوند بود.

این ایمان آرامش‌آفرین در قلب زنی موج می‌زند که سابقه‌اش در برابر نظم و سنت کهنه را خوانده‌ایم، زنان و مردمان زمانه، به‌خصوص در سن و سال خدیجه، گوشه آرامش و انس خانه را خوش می‌دارند. تعلق به طبقات بالای اجتماع و برخورداری از رفاه زندگی نیز انسان را آسایش‌جوتر می‌کند. به علاوه، خدیجه مادر 4 دختر است که بخت آنان، به‌خصوص سه نفری که تازه شوهر کرده‌اند با دعوت جدید پدرشان محمد (ص) به دست دشمنان او به خطر می‌افتد.

حرمت خدیجه در تمامی اهل اسلام
بسیار آشکار است که نقش حساس خدیجه، به‌خصوص همان که در اولین روزهای بعثت محمدی (ص) بروز داده بود، لاجرم عموم مؤمنان اسلام را رهین ظرفیت و توانمندی انسانی این بانو ساخته و می‌سازد. سابقه خدیجه و زنان همگام او لاجرم بر ذهن و فرهنگ مسلمانان حک می‌شده و آنان را از زن‌ستیزی جاهلی، دور می‌کرده است.

ادامه دارد...

۱۳۹۴ تیر ۵, جمعه

بزرگداشت شعائر - سخنان مسعود رجوی، در مراسم افطار سومین روز رمضان سال ۱۳۷۶

بزرگداشت شعائر - سخنان مسعود رجوی، در مراسم افطار سومین روز رمضان سال ۱۳۷۶

مسعود رجوی رهبر مقاومت ایران

مسعود رجوی رهبر مقاومت ایران

 «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم... شهر رمضان الّذی أنزل فیه القرآن هدًی للنّاس وبیناتٍ من الهدی والفرقان فمن شهد منکم الشّهر فلیصمه و من کان مریضًا أو علی سفرٍ فعدّة من أیامٍ أخر یرید اللّه بکم الیسر ولا یرید بکم العسر ولتکملوا العدّة ولتکبّروا اللّه علی ما هداکم ولعلّکم تشکرون».
 « ماه رمضان ، ماهی است که در آن قرآن فرود آمد تا هدایتی برای مردم باشد و تابش‌ها و نشانه‌هایی برای جداسازی و مرزبندی راه از بیراهه و کسی که این ماه را درک کند، باید که روزه بدارد، مگر کسی که بیمار یا در سفر باشد که در این صورت روزهای دیگری را روزه بدارد. خدا برای شما آسانی و آسایش را اراده کرده است و سختی و فشار و ناراحتی را نخواسته، باشد که این روزها را به پایان ببرید و خدای را به آن چه شما را به آن هدایت کرد، بزرگ بدارید. باشد که شکرگزار گردید».
شعائر جمع شعیره است. شعیره یعنی علامتی که رزمنده و جنگجو موقع جنگ خودش را با آن متمایز و جدا و مشخص می‌کند. در عملیات ارتش آزادی‌بخش، رزمندگان برای این‌که در شب یکدیگر را بشناسند یا گم نکنند و برای هم مشخص باشند، از علائم و نشانی‌های به‌خصوصی استفاده می‌کردند. هم‌چنان که هر مرکز و محوری درفش و رنگ خاص خودش را به‌عنوان مشخصه‌اش دارد. اگر کسی جنگ‌آزموده نباشد، ممکن است با خودش فکر کند «این‌ها چیست؟». آدم غیرمسئول و ولنگار اولین مشخصه‌اش این است که نظم‌پذیر و تشکیلات‌پذیر نیست.
32سال پیش در آغاز تشکیل سازمان مجاهدین، اولین آموزش ما مقاله‌یی بود به نام «مبارزه چیست؟». من هم در سال 46 که وارد سازمان شدم، آن را خواندم. در آن روزگار برای انقلابیون مسلمان، این آموزش، کشف مهمی بود که بنیانگذاران سازمان به آن نائل شده بودند. می‌گفت که مبارزه علم و دانش است. قانونمندی دارد، فرم و محتوا، یعنی تشکیلات و ایدئولوژی خودش را دارد.
آخر، تا آن زمان در تاریخ ایران و دیگر کشورهای اسلامی، سازمان و تشکیلات انقلابی با ایدئولوژی اسلام نداشتیم. برای اولین بار در تاریخ معاصر، یک نیروی انقلابی با ایدئولوژی اسلام توسط بنیانگذاران مجاهدین و در رأسشان حنیف بنیانگذار، پدیدار شد. جای همه آنها و جای همه شهیدان و جاودانه‌فروغ‌ها، در این شبهای رمضان، خالی. فکر می‌کنم برای همه‌مان این‌طور است که هر موقع ماه رمضان فرا می‌رسد، خود به خود خاطرات آن بزرگ‌مردان و همه خواهران و برادران شهیدمان، تداعی می‌شود.
بهرحال یکی از اولین چیزهایی که آن زمان برای اسلام انقلابی، رودرروی اسلام ارتجاعی تعیین کننده بود، تشکیلات‌پذیری، نظم‌پذیری و انضباط بود. به ما آموزش می‌دادند که این تشکیلات در شرایط مخفی بر اساس اصل انضباط آهنین بنا و حفظ شده است.
خب این مربوط به 30سال پیش بود. امروز شما یک ارتش هستید، با لباس متحدالشکل و با انضباط نظامی. حالا وقتی که از شعائر صحبت می‌کنیم، معنی ساده آن به فارسی، یعنی آداب، مراسم و آیین‌ها.
وقتی شما ارتش آزادیبخش دارید، ناگزیر باید «آیین‌نامه» داشته باشید. ناگزیر هستید که به‌خاطر هدفتان، فرماندهی و فرمان‌پذیری داشته باشید. اگر جمعیتی بودید که مثلاً در قهوه‌خانه نشسته و هدفتان رفع خستگی و صرف چای و گپ زدن می‌بود، احتیاجی به نظم و انضباط نداشتید. اگر یک محفل روشنفکری بودید، باز هم احتیاجی نبود، محفل یعنی گردهمایی افرادی که با پاره‌ای اشتراکات و مشابهت‌ها، با هم گپ می‌زنند و همفکری و جدل می‌کنند. طبعاً این محفل، هیچ‌گاه احتیاج به نظم، انضباط، سلسله مراتب، تشکیلات و رده‌بندی ندارد. همان‌طور که وقتی عده‌یی که در انتظار اتوبوس صف کشیده‌اند، هیچ کس به آنها نمی‌گوید که مثلاً به‌حالت خبردار بایستید... چون هدفی که در میان است، آداب نظامی را اقتضا نمی‌کند. پس اول هدفی هست، یعنی محتوایی هست، بعد فرم‌ها و اشکال متناسب با خود را می‌طلبد؛ فرم‌ها، آیین‌ها و مراسم، البته خاص اسلام و مسلمانی نیستند. هر ملتی، هر جامعه‌ای، مراسمی، آیین‌هایی و آداب و رسومی دارد. مثلاً عید نوروز آیین ما ایرانی‌هاست. در هنگام تحویل سال، مراسم خاصی وجود دارد که در چارچوب ملی‌گرایی ترقیخواهانه (و نه ارتجاعی) مورد قبول ماست.
اما این شعائر و آیین‌ها، بسته به هدفی که دارند با خودشان آداب و مراسمی را ایجاد می‌کنند. مثلاً مراسم چهارشنبه‌سوری که آخوندها با آن مخالف‌اند، از سنتهای ایرانی است. مجاهدین و رزمندگان ارتش هم این مراسم را دارند. یکبار شنیدم که آخوندها در این باره گفته بودند، مجاهدین آتش‌پرست شده‌اند. اما همه می‌دانیم که این برای ما علامتی از جنگ و آتشباران ارتجاع و علامت سرخی شما و زردی دشمن خلق و میهن ماست. پس هر ملت و مذهبی محتوا و هدف مورد نظرش را با آیین‌هایش بازتاب و نشاندار می‌کند. چرا اینکار را می‌کند؟ چون هدفش بارز کردن محتواست. این موضوع برای مجاهدان، مبارزان و فعالان مقاومت و به‌خصوص کسانی که در ارتش آزادیبخش هستند، خیلی خیلی قابل فهمتر است تا یک فرد غیرمسئول که نمی‌خواهد جهان را تغییر بدهد و حداکثر می‌خواهد آن را تفسیر کند.
فرض کنید من می‌گویم چرا صبحگاه؟ چرا نظام جمع؟ چرا باید پتو را آنکادر کرد؟ چرا داشتن لباس متحدالشکل و... ؟ جواب این چراها در هدفی که این آیین‌ها تعقیب می‌کنند، نهفته است. آخر، یک ارتش می‌خواهد بجنگد و با دادن خون کمتری به هدفش برسد. لازمه چنین چیزی انضباط است. به همین دلیل لازم است که آیین‌ها و مراسمش را شرطی بکند، آنها را برای رزمندگانش ملکه کند، یعنی به انعکاس مشروط تبدیل کند، به‌طوری که هرگاه این یکان در راه پرپیچ و خمی قرار می‌گیرد، با حداقل زحمت و با حداکثر سرعت بتواند به هدفش برسد. فرض کنید همین جمعی که هستیم، می‌خواهیم در یک رزم پیاده شرکت کنیم. این‌جا باید در یک صف حرکت کنیم، آنجا باید دو به دو یا چند به چند پیشروی کنیم، همین‌طور باید مواظب جلو و عقبمان باشیم. بنابراین، برای خودمان جلودار می‌گذاریم، عقب‌دار می‌گذاریم، پهلوهای ستون را باید داشته باشیم، آخر نمی‌خواهیم ضربه بخوریم. پس نظم و انضباط باید به‌خصوصیت لاینفک چنین جمع یا ارتشی تبدیل شود. این نظم باید در یک ارتش رایج و جاری باشد. هر کجای دنیا هم که برویم هر ارتشی که بخواهد بجنگد، لاجرم نظم و انضباط خودش را باید داشته باشد.
ممکن است یک نفر خودش خیلی قوی و قدرتمند باشد، اما این کافی نیست، نظم و نظام جمعی است که مسأله حل می‌کند. پس ارتش، انضباط، آیین‌ها و ضوابطی دارد. چون می‌خواهد بجنگد و نمی‌خواهد حرافی کند، به این وسیله هم هدفش را در آیین‌هایش پیگیری و بارز می‌کند و در عین‌حال با یک جمع بی‌سمت و سو، مرزبندی می‌کند.

جمع‌گرایی و سمبولیسم آیین‌ها
آیین‌ها، مراسم، مناسک و روش‌ها، اساساً جمع‌گرا هستند و به شکل جمعی اجرا می‌شوند؛ یا صورت جمعی آنها اولویت و ترجیح دارد و سمت و سوی آن، پیوند دادن افراد تنها، در یک تن واحد جمعی است. از صبحگاه یک یکان تا رژه یک ارتش، تا فضیلتهایی که برای نماز جماعت یا مراسم حج، ذکر می‌کنند. در اندیشه اسلام انقلابی، حج یک بین‌الملل فدا و قربانی است. حرکت موزون و شعارها و تظاهرات سمبلیک طواف‌گران است. پس این آیین‌ها همیشه جمعی است و سمبولیسم یعنی علامتگذاری و زبان خاص خودش را هم دارد. به این وسیله پیام می‌دهد و حرفش را می‌زند. مثلاً در طواف حج، لباس سفید پیام خاص خودش را دارد. در نماز هم کسی که در سجده سر به خاک می‌ساید، به این ترتیب می‌خواهد چیزی را گواهی و بیان کند. مثلاً در سجده می‌خواهد یک پیام انحصاری خضوع و سرسپاری و خاکساری بدهد:
در سجودت کاش روگردانی‌ای
معنی سبحان ربی دانی‌ای
همه این‌ها هم در خدمت هدفی است که تعقیب می‌کند. اما شق و رق راه رفتن به هنگام رژه، می‌خواهد پیام توانمندی و اقتدار بدهد.

روزه
حالا در ماه رمضان سخن از قطع کوتاه‌مدت 10-15ساعته خوردن و نوشیدن و خودداری از ارتکاب سایر مبطلات است. قرآن می‌گوید این آیین در همان ماهی برگزار می‌شود که قرآن نازل شده و هدایتی است، نوری و تابشی برای مردم و فرقان. فرقان یعنی فرق داشتن و فرق قائل شدن و مرزبندی کردن. فرق با چه چیزی؟ لابد با خودداری از خورد و خوراک می‌خواهد با دنیای حیوانی که مبنای مادی وجود آدمی است، مرزبندی کند. می‌خواهد مرزبندی آن فرد را و آن جمع را در مسیر تکامل مشخص بکند. همچنین یک تطبیق عابدانه و عارفانه با قصد قربت در طول یک ماه و همچنین یک پیش تطبیق (پری آداپتاسیون) با جهانی که گویا در آن کهولت (آنتروپی) و مشترکات حیوانی وجود انسانی موضوعیت ندارد و سخن از حیات متعالی است.
ممکن است فکر کنید که این یک فشار و مضیقه و سختی است. به همین دلیل بی‌درنگ می‌گوید: «یریدالله بکم الیسر»... یعنی خدا (درست بر خلاف آنچه آخوندهای خمینی صفت می‌گویند) برای شما سهولت و آسودگی را اراده کرده است، نه سختی و فرسودگی را. هدف سختی و فرسایش نیست. در مورد نماز هم، در قرآن آمده است که هدف (باز هم بر خلاف آل خمینی) خم و راست شدن و سوت و صفیر کشیدن نیست. روح و جوهر نماز، قربت و وصل به سرچشمه هستی و وجود است. در روزه هم تصفیه، تزکیه و پاکیزگی مدنظر است. «لتکبرواالله علی ما هدیکم»... تا خدا را با آنچه که نسبت به آن هدایت شده‌اید، بزرگ بدارید. یعنی قدر راه‌یافتگی و ارزشهای انسانی، قدر آن مرزبندی، آن فرقان، با دنیای مادون انسانی را بدانید.
مثل انقلاب درونی شما که مرزبندی با دنیای آخوندی، با ارتجاع و استثمار است. اگر این مرزها و ساختارهای ناشی از آن وجود نداشته باشند، چه خواهد شد؟ شما هژمونی زن ذیصلاح انقلابی مجاهد خلق را بردارید، ببینید چه می‌شود! آخر این بخشی از انقلاب مریم است. جزء شعائر تشکیلاتی و عقیدتی مجاهدین دهه هفتاد است و حتماً هدفی را تعقیب می‌کند. هدف کنار زدن آن جرثومه و ته مانده عنصر نرینه وحشی، یعنی عامل استثمار جنسی است که شاخص و مظهر و سمبلش آخوندها و پاسدارانشان هستند. اگر شما این مرزبندی را نداشته باشید، اگر این آیین را، این ضابطه و این انضباط را نداشته باشید، مرزهایتان با ارتجاع و بورژوازی ضدانقلابی همدستش، برجسته نیست و آسیب‌پذیر است. قرآن می‌گوید «لعلکم تشکرون»... باشد که شکرگزار گردید. یعنی بفهمید که جریان از چه قرار است. بدانید که هر کس و هر چیز و هر ارزش و هر آیین برای چیست و از کجا می‌آید و به کجا می‌رود...

معنی کلمه اسلام
اسلام مجاهدین، اسلام به‌معنای دقیق کلمه، یعنی انطباق، به‌معنای تکاملی کلمه، یعنی انطباق فعال، خلاق، رزمنده و مقاوم.
واضح است که انطباق از کلماتی است که می‌شود دو معنی کاملاً متضاد از آن گرفت. هر چند که در دنیای بی‌حساب و کتاب، از هر کلمه‌ای می‌توان معانی متضاد گرفت. مثلاً می‌توان گفت «آزادی» و از آن دو مفهوم کاملاً متفاوت در نظر آورد: یکی آزادی به‌معنی ول شدگی و بی‌مسئولیتی، و دیگری آن آزادی که ناظر بر وظیفه‌مندی و مسئولیت آدمی است و بین انسان و حیوان مرزبندی می‌کند.
در مورد انطباق هم دو معنا وجود دارد: یکی انطباق به‌معنای فرصت‌طلبانه، به‌معنای خود را به رنگ روز درآوردن، و دیگری به‌معنی آداپتاسیون تکاملی. اما اگر وارد دنیای واقعی تکامل بشویم، انطباق معنای مشخص خودش را دارد. همان‌طور که در بحثهای «تبیین جهان» همه دیده‌اید، در هر مرحله تکاملی که جلو می‌رویم، درجه انطباق یافتن با محیط بالاتر می‌رود و به همان میزان هم درجه رهایی افزایش می‌یابد. مثلاً سیستم کنترل و انطباق جانوران عالی با دنیای پیرامون، سیستم انعکاس‌های مشروط است. می‌دانیم که موجود زنده همیشه با محیطی که در آن زندگی می‌کند، مناسباتی ایجاد می‌نماید. به درجه‌ای که در این مناسبات مقهور و مغلوب و تسلیم است، در مدار پایین‌تری قرار می‌گیرد و به درجه‌ای که فعال و اکتیو است و بر محیط غلبه می‌کند، رهاتر و بالاتر است. بی‌خود نیست که در منطق قرآن، تقوا، تقوای رهایی‌بخش (نه درک آخوندی از تقوا) ملاک و میزان برتری است: «ان اکرمکم عندالله اتقیکم»... «همانا گرامی‌ترین شما نزد خدا، رهاترین شماست».
مناسبات و انطباق انسان با محیط پیرامون بر پایه سیستم علائم ثانویه، یعنی قشر بالایی مغزش انجام می‌شود. برای ساده شدن درک مسأله، فرض کنید که مغز حیوانات عالی، 2 لایه است. یکی برای غرایز و دیگری برای انعکاس‌های مشروط. اما مغز انسان 3 لایه است. اگر قشر مغز، یعنی طبقه بالایی را برداریم، انسان دیگر دارای سیستم علائم ثانویه نیست و فقط سیستم انعکاسات مشروط و سیستم غرایز را خواهد داشت. (بازتابهای غریزی حول حفظ خود و حفظ نسل، که در آشناترین مفهوم همان فردیت و جنسیت است) اما پایگاه مادی دانش، فرهنگ، هنر و محاوره و ذهنیت خاص انسانی، همین قشر بالایی است که بدون آن انسان دیگر نمی‌تواند خودش را با محیط منطبق کند.
انطباق یا تطبیق فعال انسان (که پایگاه فیزیولوژیک آن همین قشر بالایی مغز است) با غلبه بر جبرهای طبیعی محقق می‌شود. مثلاً برای مقابله با تاریکی شب، نیروی الکتریسیته را بکار می‌گیرد و مشکل تاریکی شب را حل می‌کند. برای مقابله با سرما تجهیزات و دستگاههای گرمازا درست می‌کند. یعنی با کشف قانونمندیها بر اجبارات طبیعت غلبه می‌کند و خود را از قید آن اجبارات، با مسخر کردن پهنه‌های مختلف، آزاد و رها می‌کند. در این راستا مناسبات انسان با دنیای پیرامون، پیوسته گسترده‌تر می‌شود.
مثلاً برای این‌که صدای ضعیفش به جمع بیشتری برسد، با بلندگو صدا را تقویت می‌کند و به نقاط دوردست می‌فرستد. صوت و تصویر را از این سو تا آن سوی جهان مبادله و مخابره می‌کند. این انطباقی است فعال. انطباقی است که سلطه انسان را بر محیط، تأمین و تضمین می‌کند. یعنی همیشه درجه رهایی بیشتر و سلطه بیشتر بر اجبارات و بر طبیعت را جستجو می‌کند. با نیروی سیل مقابله و آن را کنترل می‌کند و به همین ترتیب تمامی نیروهای وحشی طبیعت را که تهدیدش می‌کردند، به خدمت می‌گیرد.
مثلاً جلوی آب سد می‌زند و به این وسیله سلطه خودش را بر محیط می‌افزاید و درجه رهایی خودش را در برابر اجبارات طبیعی بالا می‌برد.
در جامعه هم نیروی انقلابی در حال انطباق فعال و رزمنده با محیط است. به جای این‌که اجبارات را بپذیرد، مثلاً رژیم خمینی را بپذیرد، خودش را با سیستم‌هایی مثل ارتش آزادیبخش و با تجهیزات و تسلیحاتی مثل انقلاب مریم، به‌طور فعال منطبق می‌کند و بر محیط تأثیر می‌گذارد. با یک زرادخانه موشکی، مثل آن پروژه ریاست‌جمهوری، می‌خواهد در شرایط و اجبارات آخوندی غلبه کند. اگر می‌خواست تسلیم شود یا سازش کند، ساده بود، ولی اهل تسلیم نیست. اهل «اسلام»، به‌معنی درست و دقیق کلمه، یعنی اهل انطباق خلاق و فعال و انقلابی (بر ضد نظام خمینی) است. همان‌طور که زمانی می‌خواست بر نیروهای کور طبیعت غلبه کند، حالا می‌خواهد بر نیروهای واپسگرا و تاریک‌اندیش در جامعه غلبه کند و از قید اجبارات اجتماعی و غل و زنجیرهای استبداد و وابستگی، رها بشود. می‌خواهد بر این نیروی مهیب ارتجاعی، یعنی رژیم آخوندی که مانع آزادی و پیشرفت مردم ایران است، غلبه کند. می‌خواهد بر این دجالیت اسلام‌پناهانه، غلبه کند. می‌خواهد بر تنور جنگ ارتجاع غلبه کند. این داستان تکامل در جامعه و در طبیعت است. مثلاً شما در هنگام پذیرش ناگزیر آتش‌بس توسط خمینی، در مقابله با بساط ارتجاعی و استعماری، با عملیات فروغ‌جاویدان، خودتان را بر شرایط جدید منطبق کردید. دشمن می‌گفت شما زائیده جنگ هستید. ستون پنجم عراق هستید، ملت ایران تسلیم من شده و از خود مقاومتی ندارد. اما شما درست در این شرایط، (بعد از آتش‌بس) عملیات فروغ جاویدان را مانند تبری و شهابی در چله کمان گذاشتید و به این وسیله بقای خودتان و ارتشتان را در این محیط، تضمین کردید. این یک انطباق فعال است.
در تغییر دورانهای زمین‌شناسی خوانده‌اید، همین که فضا و شرایط عوض می‌شود، دایناسورها از بین می‌روند و برنده موجودات زرنگ‌تر و هوشیارتری هستند که مغلوب یخچال‌ها و آتشفشانها نشدند؛ مثلاً توانستند از آن محیط بپرند و به نقاط دیگر بروند.

کارکرد شعائر در یک آرمان انقلابی
در یک آرمان انقلابی، شعائر و آیین‌ها در خدمت انطباق فعال و رزمنده با دنیای پیرامون است. پس همه چیز به هدفی که شعائر از آن سرچشمه گرفته‌اند، بستگی دارد. یعنی در آیین‌ها و انضباط مکتب و مرام مجاهدین که مکتب یگانگی و توحید و یکتاپرستی است، همه چیز به آن سرخرگی که در سراپای این مناسک، آیین‌ها و شعائر جریان دارد، منتهی می‌شود. سرخرگ، توحید و یگانگی است و وصل به سرچشمه وجود. این توحید و این یگانگی که با یک انطباق رزمنده و فعال همراه است، البته آیین‌ها و انضباط ویژه خودش را هم ایجاب می‌کند. در جای دیگر قرآن هم می‌خوانیم: «... و من یعظّم شعائر اللّه فإنّها من تقوی القلوب»... یعنی کسی که شعائر خدایی را عظیم و بزرگ می‌دارد، این ناشی از رهایی و از پاکیزگی قلوب است...
آیا مراعات انضباط نظامی جز نشانه پایبندی هر چه بیشتر به آن هدفی است که ارتش ‌آزادیبخش دنبال می‌کند؟ پس یگانگی نسبت به هدف توحید هم، بزرگداشت شعائر را ایجاب می‌کند و لذاست که می‌گوید، بزرگداشت شعائر از پاکیزگی قلب‌ها ناشی می‌شود. باز هم در قرآن هست: «... و من یعظّم حرمات اللّه»...… آن کس که حرمتهای خدایی را عظیم و بزرگ می‌دارد، این هم از مظاهر تقواست.
 «... یرید اللّه بکم الیسر»...… همان‌طور که می‌بینید، خدا آسودگی و آسانی را خواسته است و نه عسر را...
بله، با فرقان، با مرزبندی با دنیای مادون انسانی، در سلسله مراحل تکامل، دنیاهای هر چه پیشرفته‌تر و بالاتر و رهاتری سر می‌رسند و بسا گسترده‌تر هم می‌شوند. دنیای گیاهی محدود است، دنیای حیوانی گسترده‌تر است، دنیای انسانی بسا وسیع‌تر است. بعد از این مرزبندی می‌گوید هدف عسر و فرسایش نیست.
در ادامه این آیه، با لطیف‌ترین کلمات که غایت سهولت و شیرینی است، می‌گوید: «و اذا سئلک عبادی عنی»... و آنگاه که بندگانم مرا از تو پرسیدند، آنگاه که مرا جستجو کردند، بگو: «فانی قریب»... من نزدیکم. چقدر؟ چقدر نزدیک؟ «اجیب دعوه الداع اذا دعان»... آن‌قدر نزدیک که دعوت کسی را که مرا می‌خواند، جواب می‌دهم و اجابت می‌کنم.
دوست نزدیک‌تر از من به من است
وین عجب‌تر که من از وی دورم...
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد
آنجا که می‌گوید «عبادی»، یعنی بندگانم، تخصیص بندگان به خودش، از سر منتهای عنایت و لطافت است و این‌که اعلام نزدیکی و تضمین اجابت می‌کند: «فانی قریب، اجیب دعوت الداع اذا دعان»...
باشد که اجابت کند این خواندن و دعوت و استمداد مستمر مجاهدین خلق و همه مردم ایران را برای آزادی و رهایی از ستم آخوندی. باشد که فتح بزرگ ارتش آزادی و بردن مهر تابان مقاومت و آزادی به تهران را اجابت بکند.
جای آن است که با یاد همه یاران شهیدمان، از بنیانگذاران مجاهدین تا اشرف و موسی و تا آخرین شهیدان عملیات راهگشایی، یعنی در میان‌رود خروشان خون شهیدان، خدا را بخوانیم تا که آزادی و حاکمیت مردممان اجابت شود. و این تجدید عهدی است برای راه بردن و محقق کردن لیله قدر، قدر آزادی مردم ایران از طریق ارتش آزادی‌ستان.



پاورقی
-------------
- ناسیونالیسم ارتجاعی، ناسیونالیسمی است که عواملی مانند خاک و نژاد را برجسته می‌کند و از آنها ابزاری برای تبعیض یا سرکوب درست می‌کند. مثل اولویت نژاد آریا که جزء ایدئولوژی فاشیسم بود. هر جریانی که برای رنگ پوست، نژاد، جنسیت، یعنی مرد یا زن بودن، برتری قائل شود، البته ارتجاعی و ضدتوحیدی و شرک‌آلود است. اما میهن‌پرستی و ملی‌گرایی ترقی‌خواهانه که نمی‌خواهد بدین‌ وسیله تبعیضی قائل شود یا کسی را سرکوب کند، مورد تأیید اندیشه اسلام انقلابی است. در نامه حضرت علی به مالک اشتر که در مقام فرماندار مصر بود، خوانده‌ایم که او را از شکستن سنتها و آیین‌هایی که به سبب آنها در میان قومی انس و الفت ایجاد شده، منع می‌کند و هشدار می‌دهد، مبادا سنتها و آیین‌هایی برقرار نماید که به این قبیل سنن ملتها زیان برساند و در همین چارچوب نقل می‌کنند که حضرت علی به سنت نوروز ما ایرانیان هم احترام می‌گذاشته و ایرانیان در این رابطه هم خیلی سپاسمند او بوده‌اند.

خدیجه (ع) سرسلسله و راهگشا - استاد جلال گنجه‌ای - قسمت اول

گزارش
تاريخ: AM 6:47:16 1394/4/5

خدیجه (ع) سرسلسله و راهگشا - استاد جلال گنجه‌ای - قسمت اول

خدیجه ام المومنین

خدیجه ام المومنین

اهمیت نقش خدیجه
مطالعه زندگانی خدیجه، اولین بانوی اسلام، آشکار می‌کند که چگونه دین و جنبش اسلام، از نخستین گام با زنان پیشتاز خود به عرصه تاریخ وارد شده است. آری در این مبارزه بس دشوار، این یک زن، یعنی خدیجه بود که پیش از هر کس دیگری، در جریان وحی نبوت محمد (ص) قرار گرفت و از همان ساعت نخست، برای حمایت از این وحی و پیامبرش، وارد مبارزه شد و در این نبرد، به‌صورتی استثنایی درخشید.

سیمای خدیجه، پیش از آشنایی با محمد (ص) 
...
خدیجه، ام هند، دختر خویلد، دختری از یک خاندان نامدار مکه و دارای اصالت قریشی است. زندگی خدیجه اما، از آغاز توفانی بود. زیرا تا پیش از 40سالگی، او دو بار ازدواج کرده و بیوه شده بود. هر دو شوهر متوفای خدیجه از مردان نام آور زمانه و از سران قبایل معروف عرب بودند. خدیجه از حاصل این دو ازدواج، دارای فرزندانی بود که بر خلاف سنت زمانه، سرپرستی آنان را خود به عهده داشت. کنیه «ام هند» که خدیجه با این کنیه خوانده می‌شد به اعتبار یکی از همین فرزندان، یعنی پسرش «هند» بوده است. خدیجه از معدود زنان استثنایی عرب در آن زمان بود (تنها زن ثبت شده در مکه) که اجازه نداد تا خود و میراث شوهران فقیدش، به تصاحب میراث بران درآید. چنان که سرپرستی فرزندانش را نیز به دست گرفته بود که مطابق سنت زمانه، اموال میراث را مردان بالغ و جنگاور قبیله به ارث می‌بردند و دادن میراث به زنان و خردسالان را ضایع کردن ثروت می‌دانستند. این سنت، تا منقرض شدنش توسط پیامبر اسلام (ص) در سال جنگ احد، سال سوم هجری، دوام داشت. در سنت کهنه، علاوه بر مال، همسر مرد متوفی هم مانند اموال او، به ارث می‌رفت و اولین مرد میراث بری که زن بیوه را نشان می‌کرد، مالک سرنوشت او می‌شد. این یعنی که، در چنین احوال و با چنان سنتی، همین که خدیجه توانسته است علاوه بر دفاع از آزادی و اختیار شخص خود، سرپرستی فرزندان و میراث اموال را در دست خود بگیرد، به شخصیت قدرتمند و استثنایی این زن، فراتر از زمانه، راه می‌برد.

اما مهم‌تر این که، خدیجه در آن مناسبات که همه چیز بر محور قتل و غارت می‌چرخید، توانسته بود با یک مدیریت زنانه جداً استثنایی، اموالش را سالهای سال در محیط مردسالار وحشی به کار انداخته و صاحب ثروت بزرگی در مکه بشود. تا آن جا که جمعی از صدها مرد، از بردگان تا کارگزاران آزاد و مضاربه‌کاران معتبر را در دستگاه مالی خود به کار بگمارد که در امور بازرگانی، کاروان داری، دام پروری و زراعت، فعالیت داشتند.

و این، در دورانی بود که همسران ثروتمندترین مردان، مالک چیزی از خودشان نبودند. از جمله هند، همسر ابوسفیان رئیس بنی امیه، علناً می‌گفت: ناچار بوده برای برخی نیازهایش، از اموال شوهرش ابوسفیان، چیزی بدزدد. زیرا نفقه‌یی که شوهر ثروتمندش به او می‌داده، کفاف نمی‌کرده است.

...
خدیجه و خواستگاری از «محمد امین» :
خدیجه، پهلوانی که در نبرد با روال وحشی و مسلط جاهلی، پیروزی آفریده بود، ثروت و نفوذ کلانی فراهم آورد که موجب خضوع مردان روزگار بود. کم نبودند سرداران و آقایان قریش، که خواستار همسری با وی بودند، اما او نمی‌پذیرفت. آیا پس از 2 بار ازدواج و فراق، دلزده شده بود؟ آیا در سن 40سالگی، دیگر رغبتی به زناشویی نداشت؟ آیا فراوانی مال و ثروت، قلب او را انباشته و جایی برای هیچ مردی نگذاشته بود؟ اهل مکه، هر کدام به فراخور خویش، هر گمانی می‌زدند. خدیجه اما، پس از رد کردن خواستگاران، دست به کار شگفتی می‌زند که معنی خودداری از آن خواستگاران را آشکار می‌کند. زیرا که در میان ناباوری زمانه، شخصاً اقدام به خواستگاری مردی امین می‌کند.

«محمد امین» یتیم عبدالله ابن عبد المطلب هاشمی، جوانی 25ساله و فقیر است. گو که فرزند خاندانی اصیل بوده، اما در زمره کارگزاران خدیجه شمرده می‌شود. زیرا، همین چند ماه پیش بود که با سرمایه خدیجه به اولین سفر بازرگانی خویش به شام رفته و تازه از این سفر بازگشته بود. او با شئونات و طبقه خدیجه و آن همه خواستگارانی که وی رد می‌کرده چه تناسبی داشته است؟ اما خدیجه، این بانوی شگفت قدرتمند و سنت شکن، فارغ از طبقه و ثروت، خواستگار «محمد امین» شده است که مهم‌ترین اعتبارش به همین فضیلت «امانت» بود. امین، جوان متین و پر آزرمی که هرگز به زندگی جوانان عشرت جوی مکه آلوده نشده و حتی در جستجوی دختری از خاندانهای هاشمی و قریشی، اقدامی نکرده بود. پرسش این است که به خواستگاری از خودش توسط خدیجه، بیوه‌یی که همسال مادرش شمرده می‌شد، چه پاسخی خواهد داد؟ آری، زناشویی میان خدیجه و محمد، از هر دو سوی، پاکیزه از معیارهای مبادله «کالا» بود و به‌خاطر فضیلت‌های دو طرف بسته شد و این یورشی بود، البته با پیشقدمی خدیجه، در زمانه و زمانه‌هایی که زن و ازدواج با ارزشهای عرضه و تقاضای بازار، سنجیده می‌شده و می‌شود.

حرفه خدیجه، چنان که اشاره کردیم، سوادگری بود. آن هم در مکه، با همه رباخواران و تاجران بد نام کنیز و فحشاء و در عمق ظلمات دوران برده‌داری. اما این زن نیرومند و انسان بلند منزلت را می‌بینیم که لکه‌یی از طمع ورزیهای سوداگران منفعت جو را به دامن نگرفته بود. پس آیا پرسشی می‌ماند که چرا این بانو، از میان آن همه آقایان و سروران به‌اصطلاح مرد که خواستگارش بوده‌اند، هیچ‌یک را نمی‌پسندد و دل خویش را در گرو جوان فقیر هاشمی، که مرد امانت و اخلاق و پاکدامنی است، یعنی در گرو محمد امین می‌گذارد؟

و چه آموزنده و شگفت است داستان خدیجه کبیر، زنی که بر خلاف «ضعیفه سازی» رایج و مسلط بر زمانه، آن قدر قدرتمند است که حتی حرفه کسب و سوداگری، شخصیت آزاد او را آلایش نمی‌دهد. مردمان زمانه به اقتضای کوتاه اندیشی‌های خویش، ملامت‌های بسیاری بر خدیجه باریدند و برخی وی را ترک کردند که چرا، او که یک زن بود، خود به خواستگاری مردش پیشقدم شده بود؛ آن هم پس از رد کردن خواسته سران و عاقل مردان قوم. اما بانوی والای مکه، که نامزد ماجراهای بسیار بزرگی در سرنوشت آینده خویش در اسلام بود، گوهری دیگر داشت. همان گوهر قدرتمندی که اگر شناخته و پرورده شود، نمی‌گذارد که خدیجه و نسل زنان خدیجه منش، حتی در مقتضیات و ناهمواریهای نظم کهنه کهن، غرق و لهیده شوند. گویی حرفه خدیجه، تنها چونان پناهگاهی برای این بانو لازم بود تا زن تنها و بیوه، در آن نظام ستم و پلیدی مسلط، از لگدمال مردان شهوت و قلدری، در امان بمانند. اما حرفه تجار، ناتوان‌تر از آن بود که قلب زیبای این انسان نیرومند را اسیر کرده و چشمانش را از سر چشمه زلال فضیلت جویی، برگرداند.

و ازدواج خدیجه 40ساله و محمد امین 25ساله، که با شورشگری و شجاعت زنانه خدیجه سر گرفت، خانواده ویژه‌یی را بنیانگذاری نمود که گویی، جامعه‌یی کوچک اما متفاوت و نمونه، در قلب مکه آن روز را بنیاد می‌گذاشت. در مکه خون و جنایت و فساد و رباخواری، این جامعه کوچک با 8 عضو، شامل 4 دختر و 2 پسر، خدیجه و محمد بود. شگفتا که آن هر دو پسر، البته در کودکی مردند و از جامعه کوچک نمونه، تنها دختران ماندند. دخترانی که هر کدامشان، یکی از قهرمانان انقلاب فردا، انقلاب عصر اسلام بودند، به‌خصوص کوچک‌ترین آنان، فاطمه (ع) که ”سیده النسا‌ء العالمین ” (سالار زنان گیتی) شد.

از ازدواج خدیجه و محمد، تا ظهور این بانو در نقش اولین طلایه‌دار اسلام و اولین زن مسلمان، 15سال فاصله بود و آنگاه که خدیجه پرچم ایمان و دفاع از دین توحیدی اسلام را بر دوش خویش اهتزاز داد، بانویی سالمند و 55ساله شده بود. و چنان که اشاره شد، خدیجه در این فاصله، 6 فرزند آورده بود که فقط دخترانش زنده مانده بودند. همه دختران، در ازای همه پسران این خانواده که می‌مردند. از این بابت، زمزمه‌ها و نیش‌های این و آن فراوان و سنگین بود. شماتت‌گران می‌گفتند: که این خانواده شومی است که پسرانشان می‌میرند و نسلی از محمد هاشمی باقی نخواهد ماند. اما بر خلاف اهل زمانه و پندارهایشان، زن و شوهر، ابداً به فکر خلاص کردن خویش از شور بختی «دختران شوم پی‌درپی» نبودند و به هیچ اقدام زشتی، مثلاً رسم زنده به گور کردن دختران شوم، دست نیالودند. به عکس، از دختران خویش بسیار شادمان بودند و در ولادت هر کدام آنان، جشن و ولیمه پر رونقتری از ولادت دختر پیشین برپا می‌کردند. امری که باز هم مشخص می‌کند که پیوند شاد و مستحکم این زن و شوی، به دلایل خاص و متفاوت از دیگر مردمان زمانه بود.

دختران، بزرگ و بالغ می‌شدند و تا پیش از آزمایش‌های دشوار و حساس خدیجه در عصر اسلام، سه دختر بزرگ‌تر، زینب، رقیه و ام کلثوم، شوهر گرفته بودند. این یعنی بانوی آزمایش‌های بزرگ و حساس فردا، افزوده بر بستگی‌های پیشین مال و طبقه، اینک در موضع مادر نو عروسان و مادر بزرگ نوادگان در راه، درگیر وابستگی‌های جدیدی نیز می‌شده است. یعنی سر نوشت دختران جوان و شوهردار، تهدید پاشیده شدن زندگی آنان در فردای نبرد و پیشتازی خدیجه بود.

در ادامه این نوشته، خواهیم دید که بانوی طلایه‌دار اسلام، یعنی خدیجه، چگونه جهت به دوش گرفتن پرچم عقیده و پیکار خویش، از پس این دلبستگیها و پایبندیهای بازدارنده و دشوار، بر آمده است.

ادامه دارد...