۱۳۹۳ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

عبدالعلي معصومي: سياست 28مردادي آمريكا

 روز چهارم تيرماه 1332 در جلسه يي در دفتر جان فاستر دالس, وزير خارجه آمريكا, كه در آن هندرسن, سفير آمريكا در ايران, آلن دالس, رئيس سازمان «سيا» و چارلز ويلسون, وزير دفاع آمريكا, حضور داشتند, تصميم نهايي براي سرنگوني دولت دكتر مصدّق گرفته شد. اين تصميم, كمتر از دو ماه بعد, در كودتاي آمريكايي 28مرداد32 به احرا درآمد و به سقوط دولت ملي دكتر مصدق انجاميد و راه سلطه آمريكا بر ايران گشوده شد.
پشتيباني همه جانبه آمريكا از شاه, به ويژه پس از رفورم ارضي بهمن 41, راه خودكامگي او را گشود و اين خودكامگي كه هر روز  خشن تر مي شد, در برابر هر گونه فعاليت سياسي سد و راهبند ايجاد كرد و راه مبارزه قهرآميز را به مثابه تنها راه رهايي از ديكتاتوري, گريزناپذيركرد. اين راه, به ويژه پس از «حماسه سياهكل» در 19بهمن49 و آغاز مبارزه قهرآميز مجاهدين با رژيم خودكامه شاه, با استقبال پرشور جوانان و دانشجويان آزاديخواه روبه رو شد.
شعله ورشدن شور انقلابي, با توجه به دنياي دو قطبي آن دوران و همجواري ايران با شوروي, تحمل ناشدني بود و آمريكا ناچار شد براي كاستن از اين شور انقلابي, كه بي ترديد به سرنگوني تام و تمام رژيم خودكامه شاه راه مي برد, سياست جديدي در پيش گيرد. جيمي كارتر, از رهبران حزب دموكرات, كه در روز 13 آبان 1355 (4نوامبر1976م), به رياست جمهوري آمريكا برگزيده شد, مساٌلة «حقوق بشر» را سرلوحه سياست خود قرارداد. اين سياست از يك سو, به نيروهاي نيمه ملي ميدان مي داد و از سوي ديگر, دربرابر رشد نيروهاي ملي و انقلابي، كه خواهان استقلال و آزادي سرزمين خود بودند, سد و راهبند پديد مي آورد و از گسترش آنها, به ياري همان نيروهاي نيمهملي, جلوگيري مي كرد.
سياست «حقوق بشر» كارتر پس از مذاكرات طولاني در «كميسيون سه جانبه» به تصويب رسيد. به پيشنهاد راكفلر, رئيس بانك «چيسمانهاتان», در ژوييه سال 1973 (تير1352) كميسيوني براي بررسي بحرانهاي نظام سرمايهداري تشكيل شد. از آن جا كه نمايندگان شركتهاي چندمليّتي آمريكايي, اروپايي و ژاپني در اين كميسيون شركت داشتند, به «كميسيون سه جانبه» معروف شد. اين كميسيون, پس از مذاكرات و رايزنيهاي طولاني, به سياست جديدي دست يافت. برژينسكي, اولين رئيس اين كميسيون, سياست جديد را «كوشش براي انداختن تحوّل از مسير آشوب و هرج و مرج (انقلاب) به مسير انتقال منظّم» تعريف كرد. اين سياست در كشورهاي تحت سلطه مي بايد «براي منزويكردن طرفداران  كمونيسم، نيروهاي نيمهملي را در برابر بوروكراسي و استبداد حاكم مورد حمايت قراردهد» (كيهان, اول ديماه1356).
سه تن از اعضاي «كميسيون سهجانبه» كه از كارگردانان اصلي سياست خارجي آمريكا و پيش برندگان سياست «حقوق بشر» در دولت كارتر بودند, عبارتند از: برژينسكي, سياستگردان اصلي «سياست حقوق بشر», گري سيك و ريچارد مورفي.

سياست «حقوق بشر» كه با فشار آمريكا به عقب نشيني گام به گام شاه از استبداد به سوي گشايش آغاز شد, به عكس پندار كارتر و برژنيسيكي و همدستانشان, كه مي بايست  «تحوّل» را «از مسير آشوب و هرج و مرج» (انقلاب) به «مسير انتقال منظّم» بيندازد و چهره هايي مانند علي اميني را ميداندار سازد و «استبداد حاكم», جايش را به حكومتي قابل تحملل بدهد, به راهي غيرقابل پيش بيني صحنه گردانان روانه شد. «از قضا سركنگبين صفرا فزود» و آتش شور و تب و تاب انقلاب را شعله ورتر كرد و آمريكا ناگزير شد براي ايجاد سدّ و راهبند در برابر اين شور انقلابي, راه چاره يي بينديشد.

سياستگردانان سياست خارجي آمريكا, راه چاره را پر و بال دادن به خميني يافتند كه تا آن زمان در نجف منزوي بود و بركنار از شور آزاديخواهي مردم به ويژه دانشجويان و روشنفكران, كه هر دم شعله اش گدازان تر مي شد. او, به عكس مردم به جان آمده از بيداد شاه, كه سرنگوني رژيم را آماج خود داشتند, در پي سهمي در همان رژيم بود و با گسترش نفوذ شوروي در ايران هم مخالفت داشت.

خميني كه پس از تبعيد از ايران به تركيه در 13 آبان 1343, چه در تركيه و چه در نجف, در لاك خود خزيده بود و هيچ گونه فعاليت سياسي نداشت, در فضاي جديدي كه چهره گشوده بود, فرصت  را غنيمت شمرد و در اوايل آذر 1356, به «آقايان علما» پيغام داد تا دير نشده از فرصت مساعد موجود استفاده كنند: «...امروز فُرجه‌يي پيدا شده. اين فرصت را غنيمت بشماريد. اگر اين فُرجه و فرصت حاصل نشده بود، اين اوضاع پيش نمي‌آمد... الآن نويسنده ‌هاي احزاب اِشكال مي‌ كنند، اعتراض مي‌ كنند، نامه مي‌ نويسند و امضا مي ‌كنند. شما هم بنويسيد. چند نفر از آقايان علما امضا كنند... امروز روزي است كه بايد گفت. اگر بگوييد پيش مي‌برد... اشكالات را بنويسيد و به خودشان بدهيد. مثل چندين نفر كه ما ديديم اشكال كردند و بسياري حرفها زدند و امضا كردند و كسي كاريشان نكرد» (انقلاب ايران در دو حركت، مهدي بازرگان، تهران1363, ص26).
كمتر از  دو ماه پس از ارسال اين نامه, با ترفند جديد دربار شاه, نام خميني بر زبانها جاري شد و مقاله روزنامه اطلاعات فرصت مناسب را براي ورود او به عرصه سياسي پديدآورد. روزنامة اطلاعات در روز 17 ديماه 56, در مقاله ‌يي با عنوان «ايران و استعمار سرخ و سياه»، به قلم احمد رشيدي مطلق (كه داريوش همايون, وزير اطلاعات و جهانگردي دولت آموزگار آن را در اختيار اين روزنامه قرارداد) خميني را «شاعري عاشق پيشه و عامل استعمار»، «سيّدهندي»، «شهرت ‌طلب و بي ‌اعتقاد»، «ماجراجو و وابسته و سرسپرده به مراكز استعماري» و «عامل واقعه ننگين روز 15خرداد» ناميد كه در «بلواي شوم 15خرداد»، «خون بي ‌گناهان را ريخت و نشان داد هستند هنوز كساني كه حاضرند خود را صادقانه در اختيار توطئه‌ گران و عناصر ضدّملي بگذارند».

روز 19ديماه بازاريان قم در اعتراض به مقاله روزنامه اطلاعات مغازه‌ هايشان را بستند و در تظاهراتي كه به همين مناسبت برپاشد، عدّه ‌يي از مردم بي دفاع به دست ماٌموران شهرباني قم كشته شدند. روز 29بهمن, در چهلمين روز كشتار قم، مردم تبريز طي خيزشي قهرمانانه به مراكز حزب رستاخيز، سينماها و بانكها يورش بردند. شيشه ‌هاي آنها را شكستند و برخي را به آتش كشيدند. در اين تظاهرات نيز عدّه ‌يي از مردم كشته يا زخمي شدند.

به عكس پيش بيني كارگردانان اصلي سياست جديد كارتر, عقب نشينيهاي رژيم شاه, خشم فروخورده مردم تحت ستم را برانگيخت و عرصه را براي اوجگيري فعاليتهاي «دسته برانداز» آماده تر كرد و شعار «مرگ بر شاه» در سراسر ايران جاري شد. نخستين اوج اين شعار, در راهپيمايي ميليوني روز 16شهريور 57 بود. فرداي آن روز, كشتار وحشيانة مردم به پاخاستة تهران در ميدان ژاله, درب هرگونه آشتي جويي را گِل گرفت و از آن پس فريادهاي «مرگ بر شاه» به اوجي بسا گسترده تر از پيش رسيد و كشتارهاي هر روزه ماْموران حكومت نظامي ـ كه از بامداد روز 17شهريور57 آغاز شده بود ـ در فروكش دادن شعله خيزش سراسري مردم به پاخاسته, كاري از پيش نبرد.
پس از اين كشتار وحشيانه بود كه آمريكا دريافت اگر در به همين پاشنه بچرخد و عقب نشينيهاي شاه دربرابر خيزشهاي دامن گستر مردم ادامه يايد به زودي نه از تاك نشان خواهد ماند و نه از تاكنشان. اين بود كه كارتر در روز 21شهريور57, در پيامي كه توسّط اردشير زاهدي براي شاه فرستاد، تاٌكيد كرد «ايالات متّحدهٌ آمريكا از رويّه سابق خود، كه جلوگيري از اِعمال قدرت توسط شاه بود، دست برداشته و به شاه آزادي كامل در تصميم‌ گيري مي ‌دهد تا خود هرطور كه بهتر مي‌ داند، درصدد رفع مشكلات برآيد» (سقوط شاه، فريدون هويدا، ص59). كارتر در پيامي به سوليوان، سفير آمريكا در ايران، نيز بر همين نكته پاي فشرد: «بقاي شاه حائز كمال اهميت است و آمريكا از هر تصميمي كه وي براي تثبيت قدرت و موقعيت خود اتّخاذ كند، حمايت خواهد كرد... اگر شاه براي استقرار نظم و تثبيت حكومت خود استقرار يك دولت نظامي را ضروري تشخيص دهد، آمريكا آن را تاٌييد خواهد كرد». اين پيام «از يك تغيير كلي در سياست آمريكا در جهت حمايت جدّي از شاه حكايت مي ‌كرد» (ماٌموريت در ايران، ويليام سوليوان، تهران1361, ص121).
در اين ميان خميني همچنان دستي از دور بر آتش سركش قيام داشت و بسا عقب تر از مردمي كه پاي در ميدان داشتند و هر روز خونشان فرش خيابانها بود, حركت مي كرد. اما در اين روزها او در محور تبليغات راديو بي.بي.سي, قرار داشت و اين راديو به سخنگوي خميني تبديل شده بود. روز 10مهر57,  اميرخسرو افشار, وزير خارجة ايران, در ديداري كه در نيويورك با ديويد اوئن, وزير خارجة انگليس, داشت, نسبت به برنامه هاي راديو  بي.بي.سي, اعتراض كرد, امّا, اوئن به او «جواب سربالا» داد. در همين روز پرويز راجي. سفير ايران در انگليس, در نامه ‌يي خطاب به مدير كل بي،بي،سي, نوشت: «اين ‌طور به نظر مي ‌رسد كه برنامه فارسي راديو بي.بي.سي، به صورتِ عامل اشاعه نظرات مردي درآمده كه آشكارا خواستار شورش همگاني براي سرنگون كردن رژيم قانوني ايران است، تا جايي كه تصوّر مي ‌رود چنان‌ چه برنامه ‌هاي فارسي بي.بي.سي, وجود نداشت، هرگز تبليغات خميني نمي ‌توانست توجه اين ‌همه شنونده را به خود جلب كند» (خدمتگزار تخت طاووس, راجي, صفحه272).

در همين روز 10مهر به علّت اعتراضهاي گستردة مردم ايران, از اقامتگاه خميني در نجف رفع محدوديت شد, اما دولت عراق حاضر نبود بيش از آن پذيراي خميني باشد و خميني, به ناچار, راهي كويت شد, امّا كويت هم حاضر نشد او را به خاك خود بپذيرد و خميني و همراهانش در مرز كويت و عراق سرگردان شدند. امّا اين سرگرداني ديري نپاييد و «امدادهاي غيبي» به ياريش شتافت و دكتر ابراهيم يزدي از آمريكا به عراق رفت و او و همراهانش را به فرانسه برد. روز 14مهر خميني و همراهانش وارد فرانسه شدند. بعدها ژيسكار دستن, رئيس جمهور وقت فرانسه, در مصاحيه با روزنامه «توس» (23شهريور 1377) در باره ورود خميني به فرانسه گفت: «خميني به محض ورود به فرانسه در فرودگاه تقاضاي پناهندگي سياسي كرد» و «شاه از من خواست به او رَواديد (ويزا) بدهم و مراتب امنيتي و حفاظتي درمورد آيت الله خميني را از سوي دولت فرانسه تاٌمين كنيم». بعد «شاه براي من پيغام داد كه كوچكترين مشكلي براي آيت الله خميني به وجود نياورم و حتّي به سفير من گفت اگر دولت فرانسه مقدّمات پذيرايي و آسايش او را فراهم نكند, او دولت فرانسه را هرگز نخواهد بخشيد».
در حالي كه مردم به پاخاسته هر روزه در خيابانها پرپر مي شدند, خميني محبوب همه «از ما بهتران» بود و در همه جا برايش فرش قرمز مي گستردند! خود او در روز 19مهر در جمع دانشجوياني كه به ديدارش رفته بودند، به عقب بودنش نسبت به انقلاب مردم به ‌پاخاسته اعتراف كرد و گفت: «الآن همه مي ‌گويند ما شاه را نمي‌ خواهيم. يك بچه هفت ‌هشت ساله، پنج شش ساله، آن كه زبان بازكرده، الآن مي‌ گويد "مرده باد شاه". اين زبان همه است. مملكت ما امروز قيام كرده است و اين قيامي است كه همه موظّف هستيم به دنبالش برويم تا به نتيجه برسد» (اسناد و تصاويري از مبارزات خلق مسلمان ايران، جلد اول, ص252).
همه مردم ايران شعارشان «مرگ بر شاه»  بود و خواهان نفي حكومت استبدادي شاه, امّا آمريكا, به جدّ, در پي حفظ شاه بود و «به‌ طور تامّ و تمام و بدون هيچ‌‌ گونه قيد و شرطي» از او  حمايت مي كرد.  روز 12 آبان 57, برژينسكي، باصلاحديد كارتر، تلفني به شاه خبر داد كه «ايالات متحده در بحران كنوني به‌ طور تامّ و تمام و بدون هيچ‌‌ گونه قيد و شرطي از شما حمايت مي‌ كند... ما از تصميم شما، چه راجع به شكل و چه راجع به تركيب حكومت موردنظرتان, حمايت خواهيم كرد» (اسرار سقوط شاه، برژينسكي، ترجمة حميد احمدي، ص37).
در فرداي اين پشتيباني قاطع آمريكا, ماٌموران حكومت نظامي در پايان «هفته همبستگي», به تظاهرات دليرانه مخالفان در دانشگاه تهران, وحشيانه, يورش بردند. در اين يورش, عدّه يي از دانشجويان, درحين جنگ و گريز, كشته شدند. در اخبار  شب تلويزيون رژيم, فيلم اين كشتار پخش شد و موج مخالفتي عظيم عليه جنايتكاران حاكم برانگيخت.
شاه در همين روز, پس از اين كشتار وحشيانه، سوليوان و پارسونز، سفيران آمريكا و انگليس, را به كاخ خود فراخواند تا از آنها نظر رسمي دولتهايشان را درباره تعيين يك نخست وزير نظامي جويا شود. شاه در اين ديدار تاٌكيد كرد كه «ژنرالها بر فشار خود افزوده‌اند و مي ‌گويند با دستگيري عده‌ يي مي ‌توانند اوضاع را آرام كنند».
در شامگاه فرداي آن روز, شاه دولت نظامي «غلامرضا ازهاري» را روي كار آورد و تا به خيال خام خود, با كشتار وحشيانه تظاهركنندگان, خيزشهاي سراسري مردم به پاخاسته را مهار كند. اما اين خيزشها به چنان اوجي رسيده بود كه مهار آن ناممكن مي نمود و مي بايست چاره ديگري انديشيد. اگر قيام همچنان به پيش مي تاخت, بي ترديد به نفي قاطع نظام استبدادي و فروپاشي ارتش دست پرورد آمريكا راه مي برد و زيانهاي جبران ناپذيري را براي «از ما بهتران» به بار مي آورد.
روز 18 آبان 57, سوليوان، سفير آمريكا در ايران، در گزارشي با عنوان «فكر كردن به آن ‌چه فكر نكردني است»، وضع بحراني ايران را براي زمامداران آمريكا تشريح كرد. در اين گزارش آمده است: «... ديگر ترديدي وجود نداشت كه شاه از حمايت افكار عمومي برخوردار نيست و براي ادامه حكومتش فقط به نيروي نظامي متّكي است... در شرايط جديد مي بايست موضوع روابط احتمالي آينده بين نظاميان و رهبران مذهبي را مورد توجّه قرار دهيم. خطوط اصلي پيشنهادي من اين بود كه براي پايان بخشيدن به بحران فعلي و استقرار يك نظم جديد در ايران، بين نيروهاي انقلابي و نيروهاي مسلّح سازش به‌ وجود آيد. براي حُصول چنين سازشي نيز مي ‌بايست نه فقط شاه بلكه بسياري از فرماندهان و افسران ارشد نيروهاي مسلّح ايران از صحنه خارج شوند. پس از خروج شاه و افسران ارشد وي از كشور، حُصول توافقي بين نيروهاي انقلابي و فرماندهان جوان نيروهاي مسلّح به اين صورت امكان ‌پذير است كه آيت اللّه خميني شخص معتدلي، مانند بازرگان يا ميناچي، را به نخست وزيري انتخاب كند و بدين‌ وسيله از روي كارآمدن حكومتي از نوع ناصر‌ـ قذّافي جلوگيري به عمل آيد. حدس من اين بود كه رهبران مذهبي و شخص آيت ‌اللّه خميني چنين راه حلي را خواهند پذيرفت زيرا هدف اصلي آنها، كه حذف شاه بود، در چارچوب چنين توافقي عملي مي ‌شد و درعين حال از يك حمام خون جلوگيري به عمل مي ‌آمد و نيروهاي مسلّح نيز وظيفه استقرار نظم و قانون را از طرف رژيم جديد به عهده مي‌ گرفتند... هرچند اين وضع در مقايسه با امتيازاتي كه در دوران حكومت شاه از آن برخوردار بوديم چندان خوشايند نبود، امّا، بر پيروزي يك انقلاب خام كه به قيمت ازهم ‌پاشيدن نيروهاي مسلّح ايران تمام مي ‌شد، رُجحان داشت» (ماٌموريت در ايران، سوليوان، ترجمه محمود مشرقي, ص144).
كارتر پس از خواندن گزارش سوليوان پي برد كه ديگر نگهداشتن شاه در قدرت امكان پذير نيست و بايد چاره ديگري بينديشد.
در اوج قيام ميليوني مردم، به پيشنهاد ژيسكار دِستن، رئيس جمهوري فرانسه، سران چهار كشور غربي ‌ـ آمريكا، انگليس، آلمان و فرانسه‌ـ در روز 15دي 57 (5ژانويه 1979) براي گفتگو و رايزني دربارهٌ بحران ايران، كنفرانس سه ‌روزه ‌يي را در جزيرهٌ گوادلوپ (از جزاير آنتيل كوچك در آمريكاي مركزي) تشكيل دادند. در اين گردهمايي, كارتر، كالاهان (نخست وزير انگليس)، هِلموت اِشميت (صدراعظم آلمان) و ژيسكار دستن شركت داشتند.
در اين كنفرانس طرح كارتر, كه عبارت بود از كنارگذاشتن شاه و تن دادن به حكومت خميني پذيرفته شد و شاه در كمتر از دو هفته بعد از پايان اين كنفرانس از ايران بيرون رفت و كمتر از يك ماه بعد در 22بهمن 57, خميني پا بر فرش خون شهيدان قيام, در پي بندوبستهاي پنهاني با «استكبار غرب», بر مسند قدرت نشست.
«نهضت» ادامه دارد!
آمريكا و هم پيمانانش, و به ويژه, سياستگردانهاي وزارت خارجه اين كشور, كه زمينه ساز روي كارآمدن رژيم ولايت فقيه بودند, از آن پس نيز تا كنون, به رغم همه جنايتهاي خميني و ميراث دارانش, حتي بر آمريكاييان و همپيمانانشان, بي وقفه, از اين رژيم پشتيباني كردند و دربرابر جنبش آزاديخواهي مردم ايران و مظهر پايدار و قدرتمند آن ـ سازمان مجاهدين ـ هزاران سد و مانع تراشيدند. آنها با حمايت بي دريغشان از ديكتاتوري خميني ضدبشر و ميراثداران جنايت پيشه اش سهم عمده يي  در بقاي اين رژيم مردم كش به عهده دارند و ننگ اين همدستي در خون رشيدترين فرزندان ايران زمين هرگز از دامنشان زدوده شدني نيست.
كارگردانهاي اصلي سياست آمريكا در زمان رياست جمهوري كارتر ـ برژينسكي, گري سيك و ريچارد مورفي ـ و همدستانشان در وزارت خارجه اين كشور, در اين سي و دو سه سال, در امدادرساني به رژيم سفّاك و جنايت پيشه ولي فقيه و در دشمني با مقاومت سازمانيافته مردم داغدار ايران ـ سازمان مجاهدين خلق ـ بي وقفه, ادامه دادند و در ياري رساني به آنها در سركوب و كشتار و شعله ور نگه داشتن آتش جنگ خانمانسوز و در دشمني با خيزشهاي مردمي در ايران, لحظه يي پاي پس نكشيدند.
نمونه هايي از اين ياري رسانيها را در زير مي خوانيد:
ديدار در الجزيره
دور دوم مذاكرات گردانندگان سياست «حقوق بشر» كارتر با همنوايان آنها در دولت «امام زمان», در آبان 1358 آغاز شد. در روز 11 آبان (اول نوامبر1979) برژينسكي, مشاور امنيت ملي آمريكا, در راٌس هياٌتي براي شركت در جشنهاي بيست و پنجمين سالگرد انقلاب الجزاير به آن كشور رفت. عصر آن روز, مهندس بازرگان, نخست وزير ايران, با او ديداركرد. در اين ديدار ابراهيم يزدي, وزير خارجة دولت بازرگان  و از دستاندركاران اصلي مذاكرات پشت پردة پيش از انقلاب57, هم حضور داشت. مذاكرات اين ديدار كه يك ساعت و 25دقيقه به طول انجاميد، مثل همه مذاكرات پشت پرده دوران قبل از پيروزي انقلاب, افشاناشده باقي ماند و بازرگان در مصاحبه با خبرگزاري رسمي ايران, تنها به اين نكته اشاره كرد كه در اين مذاكرات، «چگونگي مناسبات در روابط دو كشور مطرح شد...».  اما خميني, كه پس از استواركردن پايه هاي قدرتش سوداي تازه يي در سر مي پخت و پيروزي آسان او را شيرمست كرده بود, همزمان با اين مذاكرات, طي سخناني، سياستش را براي چيرگي بر سراسر دنيا اعلام كرد: «...ما كه نهضت كرديم براي اسلام نهضت كرديم. نهضت براي اسلام نمي ‌تواند محصور باشد در يك كشور و نمي ‌تواند محصور باشد در حتي كشورهاي اسلامي؛ نهضت براي اسلام همان دنباله نهضت انبياست. نهضت انبيا براي يك محل نبوده است، پيغمبر اكرم اهل عربستان است، لكن... دعوتش مال همه عالم است» (صحيفة نور, جلد دهم, صفحة115, سخنان خميني در روز 11آبان 1358). او كه خود به ياري زدوبندهاي پشت پردة «استكبار جهاني» بر تختِ قدرت تكيه زده بود, پوستين سياستش را وارونه پوشيد و نفرت تودهها از آمريكا را دستماية پيشبرد سياست جديد خود قرارداد و پرچم «مبارزه با استكبار جهاني (به سركردگي آمريكا)» و كشورهاي وابسته به آن را برافراشت و شعار «مرگ بر سه مفسدين ـ كارتر و سادات و بگين» را در دستور كار قرارداد.
بر اساس سياست جديد, در فرداي ديدار بازرگان با برژينسكي,  تظاهراتي در سراسر ايران, در اعتراض به حضور شاه در آمريكا, كه براي معالجه به آن كشور رفته بود, صورت گرفت و روز بعد (13آبان), در نخستين سالگرد يورش نظاميان شاه به دانشگاه, كه منجر به كشتهشدن سه تن و زخمي شدن عدّه يي ديگر شد، «دانشجويان مسلمان پيرو خط امام»، سفارت آمريكا را, به اشغال خود درآوردند و حدود 60تن  از اعضاي هياٌت ديپلوماتيك آمريكا و كاركنان سفارت را به گروگان گرفتند. آنها در اطلاعيه يي ضمن درخواست «استرداد شاه خائن و تعطيل سفارت و قطع هرگونه رابطه با آمريكا», اعلام كردند «اين لانة جاسوسي را تا رسيدن به نتيجة نهايي در تصرّف خود خواهند داشت و اگر آمريكا دست به يك حركت توطئه گرانة نظامي يا غيرنظامي بزند, گروگانها را نابود خواهند كرد...» (مجاهد, شماره 10, 21آبان 1358). خميني اشغال سفارت آمريكا را «انقلاب دوم» و حتي «انقلابي بزرگتر از انقلاب اول» خواند و از آن پس فصل تازه يي در روابط ايران و آمريكا آغاز شد.
گروگانهاي آمريكايي به مدت 444 روز در اسارت ماندند. خميني حاضر نشد آنها را در زمان رياست جمهوري كارتر آزاد كند. پس از برگزاري انتخابات رياست جمهوري در آمريكا و انتخاب رونالد ريگان به رياست جمهوري, گروگانها آزاد شدند. بهزاد نبوي، بهعنوان نماينده رژيم ايران، با وارن كريستوفر، نمايندة آمريكا, درالجزاير قراردادي را امضا كردند و ماجراي گروگانگيري پايان يافت.
گري سيك, از مشاوران بلندپاية «شوراي امنيت ملي آمريكا» و يكي از گردانندگان سياست «حقوق بشر» كارتر, از اعضاي هياٌت آمريكايي در مذاكرات الجزاير بود. او و كريستوفر كه از آن پس همواره يكي از گردانندگان وزارت خارجة آمريكا بود و در زمان كلينتون, وزير خارجه شد, از همان زمان, سياست «حقوق بشر» خود را براي حفظ و پشتيباني از رژيم خميني آغاز كردند و اين سياست را با سختكوشي تمام از آن روز تا به امروز ادامه دادند.
«ديدبان» هاي حفظ نظام ولايت
گري سيك, پرچمدار و «ديدبان» خستگي ناپذير «حقوق بشر», و همدستان او, بيآن كه نيمنگاهي به كارنامة ننگين خميني و دستاربندان همبسته اش, در كشتار و آزار و شكنجه و ويرانگري در عرصه هاي مختلف حيات اجتماعي ايران, و تروريسم افسارگسيختة آنها در خارج از مرزهاي ايران داشته باشند, بي وقفه و درنگ, به پشتيباني از كليّت رژيم برخاستند و در تمام اين سالها, دمي از ياري خميني و ميراثداران همرنگ او دست برنداشتند و در دشمني با مجاهدين و رزمندگان آزادي ايران زمين, تهديد اصلي سرنگوني رژيم آخوندي, هر روز جريتر شدند. گويي در اين ميدان, خود را با خميني و دست پروردگانش, همگون و همسرنوشت مي ديدند. در نگاه اين مدّعيان «حقوق بشر», تنها خميني و ميراثداران رژيم ضدبشري اش, «بشر» هستند و بايد از «حقوق» آنان دفاع كرد و ميليونها انساني كه در داخل و خارج ايران, قرباني سياستهاي  ويرانگر اين مسندنشينان مي شوند, «بشر» به شمار نمي آيند و از حقوقي برخوردار نيستند.
 كارتر, برژينسكي, گريسيك, كريستوفر, ريچارد مورفي و همدستانشان در اروپا مانند جك استراو, وزير خارجة پيشين انگليس, گردانندگان «آيت الله» بي. بي. سي, كاري به اين نداشته و ندارند كه خميني و ميراثدارانش چه جنايتهايي را در حق مردم ايران يا حتي عوامل آمريكا و  اروپا, انجام مي دهند. آنها عشقشان يك طرفه است. رژيم آخوندي را فرزندي مي دانند كه خود آن را در آغوش «پرمهر»شان پرورده اند و تنها به اين مي انديشند كه چشم زخمي به اين دردانة «سراپا حسن و فرزانگي» نرسد. او را چون تخم چشم خود مواظبت مي كنند و هر كس و گروهي كه بخواهد دربرابرش به راهي جز سرسپاري مطلق گام نهد, بي درنگ او را با مُهر «تروريسم» نشاندار مي كنند و دستگاه عريض و طويل تبليغاتيشان را براي بدنام كردن و اهريمن جلوه دادن او به كار مي اندازند. و صد البته كه در اين سياست از منافع بادآورده كلاني هم برخوردار مي شوند.
در سال 1983, مقرّ تفنگداران دريايي آمريكا در بيروت منفجر شد و چندي بعد, محسن رفيقدوست, وزير پيشين سپاه پاسداران, بي پرده پوشي گفت: «هم تي,ان,تي, و هم ايدئولوژي آن انفجار، كه 400 تفنگدار و افسر و سرباز را در مقرّ تفنگداران آمريكا به جهنم فرستاد, از ايران رفته بود» (رسالت, 29تير1369). ديدبانان آمريكايي «حقوق بشر» نه تنها بر اين انفجار ويرانگر, كه بيش از 400 آمريكايي را ازميان برد, چشم بستند, بلكه هنوز دود و دم انفجار به درستي نخوابيده بود, كه بنا به خواست عاملان آن انفجار, مجاهدين, قوي ترين نيروي مخالف و تهديد اصلي سرنگوني اين رژيم را, به عنوان يك نيروي تروريستي مورد هدف قراردادند.
در اين سالها, دشمني با سازمان مجاهدين, هميشه پيش شرط هرگونه توافقي بوده كه در پشتپرده شكل مي گرفت.. ماجراي «ايران گيت» نمونة روشني از اين گونه زدوبندهاست.
ماجراي «ايران گيت»
در اواخر ماه ژوئن 1985 سناتور گريهارت (كانديداي رياست جمهوري), سناتور كندي و شمار ديگري از نمايندگان و سناتورهاي آمريكايي در نامه هايي به آقاي مسعود رجوي, از مقاومت عادلانة مردم ايران پشتيباني كردند. چند هفته بعد, در 24 ژوييه 1985, در پايان يك جلسة «كميتة خارجي مجلس نمايندگان آمريكا», ريچارد مورفي, دستيار وزير خارجه در امور خاور نزديك, بدون هيچ زمينة قبلي و بي آن كه هيچ يك از نمايندگان حاضر از وي در اين مورد پرسشي كنند, بيانيه يي را دربارة سازمان مجاهدين خلق ايران خواند كه در آن, ازجمله, آمده بود: «...آنها يك گروه نظامي اسلامي و ضددموكراتيك و ضدآمريكايي و اشتراكي هستند و از تروريسم و خشونت به عنوان ابزار اصلي پيشبرد سياستهايشان استفاده مي كنند» («مجاهد», شمارة 358, 11مهر1373).
خبرگزاري فرانسه  در روز 11 آبان 1365 (2 نوامبر 1986) خبرداد كه ديويد جيكوبسن آمريكايي, كه گروه «جهاد اسلامي» او را در بيروت به گروگان گرفته بود, آزاد شد. روز 12 آبان, رويتر به نقل از يك متخصص اسرائيلي خبرداد كه سوريه و ايران در جريان آزادي گروگان آمريكايي دخيل بوده اند.
دو روز بعد (13 آبان 1365), ماجراي روابط پنهاني رژيم خميني با آمريكا كه به «ايران گيت» معروف شد, از پرده به درافتاد و علت موضعگيري آن روز ريچارد مورفي آشكار شد. مجله «الشِراع»، چاپ بيروت, در مقاله يي با عنوان «منطق دولت و منطق انقلاب: اين است آن چه در تهران مي گذرد» نوشت: «يك فرستادة محرمانة آمريكا به نام رابرت مَكفارلن (حامل كلت و كيك و انجيل براي سران رژيم ايران) در اوايل ماه گذشته (سپتامبر) مخفيانه از تهران ديدار كرده و در هتل استقلال (هيلتون سابق) اقامت نموده است. وي گفتگوهاي بسيار مهمي با نمايندگاني از وزارت خارجه, مجلس شورا و ارتش انجام داده كه از ميان آنها اين افراد شناخته شده اند: دكتر محمد لواساني, مدير ادارة سياسي آسيا و آفريقا در وزارت خارجه, كه به مدت ده سال در شركت “آرامكو” در پادشاهي عربستان سعودي كار مي كرده است؛ دكتر محمدعلي هادي, نايب رئيس كميسيون روابط خارجي مجلس شورا؛ به علاوة يكي از افسران بلندپاية ارتش...». اين افشاگري را سيدمهدي هاشمي (از اعضاي دفتر منتظري كه رهبري «دفتر جنبشهاي آزاديبخش» را به عهده داشت), در اختيار اين مجله قرارداده بود, كه به بهاي از دستدادن جانش تمام شد.
 گزارش «كميسيون تاور» هم، كه در اسفند 1365 منتشر شد, نشان داد كه رژيم خميني از «وزارت خارجة آمريكا» خواسته بود در اعلاميه يي رسمي سازمان مجاهدين خلق را «تروريست» و «ماركسيست» بنامد و طي بخشنامه يي از «كنگره و تمام مراكز علمي و شركتها» بخواهد كه از پشتيباني آن سازمان دست بكشند. منوچهر قربانيفر, دلاّل رژيم خميني, طي نامه يي خطاب به طرف حساب آمريكاييش نوشته بود كه يكي از 9 درخواست آخوندها از وزارت خارجة آمريكا براي آزادي گروگانهاي آمريكايي، كه تروريستهاي مورد حمايت رژيم خميني (جهاد اسلامي) آنها را در لبنان به اسارت گرفته اند, صدور بيانيه يي مبني بر «تروريست» و «ماركسيست» خواندن مجاهدين است. «تروريست» و «ماركسيست» ناميدن مجاهدين, همواره در اين سالها, خواست اصلي رژيم از غرب و وسيلة نزديكي غربيها به رژيم آخوندي بوده است.
امدادرسانيهاي «استكبار جهاني»!
درپي فعالتهاي گسترده بين المللي خانم مريم رجوي، رئيس جمهور برگزيده شوراي ملي مقاومت ايران در بهار و تابستان 1373، به ويژه استقبال پرشور ايرانيان از هفته «همبستگي» و حمايت از رئيس جمهور برگزيده شورا و تظاهرات جهاني 30تير آن سال در15كشور و در پي آن قيام دلاورانه مردم قهرمان قزوين در 13 و 14 مرداد 73، امدادهاي غيبي آمريكا  براي ياري رژيم بحران زده و مفلوك شتاب گرفت و به موازات آن, وزارت امورخارجه آن كشور در روز 6آبان 73 در يك گزارش 41صفحه يي، به كميته خارجي كنگره, تحت عنوان «مجاهدين خلق ايران», اتهامات بي پايه يي را كه بارها ايادي رژيم درگل مانده واگويه كرده بودند، عليه مجاهدين خلق رديف كرد و باز هم بر «تروريست » بودن مقاومت و مبارزه عادلانه مجاهدين خلق عليه رژيم سفّاك و ايران بربادده آخوندي مُهر تأكيد نهاد و بارديگر حقيقت را در پاي اهريمن مصلحت و منفعت اقتصادي و سياسيِ زودگذر قرباني كرد.
گري سيك, صحنه گردان اصلي اين گزارش بود. او سه هفته بعد از انتشار گزارش, پليترو, رئيس بخش خاور نزديك وزارت خارجه آمريكا, را, كه گزارش در اداره او تهيه شده بود, به عنوان سفير ويژه آمريكا نزد رژيم ولايت فقيه نامزد كرد, با هدف دلجويي و گشودن باب «مماشات» با آن رژيم.
 اين گزارش نشان مي داد كه بخش خاورنزديك وزارت خارجه آمريكا, كه سالهاي متمادي در امر نزديكي به رژيم و يافتن ميانه رو در ميان سركردگان رژيم فعاليت داشت, اين بار نيز در يك مقطع بحراني براي ياري رساندن به رژيم درگل مانده با تمام توان به ميدان آمده است و براي ازميان بردن بزرگترين تهديد رژيم, يعني مقاومت سرفراز مردم ايران, كمر بسته است.
پشت پرده گزارش وزارت خارجه آمريكا
دفتر مطبوعاتي مجاهدين خلق ايران يك هفته پيش از انتشار گزارش 41صفحه يي وزارت خارجه آمريكا در اطلاعيه يي به تاريخ 29مهر73 (نشريه مجاهد, شماره 360) اعلام كرد: «...از مدتها پيش رفسنجاني و كمال خرّازي، سفير رژيم در نيويورك، طرح گسترده‌ يي را به منظور صدور يك گزارش مغرضانه از سوي وزارت خارجهٌ آمريكا عليه مجاهدين و مقاومت ايران طرّاحي مي‌ كرده ‌اند. رژيم خميني  پس از تصويب الحاقيه لايحه بودجه وزارت خارجه، كه از دولت آمريكا مي‌ خواهد گزارشي در مورد مجاهدين به كنگره ارائه كند، دست به كار اين توطئه شده است. به همين منظور رفسنجاني، ابراهيم يزدي، وزير خارجه سابق و نمايندهٌ سابق خميني در آمريكا در دههٌ1970 را يك ماه پيش به آمريكا فرستاد. خرازي، با به كار گرفتن يزدي، مهدي نوربخش، هوشنگ اميراحمدي و بيژن سپاسي، رئيس بنياد فير(FAIR)، لابي رسمي رژيم در واشينگتن، طي تماسهاي متعددي با سياستمداران سابق و متخصصان طرفدار سياست ايران‌گيت و مماشات با رژيم، تلاش مي‌كند تا اتّهامهاي رژيم آخوندي عليه مقاومت ايران را براي وزارت خارجه تكرار كند. آنها مي ‌خواهند اين اتهامها را، در قالب يك بيانيهٌ مشترك، به امضاي متخصصان مزبور برسانند؛ اتّهامهايي از قبيل استفاده مجاهدين از “تروريسم و خشونت سياسي”، “فقدان دموكراسي در درون مجاهدين”، “عدم پايگاه اجتماعي مجاهدين در داخل ايران” و “تهديد ايرانيان خارج از كشور” و…»  «طبق گزارش واصله به دفتر رفسنجاني، خرازي گفته است امضا كنندگان اين بيانيه، از جمله عبارت خواهند بود از: جيمز بيل، ريچارد كاتم، گري‌سيك، ارواند آبراهاميان, هوشنگ امير احمدي و...». «بنا به گزارشها، ابراهيم يزدي, كه يك‌ماه قبل از سوي رژيم خميني به آمريكا فرستاده شده بود، كماكان در آمريكا به سر مي‌ برد و با پيروان خط ايران‌گيت ارتباطات گسترده ‌يي دارد. محسن ميلاني از فلوريدا، فرهاد كاظمي از نيويورك، و شيخ‌اسلام نيز كه ارتباطات گسترده ‌يي با خرازي دارند، در همين راستا سخت در تلاشند تا با ارتباطات خود با محافل آمريكايي، دست وزارت خارجهٌ آمريكا را براي يك گزارش كاملاً‌ منفي پر كنند». «رژيم خميني براي گنجاندن يك مضمون مغرضانه از سوي وزارت خارجهٌ آمريكا عليه مجاهدين و مقاومت ايران، با خرج مبالغ هنگفتي، دست به يك بسيج همه جانبه زده است و در اين مسير از ساواكيهاي منفور شاه گرفته تا بلندگوهاي استعماري و تا مزدوران و آلت‌فعلهايش در خارج كشور را  به مدد فراخوانده است». آنها  از مخالفان سازمان مجاهدين, به ويژه از «بريده مزدوران» خواسته اند تا «موارد زنداني و شكنجه شدن خود توسط مسئولان "شوراي ملي مقاومت" در عراق را، با ارسال نامه يا فاكس، به شعبه "سازمان ديدبان حقوق‌بشر خاورميانه" در آمريكا اطلاع دهند…‌مسئولان اين قسمت آقاي گري ‌سيك و خانم ليزا آندرسن مي ‌باشند…».
«علامت حسن نيّت»
درسال 1376 (1997), در پي انتخاب خاتمي به عنوان رئيس جمهور رژيم, دولت آمريكا  براي دلجويي از رژيم ولايت فقيه بر آن شد كه نام مجاهدين را در ليست «سازمانهاي تروريستي خارجي» بگنجاند. در روز 9اكتبر1997 ـ يك روز پس از انتشار اين ليست ـ يك مقام بالاي دولت كلينتون بي پرده پوشي به روزنامه  «لس‌آنجلس‌تايمز» گفت: «گنجاندن نام مجاهدين خلق در اين ليست به‌ عنوان يك علامت حسن ‌نيّت به رژيم  تهران و محمد خاتمي, رئيس‌جمهور ميانه‌رو آن, كه به‌تازگي انتخاب شده، صورت گرفته است».
دو سال بعد, در سال 1378 (1999), وزارت خارجه آمريكا, نام شوراي ملي مقاومت ايران را نيز به ليست «سازمانهاي تروريستي خارجي» افزود. بنا به گزارش خبرگزاري رويتر در 14اكتبر همين سال,  آقاي مارتين اينديك, مديركل وقت وزارت خارجه آمريكا, تصريح كرد كه واردكردن نام شوراي ملي مقاومت نيز در اين ليست, به درخواست رژيم ايران صورت گرفته است.
سه سال بعد به نوشته مجله «نيوز ويك» در روز 26سپتامبر2002, مارتين اينديك تاٌكيدكرد كه واردكردن نام مجاهدين و «شورا» در ليست «سازمانهاي تروريستي» به خاطر «علاقه كاخ سفيد براي بازگشايي روابط با رژيم ايران» بوده است.
  افعي كبوتر مي زايد!
 گريسيك و ديگر ديدبانان «حقوق بشر» در تمام سالهايي كه رژيم آخوندي با تكيه بر سياست كشتار و اختناق و چپاول در داخل و گسترش تروريسم در خارج كشور, به حيات ننگبارش ادامه مي دهد, همواره با بخشي از گردانندگان اين رژيم در تماس بودند و براي گشودن دروازة مذاكره با آمريكا و برقراري رابطة سياسي با آن كشور و نجات رژيم از چنبرة بحرانهاي فراگير, چاره جو بودند و در پيدا و پنهان, در خارج و داخل كشور، كنفرانسها و نشستهاي مشتركي برگزار مي كردند. گزارش كوتاه چند نمونه از اين كنفرانسها و ديد و بازديدها  از زبان جناح مخالف داخلي:
«كنفرانس ايران در سال 2001» در قبرس
 در ماه خرداد 1378, «دو سال پس از پيروزي سيدمحمد خاتمي در انتخابات، كنفرانسي در قبرس تحت عنوان “ايران در قرن بيست و يك” برگزار شد. هدف از تشكيل اين كنفرانس، بررسي تحولات ايران پس از دوّم خرداد 1376 و يافتن راههايي براي عادي سازي رابطه ايران و آمريكا بود... كنفرانس قبرس، اولين نقطه اتّصال عناصر داخلي رابطه جو، با مقامات آمريكايي و عوامل اطلاعاتي آمريكا بود. از آمريكا شخصيتهايي نظير گري سيك, ديپلومات كهنه كار آمريكايي ... ريچارد مورفي و ... حضور داشتند. از جبهه اصلاحات نيز اشخاصي چون ابراهيم يزدي، دبير كل ... نهضت آزادي، عزت الله سحابي ... عمادالدين باقي و شمس الواعظين, علوي تبار و عباس عبدي، اعضاي شوراي مركزي “جبهه مشاركت ايران اسلامي”... دكتر شعله سعدي ... ناصر هاديان ... حضور داشتند. نكته جالب توجه ... برخورد گرم و صميمانه گري سيك با بعضي اعضاي هيأت ايراني از جمله شمس الواعظين و ناصر هاديان است، كه حتي شگفتي و تعجّب بسياري از اعضاي هياٌت شركت كننده ايراني را در پي داشت...» (كيهان, 12مرداد 1383).
سفر مخفيانة گري سيك و ريچارد مورفي به ايران (در سال 1379)
 «...آمريكاييها براي نخستين بار پس از پيروزي انقلاب اسلامي، با ارزيابي اوضاع سياسي ايران بعد از دوّم خرداد 1376، اين جرأت را به خوددادند تا تحت عناوين مختلف, از جمله خبرنگار و جهانگرد، به ايران سفر كنند و از نزديك اوضاع و احوال سياسي ـ اجتماعي ايران را مورد ارزيابي قراردهند. برخي شواهد و مدارك نشان مي دهد كه پس از دوّم خرداد چهره هاي نشاندار و سرشناسي از ايالات متحده آمريكا، در پوشش جهانگرد به ايران سفر كرده و گفت و گوهايي با اصلاح طلبان داشته اند، كه سرشناس ترين آنها “گريسيك” و “ريچارد مورفي” است. علي رضا نامور حقيقي, كه مدتها در اداره رسانه هاي خارجي وزارت ارشاد مسئوليت داشت و در جريان “بررسي پرونده نظرسنجي” به كانادا گريخت، در سالهاي مسئوليتش، بارها مأموران خارجي و به ويژه آمريكاييها را در پوشش خبرنگار خارجي، به ايران وارد كرد. نامور حقيقي ... در سال 1379 گري سيك را با نام مستعار، وارد ايران كرد و ملاقاتهايي را با برخي مدعيان اصلاح طلبي، براي وي فراهم نمود» (روزنامه رسالت, 30 آذر 81).
«گري سيك يك ديپلومات كهنه كار آمريكايي و از چهره هاي شناخته شده در كريدورهاي سياسي مرتبط با مسائل ايران است. او تا كنون پستهاي گوناگوني را در وزارت امور خارجه و كاخ سفيد آمريكا برعهده داشته است كه مهمترين آنها عضويت در شوراي امنيت ملي كاخ سفيد در دوره هاي رياست جمهوري جرالد فورد، جيمي كارتر و رونالد ريگان است. وي همچنين در زمان انقلاب اسلامي ايران، مشاور ارشد رئيس جمهوري آمريكا (كارتر) بود... گريسيك ... از طرفداران جدّي و پر و پا قرص مذاكره مستقيم با ايران بود... وي در يكي از مصاحبه هاي خود ... اظهار داشت: “... من فكر مي كنم ايران بايد دعوت براي مذاكره را جدّي بگيرد... به نظر من، گام مؤثري كه ايران مي تواند (در تقليل اختلاف فيمابين) بردارد آن است كه با جدّيت به امكان اين گفت و گوي مستقيم با آمريكا بينديشد، و اميدوارم اين امر به طورخصوصي و به دور از منظر عمومي صورت بگيرد، تا اساساً دو طرف فرصتي بيابند تا نقطه نظرات خود را بيان نمايند و از ديدگاههاي يكديگر مطّلع شوند» (روزنامه جامعه، 23 بهمن 79) .
مهدي كروبي درموزه «متروپوليتن» نيويورك (تابستان 1379)
 «در يكي از روزهاي گرم تابستان 1379، يك هيأت پارلماني از جمهوري اسلامي ايران، در راستاي وظائف نمايندگي! سفري را به نيويورك ترتيب مي دهد كه رياست مجلس ششم، حجّت الاسلام والمسلمين آقاي كروبي نيز، به عنوان سرپرستي آن هياٌت با آنان عازم نيويورك مي شود. در جريان يكي از اين ديدارها، آقاي كروبي به همراه هياٌت پارلماني، ديداري را از موزه متروپوليتن نيويورك به عمل مي آورد كه ... جمعي از نمايندگان، سناتورها و مقامات آمريكايي از جمله ... “گري سيك”, مشاور پيشين امنيت ملي آمريكا، «رابرت پليترو», معاون سابق وزارت خارجه آمريكا و نيز هوشنگ اميراحمدي, يكي از مديران “سازمان ايرانيان ـ آمريكاييان”، در آن جا حضور دارند. هر چند در ابتدا سعي شد تا وانمود گردد كه حضور مقامات آمريكايي در موزه كاملاً اتفاقي و بدون برنامه ريزي قبلي صورت گرفته است، امّا طولي نكشيد كه معلوم شد عناصر دلاّلي پيش تر با هماهنگي قبلي بين اعضاي هياٌت ايراني و مقامات آمريكايي، در اين كار دخالت داشته اند. اتفاقاً چند روز بعد، روزنامه “واشينگتن پست” در گزارشي از جزئيات اين ديدار، با اشاره به عامل ترتيب دهنده اين ملاقات نوشت: “هوشنگ اميراحمدي كه قبلاً به جلسه نمايندگان كنگره در موزه متروپوليتن دعوت شده بود، حضور مهدي كروبي را در همان روز و همان ساعت طرّاحي كرده بود”.... ملاقات بين هياْت پارلماني ايراني و طرف آمريكايي تصادفي نبوده، بلكه از قبل برنامه ريزي شده بود و هيأت ايراني نيز كاملاً در جريان اين ملاقات قرار داشته است... ملاقات نمايندگان و سناتورهاي آمريكايي با جناب آقاي كروبي، به عنوان رياست مجلس شوراي اسلامي و يكي از مقامات عالي رتبه جمهوري اسلامي براي آمريكاييها حائز اهميّت فراوان بوده است» (كيهان، 17 شهريور 1379).
هدف:  نابودي مجاهدين
پيش از حمله به عراق در فروردين 1382, قرارومدارهايي در پشت درهاي بسته براي بمباران و درهم شكستنِ ارتش آزاديبخش ملي ايران ميان نمايندگان سران مهاجم و گردانندگان رژيم آخوندي گذاشته شد, مشروط بر اين كه رژيم پس از سقوط حكومت پيشين عراق در امور آن كشور مداخله نكند. گردانندگان اين توطئه, هم پيش از بمباران و هم پس از آن, با توجيه مبارزه با «تروريسم», با «افتخار», آن را اعلام كردند:
ـ «مقامات بريتانيايي ... به دولت ايران اطلاع دادند كه آنها به اهداف سازمان منافقين (مجاهدين) و قرارگاههاي آنها حمله خواهندكرد...» (روزنامة خراسان, 19فروردين1382).
ـ «ريچارد دالتون, سفير انگليس در ايران, هفتة گذشته به روزنامة فرانسوي لوموند گفت: شخصاً, به رهبران ايران تضمين داده است كه به مجاهدين خلق اجازه داده نخواهد شد در عراق بمانند. به نظر چند كارشناس, طرح مؤتلفين از بين بردن اين گروه است» (مجلة «فوروارد», 15فروردين82).
ـ «سخنگوي سفارت انگليس در تهران اظهار داشت كه نيروهاي ائتلاف پايگاههاي مجاهدين خلق, اصلي ترين گروه اپوزيسيون مسلّح ايران, را در عراق بمباران كرده اند» (خبرگزاري فرانسه, 26فروردين 1382).
ـ «مقامهاي آمريكايي گفتند: آمريكا, در حركتي براي جلبنظر رژيم ايران كه در عراق دخالت نكند, قرارگاههاي جنگجويان مخالف ايراني را ... بمباران كرده است... يك توافق خصوصي با مقامهاي ايراني قبل از شروع درگيريها صورت گرفته بود كه اگر ايران از جنگ عراق كنار بماند, نيروهاي انگليسي و آمريكايي گروه مزبور را هدف قراردهند... ازبين بردن پايگاه عملياتي مجاهدين خلق در عراق... يك هدف عمدة رژيم ايران بوده است... يك مقام رسمي گفت: كاندوليزا رايس, مشاور امنيّت ملي آمريكا, و كالين پاول, وزير امور خارجة آمريكا, معتقد بودند كه تهران مي تواند در مقابل آمريكا كه همساية بغل دستش را اشغال كرده است, بي طرف بماند, مخصوصاً اگر بداند كه به مجاهدين حمله خواهد شد و از تهاجمات آنها به ايران در آينده جلوگيري به عمل خواهد آمد. اين پيغام توسّط ماٌموران انگليسي, قبل از شروع جنگ فرستاده شد. جك استرو, وزير خارجة انگليس, همرديف ايرانيش, كمال خرّازي, را در ملاقاتي در لندن در ماه فوريه [2003], مطّلع ساخت. ريچارد دالتون, سفير انگليس در ايران, اين پيام را در ماه مارس در يك ملاقات با حسن روحاني, آخوندي كه رئيس شوراي عالي امنيّت ملي, ارگان سياست خارجي است, تكرار كرد... دولت بوش از بلندگوهاي بين المللي, مانند گردهمايي در سازمان ملل متّحد در مورد افغانستان استفاده كرد تا ايرانيان را از اين طرح مطّلع نمايد...» (وال استريت جورنال, 28فروردين1382).
ـ «دو مقام ارشد آمريكايي در ژانويه [2003], پنهاني, با مقامهاي ايراني ديدار كردند. آمريكا, ازجمله, خواهان اين شد كه ايران مرزهايش را ببندد كه مانع فرار مقامهاي عراقي بشود و پيشنهاد داد كه آمريكا قرارگاههاي سازمان مجاهدين خلق را كه در عراق مستقر هستند, بمباران كند. امّا, يك تعهّد قابل اتّكاتر براي حمله به قرارگاهها از طريق مقامهاي انگليسي به تهران منتقل شد» (واشينگتن پست, 29فروردين1382).
ـ آمريكا و انگليس براي جلوگيري ايران از دخالت در عراق, مثل هميشه, بهاي راضي كردن رژيم را از كيسة مردم ايران پرداختند و نابودي مجاهدين, تهديد اصلي سرنگوني رژيم آخوندي, را در دستور كار خود قراردادند و براي پيشبرد اين نيّت شوم, در بمبارانهاي ويرانگر عراق, براي نابودي آنها, گاه شبي «120» بار قرارگاهها, سنگرها و تمام جان پناههاي رزمندگان ارتش آزاديبخش ملي ايران را بمباران كردند و در اين هنگامة آتش و ويرانگري و خون, به گله هاي پاسداران و سگهاي هار ديگر رژيم, از هر رنگي, امكان دادند كه با استفاده از فرصت زرّيني كه اين «امداد غيبي» نصيبشان كرده بود, بي هيچ مانع و سيل بندي به پايگاههاي ارتش آزادي, مغول وار, يورش ببرند تا بازماندگان زندة بمبارانها را به اسارت بگيرند, زخميها را تمامكُش كنند و دَيّاري را از رزمندگان آزادي و پاكبازان مجاهد باقي نگذارند. و البتّه, به پيروزي خود هم, ذرّهيي ترديد نداشتند:
ـ «گروهي از افراد مسلّح تيپ بدر, كه شمارشان به 10هزارتن ميرسد و بعضي از آنها لهجة ايراني دارند,  قبل از جنگ, به طور پنهاني, وارد بعقوبه شدند» (روزنامه «اينديپندنت» ـ30فروردين82 ).
ـ «جلسة فوق العادة شوراي عالي امنيّت رژيم دردوم فروردين1382  با حضور خامنه اي, براي بررسي تحوّلات عراق تشكيل شد. سردمداران رژيم در اين جلسه تاٌكيد كردند بايد از شرايط موجود براي حمله به سازمان مجاهدين و نابودكردن آن در داخل خاك عراق بيشترين استفاده را بكنيم... براساس تصميمات اين جلسه, شوراي عالي امنيّت رژيم آخوندي گروههاي ويژه يي را براي ترور آقاي مسعود رجوي, رهبر مقاومت ايران, به خاك عراق اعزام كرد. خامنه اي در اين جلسه, كه در  خانة وي برگزارشد, دستور داد هر گروهي موفّق به اجراي اين طرح شود, يا هركس كه كمك اطلاعاتي و لُجستيكي به اجراي اين طرح بكند, ميليونها دلار جايزه دريافت خواهد كرد. در جلسة شوراي عالي امنيّت, كه خاتمي و رفسنجاني نيز در آن حضور داشتند, تاٌكيد شده بود تا رهبري منافقين دست نخورده باقي مانده باشد, ما از شرّ آنها خلاصي نخواهيم داشت» ـ (اطلاعيه سازمان مجاهدين خلق ايران ـ 25 فروردين1382).
ـ «طي روزهاي پنجشنبه و جمعه 21 و 22فروردين [1382], در دهها رشته تهاجم عوامل وزارت اطلاعات و سپاه پاسداران به مجاهدين در خاك عراق, در حوالي قرارگاههاي اشرف (شمال شهر خالص)  و انزلي (شهر جلولا) و بنياد علوي (شهر مقداديه), 18 مجاهد خلق شهيد و 43تن مجروح و شماري مفقود شدند.  وزارت اطلاعات به منظور اجراي اين تهاجمات و توطئههاي تروريستي, طي هفتة گذشته شمار زيادي از دژخيمان و ماٌموران خود و همچنين شماري از عوامل كرد و عرب زبان اين وزارتخانه را از طريق نفت شهر و سومار و قصرشيرين روانة عراق كرد. ماٌموريت نيروهاي اعزامي وزارت اطلاعات كشتن و اسيركردن و ضربه زدن به مجاهدين تعريف شده است. آنها به آر.پي.جي 7 و انواع تيربار و مسلسلهاي كلاشنيكف مجهّز هستند. علاوه بر اين, وزارت اطلاعات براي اجراي نيّات شوم خود عليه مجاهدين, از مزدوران موسوم به “سپاه بدر”, وابسته به سپاه پاسداران كمك ميگيرد. سه شنبه 20فروردين, شمار زيادي از اين مزدوران وارد خاك عراق شدند و بخشهايي از شهر خانقين و مناطق اطراف آن را به تصرّف خود درآوردند» (اطلاعيه سازمان مجاهدين خلق ايران ـ23فرورين 1382).
ـ «در جريان تهاجمات روز گذشته [23فروردين] نيروهاي دشمن, در اطراف قرارگاههاي اشرف, انزلي و بنياد علوي, در حوالي شهرهاي خالص, جلولا و مقداديه, 10مجاهد خلق به شهادت رسيدند» (اطلاعيه سازمان مجاهدين خلق ايران ـ 24فروردين1382).
در اين كارزار نابرابر, گريسيك و «ديدبانان» همدست او نيز براي همگامي با مهاجماني كه به علت ميدان دادن و چشم پوشي سران «نيروهاي ائتلاف» در عراق, در همان ماههاي اول, در دولت موقّت عراق, نيروهاي نظامي و در شهرهاي مختلف اين كشور, به ويژه در مناطق شيعه نشين, جاي پاي استواري به دست آورده بودند, آستينها را بالازدند و براي نابودي مجاهدين, با همدستان ايراني و غربي خود به همكاري پرداختند. به عنوان مثال, وقتي «شوراي حكومتي عراق», كه مزدوران رژيم در آن ميداندار بودند, در ماه آذر1382, ضرب الاجلي براي خروج «رزمندگان ارتش آزاديبخش» از عراق تعيين كرد, گريسيك در مصاحبه با راديو بي. بي. سي, همنوا با سخنگويان «وزارت اطلاعات», اعلام كرد: «من مي دانم كه شوراي حكومتي عراق, به صراحت, اعلام كرده كه اين افراد از عراق اخراج خواهند شد ولي به خاطر داشته باشيد كه اين افراد جنگجويان آموزش ديده يي هستند كه براي سالهاي متمادي به نفع صدام حسين فعاليت مي كردند و اين سالها آنها نه تنها به عنوان يك گارد مزدور براي مقاصد صدام حسين عمل كردند، بلكه به طور مرتّب, براي عمليات نظامي از مرز به ايران رخنه مي كردند. به نظر من تصميم شوراي حكومتي عراق به اخراج نيروهاي نظامي اجنبي از قلمرو آن كشور قابل درك است» (روزنامه شرق,   24 آذر 1382ـ 15 دسامير 2003).
رژيم ايران در پي آن برآمد از فرصتي كه به دست مزدورانش در عراق فراهم شده, به نحو احسن بهره برداري كند و راه خروج رزمندگان ارتش آزاديبخش به كشورهاي ديگر را ببندد تا آنها ناچار شوند به ايران بروند. از اين رو, علي يونسي, وزير اطلاعات رژيم, در يك نشست مطبوعاتي كه روز 11ديماه 82 برگزارشد, گفت: «هر كشوري كه منافقين (مجاهدين) را در خاك خود بپذيرد, دشمن ايران است». او دربارة «منافقين تروريست» تاٌكيدكرد: «دولت ايران مطّلع شده بيش از ۱۵۰ نفر از اعضاي منافقين در پادگان اشرف از اين سازمان جدا و به آمريكا پناه آوردهاند... ايران اصرار دارد اين اعضا به خانواده هايشان تحويل داده شوند و اگر بين آنها سران اين گروهك وجود دارد، بازداشت شوند. وي با بيان اين كه در پادگان اشرف، تعدادي از منافقين خواهان خروج هستند، گفت: آمريكاييها و نيروهاي ائتلافي بايد تلاش كنند تا اين افراد از دست سران گروهك منافقين، كه مانع خروجشان مي شوند، نجات يابند» (روزنامة «شرق»ـ 12ديماه 1382 ـ2ژانويه2004).
يونسي بر اين نكته نيز تاٌكيد كرد: «من به معاونم دستور دادم كه جنايتهاي منافقين را سريع به‌ عرض مجامع بين المللي برسانند كه معلوم بشود چه جنايتهايي در عراق، اينها مرتكب شده اند ....».

 معاونان يونسي براي اجراي اين خواست, دست به كارشدند و يك راست به سراغ دوستان قديمي خود رفتند و از آنها ياري خواستند. گري سيك و «ديدبانان» همدست او, بي درنگ دست به كارشدند و با دوازده تن از دست پروردگان و «بريده مزدوران» وزارت اطلاعات, تلفني, تماس گرفتند و از آنها خواستند ياوه هاي صدهابار تكرار شده شان را دربارة «جنايتهاي منافقين», زجر و آزار جداشدگان و جلوگيري از خروج آنها از «كمپ اشرف»,  بارديگر, به گوش «جهانيان» برسانند و براي ياري رساني به رژيم رو به مرگ, در اين مقطع حسّاس كه ممكن است نام سازمان مجاهدين  از ليست گروههاي تروريستي خارج شود, راهبندي ايجاد كنند.
گزارش 8 مه2005 «ديده بان حقوق بشر» با عنوان «خروج ممنوع ـ نقض حقوق بشر در كمپهاي سازمان مجاهدين خلق», براي خوشنودي وزير اطلاعات و ديگر گردانندگان رژيم آخوندي, به تعجيل, فراهم آمد و «شاه بيت» اين گزارش عبارت پاياني آن بود كه «آيت الله بي. بي. سي» در روز 22 ارديبهشت 84, به آن اشاره كرد: «پرونده حقوق بشر حكومت ايران ترسناک است، اما اشتباه بزرگى است اگر سازمانى با اين سابقة نقض حقوق بشر به عنوان نيروى مخالف آن مورد حمايت قرار گيرد». 
 «ديدبان» احمدي نژاد
گري سيك از ماهها پيش از انتخابات رياست جمهوري در ايران كه قرار بود در 27خرداد 1384 برگزار شود, به آن اميد بسيار بسته بود. در مصاحبة اختصاصي با «همشهري ديپلوماتيك» (10 ارديبهشت 1384) به اين نكته اشاره دارد: «معتقدم اين انتخابات، رويدادي جالب در نوع خود خواهد بود. .... نكته مهمي كه نبايد از آن غافل بود، حضور و يا عدم حضور آقاي رفسنجاني در اين انتخابات است. با حضور ايشان به عرصه رقابت انتخاباتي بسياري از معادلات تغيير خواهد كرد... آقاي خاتمي نتوانست انتظارات سياسي از مردمي كه به او راٌي داده بودند را فراهم كند و بسياري از آنها دستاوردهاي رياست جمهوري وي را نااميدكننده ... توصيف ميكنند... من سالهاست از منتقدان اصلي سياست ايالات متحده در قبال ايران هستم. آمريكا بارها با ازدست دادن فرصتهاي خوب براي بهبود روابط، به تشديد روابط خصمانه دو كشور كمك كرد...». حال او به «امامزادة» رفسنجاني دخيل مي بندد كه گام پيش بگذارد و «روابط خصمانه» را به «روابط دوستانه» تبديل كند و به ياري آمريكا ماندگاري رژيم پابه گور را تضمين كند.

گري سيك در روز 18مه 2005, (ده روز بعد از انتشار بيانية «ديدبان حقوق بشر»ش عليه سازمان مجاهدين) در در مقاله يي در مجلة تايم زير عنوان «چهرة پراگماتيك ايران» نوشت: «رفسنجاني 3 ماه پس از پيروزي احتمالي در انتخابات گفتگوهاي محرمانهيي با آمريكاييها خواهد داشت». روزنامة «شرق» در روز 3خرداد 1384, پس از ذكر اين خبر, نوشت: « رفسنجاني در حالي به صحنه انتخابات وارد شده است كه نزديكانش مي گويند خواهان حل مشكلات با آمريكا و به دنبال راهي براي تجديد روابط ديپلوماتيك با آن كشور است».
گريسيك با اميد به پيروزي رفسنجاني, به جدّ, سنگ جانبداريِ تمام عيار از انتخابات را به سينه كوبيد و در روز راٌي گيري انتخابات رياست جمهوري رژيم در مصاحبه با «خبرگزاري فارس» اعلام كرد: «روند انتخابات رياست جمهوري در ايران بسيار سالم، جالب و شگفت‌ آور است... به نظر من انتخابات كنوني رياست جمهوري در ايران بسيار فعالانه انجام مي ‌شود و در آن نامزدها مسائل متفاوتي نسبت به گذشته مطرح مي ‌كنند كه من با دقت آن را دنبال مي‌ كنم... اگرچه در ابتدا تعداد زيادي از ثبت ‌نام كنندگان رد صلاحيت شدند اما اكنون نامزدهاي باقيمانده به راحتي فرصت رقابت آزادانه با يكديگر را دارند».

 فرداي آن روز (28خرداد), در انتقاد به جرج بوش كه انتخابات را «نامشروع و غيردموكراتيك» خوانده بود, در سخناني كه از «شبكة خبر» تلويزيون رژيم پخش شد, گفت: «زمان سخنان بوش دربارة انتخابات ايران فوقالعاده نامناسب بود و من از اين كه جرج بوش چنين زماني را براي حمله به ساختار سياسي و انتخاباتي ايران انتخاب كرد, بسيار متأثر شدم. ما شاهد رقابت واقعي نامزدها بوديم و بوش بايد عاقلانه حرف مي زد و بيانية زودهنگام صادر نمي كرد».

وقتي بر اثر «امدادهاي غيبي» احمدي نژاد از صندوق مارگيري انتخابات بيرون آمد, گريسيك كه همواره در مددرساني به هر دو جناح رژيم آمادگي دارد, زبان به ستايش احمدينژاد گشود و در سخناني كه در كيهان 11تيرماه 84 منتشر شد, گفت: «اشتباه است اگر حمايتهاي ملت ايران از احمدي نژاد را به حساب تقلّب بگذاريم...  احمدي نژاد خيل عظيمي از هواداران را گرد خود جمع كرده است كه به ارزشهاي مذهبي و سنّتي بهاي خاصي مي دهند. وي داراي مدرك دكتري از يك دانشگاه برجسته است و شهردار يكي از بزرگترين شهرهاي دنيا بوده است... بي خردي خواهد بود اگر احمدينژاد را دست كم بگيريم... شواهد و قراين زيادي نشان مي دهند مردي كه پيروز شد صاحب اكثريت آرا بود».

گري سيك در دوران رياست جمهوري احمدينژاد نيز, مانند گذشته, در هر مخمصهيي كه گريبانگير رژيم ميشد, بيدرنگ به ياريش مي شتافت. ازجمله، در مساٌلة قطعنامة شوراي امنيت ملل متحد درمورد برنامة هستهيي ايران. روزنامه جمهوري اسلامي روز 3مهر 84  به نقل از «واحد مركزي خبر» نوشت: «گريسيك, سياستگذار سازمان آمريكايي “ديدبان حقوق بشر”, در يك گفتگوي تلفني مخالفتش را با قطعنامة اخير شوراي حكّام آژانس بين المللي انرژي اتمي در مورد ايران, اعلام كرد و سخنراني احمدينژاد در مجمع عمومي سازمان ملل را ستود». فرداي آن روز, كه هنوز احمدينژاد در آمريكا به سر مي برد, در مصاحبه با خبرگزاري ايرنا (4مهر1385) گفت: «فكر مي كنم زمان آن فرا مي رسد كه تهران و واشينگتن متوجه خواهند شد گفت وگوي مستقيم دربارة اختلاف نظراتي مانند برنامة هسته يي و نيز مسائل عراق, اقدامي مفيد است... براي بهبود روابط تهران و واشينگتن, ايران و آمريكا بايد هر دو تقريباً همزمان به اين نتيجه برسند كه اوضاع رو به بهبود نخواهد رفت مگر اين كه با يكديگر به نوعي در تماس باشند... كشورهايي مانند آفريقاي جنوبي مي توانند نقش ميانجي را ميان ايران و آمريكا بازي كنند كه مشابه نقش الجزاير در ماجراي گروگانگيري خواهد بود». وي در ادامة مصاحبه دربارة سياستهاي ايران در عراق گفت: «ايران در بالاترين سطوح (حكومتي) طرفدار يكپاره باقي ماندن عراق به صورت فدرال يا هر نوع ساختار حكومتي ديگر است كه كردها, سني ها و شيعيان عراقي در يك كشور متّحد با يكديگر همزيستي داشته باشند...» و در پايان پيشنهاد احمدي نژاد را در سازمان ملل تكرار كرد كه گفت «كشورهاي ديگر مي توانند به مذاكرات هسته يي ملحق شوند و به ويژه از آفريقاي جنوبي نام برد...».

 البته اين نكته را نيز نبايد از نظر دور داشت كه گريسيك كه سخت مشتاق است باب مذاكره و رابطة سياسي ايران و آمريكا گشوده شود, تندرويهاي احمدينژاد در مساٌلة اتمي را چندان برنتابد و با آن سازگار نباشد, چرا كه مي داند اين كوتاه نيامدنها سرانجام به جاي درب مذاكره و مراوده, دروازة جنگ و كشاكشهاي سخت و خونين را مي گشايد. او در اين رؤياست كه خامنه اي و احمدي نژاد نيز مانند دورة آتش بس, مانند خميني, «زهر» عقب نشيني را بنوشند و گره يي را كه با دست مي توان گشود به دندان حواله ندهند. او روز 18مهر 85, در سخناني كه از «واحد مركزي خبر» رژيم پخش شد, با اشاره به انتشار نامة خميني دربارة پذيرش آتشبس تاٌكيد كرد: «اين نامه بيانگر اين واقعيت است كه چگونه در سال 1988 “امام خميني” با دركي هوشمندانه, از خود انعطاف نشان داد تا به آن چه وي و ديگر رهبران مذهبي... از آن به عنوان حبّ وطن ياد مي كردند, وفادار بماند... فكر مي كنم رفسنجاني و تيم وي هم چون حسن روحاني بر اين باورند كه بايد چنين دركي در عرصة هسته يي نيز به وجودآيد و  از تندروي احمدي نژاد در اين مساٌله, كه تهديدكنندة موجوديت و بقاي نظام ايران است, جلوگيري كرد».
  وزير دفاع مماشات جو
  گري سيك كه در هيچ موقعيتي از ديدباني «حقوق بشر» رژيم آخوندي غافل نمي ماند, پس از انتخاب رابرت گيتس به جاي رامسفيلد, به عنوان وزير دفاع آمريكا بسيار خرسند شد. سايت «امروز» در روز 3 اسفند 85 در اين باره مي نويسد: «گري سيك, متخصص برجستة امور ايران با وزير دفاع جديد آمريكا همكار بوده است. آنها در دوران فورد و كارتر در كاخ سفيد با هم مشغول به كار بوده اند. او رابرت گيتس را به خوبي مي شناسد و از انتخابش به عنوان جانشين رامسفيلد به شدت خرسند است... سيك مي گويد: معرفي گيتس به جاي رامسفيلد علامت “لحظة تغيير واقعي” در دولت جرج بوش است».
«زمان نگرشي تازه به ايران» ـ ژوييه 2004
«شوراي روابط خارجي آمريكا» يك گروه كاري به رياست مشترك برژينسكي و رابرت گيتس براي بررسي اوضاع ايران تشكيل داده است. در اين «شورا» به غير از رئيسان آن ـ برژينسكي و رابرت گيتس ـ  كه مدافعان جدّي رژيم اند, اعضاي آن نيز از همين قماش اند و كساني مانند الهه شريف پور (هيكس), ري تكيه و...
اين گروه در گزارش مفصلي با عنوان «زمان نگرشي تازه به ايران», ارزيابي شان را از وضع ايران در ژوييه 2004 انتشار داده اند و ازجمله تاٌكيد دارند كه «به رغم نوسانهاي سياسي قابل توجه و نارضايتي عمومي, ايران در آستانه يك انقلاب ديگر قرار ندارد». «ايران حتي پس از عقبگردهاي سياسي اخير نيز همچنان كشوري است كه احزاب سياسي در آن در قالب يك نظام سازمان ‌يافته با يكديگر رقابت مي ‌كنند». «بخش اقتدارگراي حكومت در ايران به شدت نزد مردم آن كشور نامحبوب است». «به رغم جدايي مردمي از نظم سياسي غالب، چنين به نظر نمي رسد كه ايران در حال حاضر در وضعيت پيش از وقوع يك انقلاب به‌ سر ببرد».  «ايران مي تواند نقش بالقوّه مهمي را در ارتقاي يك حكومت با ثبات و كثرت گرا در بغداد ايفا كند». «ضروري است گفت و گوي مستقيم با ايران دنبال شود». «ايالات متحده بايد بدون استفاده از زبان تغيير حكومت, كه ممكن است موجب تحريك عواطف ملي در راه دفاع از رژيم كنوني حتي در ميان مخالفان حكومت شود، برقراري دموكراسي در ايران را تبليغ كند». «ايالات ‌متحده آمريكا در پرداختن به مسائل ايران بايد هرگونه جهتگيري به سمت تغيير حكومت را كنار بگذارد. اين لحن گفتار خاطره مداخله ايالات‌‌متحده در كودتاي 1953 را كه به سرنگوني نخست‌وزير ايران محمد مصدق انجاميد، زنده خواهد كرد». «ايالات متحده بايد در زمينه مسائل ويژه مرتبط با ثبات منطقه, به ايران پيشنهاد مذاكره مستقيم بدهد. اين امر بايد به از سرگيري و توسعه مسير مذاكرات ژنو بينجامد كه طي هجده ماه پس از حادثه 11 سپتامبر با حكومت تهران انجام شد». «در پشت صحنه، مقامات ايران پيشنهاد نموده‌اند كه زندانيان عضو القاعده با اعضاي سازمان مجاهدين خلق مبادله شوند كه در حال حاضر در بازداشت نيروهاي آمريكايي اشغالگر عراق به ‌سر مي ‌برند». «در روزهاي پس از سقوط صدام‌حسين، پنتاگون آشكارا از اين موضوع صحبت مي‌ كرد كه يكي از گروههاي مخالف ايراني مستقر در عراق را به عنوان نيروهاي پيشگام عليه تهران به كار گيرد و اين در حالي بود كه وزارت‌خارجه به موضوع اعتراض داشت و همان گروه را در سال 1997 به عنوان يك سازمان تروريستي شناسايي نموده بود». «دولت ايران در مذاكرات خصوصي پيشنهاد كرده كه موافقت‌نامه ‌يي بر اساس مبادله زندانيان القاعده با اعضاي سازمان مجاهدين خلق كه يك گروه مخالف مستقر در عراق است و از مدت‌ها پيش مرتكب اعمال تروريستي عليه ايران شده، تنظيم شود. البته به دليل امكان ‌پذيرنبودن تضمين محاكمه عادلانه در ايران، چنين مبادله مستقيمي عملي نيست. در مقابل، گروه كاري پيشنهاد مي‌ كند كه ايالات‌متحده به ايران فشار آورد تا وضعيت زندانيان وابسته به القاعده را روشن سازد و كساني را كه در آن بين توسط ديگر دولت‌ها  نيز تحت تعقيب هستند مسترد نمايد. به‌طور همزمان ايالات‌متحده نيز بايد با دولت موقت عراق همكاري نمايد تا اطمينان حاصل شود كه تأسيسات مجاهدين در عراق به طور كامل تعطيل شود و رهبران آن به خاطر نقش خود در ايجاد خشونت عليه مردم عراق و ايران در دوران حكومت صدام مورد محاكمه قرار گيرند».
    «شاه»بيت اين گزارش در قسمت «توصيه‌هايي در خصوص سياست گذاري آمريكا (در قبال ايران)» ديده مي شود: «واشينگتن بايد در راه ازهم پاشاندن قطعي سازمان مجاهدين خلق, كه در عراق مستقر است, با دولت موقت عراق همكاري كند و تضمين نمايد كه رهبران آن به پاي ميز محاكمه كشانده شوند».
پايان سخن
آخرين دست و پازدنهاي گري سيك و همدستانش بيانيه مشتركي است كه او و 36تن از «كارشناسان» و پااندازان دنياي مماشات با دستگاه جور و جنايت ولي فقيه در دوم اوت 2011 منتشر كرده اند و در 10 اوت در «تايمز مالي» و سپس در «فاينشنال تايمز» انتشار يافت. با همان ورد هميشگي وزارت بدنام كه مجاهدين نه تنها اپوزيسيون اصلي رژيم نيستند و در ميان مردم ايران جايي ندارند بلكه تهديدي براي جنيش دموكراسي و حقوق بشر ايران به شمار مي آيند و اگر نامشان از ليست سازمانهاي تروريستي خارجي حذف شود ضربه يي خواهد بود به جنبش سبز ايران. 
 در زير اين بيانيه نام گري سيك كه بيش از سي سال است براي حفظ و در امان ماندن رژيم سفاك ولايت فقيه سينه به تنور  مي چسباند در كنار كساني ديده مي شود كه يا  مانند محسن كديور دست پرورد خلّص رژيم اند و يا مانند الهه شريفي پور هيكس و تريتا پارسي و اروند ابراهيميان و شائول بخاش سالهاست كه آتش بيار هر معركه يي هستند كه وزارت بدنام براي ضربه زدن به سازمان مجاهدين و شيطان سازي آن برپا مي كند. و صد البته كه از نمد چپاولهاي بيت ولايت كلاهي هم به اين ماٌموران آماده به خدمت رسيده و خواهد رسيد.
  اما در وراي اين دست و پازدنها و گرد و خاكهاي آخر راه,  واقعيت سرسخت, همان گونه كه تا كنون خود را نشان داد, «تغيير واقعي» در اين رژيم, نه به سوي گشايش و ميانه روي, كه گري سيك و همدستانش به آن اميد بسته اند, بلكه در راستاي هرچه بسته ترشدن و كشاكش و تشديد رويارويي با غرب و با مردم ايران است. تجربة دورة 16 سالة رياست جمهوري رفسنجاني و خاتمي, به روشني نشان داد كه افعي هرگز كبوتر صلح و آشتي نمي زايد و اين رژيم ذره يي نمي تواند از سياستهاي بحران آفرينش در عراق و فلسطين و لبنان و افغانستان و... و از شكنجه و كشتار و قلع و قمع مردم به جان آمدة ايران دست بردارد, كما اين كه در مساٌلة اتمي هم ديديم كه قطعنامه و تهديد تا كنون، نه تنها كارساز نبوده بلكه آتش يكهّ تازيهاي سركردگان رژيم را تيزتر كرده است. چرا كه رژيم تا كنون از اين قطعنامه ها بوي تهديد واقعي نشنيده است, بوي تهديد واقعي را زماني خواهد شنيد كه نام «تهديد واقعي» رژيم پابهگور آخوندي, يعني سازمان مجاهدين خلق از ليست تروريستي بيرون آيد و نام تروريست واقعي, يعني رژيم ويرانگر و تروريستپرور آخوندي در اين ليست جايگزين شود.


۱۳۹۳ خرداد ۱۶, جمعه

نامه زندانی سیاسی سعید ماسوری درباره اعدام غلامرضا خسروی: رستگاری ما جز در سرافراز نگه داشتن ملت ما نیست



زندانی سیاسی سعید ماسوری
زندانی سیاسی سعید ماسوری

نامه زندانی سیاسی سعید ماسوری درباره اعدام غلامرضا خسروی: رستگاری ما جز در سرافراز نگه داشتن ملت ما نیست

زندانی سیاسی سعید ماسوری در زندان گوهردشت درباره شهادت مجاهد قهرمان غلامرضا خسروی نامه یی نوشته است که فرازهایی از از آن از این قرار است: 
با سلام و درودی به بلندای تاریخ، ساعت دو و نیم شب است، یکشنبه ١١ خرداد ٩٣، ای کاش که تو این نامه را برای من می نوشتی، ای کاش… 
می دانم که هنوز زنده ای و احتمالاً ایستاده به نماز، بدون ذره یی تزلزل و بی هیچ شک و تردیدی، همان طور که حسرت یک کلمه تأسف و پشیمانی را حتی در ازای جانت، به رغم همه اصرارهایشان، بر دل آنها گذاشتی و طبق معمول می خوانی که: ”الحمد للّه الّذی هدانا لهذا“ (سپاس خدا را که ما را به این مقام راهنمایی کرد. سوره اعراف ایه ٤٢). راستش غلامرضا تمام شب را به یاد تو و برای تو به درگاه صاحب تقدیر دعا کردم و استغاثه، و باز دعا کردم و استغاثه، و ازتو چه پنهان من و خیلی های دیگر از همبندیان سابقت بسیار گریه کردیم، 
... .. 
همین الآن خبر رسید که تیمی از جلادان برای اعدامت به زندان آمدند و همچنین شنیدیم که برای این که در لحظه اعدامت هشیار نباشی و توان شعار دادن را نداشته باشی به زور مقداری مرفین به تو تزریق کرده اند و باز گریه کردیم و خون گریه کردیم که هیچ از دستمان نمی آید و دست و پای بسته مجبوریم به مسلخ بردن عزیزانمان و فرزندان همین آب و خاک را بهت زده نظاره کنیم. 
... ... 
راستی الآن با خود و خدای خود چه می گویی؟ شاید با خود می خوانی: ”من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا اللّه علیه فمنهم من قضیٰ نحبه و منهم من ینتظر و ما بدّلوا تبدیلًا“ (و از مومنان گروهی بر عهد و میثاق خود وفا کردند و گروهی دیگر در صف انتظارند بدون هیچ تغییر و تبدیلی. سوره احزاب آیه ٢٣) و تو اکنون و تا لحظاتی دیگر از صف منتظرین به صف وفا کنندگان به عهد و میثاق در می آیی. ”و یا لیتنی کنت معک“ (ای کاش من هم با تو بودم). و رستگار می شدم که رستگاری ما جز در سرافراز و سربلند نگه داشتن ملت و آیینمان نبوده و نیست، تا آنچه که از مردممان دریغ شده به آنها برگردانیم. 
دوست و برادر نادیده ولی آشنایم، ذره ذره به اذان صبح نزدیک می شویم ولی به رغم انتظار مشتاقانه عاشقان به فرا رسیدن وقت اذان، امروز اما همه ما در آرزوی فرا نرسیدن آنیم که اعدامها را در آستانه اذان صبح انجام می دهند و این گونه اذان را هم به جای احیا گری و عشق به جنایت و خون آغشته کرده اند. هنوز هم نشسته ایم و دست دعا به درگاه آن صاحب تقدیر تا شاید تقدیر خود را به گونه یی دیگر رقم زند و خدا می داند که در این انتظار هولناک چه بر ما و همه دوستان و عزیزانت می گذرد. هر قطره اشک شان گویی که دریایی آتشین است، «دردا که این معما شرح و بیان ندارد» … 
حال دیگر چهار ونیم صبح است و مؤذن این بار اذن جاودانگی تو را اذان داد. عروجت مبارک باد که این گونه خونت در شریانهای تاریخ جاری گشت. خاصه که در سالگرد میلاد سرور آزادگان به دیدار او شتافتی. به او بگو که این سالیان چه بر سر ما و مردم ما آورده اند… اعدام تو سرآغاز سلسله ای از اعدامها و یا اقدامات جنایتکارانه دیگر خواهد بود و زندانیان هم در صف انتظار این اقدامات، ولی این همه شاید هزینه اجتناب ناپذیر مرحله آخر این مصاف طاقت فرساست، برای آزادی و سعادت مردممان. ساعت هم اکنون پنج بامداد است و حال می دانم که دیگر در میان ما نیستی و من هم از زنده بودن خود شرمسارم… ای ننگ بر همه انهایی که در قتل تو دستی داشتند و یا رضایت دادند حتی با سکوتشان… تو مرغ عالی همتی از آشیانه بر پری 
تا کرکسان چرخ را هم بال و هم پر بشکنی 
چون رو به معراج آوری، از هفت اقلیم بگذری 
چون پای بر گردون کشی نه چرخ و چنبر بشکنی 
برادر عزیزم غلامرضا! دیگر مطمئن شدم که هرگز این نامه را نخواهی خواند چون اخبار خبر اعدام تو را به عنوان یک ”منافق“ و ”جاسوس بیگانه“ خبر داد. خوشا به سعادتت که همان اتهاماتی را بر تو زدند که به مولایمان علی و سرورمان حسین می بستند و بر فراز پل بغداد بر پیشوایمان امام موسی کاظم و خلاصه بر همه انسانهای آزاده و آزادیخواه. 
سعید ماسوری١١ خرداد ١٣٩٣زندان رجایی شهر

۱۳۹۳ خرداد ۱۳, سه‌شنبه

مصاحبه با غلامرضا خسروی پیش از اعدام


khosraviتا آخرین لحظه و تا آخرین نفس دوستتان خواهم داشت

مصاحبه پیش رو، قبل از اعدام این زندانی سیاسی دلاور در زندان اوین توسط همبندیان وی صورت گرفته است. پاسخ های «زنده یاد غلامرضا خسروی» به صورت مکتوب و با دست خط خودش موجود است… یاد و نام و راه و مرام این شهید آزادی همیشه گرامی باد!
بیوگرافی:
پدرم قصاب و مادرم خانه دار، محل زندگی تا 15 سالگی در آبادان ( تا شروع جنگ ایران و عراق) و بعد نور آباد ممسنی تا سال 67 و تا آخرین محل زندگی اصفهان. تحصیلات؛ قبل از دستگیری دیپلم تجربی و هم اکنون ترم ششم رشته شیمی محض دانشگاه پیام نور مرکز- شغل؛ متخصص عملیات کنترل کیفی جوشو نصب تجهیزات صنعتی استاتیک و دینامیک (روتاری)  با 17 سال سابقه کار در پروژه های مختلف صنعتی فولاد ، شیمیایی، صنایع نفت، گاز، پتروشیمی، فلات قاره، چوب و کاغذ و صنایع مس.
قبل از صدور حکم:
در گذشته آیا از اعدام چیزی شنیده بودی؟
من در سن 13 سالگی با وقوع انقلاب ضد سلطنتی مردم ایران با فعالیتهای سیاسی آشنا شدم که بخشی از آن اطلاع از وقایع تاریخ انقلاب و منجمله اعلام انقلابیون توسط رژیم پهلوی بود و بعد از آن نیز با توجه به اینکه به خیل هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران پیوستم به طور مستمر در جریان شهادت هواداران سازمان در کوچه و خیابانهای شهرهای مختلف کشور و بعد از آن هم با توجه به تجربه زندانی شدنم طی سالهای 60 تا 65 شهادت و اعلام بسیاری از دوستان مجاهد و مبارز و هم رزمانم را از نزدیک تجربه کرده، حجم عظیم اعدامهای دهه ی 60، قتل عام سال 67 زندانیان سیاسی، اعدامهای دهه 70  و 80 و این اواخر اعدام 5 تن از فعالان سیاسی کرد (فرهاد وکیلی، فرزند کمانگر، علی حیدریان، مهدی اسلامیان، شیرین علم هولی) در اردیبهشت 89 که در سلول انفرادی بند 240 بودم و متوجه این جنایت شدم یا اعدام و شهادت علی صارمی ( زندانی سیاسی هوادار سازمان مجاهدین خلق ایران در 7 دیماه 89)  و بعد از آن اعدام مجاهدان شهید جعفر کاظمی و حاج محمد حاج آقایی و 4 بهمن 89 و نمونه های دیگر ، در کل این موضوع، موضوعی نیست که یک فعال سیاسی و مبارز راه آزادی نشنیده باشد یا از نزدیک تجربه و لمس نکرده باشد.
چه احساسی داشتی وقتی که در اخبار می شنیدی یک نفر (به هر دلیلی) اعدام شده است؟
بایستی انسانها بخاطر اعتقاداتشان و حق طلبی به جوخه های تیرباران یا چوبه های دار سپرده شوند یا بر روی تختهای شکنجه به شهادت برسند. و از سوی دیگر احساس غرور و سربلندی بعنوان یک انسان که همنوعانی دارم که بخاطر دفاع از شرف و آزادگی تا پای جان بر عهد و پیمان خود محکم و استوار ایستاده اند و می باید که از آنها بیاموزم و توشه راه سازم .
آیا فکرش را می کردی که روزی خودت محکوم به اعدام شوی؟
بله فکرش را می کردم، چرا که جنایتکاران حاکم بر این مرز و بوم را بخوبی شناخته بودم، کسانی که حتا به نویسندگان ، روزنامه نگاران، شخصیتهای مذهبی و کسانی مثل زهرا کاظمی ها که تنها به وظیفه ی رسانه ای خود عمل می کرد رحم نکردند و آن طور ددمنشانه و رذیلانه آنها را به شهادت می رساندند، با ما چه خواهند کرد؟ و قبلا نیز با پوست و گوشت و استخوان خود آن را لمس کرده و شناخته بودم. قتلهای سیاسی و زنجیره ای دهه های 60 و 70 را فراموش نکرده ایم، که توسط همین جانیان و آدمکشان صورت گرفت.
روزی که دستگیر شدم (5/12/86) در هنگام انتقالم از رفسنجان به بازداشتگاه وزارت اطلاعات رژیم در کرمان، در اتومبیل به شدت مورد ضرب و شتم و توهین و تحقیر و تهدید قرار گرفتم، مسئول آن تیم عملیاتی گفت؛ که همانطور که توی این سالها نگذاشتیم خودت به دانشگاه بروی نمی ذاریم پسرت هم به دانشگاه برود، زنت و پسرت را هم خواهیم آورد و کاری می کنیم که به خواری و ذلت بیفتی، در آن وضعیت و فضا، یک لحظه به یاد پسرم حسام افتادم و پیش خودم گفتم که دیگه حسام بجای اینکه با پدرش زندگی کند باید با یاد و خاطرات او و با عکسها و تصویر پدرش زندگی کند، ( که تازه اون هم به شرایط فکری، روحی، اعتقادی و شخصیتی او بستگی دارد که چه برداشتی از منش، عملکرد و فعالیتهای پدرش خواهد داشت) در هر صورت می خواستم بگویم که بله فکرش را کرده بودم و می دانستم که با چه دشمن جلاد و خون ریز و جنایتکاری روبرو هستیم و وصیت هم کرده بودم.
به هنگام دریافت حکم:
مرگ را چگونه می بینی؟
نگاه من به مرگ، نگاه منفی نیست، چرا که آنرا پایان راه نمی بینم و آن را به عنوان یک واقعیت به معنای واقعی کلمه شناخته ام و حتا بارها و بارها در زندگی شخصی، سیاسی و شغلی ام تا چند قدمی آن رفته ام، چشم انداز مرگ با هدف باعث می شود که قدر زندگی را بهتر شناخته و با عشق زندگی کنم عشق به همه پدیده ها و انسانها و جامعه، به هر حال با نگاهی به اطراف خودمان خواهیم دید که هر روز انسانهای بی شماری به انحای مختلف جام مرگ را سر می کشند و اجتناب ناپذیر است و این امر در گوشه گوشه های زندگی انسانها نمودهای فراوانی دارد، در ادبیات ( داستانها، قصه ها، رمانها، اشعار، ضرب المثل ها و… در فرهنگ جامعه، اقتصاد، سیاست، مذهب، همه جا و حتا عامه ی مردم می گویند؛ مرگ شتریست که در  خانه همه خوابیده و یا طبق آموزه های ایدئولوژیک “اینما تکونوا یدرکم الموت و لو کنتم فی البروج المشیر” هر کجا که باشید مرگ شما را فرا خواهد گرفت و لو اینکه در کاخ های سر بفلک کشیده باشید ، یاکل من علیم فان” همه موجودات فانی هستند” کل نفس ذائقه الموت” همه انسانها طعم مرگ را خواهند چشید. آیات بسیار دیگر قران و روایات و احادیث ائمه، مرگ واقعیتی انکار ناپذیر می باشد و حتا اگر ما از آن بگریزیم او به سراغ ما خواهد آمد.
مرگ شاید پایان زندگی جسمانی و مادی ما باشد ولی ما با مرگ افتخار آمیز همواره جاری و ساری خواهیم بود و البته بعضی از زندگی ها در واقع ذلت و خفت و خواری و مرگ حقیقی است ( الموت فی حیاتکم مقهورین و الحیاه فی موتکم قاهرین) و نهایتا باید بگویم که مرگ در راه آرمانهای والای توحیدی و انسانی ، تاسف بار که نیست هیچ، بلکه آنرا اساسا مرگ نمی دانم و آنرا حیات واقعی و جاودان دانسته و بسیار شیرین، پر افتخار و ستودنی می دانم، و چنین انسانهایی همواره زنده و جاوید و ماندگار و اثر گذارند.
هرگز از مرگ نهراسیده ام         اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی ست - که مزد گورکن – از بهای آزادی آدمی افزون باشد…
چه احساسی نسبت به زندگی پیدا کردی، در لحظه ای که فهمیدی محکوم به اعدام شدی؟
آری، آری زندگی زیباست، زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست، گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست) احساس کردم که تا آنجا که در خدمت رهایی مردم تلاش کرده ام زندگی ام بیهوده نبوده و احساس سبکبالی کردم و اکنون هم، همان وظایفی را که قبلا بر دوشهای خود احساس می کردم، بعد از ابلاغ حکم اعدام نیز همان احساس را داشته ام ( که می بایستی زندگی ام در جهت احقاق حقوق ستمدیده گان و نیل به جامعه ای آزاد و رها و سعادت مند باشد و الان وظیفه ام سنگین تر هم شده و باید این فدا کردن را هر چه پربارتر و سودمند تر سازم)  و نباید در مقابل این حکم ظالمانه و جنایتکارانه کمر خم کنم، چرا که دشمن، ما را خوار  و ذلیل و زبون و در مانده می خواهد.
آخرین آرزویت چه بود؟
همیشه آرزویم سعادت و خوش بختی مردممان در سایه یک سیستم دموکراتیک واقعی و کشور حقوق بشری و مبتنی بر اراده ی مردم با عالی ترین مناسبات انسانی و عدالت اقتصادی و اجتماعی، برابری های مذهبی، قومی و جنسیتی که از هر گونه استبداد و بهره کشی انسان از انسان بری بوده و عاری از فقر و بیکاری و فساد و تباهی انسانا باشد.
فکر می کردی اگر دوباره به زندگی عادی برگردی چه کارهایی را دوست داشتی که انجام دهی؟
محکمتر و استوارتر در راه تحقق همان آرزوها و آرمانهای توحیدی، انقلابی و رهایی بخش گام بر خواهم داشت.
از زندگی چه فهمیدی؟
فکر می کنم پاسخ این سئوال در توضیحات قبلی ام نهفته باشد. علی ایحال آنچه را که از زندگی فهمیده ام شاید بتوان در یک جمله خلاصه کرد؛ صداقت و تلاش و بردباری در سختی ها، ایثار و گذشت برای آسایش و رفاه دیگران، سختکوشی و استفاده بهینه از امکانات در جای خود، بوده .
دوست داشتی که مردم چه کاری برای تو انجام دهند؟
هیچ انتظار و توقع شخصی از کسی نداشته و ندارم، فقط دوست دارم که مردم وظیفه و رسالت های ملی و میهنی خود را به خوبی شناخته و در بزنگاه های تاریخی و تعیین کننده در سرنوشتشان حضور فعال و مستمر داشته باشند و از فرزندان مبارز و مجاهد خویش حمایت کرده و تا رسیدن به آزادی فارغ از تفاوتهای قومی، مذهبی، متحد و یک پارچه در میدان عمل انقلابی و آزادیبخش حاضر باشند.
آیا در زندگی چیزی هست که بخواهی جانت را در راه آن تقدیم کنی؟
البته : آزادی، رهایی مردم از چنگ موانع و جبرهای اسارت بار و نبیل به کمال های مطلوب یگانه ساز، والا، ارزش از دیدگاه من می باشدکه در راه آن می توان جان باخت.
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی        دست خود زجان شستم از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را        میدوم به پای سر در قفای آزادی
در آن لحظه دوست داشتی چه جمله ای به پسر، مادر، نامزد و یا …. بگویی؟
تا آخرین لحظه و تا آخرین نفس دوستتان خواهم داشت، هیچگاه مرعوب و مغلوب ظلم و ستم جباران و ستمگران نشوید.
به هنگام آزادی:
اگر آزاد شوی اولین کاری که انجام می دهی چیست؟
این سئوال بسیار کلی و مبهم است ولی در مجموع اگر منظور از کار، کار سیاسی باشد، با در نظر گرفتن جمیع شرایط، صحیح ترین کاری که می بایست در آن شرایط انجام داد، انجام خواهم داد، ( در راه تحقق همان آرمانهای والای رهایی بخش و توحیدی و ملی و میهنی)
دوست داری اولین نفری که ملاقات می کنی چه کسی باشد؟
دیدن مردمی که از قید  و بند ظلم و ستم و استبداد و فاشیزم مذهبی، رهایی پیدا کرده اند و شاد و سرزنده هستند خیلی لذت بخش و شیرین می باشد و دوست دارم اولین صحنه ای را که می بینم، صحنه پایکوبی و رقص و شادی مردم در سرنگونی این حکومت شیطانی باشد و بعد از آن دیدن خواهران و برادران مبارزو مجاهدم می باشد.
آیا ممکن است در زمینه تلاش در جهت لغو حکم اعدام کاری انجام دهی؟
قطعا این چنین است چرا که قبلا هم برای لغو حکم اعدام دیگر مبارزان خیلی تلاشها کرده بودم، هر چند که کار و تلاش اصلی ما فعالیت در جهت .. که باعث و بانی و عامل تمام این احکام جنایت بار می باشد، است و تلاش در جهت لغو احکام اعدام در واقع از نظر من مبارزه با این رژیم می باشد، چرا که آنگاه یکی از ابزارهای بقایش را از او گرفته ایم و او را مجبور به عقب نشینی کرده ایم.
یک جمله در مورد اعدام:
اعدام بسیار نفرت انگیز است و مذموم و در ایران آزاد و آباد فردا نبایستی جایی برای آن وجود داشته باشد و میهن عزیزمان در زمره کشورهای بدون حکم اعدام باشد.
نمونه دستخط و پاسخ جانفشان راه آزادی غلامرضای عزیز:
Khosravi4
FacebookTwitterGoogle+

۱۳۹۳ خرداد ۸, پنجشنبه

ولایت فقیه یک بدعت منزوی در فقه شیعه است



استاد جلال گنجه ای
استاد جلال گنجه ای

ولایت فقیه یک بدعت منزوی در فقه شیعه است

گزیده مصاحبه سایت ایلاف با استاد جلال گنجه ای (6دسامبر2007)
او یکی از شاگردان خمینی بود سپس با او اختلاف پیداکرده و خط فکری و سیاسی کاملاً مغایر با او در پیش گرفت. 
14سال بیش نداشت که آموزش علوم دینی را شروع و در حوزه علمیه نجف و قم تحصیل کرد. از زمان اعلام تشکیل سازمان مجاهدین در سال 1971 به شدت از سازمان مجاهدین خلق حمایت کرد و به همین دلیل در سال های1971 و 1972 توسط پلیس مخفی ساواک زندانی شد.
او دارای آوازه در میان محافل جوانان ایران است و کتابها و بحثهایش از پایگاه گسترده یی شبیه آن چه که فقید دکتر علی شریعتی از آن برخودار بود، برخوردار است.
با این که در اولین دوره انتخابات مجلس ایران پس از انقلاب در سال1980 کاندیدا شد، اما همان طور که خیلی از محافل می گویند با تقلبات وسیعی که انجام گرفت از حضور او در مجلس جلوگیری گردید. او توضیح می دهد که از هدفهای مهم رژیم حاکم بعد از شاه به ویژه به دنبال حمله پاسداران انقلاب به دانشگاه های ایران در سال1980 شد، و از آن موقع تحت تعقیب قرار گرفت، اما دست روی دست نگذاشت و جمعیت داد (جمعیت دفاع از دموکراسی و استقلال ایران) را تشکیل داد. این جمعیت به شورای ملی مقاومت ایران پیوست، و او اکنون مسئول کمیسیون مذاهب و آزادی ادیان است و ایده ها و بحثهای زیادی در رابطه با آرا و مواضع مختلف دارد. 
ایلاف با وی دیدار کرده و مجموعه سؤالاتی با باوی مطرح کرد و این گفتگو صورت گرفت:
شما شاگرد امام خمینی بودید و بعد ضد او شدید، چرا؟
شروع مخالفت من با خمینی به یک دهه پیش از حاکمیت برمی گردد، هنگامی که وی در نجف اقامت داشت. در آن جا، خمینی برای ترویج خودش به عنوان یک مرجع تقلید به همان شیوه های ریاکارانه روی آورد که قبلاً خودش دیگران را برای همان ها به شدت نکوهش می کرد. برای مثال، در میان کسانی که برای درس وی حاضر شوند، به تقسیم پول دست زد. و از همه بدتر، برای تخریب منتقدان و مخالفان خویش، به جعل سندهایی دست زد که دارای سربرگ سفارت شاه در بغداد بود و در این سند که خطاب به گروهی از مدرسین نجف جعل شده بود، از زبان سفیر شاه نوشته شده بود که سفارت به امر شاهنشاه آریامهر مبالغی را به صورت ماهانه برای آن اشخاص حواله خواهد کرد. مجری این کار، آخوند دعایی بود که بعدها، پس از انقلاب سال1979، به عنوان سفیر رژیم خمینی در بغداد مأمور نقشه هایی شد که خمینی برای دست اندازی به عراق در سر داشت. فاصله گرفتنهای تدریجی من وقتی به جدایی کامل از درس و دستگاه خمینی انجامید که وی در1970 جلسات تدریس خارج فقه را به یک سخنرانی سیاسی تنزل داد تا نظریه ولایت فقیه را تدریس کند. 
چرا شما اصل ولایت فقیه را رد می کنید، مگر به ادله مستند فقهی متکی نیست؟
نظریه ولایت فقیه یک بدعت منزوی در فقه شیعه است که قبل از خمینی تنها یک بار در قرن نوزدهم توسط یک ملای نزدیک به دربار سلطنت منحط و استبدادی قاجاری به نام ملا احمد نراقی مطرح شد و هرگز کسی از آن استقبال نکرد. قابل توجه است که در سال های منتهی به انقلاب مشروطیت ایران در 1906، با آن که دو گرایش متمایز مشروطه و استبدادی میان فقهای شیعه در ایران و عراق با یکدیگر مجادله و مبارزه داشتند، هرگز کسی به ولایت فقیه اشاره نکرد. یعنی نوعی اجماع مرکب میان این فقیهان وجود داشت که زمامداری را در بیرون فقاهت جستجو می کردند با این اختلاف که آیا بایستی شاه ایران مشروط به قوانین موضوعه توسط نمایندگان ملت به سلطنت ادامه بدهد و یا باید مطلق العنان باشد؟
اما دلایلی که خمینی در درسهایش برای استدلال ولایت فقیه مطرح کرد، دو نوع بود:
الف: تعدادی احادیث آحاد از امامان اهل بیت(علیهم السلام) بود که هم از بابت سند و هم -به خصوص- از نظر مفاد و دلالت، ناکافی بودند و هیچ فقیه دیگری خارج از دار و دسته خودش به آنها اعتنایی نداشت. این جدا از تعارض این متون ضعیف با مسلمات شیعیان، به خصوص تصریحات و سنت عملی امام علی(ع) که اندر حقوق مردم در تعیین حاکم و نظارت بر اعمالش و مشروط بودن حق حکومت به آرای مردم کمترین ابهامی ندارد. اینها اسنادی است که برای دسترسی به آنها، حتی مراجعه به نهج البلاغه کافی است و نیاز به دانش و تتبع ویژه یی ندارد.
ب: اما دلیل اصلی وی یک اجتهاد خالص شخصی بود به این شرح: 
ـ احکام فقهی لازم الاجراء است 
ـ اجرای این احکام بدون قدرت دولتی میسر نیست. 
ـ و نتیجه می گرفت که قدرت دولتی باید دست فقیه باشد. چرا که فقیه از هرکسی بیشتر به این احکام آگاهی و احاطه دارد. ضعف خنده دار این به اصطلاح اجتهاد بسیار آشکار است. چرا که احکام مندرج در فقه، مبتنی بر دلایلی هستند که در اساس و همیشه قابل مناقشه و رد و ایراد بوده و هستند. بدین ترتیب، ضرورت اجرای آنها به طور اجباری و با قدرت دولتی، بی معنی است به خصوص بنا بر آن چه که فقهای شیعه مدعی اند که باب اجتهاد همیشه مفتوح است. خنده دار این که مدعی است: فقیه به خاطر تخصص در این مقررات، بایستی دولت را در دست داشته باشد. گویی که کشورداری با سرپرستی یک مسجد و مدرسه مذهبی و حداکثر یک محکمه صدور احکام،یکی است.
اما چیزی که آن وقت مرا برآشفته کرد و نگرانی خود را با شخص وی در میان گذاشتم، عمیقتر از اشکالات نظری و استدلالی نظریه ولایت فقیه بود. من به وی یادآور شدم که خودش تا چه حد از تبعیضها و بی عدالتیهایی که در دستگاه های فقاهت مشهود بوده، ابراز نگرانی می کرد. از جمله این نگرانی که دستگاه های حاکمه و به خصوص دربار پادشاهی شیعه در ایران قادر به هرگونه اعمال نفوذ در این دستگاه ها بودند. خمینی در جواب به من گفت: انشاءالله مورد خوب هم پیدا خواهد شد. مقصودش خود وی بود. او گمان می کرد که ما جوان های آن وقت خبر نداریم که دستگاه خودش هم به همان رنگ است.
به این ترتیب، من خیلی زود دریافتم که در ورای یک نظریه فقهی، تنها با یک صحنه سازی خائنانه مواجه هستیم که هدفش تصرف قدرت و جانشین کردن یک فساد مذهبی به جای فساد غیرمذهبی خاندان پهلوی است. 
اوضاع ایران را چگونه ارزیابی می کنید، آیا جبهه داخلی آن طور که احمدی نژاد می گوید، قوی است؟
جامعه ایران اینک بیش از همیشه از تمامی توهمها نسبت به رژیم ملاها رها شده و همگان قانع هستند که مسئول تمامی بدبختیهای مردم ایران از غصب قدرت حکومتی انقلاب1979 توسط خمینی و وابستگانش ناشی شده و پایان انبوه معضلات این جامعه در گرو برکناری این رژیم از قدرت است. با افتادن نقاب از چهره خاتمی و افشای این که ژست متبسم و شعارهای میانه روی وی تنها برای خریدن عمر بیشتر برای رژیم ضدمردمی آخوندی است، ایران شاهد امواج مشهودتری از اعتراضات مردمی توسط جوانان و دانشجویان، زنان، زحمتکشان مختلف، به خصوص کارگران و معلمان بوده که هم چنان و با تصاعد فزاینده، ادامه دارد. احمدی نژاد که برای شدت بخشیدن به سرکوب و یکدست کردن دستگاه های مربوطه آمده بود، روز به روز بیشتر با مقاومت آشکارتر اجتماعی مواجه شده و کمترین خللی در اراده مردم و مبارزاتشان رخ نداده است. احمدی نژاد نه تنها کمترین موفقیتی در ایجاد یک جبهه مردمی در حمایت از رژیم در داخل ایران به دست نیاورده است، بلکه آنچه بسی عریان مشاهده می شود، شکاف برداشتن جبهه درونی رژیم بر اثر سیاست و لحن جنگ افروزانه احمدی نژاد است که از مراجع دینی وابسته به رژیم گرفته تا کسانی مثل رفسنجانی را به اظهار نگرانی علنی واداشته است.
. چندین جریان اپوزیسیون رژیم حاکم بر ایران را نمایندگی می کنند، از جمله اپوزیسیون دینی، آن را چگونه می بینید؟
ج ـ در مورد تعدد جریانهای اپوزیسیون ایرانی، باید به دو مطلب توجه داشت:
نخست آن که اپوزیسیون واقعی در مورد رژیم ایران آن است که خواسته یی کمتر از سرنگونی تمامیت رژیم غاصب آخوندی نداشته باشد. مدعیانی که غیر از این هستند، متحدان جناح هایی از رژیم و مورد حمایت آن و پشتیبان بین المللی ملاها هستند و نباید با اپوزیسیون واقعی اشتباه گرفته شوند.
دوم: در این اپوزیسیون واقعی، جریان دینی دارای برجستگی ویژه یی است، چرا که بدون اینها رژیم ایران می توانست مخالفان خویش را به نام مخالفان دین و اسلام بدنام و منزوی کند. به خصوص که مهمترین تشکیلات اپوزیسیون دینی، یعنی تشکیلات مجاهدین خلق ایران ، پیشگام نفی تبعیضهای دینی در ولایت فقیه بوده و بدون اینها امر افشای ارتجاع دینی و فاشیسم مذهبی خمینی، به جایی نمی رسید. قابل توجه است که در میان ایرانیان، این اپوزیسیون دینی است که در اعتقاد و محقق کردن برابریها دست به ابتکارهای بی نظیر زد. چنین است که ائتلاف شورای ملی مقاومت، شامل تشکیلات مجاهدین خلق ایران (نیروی عمده اپوزیسیون اسلامی)، کابوس ملاهای حاکم است. وجود این نیروی اسلامی با قرارگرفتن در یک ائتلاف متساوی الحقوق با پیروان ادیان و مذاهب مختلف و پیروان فلسفه های غیر دینی ایرانی، اینک ربع قرن است که دعاوی عقب مانده دینی ملایان را به چالش گرفته است. به خصوص که حضور برابر زنان در مهمترین پست های رهبری و فرماندهی، ماهیت سرکوبگریهای ملاها در زمینه زن ستیزی را که با دعوی اسلام مرتکب می شوند، به بهترین وجهی رسوا کرده است.
اتهاماتی به رژیم ایران مبنی بر دخالت در امور داخلی خیلی از کشورهای منطقه هست، و تهران آن را تکذیب می کند، از نظر شما چرا دولت ایران در امور داخلی کشورهای منطقه دخالت می کند و چه هدفی را دنبال می کند؟
تکذیبهای رژیم ملایان ایران در مورد دخالت های نامشروعشان در امور دیگر کشورهای منطقه، بی فایده است. چرا که آنها این نوع دخالت ها را در مهمترین اسنادشان به عنوان رسالت خود قلمداد و ثبت کرده اند از جمله در قانون اساسی رژیم ولایت فقیه و در متن وصیتنامه ویژه خمینی که آن را وصیت سیاسی الهی نامیده است. خمینی در وصیتنامه خویش با صراحت از مسلمانان جهان خواسته است که برای ایجاد یک کشور اسلامی با چنگ و ناخن و دندان برضد دولت های محلی بجنگند. طبیعی است که این فراخوان برای سرنگونی رژیمهای دیگر در 57کشور عضو سازمان کنفرانس اسلامی، بدون یک سری جنگ های وسیع و در حقیقت بدون مشتعل شدن نوعی جنگ جهانی صورت گرفتنی نیست که در مختصات کنونی جهان، لاجرم بسی خونین تر از 60میلیون تلفات در جنگ جهانی دوم خواهد بود.
با چنین نیات و استراتژی بود که این رژیم از صبح موجودیت خویش دست به ایجاد انبوهی نهاد و دستگاه های مختلف نظامی و غیرنظامی به این منظور زده و بسیاری مزدوران خودش از ملیتهای غیر ایرانی را به این نهادها وصل کرده است. سپاه قدس که این روزها بیشتر بر سر زبان هاست، یکی از مهمترین دستگاه های دولتی برای این دخالت هاست.
جناح های مختلف رژیم آخوندی بر این نظریه خمینی اتفاق نظر دارند که بقایشان در قدرت در ایران در گرو استراتژی بسط است. آنها به طور نظری قادر نیستند که در چارچوب به اصطلاح اسلام ارتجاعی خود به مرزهای ملی اذعان کنند و قراردادهای بین المللی مربوطه را به رسمیت بشناسند. چنان که اشاره کردم، فلسفه ارتجاعی ولایت فقیه بر مرجعیت مقررات فقهی به عنوان احکام خداوند چیده شده است و در فقه یاد شده، مرزهای ملی کنونی شناخته نیست. طبیعی است که پذیرفتن چیزی خارج از فقه با مشروعیت و ضرورت ولایت فقیه ناسازگار است، همان طور که مقررات انسانی بین المللی، مانند اعلامیه جهانی حقوق بشر و غیره که ملایان ایران قادر به پذیرفتن آنها نیستند.
به تحرک عمومی غرب و به طور خاص آمریکا علیه تهران چگونه می نگرید، آیا شما با آنها هستید یا علیه آنهایید؟
ما دولت های غربی را از بابت چشم بستن به حقوق مردم ایران و در پیش گرفتن سیاست مماشات طی یک ربع قرن، مسئول می شناسیم. مقاومت ایران و ملت ایران، همواره قربانی این سیاست غربیها بوده است. حال اگر غرب نتواند از بابت دخالت های توسعه طلبانه رژیم متجاوز ولایت فقیه، به راه و پیوندهای گذشته خویش با این غاصبان ادامه بدهد، البته برای ما مایه مسرت است. البته، ما حق داریم بابت مصالح عالیه ملت ایران و بابت سرنوشت صلح و آرامش بین المللی، از همگان به خواهیم که هرچه زودتر و مصممانه تر به دوران ننگین سیاست مماشات با فاشیسم مذهبی حاکم بر ایران پایان بدهند.
به نقل از نشریه مجاهد شماره 884

۱۳۹۳ خرداد ۵, دوشنبه

وصیتنامه بنیانگذار کبیر، محمد حنیف نژاد

تاریخ درج خبر -1393:03:04
بسم الله الرحمن الرحیم
خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده علی جید الفتاه و ما اولهنی الی اسلافی اشتیاق یعقوب الی یوسف...

«مرگ بر اولاد آدم لازم گشته هم چنان که گردن بند برای نو عروس و من برای ملاقات اجداد پاکم چنان مشتاقم که یعقوب برای دیداریوسف». از حسین بن علی علیه السلام

من وصیتنامه زیر را در حال سلامتی و هشیاری کافی می نویسم. پدر بزرگوارم، من در زندگی تاآنجا که امکان داشت احترام تو را به جا آوردم و در مواردی که احیاناً کوتاهی به عمل آمده است، امیدوارم مرا ببخشی. این کار آگاهانه نبوده است، فکر می کنم که کارهایم به طور عام و کلی در راه خدا بوده است. ما هشت نفر را که فعلاً سعید محسن، اصغر بدیع زادگان، محمود عسگری زاده، رسول مشکین فام و مرا برای اعدام می برند، از خدا طلب عفو می کنیم. امیدواریم شما هم اگر تقصیری از ما دیده بودید، ببخشید. موقع دستگیری من مقداری وسایل توسط ساواک ضبط شده است، که آنچه یادم هست عبارت اند از: قالی یک تخت و قالیچه دو تخت (که این دو قالیچه را از خانة عطاءالله حاجی محمودیان آورده اند) ساعت و وسایل فردیم را که می توانید تحویل بگیرید. سعی کنید بعد از من ناراحت نشوید و هر وقت ناراحت شدید قرآن ترجمه دار، به خصوص سورهٴ احزاب، سورة محمد، سورة توبه و بعضی سوره های دیگر از این قبیل را، زیاد بخوانید. فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا

محمد حنیف نژاد
۴/۳/۵۱

۱۳۹۳ خرداد ۱, پنجشنبه

ابوذر ورداسبی


 
«آن یکی یعنی شاه، دیکتاتوری و استثمار و ارتجاع مدرن رو نمایندگی می کرد و این یکی یعنی خمینی مظهر ستم و تجاوز در اشکال سنتی و قدیمی آن است، سمبل ارتجاع ضدتاریخی است. ارتجاع ضدتاریخی یعنی چه؟ یعنی نه فقط تلاش می کند که جریان انقلاب، چرخ انقلاب را به عقب برگرداند، بلکه مذبوحانه تلاش می کند و می خواهد که چرخ تاریخ و چرخ زمان را هم به عقب ببرد و به عقب برگرداند. در یک کلام سمبل و ثمره روابط و مناسبات و رسومات و اخلاقیات ماقبل سرمایه داری است. مادون سرمایه داری است، سمبل ارزشهای مادون تمدن جدید است. و به همین جهت جانی تر، و وحشی تر و پلیدتر و ناپاکتر است. و لاجرم ناحق تر و نامشروع تراست».) ابوذر ورداسبی 
ابوذر ورداسبی نویسنده مجاهد و گرانقدر، متفکر و محقق مجاهدی که سالها در دفاع از اسلام انقلابی و توحیدی قلم زد و سرانجام نیز با شوری بس انقلابی و عارفانه برای شتافتن به میدان نبرد با دشمن ترین دشمنان دین خدا، سر از پا نشناخت و رسالت قلم را با خروش سلاح در نبرد بزرگ فروغ جاویدان درهم آمیخت. 
ابوذرورداسبی نویسنده محقق و مجاهد شهید از جمله نویسندگانی است که نام و خاطره شان همواره تعهد نویسنده و حرمت کلمه، و مسئولیت عنصر آگاه جامعه را برای همیشه در دفتر زندگی جامعه و تاریخ حک کرده و به آیندگان یادآوری می کند. نویسنده ای که تنها به نوشتن حقایق و شرح آنها بسنده نکرده بلکه در راه تحقق آرمانها سالها مجاهدت نموده و سرانجام در میانه شعله های نبردی حماسی و سهمگین در سنگر مجاهدان شرف و آزادی خلق و میهنش علیه پاسداران رژیم خمینی جنگیده و سرانجام در صفوف رزمندگان آزادی میهن به خون غلطیده است. 
چنین نویسندگانی به حق تا ابد موجب فخر صاحبان قلم و بیان و تحقق حقیقت و موجب فخر نسل مجاهد و مبارز امروز هستند. و البته باید گفت که ارج گذاری و تقدیر شایسته از چنین نویسندگانی رو بعد از پیروزی مقاومت ایران و در حاکمیت ملی و مردمی، حتماً بسا بیش از اینها خواهیم دید و شاهد خواهیم بود. 

حمید اسدیان در یادنامه ای برای ابوذر ورداسبی نوشت:

«یک نویسنده اگر بر حقیقت زمانه خود گواهی ندهد شرف حرفه ای خود را باخته است و اگر تفنگ بر کف در راه حقیقت بجنگد و به خاک افتد ماندگاری است که به قلم آبرو می دهد… و ابوذر از تیره آن نویسندگان بود که خدا به قلمشان سوگند خورده است. 
از تک تک کلماتش معلوم بود که پایش چنان در عشق فروست که پای مرد در گلزار خیس. … 
سهمگین ترین نبردها را همیشه با خودش داشت و بیشتر از هرکس به کلماتی سخت می گرفت که از قلمش می ریخت. به شدت حساس بود که در دام دوگانگی حرف و عمل حق بزرگتری را پایمال نکند اهل جر زدن نبود. حقیقتی را که دریافته بود بیان می کرد برایش می جنگید و بعد هم اگر می فهمید ضعفی دارد یا که اشتباه کرده، بر خلاف بسیاری دیگر، اول از همه با خودش تصفیه حساب می کرد و همین دوست داشتنی اش کرده بود» 

ابوذر ورداسبی مجاهد شهید مطالعات و تحقیقات وسیعی در زمینه تاریخ اسلام انجام داد که حاصل آنها کتابهای «ایران در پویه تاریخ» - علل کندی و ناپیوستگی تکامل فئودالی جامعه ایران- درباره کتاب «اسلام شناسی» است. او همچنین جزوه ای به نام «بغی چیست و باغی کیست؟» و «مقالاتی در رابطه با انقلاب درونی مجاهدین نگاشت. 


ابوذر ورداسبی - تولد، کودکی و جوانی

ابوذر ورداسبی در منطقه جویبار قائمشهر در استان مازندران در سال 1328در خانواده یی تهیدست و زحمتکش متولد شد. پدرش سلمان ورداسبی، صاحب قهوه خانه ای کوچک بود و به علت طرفداری از مصدق فقید 2سال زندانی شده بود. پدر پیر ابوذر بعد از سرنگونی شاه هم یکبار دیگر توسط مأموران خمینی دستگیر می شود و بعد از مدتی از آزادی اش به دلیل خواندن نامه یی که رژیم در آن خبر جعلی اعدام ابوذر را وارد کرده بود، تا فشار بیشتری به خانواده او بیاورد، سکته کرده و چشم از دنیا می بندد. 
ابوذر دوران کودکی را در محله باقرای مازندران در حالی که مجبور بود بدون کفش و با پای پیاده به مدرسه برود درس می خواند او تحصیلات دوره دبیرستان را در تهران ادامه داد. 


ابوذر ورداسبی و انتخاب مبارزه

ابوذر ورداسبی فعالیتهای سیاسی و مبارزاتی خود را از سال 1346 زمانی که دانشجوی رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران بود آغاز کرد . شرکت در اغلب فعالیتهای سیاسی دانشگاه منجربه د ستگیریش در اردیبهشت 5013 و تحمل یک سال زندان گردید. 


ابوذر ورداسبی آشنایی با سازمان مجاهدین خلق ایران

ابوذر ورداسبی که در زندان با افکار و آرمانهای انقلابی و توحیدی مجاهدین آشنا شده بود پس از خروج از زندان به دفاع از خط مشی مبارزاتی و حمایت از آرمانهای مجاهدین گام برداشت. در همین رابطه در سال 1353 مجدداً دستگیر و زندانی شد. ابوذر این بار بهنگام دستگیری خودش را به زیر یک اتوبوس انداخت و به شدت مجروح شد و از همانجا تحت شکنجه های وحشیانه دژخیمان ساواک قرار گرفت که تا پایان عمر از آثار این شکنجه ها در دستها و پاهایش رنج می برد. پس از سپری کردن 3سال محکومیت و آزادی در سال 1356، ابوذر ورداسبی اندوخته های سیاسی، تاریخی و آموخته های سازمانی اش را به منظور بالا بردن آگاهیهای سیاسی جامعه به صورت کتابهای متعدد منتشر نمود. آثار او بیشتر تحقیقاتی بود حول تاریخ اسلام و جنبشهای ایرانی اسلامی. 


ابوذر ورداسبی بعد از سرنگونی رژیم شاه و آغاز حاکمیت خمینی

ابوذر ورداسبی پس از سرنگونی رژیم شاه، چندی در کنار مجاهد شهید احمد طباطبایی، نخستین استاندار مازندران پس از قیام ضدسلطنتی، اقدامات ارزنده ای در کمک به کشاورزان ستمدیده شمال و احقاق حقوق آنان صورت داد و در سال 1359 به عنوان کاندیدای مجاهدین برای نمایندگی مجلس از قائمشهر وارد فعالیتهای انتخاباتی گردید. در این انتخابات مانند دیگر کاندیداهای مجاهدین، مردم رأی بسیاری به ابوذر دادند اما رژیم خمینی با تقلبات خود مانع ورود او به مجلس شد. 
با آغاز مقاومت مسلحانه انقلابی، ابوذر نیز در صفوف مجاهدین در مقابل رژیم خمینی ایستاد. ابوذر خود در آن زمان در مورد تحول درونیش صمیمانه می گفت: «قبلاً با مغزم به سازمان اعتقاد داشتم و اکنون با قلبم به آن عشق و علاقه دارم». به دنبال عزیمت رهبر مقاومت آقای مسعود رجوی به جوار خاک میهن در بهار 1365، او نیز روانهٴ پایگاههای مجاهدین در منطقه مرزی شد. 
ابوذر ورداسبی بهنگام عملیات فروغ جاویدان مصرانه خواهان شرکت در عملیات شده بود. مجاهد شهید فاطمه فرشچیان همسر و همرزم ابوذر نیز در این عملیات بزرگ، به نبرد با نیروهای خمینی پرداخت و سرانجام به شهادت رسید. 


ابوذر ورداسبی در صحنهٴ وداع با مادرش:

در گزارشی از صحنه خداحافظی ابوذر و فاطمه فرشچیان، با مادر ابوذر چنین می خوانیم: «ابوذر مادرش را می بوسد و به او می گوید «این خواهران و برادران مجاهد همه بچه های تو هستند اینها می روند انتقام می گیرند تو دعا کن مسعود و مریم به ایران بروند. 
ابوذر سپس دست بچه هایش را می گیرد و به دست مادر می دهد و می گوید این حنیف، جای پسرت ابوذر و این گوهر هم جای فاطمه. ! مادر! ناراحت نباش دارم تو را سفارش می کنم که دست از سازمان بر نداری حنیف و گوهر را به تو سپردم و ترا به مسعود و مریم. در این جا فاطمه می گوید: مادر سر نماز ما را دعا کن و ناراحت نباش اگر ما شهید شدیم گریه نکن. خدا را شکر کن».

http://www.mojahedin.org/images/2013/201312884132328303019481.jpg