۱۳۹۴ مهر ۳۰, پنجشنبه

”زینب“- بانوی بزرگ رهایی

”زینب“- بانوی بزرگ رهایی

حرم مطهر حضرت زینب

حرم مطهر حضرت زینب

در تاریخ خانه‌یی را نمی‌یابیم که به‌اندازه آن خانه گلین در مدینه 1400سال پیش بر سیر تاریخ، این‌چنین تأثیر گذاشته باشد. در آن خانه محقر، که در واقع کلبه‌یی بیش نبود، انسانهایی به بزرگی همه تاریخ همزمان در آن می‌زیستند عصاره‌های تکامل: علی، فاطمه، حسن، حسین و زینب… ؛ هر یک، کوهی به عظمت مرتفع‌ترین قلل سر به فلک کشیده؛ و ما اکنون از آن سلسله جبال انسانی، می‌خواهیم نگاهی به زینب، بزرگ بانوی کربلا و الگوی جاودان زن موحد انقلابی، همان که وجود و کار سترگش، تاریخ را ورق زد، بیندازیم

نخستین سالها
زینب کبری در سال ششم هجری پس از دو برادرش امام حسن و امام حسین در آن خانه گلین پا به عرصه وجود گذاشت و اولین سالهای حیاتش، در آن خانه و آن شرایط استثنایی گذشت.

سال ششم، سال پیروزیهای بزرگی برای پیامبر و مسلمانان بود؛ و در صدر آنها فتح خیبر. اما اکنون پس از سده‌ها، به خوبی می‌توان دریافت که تولد آن نوزاد دختر چه بسا که بزرگتر و سرنوشت‌سازتر از فتح خیبر بود. این یکی بشارت در هم‌شکستن تاریخی افسانه ضعیفگی زن و ظهور وجود تاریخی نوینی بود: «زن موحد انقلابی و مجاهد». شاید از همین رو بود که پیامبر از دریافت خبر تولد زینب بسیار شادمان گردید.

زینب سالهای نخست کودکی را در آن خانه خشت و گلی کوچک و محقر، که از همه تاریخ بزرگتر بود، گذراند. شخصیتش در دامان فاطمه، علی و محبتهای پیامبر و در جوار آن عصاره‌های وجود و تکامل شکل گرفت. اما افسوس که این خوشبختی بسیار زودگذر بود. 5ساله بود که ابتدا پیامبر و سپس به فاصله کمی بعد از آن، مادرش، فاطمه (ع)، را از دست داد. می‌گویند فاطمه به هنگام رحلت، زینب را نزد خود خواند، در آغوشش گرفت و از سفر بی‌بازگشت خود با او سخن گفت و به او سفارش کرد که:
«از دو برادرت حسن و حسین دور مشو و جای خالی مرا برای آنها پرکن و برای آنها مادر باش»!

شگفتا! دخترک 5ساله چگونه می‌توانست وظیفه مادری دو برادر بزرگتر خود را بر دوش بگیرد؟

اما فاطمه، که خود در کودکی و نوجوانی به‌خاطر مراقبت و محبت بیکران نسبت به پیامبر، از او «ام ابیها» (مادر پدرش) لقب گرفته بود، لابد در وجود دخترک خردسالش چنان طاقت و ظرفیتی می‌دید که این وظیفه را بر دوشش می‌نهاد. هر چه بود، زینب به‌راستی پس از فاطمه هیچ‌گاه از برادرانش دور نشد و هم‌چون مادر از نثار یکسویه نسبت به آنان فروگذار نکرد.

پس از رحلت پیامبر و فاطمه، زینب (س) مستقیماً تحت سرپرستی و آموزش علی (ع) قرار گرفت. در برخی کتابهای تاریخ آمده است که حضرت زینب «جلسات علمی پرباری داشت که در آن جمعی از زنان را آموزش می‌داد». و در فهم و درک قرآن و حدیث، در مرتبه بسیار بالایی قرار داشت.

حاصل این تربیت و آموزش مستقیم، بانویی بس خردمند و دانشور، و شخصیتی پرصلابت و استوار بود که مسیر تاریخ را یک‌تنه تغییر داد و مانع از آن شد که خون حسین و دیگر شهیدان کربلا در غربت دشت دور افتاده کربلا به زمین فرو رود و یادش از خاطره‌ها محو گردد. آری، این زینب بود که جایگاه حقیقی عاشورا را بر تارک قهرمانیها و حماسه‌های نوع بشر به‌ثبت رساند.

ویژگی‌ها و مرتبت والای زینب
شجاعت و توانایی زینب کبری در بیان مواضع علیه حکام جبار اموی بسیار خیره‌کننده است و از عمق اندیشه و غنای دانش او حکایت می‌کند. شیوایی و شیوه سخن گفتن زینب هم در محتوا بسیار عمیق و پربار بود و مانند سخنان علی سرشار از آیات قرآن و شعر و تمثیل بود؛ و هم به‌لحاظ سبک، موزون و دارای سجع و قافیه بود. آن‌چنان که وقتی سخن می‌گفت، آنها که علی (ع) را دیده بودند، سخنان پر طنین امیرالمؤمنین را به یاد می‌آوردند. هم‌چنان که شهامت شگفت‌آورش چشم در چشم جلادان خونریز هم، یادآور شجاعت شیر پیروزمند خدا بود.

جاحظ که از بزرگترین ادیبان و قله‌های ادبیات عرب است درباره زینب می‌نویسد: «وقتی زینب پس از کشته شدن امام حسین وارد کوفه شد… هرگز کسی را سخنورتر از او ندیدم گویی کلماتش از زبان امیر المؤمنین علی ابن ابیطالب جاری می‌شود».
 
همچنین «زینب بنت علی» را یکی از راویان موثق حدیث شمرده‌اند و احادیث بسیاری از او را که مستقیماً از حضرت علیشنیده، نقل کرده‌اند. ابن عباس، که خود دانشمند و مفسر بزرگی بود، وقتی سخنان زینب را بازگو می‌کرد، می‌گفت: «عقیله ما زینب بنت علی این چنین می‌گوید». اینها همه سبب شده بود که زینب را «عقیله بنی‌هاشم» (بانوی خردمند بنی‌هاشم) لقب داده بودند و همه او را به همین لقب می‌شناختند، تا آنجا که غالباً در اشاره به او، به ذکر همان کلمه عقیله اکتفا می‌کردند و هر جا که عقیله گفته می‌شد، هر کس می‌دانست که مقصود زینب دختر علی و فاطمه (ع) است.

زینب کبری به‌خاطر ویژگیهای برجسته‌ای هم‌چون هوش و فراست، دانش عمیق، ذهن روشن و پاکی ضمیر، بسیار مورد علاقه و احترام حضرت علی و طرف مشورت او بود. هنگامی که امیرالمؤمنین علی زمام امور را به دست گرفت و مرکز خلافت خود را از مدینه به کوفه منتقل کرد، زینب نیز هم‌چون حسن و حسین و همراه با همسر و فرزندانش به کوفه نقل مکان کرد تا کمک‌کار پدر در انجام مسئولیت سنگین او باشد.

زینب پس از طی دوره کودکی، با پسر عموی خود، عبدالله بن جعفر، که شخصیتی برجسته و بسیار مورد احترام بود، ازدواج کرد. حاصل این ازدواج شش فرزند بود، چهار پسر و دو دختر، که دو تن از پسرانش (عون و محمد) در واقعه کربلا در رکاب حسین (ع) به‌شهادت رسیدند.

با این حال ویژگیهای برشمرده شده در بالا، از سخنوری و هوش و ذکاوت بی‌نظیر… تا نثار فرزندان خود در عاشورا، چنان نیستند که بشود ظهور زینب کبری و کار سترگ و تاریخی او را توضیح داد، جز در یک صورت: «قرار گرفتن در مرکز کشاکش تاریخی عاشورا».

در جویبارها و برکه‌های ساکن و آرام، جز ماهیهای خرد یافت نمی‌شوند، نهنگها حاصل دریاها و اقیانوسهای عمیق و متلاطمند. انسانهای بزرگ نیز، تنها در کشاکش حوادث و تلاطمهای بزرگ خلق می‌شوند. «زینب» هم محصول توفان سرخ عاشوراست. آری، تنها در جریان آن هنگامه سهمگین است که زن انقلابی موحد در هیأت زینب پا به دنیای وجود می‌گذارد و قدم به قدم پیش می‌رود و سرانجام یک تاریخ ضعف و تحقیر و عقب‌ماندگی «زن» را درهم می‌نوردد..

از زینب کوفه تا «زینب» کربلا
وقتی کوهها از برداشتن آن بار گران و سنگینی که به آنها عرضه شده بود، اظهار عجز کردند و سر باز زدند، این انسان بود که مسئولیت برداشتن آن را برعهده گرفت. اما در مورد زن، این بار سنگین‌تر و خردکننده‌تر است. به سنگینی یک تاریخ، تاریخ مردسالار. آری، زینب از همان ابتدا بر سلطه «مرد»، حتی مردی در هیأت همسر، و از قضا قابل احترام با ویژگیهای بسیار مثبت، می‌شورد. آنگاه که می‌بیند این «همسر» با دلایل خاص عافیت‌جویان از رفتن به کربلا باز می‌ایستد؛ بی‌اندک درنگی او را کنار زده و راه جهاد در پیش می‌گیرد.

هنگامی که حسین بن علی (ع) به‌منظور قیام بر ضدحکومت ستمکار یزید تصمیم به ترک شهر و دیار خود گرفت، بسیار بودند نصیحتگران و عافیت‌اندیشانی که او را از رفتن بازمی‌داشتند. بعضی حتی از خاندان خود حسین بن علی، او را از فرجام شوم حرکتش بیم می‌دادند و با تحلیل شرایط پیش‌بینی می‌کردند که این قیام، هیچ نتیجه‌یی جز شکست و نابودی ندارد. یکی از آن نصیحتگران عبدالله بن جعفر همسر زینب (ع) و پسرعموی امام حسین بود. او در نامه‌یی به امام حسین، او را سوگند داد که از این تصمیم منصرف شود و استدلال کرد: «این راهی که در پیش گرفته‌اید به نابودی خودتان و درماندگی خاندانتان می‌انجامد. اگر شما از میان بروید، نور زمین خاموش می‌گردد. چرا که شما پرچم راه‌یافتگان و امید مؤمنان هستید».

واضح است که جعفر مخالف امام حسین نبود و او را با کلماتی که یک رهرو، رهبرش را توصیف می‌کند، می‌ستود. اما در هر حال و به هر دلیل، یارای همراه شدن با حسین و راه سپردن در قفای او را نداشت و همین نقطه، سرفصل جدایی زینب از همسرش بود. نه شخصیت عبدالله بن جعفر و نه 5فرزند مشترکی که از او داشت، هیچ‌کدام مانع زینب نشدند و هیچ جا حتی به اشاره‌یی نیز برنخورده‌ایم که زینب در اتخاذ این تصمیم و در گسستن رشته سالیان دراز زندگی مشترک با همسرش عبدالله دچار کمترین تردیدی شده باشد. او در سرفصل انتخاب بین ماندن و ادامه زندگی خانوادگی، یا رفتن با رهبرش حسین، قاطعانه و بی‌هیچ تردیدی، حضور فعال در صفوف مقدم نبرد، در کنار حسین (ع) را وظیفه اصلی خود شمرد و برای همیشه از همسر خود طلاق گرفت و سر در راه پررنج و خون حسین گذاشت. دو فرزندش، محمد و عون نیز همراه مادر شدند و جنگیدن در رکاب حسین را برگزیدند.

این نخستین درس و پیام زینب به زنان همه اعصار و قرون است: زن وجودی است مستقل؛ همسر و فرزندان نباید و نمی‌توانند جلو حرکت او در مسیر رهایی و گام نهادن در طریق جهاد و انجام مسئولیت آرمانی را بگیرند.

او بین برادر و همسر، برادر خود را انتخاب نکرد، بلکه انتخاب او، انتخاب بین زندگی راحت و جهاد بود و انتخاب بین ماندن و رفتن بود. برای زینب «رهبر، آرمان و جهاد» این بار در وجود برادرش حسین مجسم شده بود.

بدین سان، در سال 59هجری، زینب که در این هنگام 54ساله بود، به‌اتفاق دو فرزند خود و دهها تن از خاندان علی شامل برادران و برادرزاده‌های خود، در رکاب حسین از مدینه خارج شد و رو به سوی سرنوشت شکوهمندش نهاد.

در کاروان حسینی، جمع دیگری از برجسته‌ترین زنان آن زمان نیز حضور داشتند. زنان مجاهدی هم‌چون رباب همسر حسین بن علی، خواهرش ام کلثوم و فاطمه، دختر امام حسین (ع)

کاروان ابتدا رو به سوی مکه نهاد. طرح امام حسین این بود که در موسم حج حضور یابد و با استفاده از موقعیتی که مسلمانان از اطراف و اکناف می‌آمدند و در مکه اجتماع می‌کردند، علت و فلسفه قیام خود را در سطح هر چه وسیعتری توضیح دهد و تبلیغ کند. به این ترتیب می‌توانست دشمن غدار را، که هر حرکت مخالف خود را تحت عنوان نفاق و خروج از دین و قیام علیه اسلام جلوه می‌داد، افشا نماید.

امام حسین (ع) پس از انجام این رسالت خود، در یک سنت‌شکنی جسورانه جهت ضربه زدن به وجدانهای خواب‌آلوده، که در حاکمیت یزیدیان، بیهوده به دور کعبه می‌گشتند، حج را نیمه‌کاره گذاشت و از احرام خارج شد. و مسیر رفتن به کوفه و کربلا را در پیش گرفت در حالی‌که در طول مسیر نیز در هیچ‌کجا فرصت تبلیغ و افشاگری را از دست نمی‌داد. در سراسر این راه صعب و طولانی، زینب نیز همه جا همراه و همراز برادر و راهبر خود بود.

هر چند شنوندگان خطابه‌های تکان‌دهنده و حیات‌بخش سیدالشهدا حسین (ع) در طول مسیر از مدینه تا مکه و از حجاز تا کربلا، گروه‌های مختلف مردم بودند، اما نباید از نظر دور داشت که از قضا نخستین و بهترین شنوندگان این خطابه‌ها، همان یاران و همراهان حسین- و از جمله زینب (ع) - بودند که گام به گام همراه با حسین، مسیر عاشورایی شدن را طی می‌کردند و در رکاب حسین (ع) در دامان عاشورا و فلسفه بلند آن می‌شکفتند و قد می‌کشیدند. رهنمودهای مشخصی که از امام حسین خطاب به زینب موجود است، نشان می‌دهد که امام، او را برای به عهده گرفتن مسئولیت خطیری که پس از او می‌بایست بر دوش بگیرد، آماده می‌ساخت.

علی بن الحسین، امام سجاد (ع) نقل کرده است که: «در شب عاشورا، پدرم حسین در حالی که مشغول صیقل زدن شمشیر خود و آماده کردن ساز و برگش برای نبرد فردا بود، زیر لب اشعاری را زمزمه می‌کرد که گویای سرنوشت خویش در فردا روز بود. من آن کلمات را شنیدم و اشارات پدر را درک کردم و به سختی کوشیدم جلو ترکیدن بغضم و سرازیر شدن اشکم را بگیرم. اما عمه‌ام، زینب، که او هم سخنان حسین را شنیده بود، بی‌تاب شد. سرآسیمه به سوی حسین شتافت و با ناراحتی بسیار گفت: ”وای بر من! ای وارث گذشتگان و ای ذخیره آیندگان، ای کاش مرگ، زندگیم را نابود کرده بود…».

اگر چه زینب به‌روشنی می‌دانست و برای او، عاشورا و لجّه‌های خون آن در پیش چشمش بود، اما مگر انقلابی را می‌شود از عواطفش جدا کرد؟ هنر انقلابی‌حسینی آن نیست که عواطفش را کشته یا بر آن پای نهاده است، بلکه این است که در عین عواطف فروزان و خروشانش، آن را آگاهانه تحت‌الشعاع مسئولیت و آرمانش قرار می‌دهد.

از سوی دیگر، رشته‌یی که زینب را به حسین پیوند می‌داد، نه یک رشته خانوادگی و خونی، از نوع عاطفه‌یی که خواهر و برادر را به هم می‌پیوندد، بلکه رشته‌یی عمیقاً انسانی و آرمانی بود. همان رشته‌یی که انسان آرمانی را به مبدأ و به مقصود خویش پیوند می‌زند. حسین برای زینب، نه برادر، بلکه همه چیزش بود. کما این‌که در برابر آن همه آتشفشان خروشان احساس و شعور و عاطفه، که از وجود زینب در سوگ حسین فوران کرد و در تاریخ جاودانه شد، دیده و شنیده نشده که زینب در سوگ فرزندان جوان خودش مویه کرده باشد. حتی در نوحه‌ها و مرثیه‌ها هم، که برداشت آزاد مردم از وقایع عاشوراست، مرثیه و نوحه‌یی از زینب در سوگ فرزندان جوانش شنیده نشده است

امام سجاد در ادامه نقل می‌کند که: «پدرم با حیرت در زینب نگریست و سپس در مقابلش محکم ایستاد و گفت: ”خواهرم، نگران مباش که من کشته می‌شوم، نگران باش که شیطان، شکیب ترا برباید. بدان که همه موجودات آسمانها می‌میرند و موجودات زمینی نیز حیات جاویدان نخواهند داشت. جز خدای هیچ‌کسی بر‌جای نمی‌ماند و جز خدا، هیچ‌کس حکم نمی‌راند و بازگشت همگان به‌سوی اوست ”».

امام سپس افزود: «خواهرم، تقوای خدا را پیشه کن که مرگ ناچار فرا می‌رسد، خواهر به‌شکیبایی خدا، شکیبا باش… . ترا سوگند می‌دهم و سوگندم را بپذیر که پس از من، برای من بی‌تابی نکنی و گریبان چاک ندهی…».

بدین‌گونه سالار شهیدان، آن نقش نگار تابلو عظیم و شکوهمند عاشورا، زینب را که پس از او باید پرچم این نهضت را به دوش بکشد، برای راه صعب و سخت فردا آماده می‌ساخت و او را بیم می‌داد که مبادا شیطان، که پیام و وعده‌اش جز عجز و ناتوانی نیست، شکیبش را برباید و او را از انجام وظیفه آرمانی و سترگش باز دارد.

از این پس تا آخرین لحظات وداع در عاشورا، زینب همواره در کنار حسین، از نزدیک، شاهد خلق پرشکوه‌ترین و شورانگیزترین حماسه‌های تاریخ انسان بود و این چنین در کوران نبرد و مبارزه‌ای سخت و سهمگین، آخرین و پیچیده‌ترین درسهای رهبری را از حسین، این آموزگار کبیر آزادی و یگانگی، فرا می‌گرفت؛ تا پس از او پرچم انقلاب را به دوش کشد و جنبش را بی‌وقفه و پرشتاب در راستای آرمان رهایی انسان و نابودی جهل وجور و ارتجاع رهبری کند.

«زینب»، پس از عاشورا
پس از شهادت حسین و پس از به خاک افتادن همه رزم‌آوران و بی‌دفاع شدن زنان و کودکان، زینب با شجاعت تمام توانست مانع از دسترسی نیروهای بی‌شرم دشمن به خیمه‌ها شود. نیروها و مزدورانی که سراپا حرص و طمع برای غارت خیمه‌ها و تصاحب زنان و کودکان، به‌رسم زمانه، آنها را غنیمت خود می‌شمردند. جماعتی که حتی از قطع انگشت حسین برای ربودن انگشترش نیز ابا نداشتند.

آری، این یکی از کارهای سترگ زینب بود که توانست با دست خالی، مانع از تصاحب زنان و کودکان توسط آن جماعت پلید، که جهل و جنایت کر و کورشان کرده بود، بشود.

در سنت و قوانین نانوشته، اما بسیار مستحکم در جنگهای آن دوران، وقتی لشگر و سپاهی، لشگر دیگری را شکست می‌داد، حق داشت تمام باقیماندگان سپاه دشمن را از زن و مرد به اسارت و بردگی بگیرد و با آنها هر طور که می‌خواهد رفتار کند. یا بکشد، یا خود تصاحبشان کند و یا در بازار بردگان به فروش برساند. اما این قانون خدشه‌ناپذیر زمانه، در برخورد با صلابت زینب، رنگ باخت و در هم‌شکست و دشمن پلید به‌رغم همه دنائتش، اگر ‌چه خاندان حسین و زنان و کودکان را به اسارت گرفت، اما نتوانست با آنها چون بردگان رفتار کند.

وقتی سپاهیان دشمن به خیمه‌ها و به زنان و دختران خاندان حسین هجوم آوردند، زینب دستور داد تا هر یک از آن زنان و دختران، جسورانه با فریادهای آتشین خود دشمن را میخکوب کند و با قلاب کردن دستها به یکدیگر مانع تلاش دشمن برای پراکنده کردنشان شوند.

در دربار یزید هم هنگامی که یکی از اطرافیان پلید یزید، به فاطمه، دختر امام حسین، طمع کرد و از یزید خواست آن دختر را به او ببخشد، زینب چنان خروشید که یزید جرأت و جسارت چنین کاری را هرگز نیافت.

تحت هدایت و راهبری زینب، هر یک از آن زنان بی‌دفاع، آتشفشان خشمی شدند که در هر فرصتی فوران می‌کرد و به افشای حقایق و تشریح فلسفه پرشور و انگیزاننده عاشورا می‌پرداخت. آنها پرده از جنایات هولناک سپاه یزید در کربلا برمی‌داشتند و در هر جا بذر آگاهی و طغیان می‌افشاند.

زینب علیها سلام پس از عاشورا، به‌رغم اسارت و زنجیر، چون توفانی مجسم و آتشفشانی خروشان در صحنه‌های رویارویی با خصم رهبری نهضت را به دست گرفت و پیش برد

نخست در کوفه، به دستور ابن زیاد، اسیران را، از یک‌سو به‌منظور تحقیر آنان و از سوی دیگر به‌منظور به رخ کشیدن قدرت حکومت، وارد کوفه کردند و خلایق را به تماشای اسیران فراخواندند. در حالی که سرهای خون‌آلود شهیدان نیز بر فراز نیزه‌ها اسیران را احاطه کرده بود. سپاهیان و اوباش یزیدی و مردم تحمیق شده نیز بر گرداگرد اسیران جست و خیز و هیاهو می‌کردند؛ تا هر چه بیشتر روحیه آنها را در هم بشکنند.

اما در این «تازیانه‌زار تحقیر»، زینب چون توفان و رعد خروشید و با خروش پر صلابت خود ابتدا فریاد زد: ساکت! از صلابتش، هیاهوی غوکان، به یکباره فرو نشست و جماعت مات و مبهوت بر جای ماندند. آنگاه زینب خطابة تاریخی خود را، که هر کلمه‌اش هم‌چون تازیانه‌یی بر وجدانهای خفته آن جماعت بود، بر جانشان فرو بارید:
«چگونه می‌توانید ننگ کشتن فرزند پیامبر و برتر جوانان اهل بهشت، پشتیبان روز پیکار و پناهگاه مردم و مقر آسایش و پناهگاه بلیّات و سختی‌ها، و رهبری که در سختیها به او پناه می‌بردید، را از دامن خود بزدائید؟

… وای بر شما! آیا می‌دانید چه جگری از محمد پاره کردید؟ و چه پیمانی را گسستید؟ و چه خونی از او ریختید؟ و چگونه حرمت او را هتک کردید؟ … آیا در شگفت می‌شوید اگر آسمان خون ببارد؟ ولی بدانید عذاب آخرت دردناکتر است!»

با سخنان سهمگین و تکاندهنده زینب، جمعیت چنان که‌گویی از خوابی سنگین بیدار شده باشد و بختک جهل و فریب را از روی خود کنار زده باشد، به تلاطم افتاد! همین تماس کوتاه با قهرمانان اسیر، دیدن سرهای شهیدان عاشورا بر فراز نیزه‌ها و شنیدن کلام توفانی زینب کافی بود که در دلهاشان شور و در دیدگانشان اشک پشیمانی و ماتم بریزد و بذر شورش بر ستمکاران را در درونشان بیفشاند، آن‌چنان‌که به جای تحقیر و دشنام اسیران، ستمگران پلید حاکم را لعنت کنند و دشنام دهند!

و این بار باز صدای زینب بود که چون آذرخش و رعد بر وجدانها فرود می‌آمد:
«شما گریه می‌کنید، در حالی‌که برادر مرا می‌کشید، بگریید که بخدا سوگند برای گریستن سزاوارید! بسیار بگریید و کم بخندید».

زنان کوفه، اولین پاسخ دهندگان به سخنان آتشین زینب بودند. آنان از یک‌سو خشم و نفرت خود را نسبت به مزدوران ابن زیاد، که پیوسته اسیران را مورد اهانت قرار می‌دادند، ابراز می‌نمودند و آنها را لعنت و نفرین می‌کردند و از سوی دیگر از فراز بامها سر‌انداز و پارچه برای اسیران پرتاب می‌کردند تا خود را با آنها بپوشانند. زنان به خروش آمده کوفه، همچنین مردان خود را، که از ترس، سکوت و سازش با حاکم و یزید ستمگر پیشه کرده بودند و نظاره‌گر این ظلم بزرگ بودند، ملامت می‌کردند و از آنان می‌خواستند در قبال این ستم و جنایت بایستند و دست به کاری بزنند.

اسیران قهرمان، فاتحان واقعی این نبرد نابرابر، یکی پس از دیگری، دست به افشاگری و تهاجم می‌زدند. ام کلثوم، خواهر زینب و فاطمه، دختر امام حسین، چنان سخنان کوبنده‌یی ایراد کردند که همه را میخکوب کرد و صدای پرطنین حقیقت، این چنین بر هیاهوی باطل و ستم چیره می‌شد.

دشمن، که از عبور دادن اسرا از کوچه و بازار کوفه و نشان‌دادن آنها به مردم، نتیجه معکوس گرفته بود، اکنون از طغیان مردم وحشت کرده، برای جبران این شکست و ناکامی، به تلاشی دیگر دست زد. به دستور ابن زیاد حاکم کوفه، اسیران را به قصر حکومتی وارد کردند تا او شخصاً آنها را مورد ارعاب و تحقیر و تهدید قرار دهد.

اما بانوی بزرگ رهایی، در صدر زنان قهرمان کربلا، که در سراسر دوران اسارت خود به‌رغم همه اهانتهای رذیلانه و نیز در برابر خونخوارترین دژخیمان زمان، هم‌چون ابن زیاد و یزید، سرافرازانه به مقاومت و افشاگری پرداخت، این‌جا نیز پوزة دشمن پلید را در سراپرده خودش به خاک مالید.

وقتی اسیران را به کاخ ابن زیاد آوردند، ابن زیاد با دجالیت و دین فروشی و به تصور این‌که آن اسیران را هرچه بیشتر تحقیر کرده باشد، گفت: «ستایش خدایی که شما را رسوا کرد و شما را کشت و دروغ تازه‌تان را برملا ساخت!»

اما زینب (ع) در موضع رهبری یک انقلاب، آن‌چنان‌که‌گویی هیچ اندوهی او را نرسیده، پیروزمندانه خروشید:
«ستایش خدایی را سزاست که ما را به پیامبرش محمد گرامی داشت و از پلیدی پاکیزه کرد. بی‌هیچ تردیدی این فاسق است که رسوا می‌شود و این بدکار فاجر است که دروغ می‌گوید. و این دیگرانند، نه ما».

دژخیم زبون، که در کاخ خویش و بر ارّیکة قدرت اهریمنی خود نیز در برابر جسارت و قاطعیت انقلابی زینب (ع) احساس شکست و حقارت می‌کرد، بار دیگر به دجالگری متوسل شد و به‌منظور در هم‌شکستن زینب به سرهای بریده شهیدان، که دور تا دور تالار و در معرض دید اسیران قرار داشت، اشاره کرد و خطاب به زینب گفت: «چه می‌بینی؟»

زینب در پاسخ گفت:
«چیزی جز زیبایی نمی‌بینم» ؛ و سپس این آیه از قرآن را خواند که: «خدا بر ایشان شهادت نوشت، پس به سوی آرامگاههایشان برون شدند و به‌زودی خدا بین تو و آنان را جمع خواهد کرد، تا در نزد او حجّت بیاورید و مخاصمه کنید. پس آن‌روز بنگر تا پیروزی از آن کیست!»

در ورای تعادل قوا
تاریخ در برابر زینب بزرگ رهایی و عظمت او، سر تعظیم فرود می‌آورد. چرا که وقتی بلاهایی این چنین عظیم و کوهوار، یکجا در برابرش قرار گرفته بودند؛ وقتی در برابر دیدگانش، هفت برادر، دو فرزند و شمار بسیاری از فرزندان برادرانش و مهمتر از همه راهبرش حسین را کشته بودند؛ وقتی اجساد آنان را زیر سم اسبان اسب انداخته بودند، وقتی همه زنان و کودکان و بازماندگان را به اسارت گرفته و دست و پا بسته در کوچه و بازار می‌گرداندند؛ و سرهای بریده همه دلبندانش را در برابر دیدگانش قرار داده بودند آری این زینب است که با قدرت و اطمینانی که دژخیم را میخکوب می‌کند و او را به زانو در می‌آورد، خدا را سپاس می‌گزارد و می‌گوید: «چیزی جز زیبایی نمی‌بینم».

اگر چه اظهار عجز و اندوه نکردن در برابر دشمن کینه‌توز، همواره نصب‌العین زینب و همه اسیران فاتح کربلا بود، اما در این جمله حضرت زینب در واقع، یکی دیگر از قله‌های رفیع فلسفه وجودشناسانه عاشورا را در معرض تماشای همه نسلها قرار می‌دهد:
به راستی زیبایی اصیل و بی‌زوال و واقعی چیست؟ اگر رسیدن انسان به بالاترین ستیغ فدا، شاخص اصلی تکامل است، آیا عاشورا نهایت بلوغ این معنا نیست؟ و آیا رسیدن انسان به بالاترین حد تکامل، غایت زیبایی نیست؟ بنابراین هنگامی که زینب کبری، با نظر به سرهای بریده گفت «من جز زیبایی نمی‌بینم»، نه به‌منظور جدل با جلاد خونریز یا تحقیر او، بلکه زینب در آن صحنه به‌شدت جگرسوز و خردکننده، تحقق فلسفه خلقت انسان و به اثبات رسیدن وعده خدایی را می‌دید که در روز الست به فرشتگانی که از سجده به آدم خاکی آزرده بودند، گفت: «من به چیزی در وجود انسان آگاهم که شما نمی‌دانید».

شگفتا که اسیران کربلا هنوز کوفه را ترک نکرده بودند که نخستین جوانه‌های طغیان و قیام شکوفا شدند. در مسجد کوفه و هنگام خواندن خطبه پیروزی توسط ابن زیاد، فریادی بلند هم‌چون صاعقه برخاست و آن سکوت مرگبار را، که دژخیم در نظر داشت حاکم کند، در هم شکست. او عبدالله بن عفیف بود که سالها پیش یک چشمش را در رکاب علی و در جنگ جمل و چشم دیگرش را در جنگ صفین از دست داده بود و به همین دلیل نتوانسته بود در کربلا حضور یابد. او بر سر ابن زیاد، که حسین را دروغگو خوانده بود، فریاد زد:
«ای پسر مرجانه! دروغگو فرزند دروغگو تویی و پدرت! و کسی که تو را به حکومت عراق فرستاد و پدرش! آیا پسران پیغمبر را می‌کشید و دم از راستگویی می‌زنید؟!»

برای دژخیم زبون، که قدرت و سطوتش این چنین به سخره گرفته شده بود، هیچ راهی باقی نماند جز آن که از سر استیصال، دستور قتل آن نابینای دلیر و روشن‌ضمیر را صادر کند.

پس از آن اسیران را در حالی که بر دستها و پاها و گردنهایشان غل و زنجیر بسته بودند، به پایتخت یزید، به دمشق بردند. ابتدا قرار بود که اسیران را از شهرها و آبادیها عبور دهند تا مردم را مقهور و مرعوب قدرت یزید سازند؛ اما «پیکهای آتشین ‌کلام کربلا» به هر شهری که وارد می‌شدند، آن را به آتش طغیان می‌کشاندند. مزدوران به این نتیجه رسیدند که کاروان را از کناره شهرها بی‌سر و صدا عبور دهند و از ورود به شهرها بپرهیزند. آری، خورشید در اسارت هم خورشید است.

کاروان اسیران فاتح، سرانجام به دمشق رسید؛ پایتخت پرزرق و برق امویان. جایی که دژخیم، مست از باده پیروزی بر تخت اقتدارش تکیه زده و بی‌صبرانه انتظار اسیران و برگزاری جشن پیروزی خود را می‌کشید. اما هیهات که زینب رهایی در کانون قدرت یزید نیز او را در اوج قدرت و شوکت ظاهریش به هیچ شمرد، تحقیرش کرد و به سختی افشا و رسوایش نمود:
«ای یزید! آیا اینسان که عرصه زمین و پهنه آسمان را بر ما فرو بسته‌ای و ما را چون اسیران به هر شهر و دیار سوق میدهی، گمان تو بر آنست که خداوند از بزرگی و حشمت ما کاسته؟ و برعظمت و مقام تو افزوده است؟

ای یزید! این از دادگستری و عدالت توست که زنان و کنیزان تو پرده نشینانند، ولی دختران پیامبر را در حال اسارت به هر شهر و دیار کوچ می‌دهی و آنان را به‌همراهی دشمنان، انگشت‌نمای خاص و عام می‌کنی؟ چگونه جز این انتظار از فرزند کسی می‌توان داشت که خون جگر پاکان را می‌مکد و گوشت اندام او از خون شهیدان روئیده است؟».

آنگاه زینب، با قدرت و شکوه یک فاتح حقیقی، دشمن به‌ظاهر قدر قدرت اما در واقع زبون و بیچاره را تحقیر کرد گفت: «ای یزید! من ترا ناچیزتر از آن می‌شمارم که با تو سخن گویم، هر چند که شایسته می‌دانم تا ترا سرزنش و توبیخ کنم».

«… ای یزید! اگر اینک پیروزی بر ما را غنیمت خویش می‌انگاری، چه زود خود را تاوان ده غرامات ما خواهی یافت. به‌خدا قسم هرگز نتوانی نام ما را محو و نابود و فروغ وحی ما را خاموش گردانی!».

کلام صاعقه‌آسای زینب، که بر اذهان و وجدانهای خفته فرود می‌آمد، چنان مؤثر بود که حتی در درون دربار یزید و در میان ساکنان حرم خود او نیز صدای اعتراض و نفرین علیه یزید برخاست. آن‌چنان که خیلی زود او را مجبور از اظهار ندامت و عقب‌نشینی کرد و ادعا نمود که قصد آزار حسین را نداشته و ابن زیاد بدون رضایت و اذن او اقدام به قتل حسین کرده است.

پس از آن نیز، دیگر جرأت نکرد اسیران کربلا را، که چون اخگری سوزان بر دامن حکومتش افتاده بودند، نزد خویش نگاه دارد. آنان را با احترام به مدینه فرستاد، تا لااقل آنها را از خود دور سازد!

زینب پیروز
و اینک مدینه… بسان فاتحان از اسیران خود و از کاروان زینب و خاندان حسین استقبال می‌کرد. دیری نگذشت که مدینه با مرثیه‌های افشاگر و انگیزاننده زینب و علی بن الحسین و دیگر قهرمانان عاشورا، یکپارچه خشم و اعتراض علیه حکومت یزید شد و دیری نگذشت که از مدینه، همان شهری که سال پیش هنگام خروج امام (ع)، بختک شوم اختناق و وحشت بر آن افتاده بود و امام حسین را نصیحت می‌کردند که از بیراهه برود…، به یزید خبر رسید که کار پریشان شده و مردم بر ضد یزید سخن می‌گویند و این سخن گفتن را پوشیده نمی‌دارند!

حاکم مدینه در نامه‌اش به یزید تأکید کرده بود که حضور زینب در مدینه باعث برانگیخته شدن مردم و آشفته شدن وضع شهر شده است، و با وجود او در مدینه خطر قیام جدی است!

این تنها مدینه نبود که در تب قیام می‌سوخت. اینک چهره شهرها یکی پس از دیگری بر اثر همان افشاگریها و دلاوریهای زینب (ع) و کاروان اسیران دگرگون می‌شد و قیامهای متعدد، پایه‌های حکومت امویان را به لرزه در آورده بود. آری این خون حسین بود که با کلام آتشین زینب، به جوشش آمده بود، تا حکومت اموی را، که سخت متزلزل شده بود، در معرض نابودی قرار دهد.

سرانجام یزید در وحشت از قیام مردم، زینب را از مدینه به سرزمینهای دور در مصر تبعید کرد. چرا که بانوی بزرگ رهایی به هر جا که قدم می‌نهاد، بذر انقلاب و قیام علیه نظام ستم و اختناق یزیدی در میان توده‌های مردم می‌افشاند.

ز ینب در سال 62، در همان سرزمین، در غربت و تبعید، با زندگی وداع گفت. اما آنچه او کرد، آرمان عاشورایی حسین (ع) را تا ابد در تاریخ جاودانه ساخت بی‌هیچ تردید، اگر زینب در کربلا همراه و همرزم حسین نبود، خون حسین و یارانش در همان برهوت دفن می‌شد و در هیاهوی دشمن دجال و دینفروش، خیلی زود از یادها نیز محو می‌گردید. اما حضور و نقش زینب نه تنها تضمین خون حسین و بقای آن گردید، بلکه بذری که او در تاریخ افشاند، ماندگار شد، روئید و بالید و در وجود نسلی از زنان مجاهد و مقاوم که امروزه در برابر یزید زمانه قدم علم کرده‌اند و مبارزه علیه دجالان دین‌فروش را هدایت می‌کنند به بارنشسته است.

آری، «زینب مهین بانوی بنی‌هاشم»، با شورش علیه تعادل قوای تحمیلی توانست در تاریخ انسان به الگویی جاودان و ماندگار تبدیل شود.

۱۳۹۴ شهریور ۱۶, دوشنبه

بشارت آینده... - محسن سیاکلاه

به‌مناسبت پنجاه سال حیات سازمان پرافتخار مجاهدین خلق ایران:

بشارت آینده... - محسن سیاکلاه

پنجاهمین سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران

پنجاهمین سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران


وبشّر المؤمنین بأنّ لهم مّن اللّه فضلًا کبیرًا ﴿احزاب-47﴾
و مؤمنان را مژده ده که برای آنان از جانب خدا فضیلتی بزرگ آمده است

حرکت تاریخ بشر، حرکتی قانونمنداست. بنا‌ به نگرش توحیدی نسبت به تحولات تاریخ و جامعه، این حرکت هرگز و هیچ‌گاه خودبخودی نبوده و در همه وجوه هدایت شده، می‌باشد. عوامل و اسباب هدایت جامعه در هر عصر و هر دوره از تاریخ متفاوت است. این تفاوت ناشی از شرایط و مرحله رشد انسانها و جوامع انسانی می‌باشد. رشد جوامع انسانی از یک سو ناشی از رشد آگاهیها و کیفیت مناسبات اجتماعی و از سوی دیگر محصول رشد مبانی اقتصادی و حل تضاد انسان با طبیعت است. این رشد و تکامل، بدون شکاف، در تمام مراحل از وجود عناصری بهره گرفته که در نقش رهبری و هدایت کنندگی عام یا خاص، به‌مثابه ”شرط تغییر“ عمل کرده‌اند. طبعاً هر اندازه که این عناصر از توان رهبری بالاتری چه در سازمانکار و چه در محتوای تکاملی و انقلابی برخوردار بوده‌اند، اثرگذاری بیشتری داشته‌اند. اما به هر حال ما هیچ تحول تکاملی و گام رو به جلویی را در جوامع انسانی، در هیچ دوره‌ای، پیدا نمی‌کنیم که خالی از عنصر شرط یعنی، انسانهای ”جهش“ دهنده باشد. انسانهایی که بروز و بارور شدن استعدادها و آمادگیهای موجود در مبنا را امکانپذیر کرده‌اند. این قانون تحولات تاریخ بوده، هست و خواهد بود. قانون، بیان یک رابطه ضروری و قطعی بین عناصر تشکیل دهنده یک یا چند پدیده است. این رابطه ضروری، هم ناشی از ماهیت شیئی می‌باشد و هم آن ماهیت را بارز و آثارش را در زمان و مکان منتشر می‌کند.

حالا از همین زاویه می‌توانیم نگاهی به سازمان مجاهدین بیندازیم. گذشته را ببینیم و آینده را بخوانیم. 50سال یک دوران طولانی تاریخی محسوب می‌شود. دورانی که به‌اندازه کافی داده‌های مختلف در زمینه‌های گوناگون در اختیار یک ناظر و محقق می‌گذارد تا بتواند گذشته را خوب ببیند و آینده را اگر توانمندی و دستگاه بینش لازم را داشته باشد، خوب بخواند و آنگاه به حقایق معترف شود.
این دعوتی است که از همه می‌شود تا هر چه پروژکتور و ذره‌بین دارند به گذشته سازمان مجاهدین بیندازند و واقعیتهایی را که تحقق یافته و دیگر ادعا نیست، ببینند و مورد بررسی قرار بدهند. هرچه بیشتر و عمیق‌تر بهتر. البته این کاری است که خیلیها کرده‌اند و می‌کنند و باز هم خواهند کرد. ما مجاهدین نیز از همه آنها استقبال می‌کنیم و اطمینان می‌دهیم که بیشتر و دقیق‌تر از همه، تمام آنچه را که نوشته شده است با بیطرفی کامل و از سر مسئولیت سنگین پیش‌بردن انقلاب و مقاومت یک خلق و یک آرمان، به‌دقت بخوانیم و خوانده‌ایم. از مثبتات آن بهره برده‌ایم و درخفا و علن سپاسگذار بوده‌ایم و منفیها را نیز بنا‌ به همان مسئولیت تاریخی که بر دوش پذیرفته‌ایم، برای قضاوت تاریخ و خلق حفظ کرده‌ایم.

بنابراین در این نوشته راجع به گذشته صحبت نمی‌شود. اما بنا‌ به همان سنت صادقانه مجاهدین که به قول برادر مسعود ”وفای به پیمان، با فدای بیکران، برای آزادی ایران“ بوده، می‌خواهم چند کلامی رو به آینده صحبت کنیم. به گذشته بنگریم و آینده را بخوانیم.

گفتیم که تحولات تاریخ قانونمند و ترجمان ضرورتها است. به‌وجود آمدن سازمان مجاهدین، امروز خیلی روشن شده است که ترجمان ضرورت وجود یک نیروی انقلابی در برابر حضور مهیب‌ترین نیروی ارتجاعی تاریخ ایران یعنی خمینی بود. اگر مجاهدین نبودند، خمینی یک دوران تاریخی و طولانی، ایران، منطقه و کل جهان را در محاق بنیادگرایی و ارتجاع فرو می‌برد. در همین حدی هم که توانسته است کارش را پیش ببرد، آثار فلاکت بارش را برای ایران و خلقهای منطقه و برای کل جهان می‌توانیم مشاهده کنیم. حال شما مجاهدین را از صحنه حذف کنید تا ببینید چه کسی توان مقابله با خمینی را داشته است. اگر امروز در صحنه کسی جز مجاهدین نیست، به‌سادگی می‌توان نتیجه گرفت که در صورت نبود مجاهدین هیچ هماورد دیگری وجود نداشت و خمینی بر خر شیطان سوار بود و مراد خودش برای سالیان طولانی میراند.

اما حالا که تاریخ آبستن جرثومه فاسد و افسدی به نام خمینی و بنیادگرایی و ارتجاع بود - جرثومه‌ای که سایر بنیادگرایان نیز زیر چتر او متولد شده و رشد کردند- پس به‌طور قانونمند بایستی تاریخ آبستن پاسخ همین بنیادگرایی نیز می‌بود. اگر قرار است که تکامل ادامه داشته باشد و اگر قرار است که جامعه انسانی هم‌چنان به سوی رهایی و آزادی گام به جلو بردارد، پس این پاسخ باید بر آن جرثومه غلبه کند و در تئوری و عمل آن را پس بزند و به این ترتیب به ضرورت تاریخ پاسخ بگوید.

بنابراین ضرورت، در این‌که آخوندهای حاکم بر ایران سرنگون می‌شوند، امروزه کمتر کسی شک دارد. اگر حرفی باشد در زمان تحقق آن است. این حقیقت آن‌قدر آشکار است که حتی عربده‌کشان خود رژیم نیز آن را هر روز فغان می‌کنند. اما حالا حرف اصلی این است که پدیده جایگزین چیست. این پدیده آیا پیامی دارد. آیا برای بشریت معاصر حرفی آورده است. پیام و حرفی که درمان درد باشد. عامل جهش و یک گام به جلو در ایران، منطقه و همه جهان باشد. اگر خمینی ”ضدبشر“ بود، پس این یکی بایستی ”بشارت دهنده تمامیت انسانیت“ به آزادی باشد. آری این بشارت دهنده، مجاهدین و پیام آنها است که اینک در پنجاه سالگی به گل و به بار نشسته است.

البته که پیام حرف جدیدی نیست. پیام در یک کلام صلح، سلام، یگانگی و یگانه پرستی، عدالت اجتماعی و آزادی است. این پیام همان ”اسلام ناب محمدی“ است که آخوندها آن را به هزار آلودگی و ضدارزش، ملوث کرده‌اند. و مقابلا، بنیانگذار کبیر سازمان مجاهدین، شهید محمد حنیف‌نژاد، مأموریت و وظیفه زنگارزدایی از آن را برای خود تعیین کرده است.

الحق و الانصاف که این مأموریت را او و یارانش تا به امروز آنطور که شایسته بود به اجرا در آورده‌اند. حتماً که شما نیز مانند من در این‌جا مستمراً نام مسعود جلوی چشمتان می‌آید. زیرا او به همان شایستگی که حنیف‌نژاد دوست داشت، وظیفه زنگارزدایی را به تمام و کمال محقق کرده است. این‌که مسعود در این سالها چه کرده است و چه قیمت و قیمتهایی پرداخته است، شناختن و بازگو کردنش در توان من نیست. ابعاد کارهای شناخته شده و بیان شده مسعود یک قسمت از این حقیقت است، اما ابعاد کارها و تلاشهای شناخته نشده و بیان ناشده‌اش – که رسم مجاهدین است که از خود سخن نمی‌گویند – دریایی است که به قول مولوی، برای چشیدن نیز نتوانسته‌ایم به مصداق «آب دریا را اگر نتوان کشید - هم به قدر تشنگی باید چشید»، تا امروز حتی کوزه‌ای از آن برداریم.

اما وقتی حنیف و مسعود، این زنگارها را زدودند، سرانجام جوهر و گوهر این اندیشه و آرمان در وجود مریم رجوی تلألؤ و درخشش خود را برای همه به نمایش گذاشت. چقدر زیباست وقتی چشم انسان می‌تواند ”حقیقت“ را ببیند. و چقدر زیباست ”حقیقت“ وقتی که انسان می‌تواند آن را دریابد. همه‌اش زیبایی در زیبایی است و نور است در نور.

همه آنچه که گفتم مربوط می‌شود به تا همین امروز که سازمان پنجاه سال را پشت سر گذاشته است. حال این همه نور و اینهمه زیبایی، همان بشارت آینده است، همان پاسخ درد است، همان که راه گشا و راهبر است، همان که در ابتدا اشاره کردم که حرکت تاریخ، امری هدایت شده است. تصادفی نیست، خودبخودی نیست. بی‌سمت و سو نیست. پیام عدالت اجتماعی و رهایی و آزادی دارد. از زمان حضرت محمد تا به امروز، قیمتهای زیاد به پای این آرمان ریخته شده است. از خون حضرت علی و امام حسین- که خون خدا نامیده شده‌اند- گرفته تا ناشناخته‌ترین رزمنده‌ای که به‌نام یگانگی و یگانه پرستی در هر کجای زمین به خاک افتاده است. همه آنها در مقطع کنونی، در یک جهش تاریخی، خودش را در سازمان مجاهدین متبلور یافته است. اکنون، دهه‌ها و سده‌های آینده که هزاره سوم میلادی را شامل می‌شود، از پرتو راهگشای این اندیشه، که در چهره أ”رجوی“ تجلی پیدا کرده، افق نوینی را برای اندیشه و عمل اجتماعی خود می‌یابد. با این تجلی، گشایش و راهگشایی، سدها و موانع تکاملی به کنار زده می‌شوند. اول برای ایران و بعد هر جا که عنصری و خلقی نیازمند، تصمیم می‌گیرد که در مسیر همان عدالت اجتماعی و رهایی و آزادی گامی صادقانه بردارد. این همان بشارت آینده است. پس بر شما هزاران بشارت باد.

شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست.
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی.

۱۳۹۴ شهریور ۱۳, جمعه

عشق آرمانی، رمز ماندگاری - از خاطرات ۴۷ساله برادر مجاهد عباس داوری


تاريخ: PM 2:58:48 1394/6/12

عباس داوری

عباس داوری

دیدن پنجاهمین سال تأسیس سازمان پرافتخار مجاهدین خلق ایران ، هر انسان آزاده و ضد بهره‌کشی را آن‌چنان به وجد می‌آورد که ‌گویی آن جامعه‌ی آرمانی را به چشم می‌بیند. وقتی از قله پنجاهمین سال تولد این سازمان به گذشته می‌نگریم، ملاحظه می‌کنیم که در این برهه از تاریخ پر پیچ و خم خلقمان، چه ارزشهای نوینی خلق شده و چگونه خالقان این ارزشهای نوین جامعه انسانی، سازمان افتخارآفرین مجاهدین خلق ایران را به یک گنجینه عظیم ملی و میهنی، سرشار از شرف و عزت، عزم و اراده و ماندگار برای خلق خود، تبدیل کرده‌اند. آری:
نیم قرن فداکاری و صداقت ورزی
نیم قرن وفای برعهد و پیمان با خدا و خلق خدا
نیم قرن شلاق خوردن و سوختن بر تخت شکنجه‌های شاه و شیخ
نیم قرن شکفتن گلزار قلبها و مغزها در کشت گلوله‌های شاه و شیخ
نیم قرن پایداری پرشکوه و استقامت کم نظیر در برابر توطئه‌های ارتجاع و استعمار
نیم قرن پرچم عزت، شرف و کرامت و سر بلندی یک خلق را در دست فشردن
نیم قرن سرسائیدن در آستان کبریایی پروردگار یکتا تا در مقابل هیچ قدرتی سر فرود نیاوردن
نیم قرن در اهتزاز نگه‌داشتن پرچم اسلام راستین و دین پاک محمدی و احیای ارزشهای والای علوی
نیم قرن مورد اعتماد و امید یک خلق بزرگ قرار گرفتن
نیم قرن مجاهدت در راه خدا و خلق خدا. همان خدایی که «او، ما را برگزیده است»... (1)
... .

این است سازمان مجاهدین خلق ایران در پنجاهمین سال تولد خود
راستی رمز این ماندگاری و این بالندگی و شکوفایی در زیر ضربات نابود کننده، در چیست؟ برای پاسخ به این موضوع باید به نیم قرن قبل برگشت. در اوایل سال 1347، به‌طور تصادفی با شهید محمد یقینی، مجاهد قهرمانی که به دست اپورتونیستها به‌شهادت رسید، در تهران دوست و هم خانه شدیم. در آن زمان من دانشجوی انستیتوی تکنولوژی راه‌آهن بودم و از ساعت 6 عصر تا 12 شب در یک خیاطی کار می‌کردم. محمد یقینی و من روزانه یکی دو ساعت با هم کتاب می‌خواندیم و بحث می‌کردیم و جمعه‌ها به کوه نوردی می‌رفتیم. با توجه به این‌که اوایل سال 1346، با تهدید ساواک از دبیری سندیکای کارگران خیاطی تبریز که یک سال پیش تأسیس کرده بودیم و بیش از 300 کارگر عضو داشت، مجبور به استعفا شده بودم، ذهنم بسیار درگیر بود که در مقابل این رژیم که حتی یک تشکل کارگری «صنفی» را هم برنمی‌تابد، چه باید کرد؟ و من که در تجربه، به ضرورت مبارزه مسلحانه رسیده بودم، اما چون هیچ‌وقت در محیط روشنفکری و بحث و فحصهای آن‌چنانی نبودم، راهی پیدا نمی‌کردم. در چنین شرایطی دوست شدن و کتاب خواندن و بحث با محمد یقینی برایم ارزشمند بود.

در یکی از روزهای آبان سال 1348، محمد یقینی به من گفت ساعت 5 بعدازظهر بیا «پارک ولیعهد» با تو کار مهم دارم. او تأکید کرد که «سرساعت بیا»...

وقتی سر قرار رفتم، او گفت سازمانی است که معتقد به سرنگونی شاه از طریق مبارزه مسلحانه است و در 6ماه گذشته تو صلاحیت خودت را برای عضویت در این سازمان، اثبات کردی و اکنون سازمان تو را به‌عنوان عضو پذیرفته است... دیگر طاقت شنیدن هیچ چیزی را نداشتم و مانند کسی که به آرزوی نهایی خود رسیده، مثل تیری از کمان رها شده، از همانجا به سرعت تا خیابان آذربایجان دویدم در اتاق را باز کردم و به سجده افتادم. گریه شوق وصل، امانم نمی‌داد...

محمد یقینی مدتی بعد از من به خانه رسید. او تا حدودی از حالت من جا خورده بود، گفت چی شد؟ چرا اینطوری شدی؟ او را در آغوش گرفتم و گفتم به همه آرزوهایم رسیدم خدا همه چیز را به من داد. در یک لحظه، برخوردهای محمد یقینی در یک سال گذشته، در نظرم مجسم شد. رفتارهای او با مردم و با حوادث جامعه (چه کوچک چه بزرگ)، با همه افرادی که می‌شناختم، فرق داشت. او می‌گفت ببین این مرد له و لورده به نظر می‌رسه، بیا با او صحبت کنیم... بیا سری به مردمی که در این بیغوله زندگی می‌کنند بزنیم... ببین این بیچاره با چه زحمتی بار سنگینی را حمل می‌کند...

به سرعت متوجه شدم که رابطه او با مردم و به‌خصوص با فقرا و تهی دستان، با دیگران فرق می‌کرد رابطه‌ای فراتر از عواطف انسانی، بیشتر شبیه به عشق به محرومان بود، گویی تمام وجود خود را وامدار و مدیون آنها می‌دانست... .

محمد یقینی مرا با خودش به خانه‌ای برد و به فردی به‌نام «ک» معرفی کرد و گفت این مسئول تشکیلاتی تو است و بعد خداحافظی کرد و رفت. سه ساعت نزد «ک» بودم وقتی برگشتم تماماً درباره صحبتها و برخوردهای محمد یقینی، به‌خصوص در 6ماه گذشته (که به قول او زیر آزمایش بودم) و ابلاغ عضویت و پدیده جدیدی به‌نام داشتن مسئول تشکیلاتی و ورود به مناسبات نوین و روابط برادرانه... همه چیز برایم جدید و بسیار انگیزاننده بود. احساس کردم آن عواطفی که از 12سالگی و ورودم به دنیای کار، نسبت به اقشار و طبقات فقیر، به‌خصوص کارگران داشتم، کم کم در من تبدیل به موضوعی گسترش یابنده و عمیق شونده نسبت به آنها می‌شود و احساس می‌کردم، این موضوع، جرأت و جسارتم را، سمت و سوی متعالی‌تری می‌داد.

هنوز یک ماهی از عضویتم در سازمان نگذشته بود که من از طرف اداره راه‌آهن، به تبریز منتقل شدم. در تبریز با چند نفر از جمله برادر مجاهد احمد حنیف‌نژاد، هم تیم شدم. مسئول ما یعنی شاخه تبریز، مجاهد شهید علی میهندوست (از اعضای مرکزیت سازمان) بود. داشتن مسئولی مانند شهید علی میهن دوست، برایم فرصت بسیار ذیقیمت در فهم و درک از انسان، جامعه، تاریخ و هستی، به‌خصوص از ضرورت مبارزه مسلحانه علیه رژیم شاه بود.

علی هر هفته با کوله باری از حرفها، جزوات و بحثهای جدید و جمعبندی تجارب، از تهران به تبریز می‌آمد و هر بار تقریباً به مدت 24 یا 36ساعت، پیش ما بود. تیم ما یک برنامه بسیار فشرده مطالعاتی در زمینه‌های ایدئولوژیک (شناخت، قرآن و نهج‌البلاغه و... همراه با کتابهای جانبی، علمی، فلسفی و نظریه‌های مختلف)، کتابها و جزوات نوشته شده در سازمان، کتابهای اقتصادی و اجتماعی (بخصوص تحلیلهای طبقاتی)، کتابها و جزوات مربوط به تاریخ معاصر میهن‌مان (از زمان ناصرالدین شاه تا سال 43)، کتابها و جزوات مربوط به زمینه‌های عینی انقلاب و تجارب انقلابهای معاصر کشورهای مختلف، گوش دادن به رادیوها و خواندن روزنامه‌ها و... . این مطالعات همراه با پاسخ به سؤالات متعدد در هر کدام از پهنه‌ها، انجام می‌شد. مطالعه هر کتاب یا هر جزوه، فقط برای خواندن و افزایش اطلاعات عمومی نبود بلکه برای فهمیدن آن و اخذ تجارب و ارتقا‌ء بینش و درک و فهم از موضوعات مختلف بود. برای فهم و درک بیشتر موضوعات مورد مطالعه، خواندن برخی جزوات و کتابها به‌خصوص پاسخ به سؤالات، به‌صورت تیمی انجام می‌شد تا برداشت افراد مختلف تیم از موضوعات در همدیگر ضرب شده و بار فهم و درک بیشتری داشته و با همدیگر تراز شود.

در کنار این مطالعات و بحثهای گسترده و عمیق در مورد هر یک از موضوعات، مبارزه با بورژوازی و خصوصیات آن (یکی از سمبلهای این بورژوازی در زمان شاه، ترویج فرهنگ «مصرف» بود)، یعنی در عمل ساده زیستی، کار و آمیختن با طبقات و اقشار محروم و زحمتکش، جزء وظایف هر عضو سازمان بود. علی میهن دوست، هر هفته قبل از رفتن به تهران، برنامه هفته‌ی آینده ما را مشخص می‌کرد و هفته بعدی اولین کار ما با شهید علی میهن دوست، دادن گزارش کارهای انجام شده بود. اجرای برنامه‌های هفتگی سازمان، هر روز مرا به سمت جلو پرتاب می‌کرد و پهنه‌ها و دروازه‌های نوینی از شناخت و معرفت در پهنه‌های مختلف را برایم می‌گشود.

من در مورد حضرت علی ، قبل از ورود به سازمان، چند کتاب خوانده بودم و خودم را جز پیروان «مولی» می‌دانستم. اما وقتی، شهید علی میهن دوست، برخی از خطبه ها و نامه‌های حضرت علی در نهج‌البلاغه را آموزش داد، متوجه شدم که هرگز «مولی»، به‌خصوص آن عشقی که به آرمانش داشت را، نشناخته بودم. آرمانی که در پهنه اجتماعی، مصاف با ستمگر (للظالم خصما) و در صف ستمدیدگان ایستادن (وللمظلوم عونا) به هر قیمت را یک ضرورت مطلق برای فرد صاحب آرمان می‌داند. زیرا که «خداوند از آگاهان تعهد گرفته که در برابر چپاولگری ظالم و گرسنگی مظلوم آرام نگیرند»(2) امام علی عمیقاً ایمان داشت که «بدترین فرد در نزد خدا پیشوای ستمگر می‌باشد» (3)

مسئولمان علی میهندوست جزوه «مبارزه چیست» را به ما داد و گفت بخوانید و به سؤالاتی که دارد، پاسخ بدهید. جزوه مبارزه چیست؟ اولین جزوه تدوین شده سازمان بود و نشان می‌داد که مبارزه کردن یک علم است و برای مبارز شدن، باید علم مبارزه را یاد گرفت. پایان جزوه با این آیه مزین شده بود: «کسانی که در راه ما جهاد می‌کنند، به‌طور قطع و یقین آنان را در راه خودمان هدایت می‌کنیم و خدا همراه نیکوکاران است» (4) یعنی این خودمان هستیم که باید شروع کننده و ادامه دهنده مبارزه باشیم.

سختی و پیچیدگی و در عین‌حال شکوه و عظمت راهی را که انتخاب کرده بودم، احساس می‌کردم. این احساس، عشق به ضرورت و حتمیت رشد و شکوفایی محرومان را در وجودم عمق می‌داد و ظرفیت تحمل سختیها را بر من آسان می‌کرد و مسئولیت‌پذیری در مقابل خلقم را بیشتر می‌نمود. وقتی حضرت علی خطاب به مردم می‌گفت: «مسئولیت ما (رسیدن به آن آرمان)، سخت و سخت شونده است و این سختی را کسی جز فرد دارای ایمان و آرمان نمی‌تواند تحمل کند همان کسی که خدا او را برای ایمانش به آزمایش کشیده و آن سربلند بیرون آمده است. ارزش و اهمیت این حرف را جز کسانی که دارای ظرفیت بسیار بالا و اراده‌های استوار هستند، نمی‌گیرند»(5) یعنی امام وظیفه یک انقلابی موحد را، نه در آسایش بلکه در سختی و سختی فزاینده به تصویر می‌کشد. در همین رابطه شهید بنیانگذار سعید محسن ، در جزوه «چشم انداز پرشور» می‌نویسد «تحت شکنجه بودن، تیرباران شدن، در زیر سرنیزه جلادان جان دادن، سالها در سلول زندان به‌سر بردن... متواری بودن، گرسنگی، فقر، خانه به‌دوشی و در عین جوانی و شادابی لباس ساده پوشیدن و به اندک ساختن، خانه و کاشانه را ترک گفتن، ترک زن و فرزند و عزیزان در راه هدفهای عالی انسانی... ما نه تنها چنین رویدادها را دلیل سرخوردگی و یأس نمی‌گیریم، بلکه معتقدیم که آنها خوبند و بسیار هم خوبند زیرا تنها شداید و شرایط مشکلند که یک عصیانگر انقلابی را آبدیده می‌کند.. این‌که زمانه و شرایطش ما را در جهت پذیرش ایدئولوژی «شهادت انقلابی» رهنمون شده‌اند، بسیار خجسته است و خجستگی بیشتر آنگاه که چنین سیر شورانگیزی را پذیرا شویم»

آری وقتی انسان عاشق آرمان، به مرحله‌ای می‌رسد که با گشاده رویی از ضرورت عبور از سختی‌ها استقبال می‌کند، بانک مولی و مقتدایش همواره در گوشش طنین‌انداز است که «کوهها بجنبند تو استوار بمان. دندانهایت را برهم بفشار و سر خود را به خدا بسپار»... .(6)

در کنار این استوار بودن و پایدار ماندن که از مولایمان الهام می‌گرفتیم، جنگ ایدئولوژیکی با خواسته‌ها و تمایلات فردی در مقابل ضرورتها و منافع جامعه و طبقات محروم، با اصل انتقاد و انتقاد از خود در جمع ما برقرار بود. همراه با ارتقاء آگاهی و شناخت از تاریخ و جامعه، انتقاد و انتقاد از خود، یک کنش و واکنش نوین ایدئولوژیک برای زدودون و کنار زدن آلودگیهای طبقاتی و استثمارگرانه و برای هر عضو سازمان، یک ضرورت قطعی بود. برای درک ضرورت و عمق نبرد ایدئولوژیک و نیازمند بودن به آن، شهید علی میهن دوست، این جنگ ایدئولوژیک را اغلب با آیه‌ای از قرآن و یا دعایی از حضرت علی پیوند می‌زد. در یکی از این دعاها می‌دیدیم، به‌رغم اشرافی که امیر مؤمنان به نفس خودش داشت که پیوسته آن را «پرورش می‌داد تا در روز ترس بزرگ، مطمئن و در لغزشگاهها ثابت قدم باشد»(7)، علی خدا را مخاطب قرار می‌دهد که: «خدایا از تو می‌خواهم بر آن خطاها و کاستی هایم که تو آنها را بهتر از من می‌شناسی، ببخشی و اگر تکرار کردم، تو هم بخشش خودت را تکرار کن. خدایا آنچه را که با خودم عهد کرده بودم ولی در عمل آن را انجام ندادم، بر من ببخش. خدایا آنچه را که با زبانم به تو نزدیک شده ولی تمایلاتم با آن مخالفت کرد را بر من ببخش.(8) خدایا اشارات چشم و ابرو (کارهای هزل و غیرجدی) و همچنین بیهوده‌گویی و نازل کردن کلمات و تمایلات پنهان و لغزشهای زبان را بر من ببخش». این سخنان امام به ما جرأت و شجاعت می‌داد که انتقادات خود را طرح کنیم، حتی اگر تکرار شود، از طرح آن ابایی نداشته باشیم. وقتی مولایمان برای آن عشق متعالی و نیل به آن آرمان خدایی و انسانی، این چنین خود را در منظر عموم قرار می‌دهد، پس جاده مبارزه ایدئولوژی توحیدی، بسیار کوبیده و آماده است...

سازمان قبل از هر چیز به ارتقاء آگاهی اعضایش و شناخت آنها اهمیت قائل بود. در بحثهایی که شهید علی میهن دوست برای ما می‌کرد، به‌طور مستمر این امر برای ما روشن و روشنتر می‌شد که سازمان، بین مبارزه انقلابی مسلحانه با سلاح کشیدن خودبخودی، مرز عبورناپذیری قائل است. زیرا قبل از هر چیز باید ضرورت ایدئولوژیک و اجتماعی – سیاسی سلاح برداشتن را فهم کنیم. در آموزشهای نهج‌البلاغه، از حضرت علی یاد می‌گرفتیم که «دیدگاههای خود را بر شمشیرهایشان سوار کردند»(9) بعدها هم از قول محمدآقا شنیدیم که می‌گفت «تسلیح مغز مقدم بر تسلیح دست است». آری برای هر مجاهد خلق، آن‌چنان که سعید محسن در بیدادگاه شاه گفت «سلاح وسیله دفاع از شرافت انسانی است».

هر روز احساس می‌کردم شناخت ما از جامعه و مناسبات تولیدی در آن، از هستی و از خودم، با شتاب و سرعت زیادی گسترش یافته و عمیق‌تر می‌شود و از این‌که در این سازمان هستم، احساس افتخار و سرفرازی می‌کردم...

خانه تیمی ما، به‌نام من اجاره شده بود و در یک محله دور افتاده در تبریز (آن روزگار) نزدیک کارخانه چرمسازی خسروی، (همان کارخانه‌ای که پدرم بیش از 25سال در آنجا کارگر بود)، قرار داشت.

در اواخر مهر ماه سال 1349، یک روز شهید علی میهندوست به من گفت من امشب می‌روم و فردا یکی از مسئولان، از تهران می‌آید اسمش محمد و قد بلندی دارد و ممکن است مسئولیتهایی را در تبریز به تو واگذار کند. گزارش کارهایی که او به تو می‌سپارد، مستقیماً به خودش میدهی...

روز بعد حوالی ساعت 2000، در زده شد. اولین احساسم از دیدار و احوالپرسی با محمدآقا، این بود که انگار پشتوانه عظیمی پیدا کردم. کلماتی که بین ما رد و بدل شد و دو، سه سؤالی که محمد آقا از من کرد، این شناخت اولیه از محمد آقا در ذهنم نشست که «چقدر مسئول و چقدر درد مردم را دارد»...

پایه‌ها و بنیادهای عشق آرمانی
محمد آقا گفت نهج‌البلاغه را بیاور و صفحه 1050 آن (نهج‌البلاغه ترجمه فیض الاسلام) را باز کن و بخوان. «بخدا سوگند اگر به تنهایی با دشمن مواجه شوم در حالی که کمیت آنها روی زمین را پرکرده است، نه ترسی دارم و نه دچار وحشت می‌شوم».... محمد آقا از من پرسید آیا علی شعار می‌دهد؟ یا یک حقیقتی را بیان می‌کند.؟ توضیحات محمدآقا در مورد این قسمت از نامه حضرت علی به مردم مصر که یک صفحه است و چند مطلب بسیار مهم در آن وجود دارد، برایم بسیار تکان‌دهنده بود. امام آن‌چنان این مطالب را کنار هم چیده و بیان کرده است که‌گویی شکل‌گیری رژیم سرکوبگر و چپاولگر را تصویر نموده و بر پیروان خود، وجوب و ضرورت مبارزه با این رژیم را تأکید می‌کند و ما را در برابر مسئولیتهایمان قرار می‌دهد. توضیحات محمدآقا که همراه با چند سؤال از من برای تعمیق بحث در ذهن من بود، آن‌چنان عمیق، عینی و اثرگذار بود که هنوز بعد از گذشت 45سال، طنین صدای محمد آقا در گوشم را حس می‌کنم. زیرا تمامی چیزهایی که تا آن روز در سازمان یاد گرفته بودم را در دو کلمه برایم متبلور می‌کرد: «فدا» و «صداقت».

برایم روشن شد در دنیایی که همه چیز آن قانونمند است، هیچ پیشرفت و تکاملی بدون «فدا» به دست نخواهد آمد و بدون «صداقت» و صدق ورزی، رسیدن به یگانگی (در همه پهنه‌ها) محال است. بنیادهای ماندگار در تاریخ، روی دو کلمه «فدا» و «صداقت» استوار است. عشق به آرمان بدون فدا و صداقت، سراب است. پایه و بنیان ندارد. عشق به آرمان، با حداکثر فداکاری و با صداقت تمام عیار، باهم تنیده شده و پیشتاز بودن، نو شدن و پیشرفت را امکانپذیر می‌سازد و چنین است که بعد از 50سال، سازمان مجاهدین خلق ایران با شاخص قرار دادن و عمل به دو کلمه مقدس «فدا» و «صداقت»، دست افشان و پای کوبان، سرکوبها و توطئه‌های کم نظیر در تاریخ میهن‌مان را می‌شکافد و به پیش می‌تازد و به قول مسعود «از شر کثیر، خیر عظیم درو می‌کند».

محمد آقا به من گفت با هم می‌رویم خانه دیگری که 4نفر در آنجا هستند و بعد از این، تو مسئول آنها می‌شوی. در دو ساعتی که آنجا بودیم، محمد آقا با آنها ابتدا بحث سیاسی کرد و سپس قسمتی از سوره محمد را برای آنها خواند و تفسیر کرد. آیه اول این سوره، توصیف ویژگیهای حق ستیزان و آیه دوم آن، توصیف ویژگیهای افراد دارای ایمان و آرمان است. محمد آقا در توضیح آیات، شاخصهای عینی و مادی از کارکردهای افراد و طبقاتی که در مسیرهای کمال و تکامل، با سرکوب و چپاول انسانهای محروم و زحمتکش، سد و مانع ایجاد می‌کنند را نشان می‌داد و به زبان علمی استدلال می‌کرد که چرا همه دست‌آوردها و اعمال آنها «تباه شدنی» و از بین رفتنی است. اما در مقابل، کسانی که اهل ایمان و آرمان هستند و برای حل تضاد اصلی جامعه قیام می‌کنند و به اعمال شایسته، درخور حل آن تضاد، دست می‌زنند، چگونه اعمال خود را اصلاح کرده و رشد و ارتقاء می‌دهند و به مدار بالاتری می‌رسانند و زشتیها و پلیدیهای فردی و طبقاتی را از خود می‌زدایند.
محمدآقا تکلیف و وظیفه داشتن برای نبرد در راه محرومان را با استناد به آیه‌ای از قرآن توضیح می‌داد که: «شما را چه می‌شود که در راه خدا و برای کسانی که تحت فشار و ضعف، چه مرد و چه زن و چه افراد کم سن و سال، پیکار نمی‌کنید؟ همان سرکوب شدگانی که می‌گویند خدایا ما را از این دیار که سران آن ظالم هستند، خارج کن. خدایا از طرف خودت رهبری و یاوری برای ما قرار بده» (10)

محمدآقا در آن نشست، سختیها و رنجهای جاده ‌ایمان و آرمان و در عین‌حال شکوه و عظمت آن را با شیواترین بیان، نشان می‌داد و قطعیت پیروزی جبهه خلق در برابر ضدخلق را با تأکید بر قانونمندی تکامل جامعه که از غور و بررسی و «گشت و گذار در زمین و مشاهده سرنوشت نظامهای قبلی که خدا نابودشان کرده»(11)...، توضیح می‌داد. برای این‌که ما دچار ساده‌سازی و ساده‌اندیشی نشویم که بالاخره خود خدا دشمن را نابود می‌کند، قانون و مشیت خدا را از همان «سوره محمد» و رابطه دیالکتیکی بین ثبات قدم در مبارزه و یاری رساندن خدا را بازگو می‌کرد که: «ای گروندگان به دین من، اگر (راه) خدا را یاری کنید، خدا شما را یاری و ثابت قدم خواهد کرد»(12) آن را توضیح می‌داد...

من محمد آقا را 4 بار دیگر در تبریز دیدم و در نشستهایش شرکت کردم. آخرین دیدارم با محمد آقا، بسیار کوتاه بود... دیگر هرگز او را ندیدم و فقط یکبار درزندان اوین که او را برای دیدن سعید محسن به سلول ما آوردند دیدم...


رسیدن به صلاحیت پیشتازی، نخستین گام پیروزمند سازمانبا آغاز سال 1350، علی میهن دوست، به تیم ما در تبریز گفت، با توجه به این‌که مطالعات و بحثهای پایه‌یی را به اتمام رسانده‌اید وارد بحث استراتژی سازمان می‌شویم. مقدمات بحث استراتژی، به غیر از کتابهایی که در مورد تاریخچه انقلابهای کشورهای مختلف خوانده بودیم، عبارت بود از مطالعه چند کتاب و جزوه از تئوری انقلابهای مختلف از کشورهای آمریکای لاتین، شوروی، چین، الجزائر، فلسطین و...

همزمان با این مطالعات و قبل از ورود به بحث استراتژی سازمان، علی میهندوست چگونگی تشکیل سازمان را توضیح داد. همه ما بسیار مشتاق بودیم که تصویری از سازمان به دست بیاوریم. نشست به‌صورت حلقه (روی زیلو) بود. وسط حلقه، علی همراه با گفتن تاریخچه سازمان، روی کاغذ برخی کلمات را می‌نوشت. اولین بار بود که می‌شنیدم سازمان در سال 1344 توسط 3نفر بنیانگذاری شده است. علی، اسامی بنیانگذاران را نگفت ولی حرف اول هر سه نفر را با حروف انگلیسی روی کاغذ می‌نوشت. مثلاً S (در زندان فهمیدم شهید بنیانگذار سعید محسن است). علی میهندوست، تاریخچه سازمان از زمان بنیانگذاری در سال 1344 تا اوایل سال 1350 و تضادهایی که سازمان در این مدت حل کرده و به‌خصوص مراحل آن را به‌طور کامل به ما گفت. علی تقریباً همه اجزای سازمان را برای ما توضیح داد. البته بر سر اطلاعات مشخص، علی و همچنین خودمان خیلی حساس بودیم که اطلاعات مشخص نگیریم.

شهید علی میهن دوست اشاره کرد که سازمان در سال 1347، به نقطه‌ای رسیده بود که صلاحیت تدوین استراتژی جنبش ایران را کسب کرده بود. برای تدوین استراتژی، 16نفر از کادرهای ذیصلاح سازمان در چند تیم، استراتژی جنبش مسلحانه در ایران را با بررسی شرایط عینی انقلاب و طرح سؤالات پایه‌ای، به بحث گذاشتند و ضمن یک کار فشرده چند ماهه، نتایج این نشستها که اغلب بسیار طولانی بود را جمع‌بندی کردند.

وقتی حرفهای علی در مورد تاریخچه سازمان پایان یافت و به سؤالاتی که بچه‌ها داشتند پاسخ داد و پس از بحث استراتژی سازمان، احساسم از یگانگی کامل با سازمان عبور کرد. انگار تک‌تک سلولهایم از همان جنس شده و انگار خودم، همان سازمان هستم...

از حرفهای شهید علی میهن دوست به این نتیجه رسیدم که بنیانگذاران سازمان، به‌خصوص بنیانگذار کبیر محمد حنیف‌نژاد، احساس مسئولیت کم نظیری در مقابل خلق داشتند. آنها که اقدام به بن‌بست شکنی در روشهای مبارزه کرده بودند، به این بلوغ از نظریه دست یافته بودند که مبارزه مستمر و پیروزمند، تنها در ظرف یک سازمان انقلابی «طراز مکتب»، امکانپذیر است و تشکیل چنین سازمان انقلابی را پاسخ واقعی به ضرورت یک مبارزه در زمان شاه می‌دانستند. اما با توجه به این‌که بنیانگذاران سازمان هیچ تجربه‌ای در مورد ساختار و مناسبات یک سازمان انقلابی و پیوند آن با جامعه ایران را نداشتند، بسیار حساس بودند که نباید عمل و حرکت آنها، طوری باشد که سازمان در نطفه ضربه بخورد و دشمن هوشیار شود. زیرا وقتی سازمانی که پاسخ به ضرورت مبارزه است، در ابتدای کار ضربه بخورد، دشمن می‌تواند تجارب زیادی به دست بیاورد و با این تجارب تشکیل هر سازمان انقلابی را در نطقه خفه کند. در این صورت، ضرر کننده اول آن خلق ایران است. صورت مسأله این نبود که سازمان نباید ضربه بخورد، بلکه مسأله این بود که ابتدا سازمان باید صلاحیت مبارزه کسب کند و به مرحله‌ای برسد که توان جمع‌بندی ضربه و ارتقاء روشهای خود را کسب نماید. بنابراین بنیانگذاران کار خود را مرحله‌بندی کردند. هدف مرحله اول آنها، ایجاد سازمانی بود که هم از نظر تئوری و عملی و هم از نظر تشکیلاتی برای مبارزه صلاحیت داشته باشد. چنین است که بنیانگذاران، برای سازمان یک بنیان بسیار قوی را تدارک دیدند و پس از تقریباً 4سال تلاش بی‌وقفه و کار بسیار عظیم نظری و عملی و تجربی، در سال 1347 به این نتیجه رسیدند که سازمان مرحله اول را با موفقیت تمام پشت سر گذاشته و صلاحیت لازم برای تدوین استراتژی جنبش را با ساختار مناسبات انقلابی تشکیلاتی و «کادرهای همه جانبه»، به دست آورده است. بنیانگذاران سازمان، صلاحیت پیشتازی خلق ایران را در کمتر از 4سال عمل مستمر انقلابی کسب کردند.

من هر وقت به‌کار سازمان در آن مرحله فکر می‌کنم، بی‌اختیار در مقابل بنیانگذاران، این انقلابیون کبیر میهن‌مان، به‌خصوص محمد آقا، سر تعظیم فرود می‌آورم. انقلابیونی که در مسئولیت پذیری، عشق و ایمان به آرمان و با بکارگیری اراده‌های نشأت گرفته از ایدئولوژی توحیدی و بدون کمترین چشمداشتی به پیروزی، آن‌چنان بنیان استواری گذاشتند که اعضای آن، ظرفیت پذیرش فدای همه چیز را داشته باشد و در حساسترین دوران تاریخ خلق بزرگ ایران، مهیب‌ترین نیروی تاریخ میهن ما را به مرحله سرنگونی بکشد و از فدای هیچ چیزی برای خلق قهرمان ایران، سر باز نزند. چه تعریف ژرف، در عین زیبایی، مسعود در «کوتاهترین کلام» از مجاهدین خلق ایران کرده است: «وفای به پیمان، با فدای بیکران، در تاریخ ایران»


آزمایش سهمگین، مصاف در دهان گرگها:
پس از عبور از بحثهای تئوری استراتژی سازمان، تیم ما در تبریز وارد مرحله آماده‌سازی برای عملیات می‌شد. برای آماده شدن، یک خانه تیمی دیگر در نزدیکی‌های دانشسرای عالی تبریز تدارک دیدیم. برای آموزشهای عملی، شهید علی میهندوست، مربیان مختلفی از اعضای سازمان را از تهران به تبریز می‌آورد. من تعدادی کلاه که تمامی صورت را می‌پوشاند و فقط دو سوراخ برای دیدن داشت، دوخته بودم. اعضای تیم ما و مربیانی که می‌آمدند، از این کلاهها استفاده می‌کردند تا مربی و اعضای تیم به‌طور متقابل، همدیگر را نشناسند. ما در تمرینهای فشرده و مستمر، حداقلهای دفاع شخصی و رزم انفرادی و در کنار آن، آموزشهای فنی برای ساختن اشیاء مختلف از مفتولهای نازک یا چوب را یاد گرفتیم... .

اول شهریور 1350، ضربه فوق‌العاده سنگینی به سازمان وارد شد. طی 2ماه، تمامی اعضای مرکزیت سازمان و بیش از 80 درصد کادرها دستگیر شدند. این ضربه فوق‌العاده سنگین، قبل از هرکس و هر چیز آزمایش سهمگینی برای بنیانگذاران سازمان بود. زمان تعیین‌کننده برای آزمایش عملی «فدا» و «صداقت» که بنیانگذاران نظریه‌پرداز و مروج آن بودند، فرا رسیده است. آیا آنان هم‌چنان که در بن‌بست شکنی مبارزات پیشتاز بودند، در رزمگاه فدا نیز، پیشتاز خواهند بود؟ بقیه مرکزیت سازمان چطور؟ کادرهای بالای سازمان چطور؟

بنیانگذار، اصغر بدیع زادگان، با پوست و گوشت خود، بر دژخیمی که از طرف رژیم شاه، با آهن گداخته به جان اصغر افتاده بود، غلبه کرد. در زیر شکنجه و روی اجاق برقی که از اصغر مشخصات و رد محمد آقا را می‌خواستند، او با گردن‌فرازی می‌گفت «نمی گویم». یکبار بعد از 4ساعت شکنجه و سوزاندن که دیگر نقطه‌ی سالمی در بدن او باقی نمانده بود، شکنجه‌گر او را به سلول برد و وقتی او را به سلول انداخت، قبل از این‌که در را ببندد، در لبان اصغر لبخند پیروزی شکفت و شکنجه‌گر فریاد زد این کار تو سوزاننده‌تر از کارهای من بود...

به نظر می‌رسید، مشیت و سرنوشت اعضای سازمان چنین بود که اولین رزم و رزم تعیین‌کننده برای ماندگاری سازمان، سازمانی که هنوز به تجربه رزمی دست نیافته، در دهان گرگها باشد. نامگذاری سازمان هم با نام «سازمان مجاهدین خلق ایران»، در سلولهای اوین صورت گرفت. آیا این یک تصادف بود؟ یا نشانی از یک رزم سخت و بی‌امان و طولانی مجاهدان برای استیفای حقوق خلق ایران بود؟

بچه‌ها از روحیه‌ی بسیار بالایی برای پیشبرد این رزم برخوردار بودند. من جز یکبار، یادم نمی‌آید که بازجویی به بند ما آماده باشد ولی توسط بچه‌ها به‌خصوص توسط شهید محمود عسکریزاده حالش گرفته نشده باشد. آن یکبار هم در سوم آذر 1350 بود. ازغندی دژخیم سربازجوی مجاهدین، با دو بازجوی دیگر در حالی که به‌شدت برافروخته بود، وارد بند ما شد و گفت امروز رضا رضایی را آزاد کردیم. سعید محسن به همه بچه‌ها فهماند که نباید هیچ عکس‌العملی از خود نشان دهند. بعد از رفتن ازغندی در حالی که سعید بسیار خوشحال بود، گفت «بچه‌ها، رضا فرار کرده و فرارش موفق بوده است»...

در نمازهای جماعت هر کدام از برادران، آیات و یا دعاهایی می‌خواندند که بازتابی از آن عشق آرمانی و تأکید برعهد و پیمانی بود که با خلق و خالق بسته بودند.

سعید محسن اغلب این آیه را به‌عنوان دعا در قنوت یا در سجده نماز، می‌خواند «خدایا بر ما و بر آن برادرانی که در ایمان و آرمان بر ما پیشی گرفتند، ببخشای. خدایا در دلهای ما غل و عشی برای افراد دارای ایمان و آرمان قرار نده. خدایا تو بسیار رؤوف و مهربان هستی» (13)

ناصر صادق و همچنین سردار خیابانی، اغلب این آیه را می‌خواندند «از مؤمنان کسانی هستند که به عهد خود با خدا وفا کردند گروهی از آنان بر سر آن عهد جان باختند و گروهی در انتظارند و هیچ چیزی (از این عهد) را تغییر ندادند» (14)

شهید محمد بازرگان بیشتر این آیه را می‌خواند: «آنان که پیامهای خدایی را می‌رسانند و از او بیم دارند و از هیچ‌کس جز خدا نمی‌ترسند و (می‌گویند) حسابرسی خدا ما را بس است» (15)

فرهاد صفا، مجاهد بسیار والامقام که در انتقاد کردن بسیار صریح بود، اغلب در نماز دعایی از حضرت علی که بیان عشق و ظرفیت خواننده بود را می‌خواند: «خدایا این عزت و شرف برای من کافی است که بنده تو هستم و این افتخار برای من بس است که تو خدای من هستی. خدایا تو آن‌چنان هستی، که من دوست دارم. مرا آن‌چنان قرار بده، که تو دوست داری» (16)

برخی از برادران نیز این آیات را می‌خواندند «چه گروه‌های کوچکی که‌ دار و دسته بزرگی را باذن خدا شکست دادند و خدا پایداران را دوست دارد» (17) و «چه بسیار پیامبرانی که همراه آنان پرورش یافتگان زیادی نبرد کردند و در آنچه که در راه خدا به آنان رسید، نه سست شدند و نه ضعف نشان دادند و نه زمین‌گیر شدند و خدا پایداران را دوست دارد» (18)

خواندن این آیات از طرف مجاهدین در زندان اوین، بیان یک رابطه ارگانیک بین شکل (شعائر) و محتوا (رزم و فدا) و آمادگی برادران ما به وفا به عهدی بود که با خدا و خلق برای نبرد با دشمن، بسته بودند. این نبرد در درون میله‌های زندان و در دهان گرگها، البته که سخت و طاقت‌فرسا است اما چه باک، عنصر موحد و مجاهد خلق، در نبرد با دشمن خلق، نه تنها مقهور شرایط سخت و طاقت‌فرسا نمی‌شود، بلکه با ایمان و اراده صیقل خورده‌تری به نبرد بر می‌خیزد. مجاهد خلق هر جا که باشد باید به وظیفه خود قیام کند. به قول شهید بنیانگذار سعید محسن در بیدادگاه شاه: «… هر زمان و هر نقطه‌یی که خون ما به‌زمین بریزد، آمال و آرزوهایمان بارور شده است»

مجاهدین بعد از اتمام جمع‌بندی ضربه شهریور 1350 در اوین، و بعد از فرار مجاهد کبیر رضا رضایی از زندان اوین و بعد از صدور اولین «اطلاعیه سیاسی – نظامی» با نام «سازمان مجاهدین خلق ایران» و بعد از شهادت مجاهد قهرمان، احمد رضایی، اینک در مدار بس بالاتری رزم خود را با دشمن، چه در داخل زندان و چه در خارج آن، تدارک می‌دیدند. اولین اطلاعیه سیاسی – نظامی سازمان مجاهدین خلق ایران که با آیه «به آنان که بر ایشان ظلم شده و علیه آنان جنگ‌افروزی شده، اجازه نبرد داده می‌شود»(19) آغاز می‌شد، در آن شرایط سخت، نشانه عزم جزم برای نبرد با دشمن و پویایی و دنباله‌داری سازمان بود.

با شروع دادگاه اولین گروه از مجاهدین که 4نفر از اعضای مرکزیت (ناصر صادق، علی میهندوست، محمد بازرگانی و مسعود رجوی) در صدر آن گروه بودند، رهبران مجاهدین با تمام قوا در این میدان نبرد با سنگین‌ترین تهاجمات به دشمن، بی‌پروا در «هوای» آرمان خود و دفاع از حقوق خلق محبوب خود، «سر انداختند ». دفاعیه آنان به‌خصوص دفاعیه‌ی مسعود، یک دفاع عمیقاً ایدئولوژیک، تاریخی و استراتژیک از شرف و کرامت و هویت خلق‌مان بود. در حقیقت این نظام شاه بود که به محاکمه کشیده شد. روح والای شهید حقوق‌بشر، پروفسور کاظم رجوی همواره شاد باد که با تلاشهای بی‌نظیر خود، بالاترین سرمایه ملی و میهنی، «سر مسعود» را از دشمن باز ستاند.

علنی شدن سازمان، یعنی سازمان مجاهدین خلق ایران، انفجاری در جامعه ایران، به‌خصوص در تهران ایجاد کرد. همه جا صحبت از سازمان مجاهدین خلق ایران و بنیانگذار کبیرش محمد حنیف‌نژاد بود و مردم در کنار خانواده‌های مجاهدین برای محمد آقا تظاهرات می‌کردند. دشمن نیز توطئه‌های خود را، با تمام قوا، در یک نقطه (سر سازمان) متمرکز کرده بود: محمد حنیف‌نژاد. این ویژگی سلف و خلف یعنی شاه و شیخ است که «سر» را نشانه می‌روند.

دشمن، میان خانواده‌ها و دیگران شایع کرده بود که اگر حنیف‌نژاد «کمی کوتاه بیاید، خیلی از چیزها عوض می‌شود». رژیم شاه به این شایعه لباس عمل پوشاند و در دادگاه اول به محمد آقا حبس ابد داد در حالی که به چندین نفر، حتی از نفرات رده دوم سازمان، حکم اعدام داده بود. ساواک این خبر را به سرعت در همه جا، بگوش خانواده‌ها و زندانیان رساند. ساواک تصمیم گرفته بود که به‌خصوص سعید محسن را نیز تحت تأثیر این توطئه قرار دهد. ما چهار نفر (سعید محسن، سردار موسی خیابانی، بهمن بازرگانی و من) در یک سلول بودیم. حسینی، شکنجه‌گر معروف زمان شاه، درب سلول ما را باز کرد و گفت:‌ «سعید شنیدی که محمد ابد گرفت؟ او را اعدام نمی‌کنند».‌ سعید که طرح دیدن محمد آقا را در سر داشت، توانست دژخیم را وادار کند که اگر راست می‌گوید، محمد آقا را بیاورد. حسینی رفت و محمد آقا را آورد. موسی، حسینی را مشغول کرد. وقتی سعید با محمد آقا مواجه شد من (عباس) «شنیدم که محمد آقا گفت رژیم توطئه‌ کرده است… سعید می‌گفت این توطئه را باید درهم بشکنیم… محمد گفت به من حکم اعدام ندادند، تا برادرانم را قتل‌عام کنند…»...

رزم محمد آقا در میدان نبرد بیدادگاه تجدیدنظر شاه، آن‌چنان برای دشمن خرد کننده و کوبنده بود که هیچ راهی جز محکوم کردن محمدآقا به اعدام نداشتند. اما شاه دست از توطئه بر نمی‌داشت و بعد از صدور حکم اعدام، ساواک محمدآقا را به زندان «فلکه» که بعداً به «کمیته» تبدیل شد، برد. هدف شاه و ایادی وی در ساواک این بود که محمدآقا را به سازش بکشانند و می‌دانستند هیچ چیزی چنین اثری در متلاشی کردن سازمان مجاهدین نخواهد داشت. ساواک در آنجا به محمدآقا سه پیشنهاد کرد و گفت هر یک از این سه پیشنهاد را قبول کنی، اعدام نخواهی شد: «بر تضاد اسلام و مارکسیسم تأکید» کن یا «اعلام کن که با مبارزه مسلحانه مخالفی» و یا بگو «مجاهدین وابسته به عراق هستند». پاسخ محمدآقا با الهام از راهبر عقیدتی خود، سرور شهیدان و آزادگان، بسیار روشن بود «هیهات منا الذلة »...

اما در رزمگاه دیگری که بنیانگذار سعید محسن در آن می‌رزمید، من شخصاً شاهد استیصال و درماندگی «قاضیان» شاه بودم. سعید دفاعیه خود را با آیه 76 سوره نساء که صف‌بندی دو جبهه حق و باطل و ضرورت شرکت در این نبرد را نشان می‌دهد، شروع کرد و گفت:
«جنگی است بین حق و ناحق، در یک جهت آن، دشمنان خلق مجهز به آخرین تکنیک و سلاح و در جهت دیگر آن، اراده آهنین توده زحمتکش و دست پینه بسته کارگر و دهقان قرار گرفته است. هر چه بیشتر در انهدام ما می‌کوشید، بیشتر در باتلاقی که خود به‌دست خود برای خویش فراهم آورده‌اید، فرو می‌روید و امروز هم صحنه کوچکی از این برخورد را در گوشه‌یی از سرزمین خود و در این دادگاه شاهدیم. دادگاهی که رئیس و دادیاران و دادستان وحشی، وظیفه‌ای جز امضای حکمی که قبلاً تعیین شده را ندارند تا در ازاء ریزه‌خوار سیستمی ‌باشند که از خون ملتی ستمدیده می‌نوشند و از مغز جوانان برای ضحاکان زمان غذای دلخواه تهیه کنند... از هر قطره خونمان هزاران جوان سلاح به‌دست خواهد جوشید و قصرهای فرعونی و سلطنت و حاکمیت دروغین شما را در هم خواهد کوبید... این انقلاب با خون پاکترین فرزندان انسان آبیاری می‌شود، این است که ثمره‌یی بس نیکو خواهد داشت... در سیستم مورد نظر ما به پیروی از مدلها و نمونه‌های تاریخی‌مان علی (ع) را می‌بینیم…

فکر علی و سیستم علی، یعنی قیام بر علیه ظلم و امحای ‌آن و ایجاد وحدت و برابری، برای بشر امروز نه تنها بیگانه نیست بلکه نهایت آمال و آرزوی اوست. جهان امروز در اقصی نقاطش تحقق افکار بلند علی را نوید می‌دهد… اگر فداکاری انسان، حماسه تاریخ قرن بیستم را مصور می‌سازد ما بر قله تاریخ، اندیشه علی را محقق می‌بینیم.‌
آری! برای نیل به چنین هدفی قیام کرده‌ایم.‌ قیام کرده‌ایم تا جهانی بسازیم که هر گونه بهره‌کشی انسان از انسان را نابود سازد...
ما نبردی سهمگین در پیش رو داریم. نبردی درازمدت و افتخار می‌کنیم که با‌نثار جان بی‌ارزشمان سربازی ساده باشیم که سهمی بس کوچک از این وظیفه مهم را به‌عهده گرفته‌ایم و با خون ناچیزمان جوانه انقلاب را بارور ساخته‌ایم. موفقیت و پیروزی از آن ماست…»

صعود به نقطه کمال:نبرد بنیانگذاران با دشمن به شدت ادامه دارد. آنها عزم کرده‌اند تا صعود به نقطه کمال بی‌محابا به نبرد ادامه دهند. در فروردین‌ماه سال 1351 که با بنیانگذار سعید محسن و سردار خیابانی هم سلول بودم، تلاش می‌کردم که از سعید بیشتر بیاموزم. هر بحث سعید با من، افق جدیدی برایم روشن می‌کرد. سعید که عشق و عواطف مرا نسبت بخودش و به‌خصوص نسبت به محمد آقا می‌دید، مسئولانه در یک بحث بسیار عمیق، درس نوینی از شهادت بنیانگذاران به من داد. از جمله او گفت: «شهادت در پایان این مرحله ـ‌یعنی بعد از دستگیری‌ـ نه فقط نقطه کمال شخصی ما بنیانگذاران، به‌ویژه شخص محمد است، بلکه این شهادت دروازه ورود سازمان به‌یک مرحله نوین خواهد بود.‌.. سعید گفت ما نباید سلاح دست دشمن بدهیم. سپس پرسید آیا شما بیشتر محمد‌ را دوست دارید یا من؟ گفتیم نیازی به‌گفتن ندارد که تو.‌ سعید گفت با ‌آگاهی و مسئولیت تمام می‌گویم هم نقطه کمال شخصی محمد و هم سکوی پرش سازمان از شهادت محمد می‌گذرد»... .

با شروع سحرگاهان روز 4خرداد، مرحله صعود بنیانگذاران، به نقطه کمال، آغاز شد. بنیانگذاران سازمان، محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و اصغر بدیع زادگان، پس از درهم شکستن توطئه‌های رژیم شاه علیه سازمان مجاهدین، همراه با دو مجاهد قهرمان، محمود عسکریزاده و رسول مشکین فام، پیروزمندانه سلولهای اوین را به سمت میعاد با خدا، پشت سر گذاشتند. آنان تکبیرگویان و با شعار مرگ بر شاه، طنین آوای خود را از میدان تیر چیتگر تا اقصی نقاط ایران‌زمین رساندند و به دیار رفیق اعلا پرکشیدند... .

در 44سال گذشته بارها و بارها این عبارات سعید محسن را در ذهنم مرور کرده‌ام که «هم نقطه کمال شخصی محمد و هم سکوی پرش سازمان از شهادت محمد می‌گذرد» و هزاران بار بر سعید به‌دلیل روشن بینی و ژرف اندیشی و صداقت کم نظیرش درود فرستاده‌ام.

آری! محمد آقا، از آن نقطه کمال، انگار به سازمانی که بنیان گذاشته بود نظاره می‌کند که چگونه عشق به آن آرمان، «فدا» و «صداقت» را در مجاهدین به کمال رساند و نسل ایمان مسعود، آن سلاله خورشید بی‌شکست، در قتل‌عام 30هزار زندانی، در دفاع از کلمه مقدس مجاهد خلق، با رقص در خون خود و بر سر دار، نابودی رژیم ضدبشری خمینی را نوید داد. آنگاه این نسل به خون تطهیر شده، در انقلاب درونی مجاهدین و در نبرد با ایدئولوژی پلید جنسیت و فردیت، «فدا» و «صداقت» را به آن‌چنان نقطه‌ای ارتقا دادند که حتی اعتماد خلقهای منطقه را نیز بر سازمان پرافتخار مجاهدین خلق ایران برانگیختند.

گویی آن بنیانگذار کبیر که در آخرین جملات خود در سلول گفته بود «خدایا، شاکرم به درگاهت. این توفیق را نصیبم کردی که در راه آرمانم شهید شوم»... که ساعتی بعد، درخت «آرمان» خود را با خون پاکش آبیاری کرد، با غرور و وجد تمام، این آیه خدا را محقق شده می‌بیند: «می‌خواهیم بر ستمدیگان در زمین منت (فراتر از نعمت) گذاشته آنها را پیشوایان و وارثان همه نعمتها قرار دهیم»

آری! سازمان مجاهدین خلق ایران در پنجاهمین سالگردش، با شورای مرکزی سرفراز خود تجدیدعهد می‌کند که در راستای تحقق همان آرمان و دفاع از حقوق محرومان و زحمتکشان با تمام توان هم‌چنان به پیش بتازد.
  

پانویس
------------------
1 - با استعانت از قسمتی از آیه 78 سوره حج
2 - قسمتی از آخرین فراز خطبه سوم امام در نهج‌البلاغه
3 - إنّ شرّ النّاس عند اللّه إمام جائر
4 - آیه 69 سوره عنکبوت
5 - قسمتی از خطبه 189 در نهج‌البلاغه
6 - از خطبه 11 حضرت علی در نهج‌البلاغه
7 - إنّما هی نفسی أروضها بالتّقوی لتأتی آمنةً یوم الخوف الأکبر وتثبت علی جوانب المزلق
8 - از خطبه 78 نهج‌البلاغه
9 - حملوا بصائرهم علی أسیافهم
10 - آیه 75 از سوره نساء
11 - آیه 10 از سوره محمد
12 - آیه 7 از سوره محمد
13 - آیه 10 از سوره حشر
14 - آیه 22 ازسوره احزاب
15 - آیه 39 سوره احزاب
16 - «الهی کفی بی‌عزاً ان اکون لک عبدا وکفی بی‌فخرا ان تکون لی ربّا. الهی انت کما احب فجعلنی کما تحب»
17 - آیه 249 از سوره بقره
18 - آیه 146 از سوره آل عمران
19 - آیه 39 از سوره حج «أذن للّذین یقاتلون بأنّهم ظلموا وإنّ اللّه علی نصرهم لقدیر»