۱۳۹۴ مهر ۳۰, پنجشنبه

گزیده کتاب «راه حسین» - قسمت چهارم


گزیده کتاب «راه حسین» - قسمت چهارم


جنگ
پس از چندی که امام حسن (ع) دشمن را در موضع خود استوار یافت، اتمام‌حجت کرده، مردم را در مسجد گردآورد و طی خطابه‌یی که با آیه «لن‌تنالوا البر حتی تنفقوا مماتحبون» آغاز می‌شد، ایشان را به‌جهاد فراخواند. از این دعوت چنان‌که باید استقبال نشد و تنها تلاش پرشور یاران صدیقی بود که سبب شد گروههایی به‌نخیله که میعادگاه امام (ع) بود بیایند. امام حسن (ع) خود نیز، پس از آن‌که عده‌یی را مأمور کوچاندن مردم کوفه کرد و به‌نخیله رفت، در آنجا به‌ تنظیم امور پرداخت و سپس در دیر عبدالرحمن فرود آمد. در این محل بقیه سپاهیان نیز به‌هم پیوستند که جمعاً 40‌هزار نفر می‌شدند. امام (ع) مقدمه‌یی به‌ تعداد 12هزار نفر به‌ فرماندهی عبیدالله‌ بن عباس را پیش فرستاد. ضمناً برحسب شناخت کلی که از اوضاع داشت، قیس‌بن‌سعد و سعیدبن قیس را نیز با او فرستاد تا در صورت ضرورت یکی جانشین دیگری شود تا بدین‌وسیله کنترل و مرکزیت مستحکم و دقیقی اعمال گردد. از آن‌سو معاویه که غالب حکام و فرمانداران را با لشکریانشان به‌کمک خود خوانده بود به جنگ آمد!
در اولین‌ روز تفوق نسبی از آن لشکر عبیدالله بود. ولی تحت تأثیر وسوسه‌های معاویه سرانجام او خود را به یک میلیون درهم فروخت و شبانه به‌ او پیوست. به‌راستی عبیدالله انقلابی موقتی بود که با ترک اردویش، بار دیگر این حقیقت را اثبات نمود که کمی کارکردن مشکل نیست، مشکل آن است که انسان در تمام طول عمر خود کار نیک کند، از کارهای نکوهیده و مذموم بپرهیزد، در جهت منافع توده‌های وسیع مردم و جوانان و انقلاب عمل کند و سالهای متمادی لاینقطع، سخت مبارزه کند. این واقعاً کار بسیار مشکلی است!
معاویه در ضمن نامه‌اش با بی‌شرمی تمام ادعا کرده بود که حسن (ع) صلح کرده است. علاوه بر این شواهد متعدد دیگری نیز در دست است که نفوذ حساب‌ شده قبلی معاویه را... بر سراسر سپاه امام (ع) می‌رساند؛ به‌طوری‌که انضباط وسیعاً تقلیل یافته و گاه ارتباطات و کنترل کاملاً قطع می‌شود تا میدان برای تحریکات دشمن آماده باشد. چنانکه به‌سر ابن‌ارطات که با 20‌هزار تن در برابر قیس، فرمانده جدید، ایستاده، شدیداً تقلا می‌کند انگیزه‌ها را بگیرد. وی ضمن سخنانش می‌گوید:
«ای سپاه عراق برای چه می‌جنگید؟ اینک عبیدالله‌بن‌عباس، امیر شما، با معاویه دست بیعت داد و این پیشوای شما امام حسن (ع) که با معاویه صلح کرد؛ چون است که شما خود را به‌ کشتن می‌دهید؟».
بنابراین حال سپاه عراق معلوم است.‌ سپاهی که فرماندهش مرتکب چنان خیانتی عظیم شده است و با این همه، قیس استوار و پولادین نومید نشد و از پاشیدگی جلو گرفت و در نبرد مجددی که اتفاق افتاد موفق شد سپاه شام را عقب بنشاند. این‌بار نیز معاویه به شیوه معمول درصدد فریفتن قیس و شکست دادن حریف از درون خود برآمد. لیکن قیس که طبعاً نقاط امتحان زندگی را در مکتب قرآن شناخته و خود را برای آن آماده کرده بود، فقط یک‌ جمله جواب نوشت.‌ «لاوالله لاتلقانی ابداً الا بینی و بینک الرمح»... «نه به‌خدا سوگند هرگز مرا نخواهی دید مگر آن‌که میان من و تو نیزه باشد!».
ولی معاویه که گویی شیطان مجسم است، مگر به‌سادگی کنار می‌رود؟ ازاین‌پس نامه‌های سراپا تحقیر و تهدید فرستاد و از «عقوبت و شکنجه و کشتن» دم زد! اما هیهات نمی‌دانست که منطق آزادگان و پویندگان راه حق درست از نقطه‌یی آغاز می‌شود که منطق جباران به‌انتها می‌رسد؛ آری منطق جباران در ورای حفظ حیات هیچ افقی ندارد. سیمای قیس‌بن سعدبن عباده در هاله‌یی از خلوص، یعنی همان زرهی فرو رفته است که هیچ ناوک شیطانی برآن کارگر نیست. «فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین».

اما افسوس که مانندگان قیس در آن روزگار اندک بودند و بسیاری از سرکردگان، مزدوری و خیانت را ترجیح داده بودند. اکنون دور دنیاپرستان و فرصت‌طلبان بود که چون باد را به‌جانب معاویه می‌دیدند به‌خوش‌خدمتی کوشیدند. دشمن نیز همین را می‌خواست. مضافاً این‌که معاویه دخترش را با 200هزار درهم، برای هرکس که امام حسن (ع) را بکشد قرار داد. باید یادآوری کرد که مخاطب نامه‌های معاویه، تمام اعیان و اشراف و رؤسای قبایل و از این قبیل بودند.
امام حسن (ع) که از این همه توطئه بی‌اطلاع نبود، جوشن و زره می‌پوشید و با محافظ نماز می‌گزارد. یک‌بار هم او را ترور کردند که کارگر نیفتاد. مسأله شگفت‌آوری که در این میان رواج بسیار داشت و قریباً به‌علل آن اشاره خواهیم کرد، رویه‌کاری وسیعی بود که دامن بسیاری از آنها را که امر جنگ باید به ‌آنها سامان گیرد، فراگرفته بود. به‌ظاهر آماده و وفادار بودند، اما با اولین ابتلا ماهیت دیگری نشان می‌دادند و ایمان خود را از دست داده و متزلزل می‌شدند. به‌هرحال امام (ع) مصممانه در پی جنگ بود، لذا بار دیگر برای آزمایشی دیگر مدائن را میعادگاه کرد و دعوت به‌تشکل و جهاد نمود. در آنجاطی خطبه بلیغی شرایط روز را تشریح نمود و حیله‌های دشمن مکاری که خود را پرچم‌کش دین جلوه می‌داد یک به یک افشا کرد و خاطرنشان ساخت که: «با کدام پیشوا پس از من می‌جنگید، با آن‌کس که کافر و ستمکار است و به‌خدا و پیغمبر (ص) هرگز ایمان نیاورده است؟ او و بنی‌امیه جز از ترس شمشیر، اسلام نیاوردند».
بین راه در «ساباط» نیز امام (ع) همه را گرد آورده و بر آن شد تا افکار مسموم را شستشو دهد و خود و هدفش را بشناساند تا تردیدها برطرف شود و دلها را به‌رسالتی که صاحبانشان دارند مطمئن گرداند. همان اطمینانی که معاویه آن‌را بازمی‌ستاند. به‌ویژه تأکید نمود که این جنگی است عادلانه و نه تجاوزکارانه و به‌خاطر عنوان و مقام، بلکه نبرد حق و باطل است و افزود: «به‌خدا سوگند امید و آرزوی من آن است که به‌سپاسگزاری خداوند روز کنم و از هرکس به‌نصیحت و موعظت خلق بیشتر بکوشم و در سینه‌ام کینه هیچ مسلمانی نیست... و بدانید که من در کار شما از خودتان بهتر نظر کنم (مصالح شما را بهتر تشخیص می‌دهم) بنابراین فرمان مرا مخالفت نکنید و راهم را بر نگردانید»....

لیکن امر جنبش در این زمانه بسیار بغرنج‌تر و نیز نارس‌تر از آن بود که با انوار چنین کلماتی پخته گردد و بارور شود. به‌عکس، خوارج که پیوسته اسیر دگماتیسم و قشریگری بودند، برداشتهای دیگری از خطبه امام حسن (ع) کرده و گفتند «این مرد به‌خدا کافر شده». عناصر دیگری نیز انتشار دادند که لشکر امام حسن (ع) از معاویه شکست خورده و قیس کشته شده است. در این میان بداندیشان دشمن و عمال او که فرصت مناسبی یافته بودند، بر خیمه امام (ع) حمله برده و آن‌را غارت کردند، حتی کسی به‌نام عبدالرحمن‌بن عبدالله، ردای او را از تنش کشیده و برد. شاید اگر فداکاری عده‌یی مؤمنین واقعی نبود، معاویه خوب توانسته بود در این لحظات بحرانی، مهمترین سد راه مطامعش را از پیش پای برداشته و مسأله را لوث کند. مگر نه که می‌گفتند امام (ع) به‌دست لشکر خود کشته شد!
با این‌حال، امام (ع) راه مدائن پیش گرفت. ولی هنوز از «ساباط» بیرون نرفته بود که مردی به‌نام «حراج‌بن سنان» از کمینگاه جسته و گفت «الله‌اکبر... ای حسن پدرت مشرک شد و تو نیز مشرک شده‌ای»، و با خنجری که در دست داشت به امام (ع) زد... سپس امام (ع) را بر تختی نشانده به‌مدائن بردند.
امام حسن در مدائن ضمن خطابه‌یی تاریخی، گفت: «به‌خدا سوگند که ما از جنگ‌ با لشکر شام روی برنتافتیم، لیکن در میدان کارزار و رزم با دشمن می‌بایست با نیروی صبر و شکیب و سلامت روان گام برداریم»... و شکوه می‌کند از آنها که هنوز بر کشتگان صفین و نهروان گریه می‌کنند. «آن‌کس که بگرید و به‌کار جنگ برنخیزد، شکست خورده را ماند»... و باز هم می‌خواهد تا اگر به‌حیات اخروی دل داده‌اند در راه خدا جانبازی کنند.
ملاحظه می‌گردد که چگونه امام (ع) جانبازی را به‌همراه سلامت روان انقلابی می‌پذیرد. آن‌کس که نخواهد بیندیشد مختار است که این اصل را عافیت‌جویانه بخواند. لیکن امروز دانش مبارزه در اوج تکامل خود مبرهن ساخته که این نکته‌یی است بس بدیع که بالاترین مسئولیتها را بر دوش فرد انقلابی می‌گذارد و با نفی ساده‌گزینی، مبارزه را از صورت حرکات منقطع و گاه چپ‌روانه بیرون کشیده و در سطح جریان منظمی از حرکات حساب‌ شده همه‌جانبه مطرح می‌کند... 
 
 

چه باید کرد؟
پس از حوادث مدائن، دیگر وقت آن است که امام (ع) شیوه جدیدی برگزیند. چرا که فروض و شرایط مسأله تغییر کرده و ادامه نبرد به‌شکل قبلی، صرفاً آمال معاویه را جامه عمل می‌پوشاند. زیرا جنبش در ضعیف‌ترین نقطه است و دشمن در قوی‌ترین نقطه و بدیهی است که قبول نبرد وقتی سودی جز برای دشمن ندارد، خیانت است. البته هستند معدودی پاکباز که به‌اعتبار «احدی‌الحسنیین» جان برکف آمده‌اند اما:
پیشقراول را به‌نبرد قطعی فرستادن، در حالی‌که طبقه در مجموعه خودش یعنی توده، یک‌روش پشتیبانی صریح یا لااقل یک‌بیطرفی خیرخواهانه که امکان پشتیبانی او را از خصم کاملاً از او بگیرد اتخاذ نکرده است، بالاتر از حماقت است، خیانت است.
به این ترتیب اگر بپذیریم که مبارزه دانشی عینی است و قوانین آن مستقل از ذهن فردی، حاکمیت دارد، پاسخ درست سؤال فوق (چه باید کرد؟) نیز از عینیات جهان بیرونی استنباط می‌گردد. پاسخی که طبعاً ضروری است و حتمیت دارد. بی‌جهت نیست که می‌بینیم امام (ع) در جواب عده‌یی که به‌صلح او معترضند «تقدیر و قضای الهی» را یادآور می‌شود که تذکار همان تغییرناپذیری و حتمیت است.
البته آن وقتها این‌گونه کلمات و مفاهیم (تقدیر و قضای الهی و...) قرآنی به «معاویات» آلوده نشده و اعتبار انقلابی خود را حفظ کرده بود و لذا نمی‌توانست پوشاننده بی‌کفایتی رهبری باشد.

صلح
اگر حسن‌بن علی (ع) همان مردی است که ما تا به‌حال در خلال این سطور کوتاه شناختیم، بلافاصله باید توضیح داد که به‌کار بردن کلمه صلح در موردش بسی کوته‌بینانه است. چرا که صلح او درصورتی است که در آرمانها و ایدئولوژیش سازشی کرده و جانب عافیت و رفاه را برگزیده باشد. فرق بسیاری است میان آن‌کس که سازش می‌کند و آن‌کس که ضرورتها را تشخیص می‌دهد. عدم درک چنین تفاوتی موجب شده است برخی امام حسن (ع) را با همان چشمهایی ببینند که «فتنه‌گریزان مصلحت‌پرداز» را نظاره کرده‌اند. لذا پیوسته باید به‌خاطر داشت که به‌کاربردن کلمه «صلح» در مورد وی مجازی است.
اگر او صلح کرده بود چرا معاویه تا آخر عمر از وی دست برنداشت و بارها درصدد کشتن وی برآمد؟ چنان‌که پس از صلح نیز که یکبار امام (ع) از مدینه به‌موصل رفته بود، صوفی کوری که به‌سفارش معاویه بسیار به‌وی نزدیک شده بود، با عصایی که سنان زهرآلود داشت بر پشت پای حضرت گذاشت و به‌قوت تمام فشار داد؛ و چرا عاقبت به‌نقل معتبرترین تواریخ، 8‌سال پس از این صلح نیز توسط زوجه‌اش جعده، دختر اشعث‌بن قیس کندی که سردسته خوارج بود، در 46سالگی به‌تحریک معاویه مسموم شد؟

آیا به‌راستی امام (ع) بر جان خود می‌ترسید و به‌واسطه آن صلح، ایمنی یافت؟ و آیا به‌کامروایی دشمنان و طعنه جانکاه دوستان دل‌خوش داشت؟
این‌جاست که باید به‌یکی از داهیانه‌ترین رهنمودهای یک انقلابی حرفه‌یی عصر حاضر اشاره نمود که: «سازش نکردن در موقع لزوم، تاکتیک جدی یک‌طبقه انقلابی نیست، بلکه عمل بچه‌گانه روشنفکران است».
از این‌رو امام (ع) در سخنرانیش پس از صلح تأکید نمود که: «منظورم جز صلاح و بقای شما نبود» و می‌افزاید: «این آزمایشی است برای شما و امری گذرا و موقت». (فتنه لکم و متاع الی حین).
عهدنامه صلح بسیار جالب است، لیکن متأسفانه در این سطور کوتاه جای تحلیل آن نیست تا بدیهی گردد که این پیمان «پیمان حفظ و ادامه جنبش است نه گذشت و سازش».
بر طبق بعضی شروط، معاویه متعهد می‌گردد پس از خود ولیعهدی تعیین نکند. «مسلمین را در همه‌جا ایمن دارد و شیعیان آل‌علی (ع) و اهل‌بیت (علیهم‌السلام) را در هیچ‌کجا نترساند و نرنجاند». علی (ع) را سب (لعن) نکند و فرزندان عبد شمس (امویان) را در برابر بنی‌هاشم تقویت نکند و پیوسته به‌پیمان خود وفادار باشد.
بر طبق بعضی دیگر از مواد عهدنامه «امام (ع) حق دارد معاویه را امیرالمؤمنین خطاب نکند و در نزد او برای شهادت حاضر نشود (و این مبین عدم رسمیت معاویه در نظر امام (ع) است. این مطلب بسیار مهم است) ».
صلح در ربیع‌الاول سال41 واقع شد و معاویه به‌سوی کوفه حرکت کرد و در نخیله، ضمن اولین سخنرانی خود ماهیتش را آشکار کرد:
«من با شما جنگ نکردم تا نماز گزارید و روزه بدارید و حج کنید و زکوه دهید». این کارها را خود خواهید کرد. «بلکه از آن‌روی با شما جنگیدم که بر شما امیر و فرمانگزار باشم و خداوند مرا فرمانگزار کرد و شما نمی‌خواستید». بدانید آنچه با امام حسن (ع) شرط کردم در زیر پای من است.
 
 

داوری درباره صلح
توطئه‌های دائمی دشمن از یکسو، عجز دوستان از درک شکل جدید نیز از سوی دیگر موجد اعتراضات بسیاری به‌امام (ع) می‌گردد که در این‌میان می‌توان دو جریان اصلی را تشخیص داد:
اول: عناصری که خود تقصیر کرده و صلح را ضروری ساخته‌اند و اکنون بدین‌وسیله می‌خواهند خود را تطهیر و عمل خود را توجیه کنند.
دوم: یاران صدیقی که به‌درجات مختلف در تحلیل صلح مزبور دچار اشکالند.
اما امام (ع) با هر یک با جوانمردانه‌ترین شکیبایی انقلابی و در خور فهمشان سخن می‌گوید و پیوسته دشنامها و طعنه‌ها را ندیده می‌گیرد. کسی چه می‌دانست که در دل او، در پس این شکیبایی پر رنج چه می‌گذشت. به‌راستی زندگی انقلابی چه فراز و نشیبها دارد. فراز و نشیبهایی که فقط برای آنان که این‌گونه زندگی می‌کنند قابل لمس و درک است. لیکن امام (ع) مصمم است که تسلیم فرصت‌طلبی (اپورتونیسم) ولو «فرصت‌طلبی صادقانه» نشده و جنبش آینده را فدای منافع آنی روز نکند. این است که یک‌رشته کار توضیحی در میان معترضان شروع می‌کند. از جمله در پاسخ «سلیمان‌بن مهرو» که از جانب نمایندگان کوفه صحبت کرده و با جمله «سلام بر تو ای کسی که دینداران را خوار و بی‌مقدار کردی»، برامام (ع) وارد شده بود، پس از گرامی داشتن و دعای وی شرح می‌دهد که در بند دنیا نیست والا از معاویه «حزم» و سطوتش کمتر نیست.
یا در پاسخ سفیان‌بن اللیل که با جمله «سلام بر تو که مؤمنان را خوار کردی»، بر او وارد شد، می‌گوید:
«ما اهل‌بیت چون حق را بدانیم به‌آن چنگ زنیم و دست از حق باز نداریم». یا در جواب ابوسعید می‌گوید... هرگاه من از جانب خداوند امام هستم (شایستگی طبیعی)، روا نیست که صلح و جنگ مرا از طریق عقل بیرون دانید و رأی مرا به‌سفاهت منسوب دارید. هر چند که راه حکمت و مصلحت آن بر شما پوشیده باشد».

به‌خوبی پیداست هرگاه فهم معترض به «حد» می‌رسد، امام (ع) به‌اجبار بیشتر بر «مصلحت» امر و «شایستگی خود» تکیه می‌کند. چنان‌که کلمه «مصلحت» در ذهن عموم نیز در هاله‌یی از معتقدات و احساسات بدوی مذهبی فرو رفته و حالت «اسرار» به‌خود گرفته. گیرایی فوق‌العاده حدیث مطلقاً مجعولی که بر طبق آن، پیامبر (ص) حسن (ع) را در کودکی با خود به‌منبر برده و مردم را بشارت می‌دهد که او میان دو گروه از مسلمین صلح برقرار خواهد کرد، از همین روست. طبعاً کمبود دانایی به‌نوعی تفکر ایده‌آلیستی منجر می‌شود که تغییرات اشیا را ناشی از خارج آنها می‌پندارد.
چنان‌که در این مورد نیز به‌جای بررسی محتوای درونی سیاسی‌ـ اجتماعی دوران، عقول و قلوب بدوی به حدیثی یا مصلحتی ازپیش مقرر! قانع می‌نمود.
در این جریان تنها وقتی به بی‌تقصیری قشرهای ناآگاه واقف خواهیم شد که ببینیم دانشمندان تا چه‌حد در تحلیل مسأله بیراهه رفته‌اند. از جمله «فیلیپ حتی»، مورخ مشهور و مؤلف «تاریخ عرب»، می‌گوید (صفحة246) :
«... حسن (ع) که بیشتر در خانه در میان زنان بود تا بر منصب حکومت، همّش صرف اموری غیر از اداره امپراتوری می‌شد و چندان وقتی نرفت که خلافت را به‌رقیب نیرومند خود واگذاشت و به‌مدینه بازگشت تا در آنجابه‌آرامی و آسودگی سرکند. معاویه تعهد کرده بود که مال فراوانی یکجا و نیز مقرری معتبری که حسن (ع) مبلغ آن‌را شخصاً تهیه کرده بود، بپردازد».
یا «جرجی زیدان» در «تاریخ تمدن اسلامی» می‌نویسد:
«امام حسن (ع) که از نیرومندی معاویه اطلاع داشت، برای جلوگیری از خونریزی با معاویه صلح کرد و خلافت را به‌او واگذار کرد»....
معلوم نیست که آیا نویسنده توجه داشته است که با این استدلال، تلویحاً همه مدافعان راستین نوع انسانی را محکوم می‌کند یا نه؟ «بی‌شک سطحی‌بینی» مانع از چنین توجهی است.
همچنین «ویل‌دورانت» در «تاریخ تمدن» (جلد 4، صفحه 64) جریان را به‌این سادگی برگزار می‌کند:
«معاویه به‌کوفه هجوم برد و حسن (ع) تسلیم شد و معاویه مستمری برای او معین کرد. آنگاه حسن (ع) که به‌مکه رفت، چندین‌بار ازدواج کرد و در 45سالگی وفات یافت... به‌گفته بعضیها معاویه او را مسموم کرد و به‌گفته بعضی دیگر یکی از زنانش از روی حسادت به‌وی زهر خورانید»...
«فیلیپ حتی» مجدداً ضمن جمله محبت‌آمیزی، ولو ناآگاهانه، هم امام حسن (ع) و هم مفهوم «وارستگی» را تحریف می‌کند و می‌نویسد (تاریخ عرب، ترجمه سعیدی، صفحه63) :
«لیکن امام حسن (ع) مردی وارسته بود و سر نزاع و مجادله نداشت و به‌همین جهت به‌طیب خاطر از حق خلافت خود صرفنظر کرد»....
و آنگاه تعجب فراوان آن‌جاست که می‌بینیم دکتر «طه‌حسین» نیز، که او را نسبت به‌دیگران و تا اندازه زیادی عمیق‌تر از دیگران یافته‌ایم، خالی از نقایصی نیست. او می‌گوید:
«... حسن (ع) این را خوش نداشت که به‌غربت رود و خود را در معرض نیستی قرار دهد»... و نیز «... حسن (ع) آنگاه که فتنه برخاست آن‌را ناخوش می‌داشت»...، یا «باز نشستن حسن (ع) از جنگ آن نبود که وی از آن بیم و هراس داشت. بلکه از آن بود که خونریزی را خوش نداشت و به‌یاران خود امیدوار نبود».
به‌راستی هم زمان زیادی لازم بوده است تا در اوج تکامل دانش مبارزه، انقلابی جسوری اعلام دارد:
«... هر نسل می‌بایست از میان تاریکی و روشنی رسالت خویش را کشف کند، آن‌را به‌انجام برساند یا بدان خیانت ورزد». در کشورهای از توسعه مانده، نسلهای گذشته در آن واحد هم در برابر کار فرساینده‌یی که به‌وسیله استعمار تعقیب می‌شد، مقاومت کرده‌اند و هم مبارزات کنونی را به‌قوام آورده‌اند. اکنون ما که در قلب پیکار قرار گرفته‌ایم بایسته است عادت ناچیز شمردن عمل اجدادمان را به‌ دور افکنیم و تظاهر به‌فهم نکردن، سکوت یا مطاوعت ایشان را ترک کنیم.
اسلاف ما با سلاحهایی که در آن ‌هنگام در اختیار داشته‌اند، آن‌طور که توانسته‌اند جنگیده‌اند، اما اگر آثاری از مبارزه‌شان بر صحنه ریگزار بین‌المللی پیدا نیست باید علتش را بیشتر در وضع بین‌المللی که از اساس متفاوت با وضع کنونی بوده است جستجو کرد، تا در فقدان شجاعت و قهرمانی. برای آن‌که امروز با چنین یقین و اعتماد به‌پیروزی بتوانیم در برابر دشمن قد علم کنیم، لازم بوده است بیش از یک تن استعمارزده، جمله «این وضع دیگر نمی‌تواند دوام یابد» را ادا کند. بایسته بوده است بیش‌از یک‌قبیله یاغی شود. لازم بوده است بیش‌از یک شورش دهقانی قلع و قمع و نیز بیش از یک تظاهرات سرکوب شود.
قریب چهارده قرن پیش از این بیان نیز « انقلابی یکتاپرستی که با یاران بس‌ اندکش متهورانه طومار تاریخ ضدتکاملی زمانش را از هم درید، در موردی چنین گفت: «برادرم داناترین مردم به‌خدا و رسول (ص) و آشناترین خلق به‌کتاب خدا بود»... روشن است که این دانایی و آشنایی «درکی دینامیک و تعقلی» است. مضافاً این‌که از او هیچ نشانه صحیحی که مخالفتش را با موضعگیری برادرش امام حسن (ع) برساند در دست نیست.

از نو
بدیهی است که هیچ جهشی بدون مقدماتش واقع نمی‌شود و لذا باید که به‌کار «آمادگی» پرداخت. همان «آمادگی» از دست‌ رفته پیشین که بدون آن اقدام به‌عمل در سطح رهبری هرگز عاقلانه نیست. به‌راستی چگونه امکان دارد قبل از امام، «ماههای طولانی حاملگی»، نوزاد سالمی به‌دنیا بیاید؟ البته در سطح فردی هر عملی قابل توجیه است، اما یک رهبری مسئول هرگز به‌استناد «احدی الحسنیین» به‌چپ‌روی مجاز نیست. رعایت نکردن این نکته، ضرورتاً امر جنبش را مدتها در بن‌بست خواهد نشاند. چرا که «روح یک‌ملت مثل یک‌ماشین نیست که با پیستون به‌راه انداخته شود».
سطور زیر که مختصری از سخنان افشاگرانه حسن‌بن علی (ع) قبل از صلح است، به‌خوبی می‌رساند که وی به‌مسئولیت خود و موضوع آن کاملاً واقف بوده است:
«مرا آن توانایی هست که خداوند عزوجل را تنها بپرستم. لیکن می‌بینم فرزندان شما را که بر در سرای فرزندان معاویه ایستاده‌اند و آب و نان از ایشان می‌خواهند. همان آب و نانی که خداوند برایشان مقرر فرموده و خاص ایشان است و ایشان ندهند».
... و چنین است که در پاسخ «سلیمان‌بن‌صرد» می‌گوید: «از خداوند می‌خواهم که به‌راه رشد ما را عزیمت بخشد و مرا بر کار منظور اعانت فرماید» و به‌این ترتیب دست به‌کار می‌شود تا قدر (اندازه‌ها) و قضا (حتمیت) جدیدی ایجاد کند. از آنجا که برحسب شرایط روز این «آمادگی» مخفیانه تدارک می‌شده اطلاعی از چند و چون آن نداریم. لذا به‌اشاره‌یی از کتاب «الفتنة‌الکبری» قناعت می‌کنیم:
«... و گفت (حضرت حسن (ع) در جواب معترضان) که این کار همیشگی نخواهد بود. به‌این‌ترتیب حسن (ع) آنان را چشم به‌راه جنگ در وقت مناسب نگهداشت و آنان را به‌صلح و سلم موقتی فرمان داد که بیاسایند و نیک آماده باشند... به‌عقیده من همان‌روز که حسن (ع) این نمایندگان مردم کوفه را نزد خود پذیرفت و آن سخنان میان ایشان رفت و حسن (ع) نقشه کار ایشان را ریخت، روزی است که حزب سیاسی منظم شیعیان علی (ع) و فرزندانش ریخته شد... بزرگان کوفه که به‌شهر خود بازگشتند، مردم را از سازمان جدید و نقشه‌یی که ریخته شده آگاه ساختند و آنان را برای سلم موقت و جنگی که هنگام دست به‌کار شدن آن را امام مقیم در یثرب خواهد گفت آماده کردند. کار حزب شیعه به این شکل پیش می‌رفت و چون افراد آن به‌یکدیگر می‌رسیدند نقشه‌ها را یادآوری می‌کردند و آنچه از معاویه و کارگزارانش در تخطی از حق دادگری می‌دیدند به‌خاطر می‌سپردند و چشم به‌راه آن بودند تا امامشان فرمان دهد و به‌پا خیزد و خروج کند»....

سلطنتحکومت معاویه دوران جدیدی را در تاریخ اسلام می‌گشاید و آن تغییر خلافت به‌پادشاهی و سلطنت است. سلطنتی که مشخصه آن اختناق و وحشت و کامجویی مشتی اراذل سفله است و طبق معمول در این‌گونه نظامها، همه حقایق و مقدسات در زیر انبوهی از دروغ و تهمت مدفون می‌شوند. در این دوران طبعاً نوک تیز همه افترائات نفرت‌بار متوجه دودمان انقلاب است که به‌هیچ رو نظم حاضر را تأیید نمی‌کند. این است که سب و لعن علی (ع) و همرزمانش آرم مخصوص این دستگاه می‌گردد.
راجع به حکومت معاویه، مطالب بسیار است. لیکن به‌اشاره کوتاه از «تاریخ تمدن» ویل‌دورانت اکتفا می‌کنیم (صفحة65، جلد چهارم) :
«... وی نیز، مانند غالب غاصبان قدرت، می‌کوشید تا ابهت و شکوهی در اطراف تخت خود پدید آورد و در این کار از امپراتوران روم‌شرقی که آنها نیز مقلد شاهنشاهان ایران بودند، تقلید می‌کرد. حکومت سلطنتی فردی از دوران کورش تا روزگار ما دوام یافته و ظاهراً این روش برای فرمانروایی اقوام نادان و استثمار آنها مناسب است. معاویه شخصاً حکومت خود را چنین توجیه می‌کرد که مایه رفاه عمومی شده و نزاع قبایل را برانداخته و دولت عرب را، که از جیحون تا نیل بسط داشت، تقویت و به‌وحدت رسانیده است»....
این معانی به‌قدری روشن است که نیازی به‌هیچ‌گونه توضیح ندارد و در همین نظام است که حسن‌بن علی (ع) «مستمری‌بگیر»، «زن‌باز» «خواستار راحتی و رفاه» وغیره معرفی می‌شود!
بی‌تردید هر انقلابی در مبارزه طولانی سراسر زندگیش با ناهمواریهای بسیار مواجه شده و رنج برده است، اما در این‌ میان معدودند آنهایی که مانند حسن‌بن‌علی (ع) در ابهت و کبریایی هدفی آن‌چنان والا، خالصانه فرورفته و به این‌حد ناهمواری و رنج را تحمل کرده باشد.
در پایان این فصل به‌یاد جمله یکی از انقلابیون معاصر می‌افتیم که می‌گوید:
«من معتقدم برای ما چه یک‌فرد، یک‌حزب، یک‌ارتش یا یک‌آموزشگاه انقلابی، چندان زیبنده نباشد اگر مورد حمله دشمن قرار نگیریم. زیرا در آن‌صورت حتماً چنین مفهوم خواهد شد که ما تا به‌سطح دشمن تنزل یافته‌ایم. این امر خوبی است که اگر ما مورد حمله دشمن قرار گیریم، زیرا آن‌وقت معلوم می‌شود که ما بین خود و دشمن خط فاصل روشنی کشیده‌ایم. باز بهتر خواهد شد اگر دشمن به ما وحشیانه حمله‌ور گردد، بدون این‌که حتی کوچکترین نقطه مثبتی برای ما قائل شود، ما را به‌تیره‌ترین رنگها بیالاید، زیرا این نشان می‌دهد که ما نه‌تنها خط فاصل روشنی بین خود و دشمن کشیده‌ایم، بلکه در کارمان هم به‌موفقیتهای بزرگی دست یافته‌ایم».

ادامه دارد..

گزیده‌ای کتاب «راه حسین» - قسمت سوم


گزیده‌ای کتاب «راه حسین» - قسمت سوم

نمایی از خانه حضرت علی علیها السلام

نمایی از خانه حضرت علی علیها السلام


حکومت علی (ع) - رهبر اسلامی
پس از رخدادهایی که به مرگ خلیفه سوم انجامید، انبوه مردم به‌جانب علی (ع) روان شده و از او دعوت به‌کار کردند. وی نیز چنان‌که خود می‌گوید: بر اساس خواست حاضرین، و ضرورت وجود یاوری برای خلق‌ها و این‌که خدا از دانایان پیمان گرفته است تا بر سیری ظالم و گرسنگی مظلوم راضی نشوند (و ما اخذالله علی العلماء ان لایقاروا علی کظة ظالم و لاسغب مظلوم… مسئولیت جدید را عهده‌دار می‌شود. راستی جز این از علی انتظاری نیست، هم او که 25سال برحق خود، به‌خاطر حفظ مکتب صبر نمود و به‌رغم پیشنهاداتی از جانب ابوسفیان که همان ابتدا حاضر شده بود (البته به‌نیت از هم پاشیدن نهضت) قوایی در اختیارش بگذارد تا با آن به‌احقاق حق بپردازد، شیوه شکیبایی انقلابی را برگزید. همان شکیبایی که بعدها رنج آن را چنین توصیف کرد… در کار خود اندیشه می‌کردم… دیدم صبر کردن خود مناری است، پس صبر کردم در حالتی که چشمانم را خاشاک و گلویم را استخوان گرفته بود… هم اوست که به‌خاطر دو کلمه «روش شیخین» حکومت را پس‌زده و هم اوست که در تمام این مدت در نهایت جوانمردی از هیچ دلسوزی و راهنمایی صدیقانه دریغ نکرد. دکتر طه‌حسین در این مورد می‌گوید:
«این نکته را تأکید می‌کنم که علی (ع) با این دو خلیفه بیعت کرد و خالصانه با ایشان دوستی ورزید و در هرکجا که به‌مشورت او نیازمند بودند رأی خود را به ‌آنها گفت. البته این شیوه علی (ع) هم‌چون بسیاری روش‌های دقیق انقلابی قضاوت‌های کثیری را علیه خود بر می‌انگیخت، چنان‌که خود می‌گوید: ”اگر سخنی بگویم می‌گویند برای حرص به‌امارت و پادشاهی است و اگر خاموش نشسته دم برنیاورم می‌گویند از مرگ و کشته شدن می‌ترسد. هیهات…“ اما همت و تحمل انقلابی او بالاتر از آن بود که قضاوت دیگران وی را از راهی که ضامن بقای مکتبش می‌دانست، باز دارد».
اما تمام این گذشته پرافتخار با همه شکوه جاودانه‌اش مانع از این نشد تا دشمنان سوگندخورده خلق‌ها و غاصبان حقوق محرومین «پیراهن عثمان» را بر قامت او نبرند، و چه پیراهن خون‌آلود خوش‌برکتی که از آن «قبا» های بسیار به‌بسیاری رسید! و این علی (ع) است، وارث سالها کجروی و از هم پاشیدگی، که اکنون باید تار و پود این قبا را از هم دریده و از نو برای جامعه، برحسب اندازه‌های قرآنی جامه‌یی نو بدوزد…

بدیهی است که تشریح حوادث دوران حکومت علی (ع) محتاج به کتاب‌های جداگانه‌یی است و لذا ما در این سطور به‌رئوس کلی جریان اکتفا می‌کنیم:
در جبهه داخلی از همان ابتدا صریحاً اعلام نمود که گذشته را از آینده جدا نمی‌داند و تمام امتیازاتی را که به‌ ناحق احراز شده باشد بازخواهد ستاند. راجع به زمین‌هایی هم که حاتم‌بخشی شده بود، به‌خدا سوگند خورد که «اگر آنها را بیابم به‌مالک آن بازگردانم، اگر‌ چه از آن زن‌ها شوهر رفته و کنیزان خریده باشند». چرا که در منطق علی (ع) «الحق‌القدیم لایبطله‌شیئ » (حق قدیم را هیچ چیز از بین نمی‌برد و هرگز مشمول مرور زمان و این‌گونه توجیهات نمی‌گردد) و در این دیدگاه عدالت که استواری کارها به‌جهت آن است، یعنی «اعطای کل ذیحق حقه» (رسانیدن هر حق به‌صاحبش). چنان‌که قبلاً نیز اشاره شد از زمان خلیفه دوم امتیازاتی در تقسیم بیت‌المال رسم شده بود که در نهایت به‌اوضاع زمان خلیفه سوم کشید. اما علی (ع) به‌رغم خواست همه کسانی که سالها در تبعیض زندگی کرده و امتیازات متجاوزانه خود را چون حق طبیعی‌شان می‌پنداشتند، سوگند خورد که: «اگر بیت‌المال مال شخص من هم بود آن را بالسویه تقسیم می‌کردم، پس چگونه می‌شود حال آن‌که مال خداست».
بدیهی است که چنین طرز عملی چگونه تمامی استثمارگران و انگل‌های اجتماعی را که تجاوز و سلب حقوق دیگران پیوسته دستور روزشان است علیه علی (ع) بسیج می‌کرد، به‌ویژه که دشمن در خارج، آن هم به‌قدرتمندی و کینه‌توزی و حیله‌گری معاویه، پایگاه خارجی مطمئنی برای ایشان باشد و از همین‌جا بود که بالاخره جنگ جمل برخاست.

جنگ جملجریان مختصر این جنگ را عیناً از کتاب شیعه در اسلام نقل می‌کنیم:
«سبب جنگ اول که جنگ جمل نامیده می‌شود غائله اختلاف طبقاتی بود که از زمان خلیفه دوم در تقسیم مختلف بیت‌المال پیدا شده بود. علی (ع) پس از آن‌که به‌خلافت شناخته شد و مالی در میان مردم بالسویه قسمت فرمود، چنان‌که سیرت پیامبر اکرم (ص) نیز همان‌گونه بود و این روش، زبیر و طلحه را سخت برآشفت و بنای تمرد گذاشتند و به‌نام زیارت کعبه از مدینه به‌ مکه رفتند و ام‌المؤمنین عایشه را که در مکه بود و با علی (ع) میانه خوبی نداشت با خود همراه ساختند و به‌نام خونخواهی خلیفه سوم! نهضت و جنگ خونین جمل را برپا کردند. با این‌که همین طلحه و زبیر هنگام محاصره و قتل خلیفه سوم در مدینه بودند از وی دفاع نکردند و پیش‌ از کشته شدن وی، اولین کسانی بودند که از مدینه به ‌اطراف نامه‌ها نوشته مردم را بر خلیفه می‌شوراندند…».

به‌هرحال «جمل» با پیروزی کامل علی (ع) به‌پایان رسید و او در این جنگ است که ضمن سپردن پرچم به‌ فرزندش، راز پیروزی را چنین می‌آموزد: «کوه‌ها بجنبند و تو مجنب (در برابر شدائد)، دندان به‌روی دندان بنه، کاسه سرت را به‌خدا عاریه ده و پایت را چون میخ در زمین بکوب…».
اما «جمل» به‌بسیاری فهماند که باید هوای سازش با علی (ع) را از سر به‌در کرده و برای خود فکری دیگر کنند و از این‌جا نیروهای بالقوه زیادی علیه وی شکل گرفت. گذشته از تحریکات مغرضانه، با در نظرگرفتن سطح پایین آگاهی مردم آن روزگار و کندی ارتباطات (برای درک پیام علی (ع) )، باید به‌خاطر داشته باشیم که در نظر آنها پیروزی جمل چندان مسرت‌بار نبود. چه، هر چه باشد طلحه و زبیر دو تن صحابه مشهور پیامبر بودند که در منقبت آنها بسی چیزها از پیامبر (ص) رسیده بود! و علی‌الظاهر هم ایشان زشتی فاحشی نکرده بودند و صرفاً خون عثمان را می‌خواستند! خصوصاً که آدم صاف و ساده‌یی چون ابوموسی اشعری که برای بسیاری سمبل مسلمانی است (و متأسفانه جامعه مذهبی ما مملو از این نوع مسلمانان است)، اصولاً جنگ میان دو گروه مسلمان را حرام می‌داند و بدتر از همه آن‌که علی (ع) به ‌هیچ‌ وجه غارت و غنیمت گرفتن را در این جنگ مجاز ندانسته و از آن شدیداً جلوگیری می‌کرد… بی‌جهت نیست که می‌بینیم علی (ع) به‌رغم پیروزیهای مهم، هرگز چنان‌که باید از اوضاع جبهه داخلی خود راضی نیست و پیوسته آنانی را که توانایی و استعداد کوشش و جهاد در راه به‌سامان شدن اوضاع را دارند، ولی بدان برنمی‌خیزند، ملامت می‌کند.

جنگ صفیندر جبهه خارجی، معاویه فرماندار شام، گرفتاری عمده علی (ع) بود. او که در زمان ابی‌بکر و عمر حکومت دمشق را به‌عهده داشت، در دوران عثمان حکومت فلسطین و حمص را به‌دست آورده، بر سراسر شامات مسلط شد. چهار سپاه زیر فرمان داشت که او را فوق‌العاده نیرومند می‌نمود. معاویه از دیرباز مقدمات خلافت! خود را فراهم می‌کرد و از این‌رو پس‌زدن عثمان را خوش داشت و از همه جریانهای به‌نفع خود بهره‌برداری می‌کرد و اکنون با دنیایی از دروغ و تبلیغات مزورانه و به‌اتکای سپاهیان تحمیق‌شده‌یی که غالباً به‌خاطر دین آنها را تشجیع کرده و با انبوهی از درهم و دینار که پیشاپیش از محرومین به‌غارت برده و برای پر کردن دهانها و خرید وجدانها آماده کرده بود، به‌صورت دشمن شماره‌ یک علی (ع) پا به‌میدان می‌نهاد.
و از این‌جا بود که جنگ صفین برخاست و بیش ‌از صدهزار خون ناحق ریخته شد. صفین صحنه دیگری از فداکاری فرزندان خلف اسلام است. عمار که در غالب نبردهای اسلام شرکت جسته، اکنون در سنین کهولت سرتاپا جوشش است و فریاد: «چنان شدید خواهیم نواخت که خواب از سرتان بپرد و دوستان یکدیگر را فراموش کنند»... و علی (ع) است که فرمان می‌دهد: «پی‌درپی حمله کنید، درون آن سراپرده را بزنید که آنجا شیطان پنهان است (معاویه)، جنگیدن با او و همراهانش را قصد کنید تا حقیقت بر شما روشن شود».

به‌راستی در این فرمان چه‌ مفاهیمی نهفته است؟ در صفین است که عاقبت عمار قهرمان و والا شهید می‌شود. شهادت عمار در سنین کهولت پس از عمری مبارزه طولانی و فروزان حاوی پیام لرزاننده‌یی است که بر طبق آن مسئولیت انقلابی، چون عظمت روحش، نامحدود و بی‌انتهاست.
در یکی از صحنه‌های همین صفین است که علی (ع) آنچه را که درباره «حیات انسانی» که از دیرباز عنوان بحثهای فلسفی بوده، از قرآن آموخته و چنین خلاصه می‌کند: «فالموت فی‌حیاتکم مقهورین والحیات فی‌موتکم قاهرین».
به‌هرحال درست در یک قدمی پیروزی سپاه علی (ع)، دشمن که در قلمرو تعارض نیروهای نظامی نقصی در حریف نمی‌دید، تاکتیک خود را عوض کرده و قرآنها را بر سر نیزه‌ها نموده و درست در آستانه شکست، به شیوه ابدی تمام متجاوزین فرومایه، ندای صلح و برادری در داد. لیکن علی (ع) به‌پیروی از قرآن که در تضاد شکل و محتوا پیوسته صورت و شکل را مردود می‌داند (فی‌المثل مسجد ضرار)، فرمان داد تا بی‌هیچ سستی قرآنها را که اکنون علیه «قرآن» اعمال شده و دیگر ورق‌نوشته‌هایی بیش نبودند سرنگون سازند.
این امتحانی بود از عمق و آگاهی آنها که به‌حزب خدا پیوسته و همدوش علی (ع) می‌جنگند تا سیه‌روی شود هر که در او غش باشد. و به‌راستی در صراط کمال جای خالی «ابهام هدف» را، هرگز قوای مادی پر نخواهد کرد و از دشمن نیز هرگز آن انتظار نیست که از کمترین نقطه ضعف چشم بپوشد و با تمامی درندگی مزورانه‌اش بر آن نتازد. به این ترتیب جریان تاریخی خوارج شکل گرفت و همه آنها که در بند «صورت و خارج» بودند در آن جای گرفتند و این جریان از شکست قطعی معاویه جلوگیری کرد و حکمیت در آغاز این ماجرا بود.

حکمیتشرح حکمیت در همه تواریخ موجود است و به‌قول دکتر طه‌حسین «چیزی جز فریب نبود که با آن نه از فتنه بلکه از شکست می‌خواستند جلو گیرند». خلاصه به‌اصرار و تهدید اشعث و یاران کثیرش، چه خواستاران رفاه و زرخریدان معاویه یا کوتاه‌فکران قشریگرا، داوری ابوموسی با کراهت تمام از جانب علی(ع) پذیرفته شد و خود علی (ع) بعداً در این مورد گفت: «من شما را از حکومت حکمین نهی کردم، پس شما امتناع کرده مخالفت نمودید، مانند مخالفان پیمان‌شکن تا این‌که به‌میل شما رفتار کردم». به‌ویژه ‌اینکه آنها صریحاً به‌ علی (ع) گفتند: «اگر دعوت ایشان را اجابت نکنی ترا تسلیم آنها می‌نماییم». این تهدید نشانه قدرتمندی ایشان است و روشن می‌سازد که چنان‌چه علی (ع) نمی‌پذیرفت و می‌گذاشت تا شکاف داخلی عمیق‌تر شود، بی‌تردید جریان به‌نفع دشمن تمام شده و نیز بسیاری از مسائل از بیخ و بن لوث می‌شد.
موافقت علی (ع) با داوری، به‌رغم خواست خود و سرداران شجاع پرهیزگاری چون مالک اشتر، با ضرورت‌های تاریخی که برحسب آن رهبری هرگز نباید به‌ فاصله بعید در جلو گام بردارد تطبیق می‌کند. چنین می‌نماید که حتی برای تربیت آنان در حادثه و عمل، همگامی موقت با ایشان را نیز صلاح دانسته است. چنان‌که خود می‌گوید: «بهترین مردم در این زمان (و شرایط) گروه میانه‌اند (نه راستها و نه چپ‌ها هیچ‌یک صحیح حرکت نمی‌کنند). از سواد اعظم (اکثریت) ما پیروی کنید، زیرا دست خدا بر سر این جماعت است (موضعگیری این‌هاست که جهت تاریخ را معین می‌کند) و بر حذر باشید از مخالفت و جدایی (تکروی) زیرا تنها و یک‌سو شده از مردم دچار شیطان (کجروی) است»... بدیهی است که گام برداشتن با اکثریت از نظر علی (ع) تا آنجا مجاز است که ضامن بقای جنبش باشد، در غیر این‌صورت این همگامی جز ناشی از سستی و بی‌ارادگی نیست. جالب این‌جاست که پس از روشن شدن نیرنگ دشمن، بسیاری از همانها که بر داوری اصرار داشتند و خود ضرورت را ایجاد کرده بودند، اکنون علی (ع) را ملامت می‌کردند که: «چون خلق را در کار خالق حکم ساختی، اکنون به‌کفر و خطای خویش اقرار و پس از آن توبه کن تا از تو اطاعت و پیروی نماییم!».

منظور ایشان از کار خالق همان شعار چپ‌روانه «لاحکم الا لله» بود که علی (ع) آن را کلمه حقی که از آن باطل اراده شده، می‌دانست و آنچه علی (ع) ایشان را پند می‌داد که «نافرمانی اندرزگوی مهربان آزموده، ناکامی به‌بار آورد و پشیمانی به‌دنبال دارد و من آنچه را باید درباره این دو مرد و داوری به‌شما گفتم و نیک اندیشیدم و اندیشه خود را آشکار ساختم، ولی شما چیزی جز آنچه که می‌خواستید نپذیرفتید…»، چندان فایده نداشت.

جنگ نهروان«خارجی‌گری» و بنا‌ به اصطلاحات متداول کنونی «انجماد راست» که حتی در سالهای اخیر نیز دنیای اسلام خالی از آن نیست، آغاز شده و به «سکتاریسم راست مذهبی» کشید، کفاره پشت کردن به‌دینامیسم قرآن پس از رحلت پیامبر (ص) است. پدیده‌یی که مضافاً بر سطح ضرورتاً نازل فرهنگ کلی (چه در سطح قومی ـ‌که هنوز «جاهلیت» را مطلقاً نفی نکرده بودـ و چه جهانی، اکنون رشد نموده) باید با محک ابتلا مانند تمام نقایص دیگر، بالضروره خود را بروز می‌داد. بنابراین بدیهی است که حالیه رفع آن در کوتاه‌مدت به‌ وسائل عادی از جمله موعظه و دلیل ممکن نیست، به‌ویژه که این فرقه آرام نگرفته و به ‌تحریک معاویه نیز شورش می‌کردند. تا آن‌که بالاخره در «نهروان» علی (ع) با ایشان مصاف داده و غائله‌شان را ختم نمود. گرچه در این نبرد نیز علی (ع) دشمنان بسیاری برای خود آفرید، لیکن پیروزمندانه مشئوم‌ترین لکه‌یی که به‌دامان مکتب نشسته و می‌رفت تا محتوای انقلابی آیین را در قالب‌های مبتذل و پوچ زاهدمآبانه مسخ کند، پاک کرد.

شهادت علی (ع) عاقبت علی (ع) به‌دست یک‌تن از این گروه شهید شد و با فریاد «رستگاری» به‌ وادی جاویدان «پرورگار کعبه‌اش» پیوست (فزت و رب الکعبه).
بشریت در طول تاریخ پرفراز و نشیبش رهبران بزرگی را به‌خود دیده است، اما در این میان علی (ع) به‌واسطه تجمع عالی‌ترین فضیلت‌های انسانی در او به‌ هرجهت یگانه می‌نماید. در ستایش این فضیلتها گفتار بسیار است. لیکن در ورای همه آنها رایحه این پیام قرآنی که از سراسر وجود علی (ع) استشمام می‌شود «معنای ویژه‌یی» دارد. به‌موجب این پیام فرزندان انسان بر ستمگری و ظلمات که همان جاهلیت است، محققاً پیروز می‌شوند.

ادامه جنبش در عصر تحریفدرک عمیق جنبش حسینی، آن‌چنان‌که در خور دعوت به‌عمل انقلابی باشد، بالضروره بررسی زمینه‌های تاریخی ـ‌که چنین نقطه کمالی میسر ساخته‌ـ را لازم می‌کند. روشن است که مقدمات چنین کمالی به‌طور عمده در فاصله شهادت علی (ع) و حکومت یزید فراهم آمده‌اند. یعنی دورانی که خلافت کوتاه حسن‌بن‌علی (ع) و سلطنت دراز معاویه موضوع آن است. به‌ویژه ‌این بررسی برای ما از آن نظر حائز اهمیت است که با یکی از بزرگ‌ترین (و شاید صرفاً بزرگ‌ترین) تحریفات تاریخ اسلام که به‌حق می‌توان آن را نمونه کامل و به‌اصطلاح کلاسیک «عصر تحریف» دانست روبه‌رو می‌شویم.
خواهیم دید که چگونه کار پیگیر رهبرانی که خط‌مشی واحدی را تعقیب کرده و «بی‌درنگ یک‌شکل فعالیت را جانشین شکل دیگر» کرده‌اند، با پرده‌های ستبر جهالتهایی که توانایی درک جریان رشد وظایف رهبری را ندارند مواجه شده و در نهایت به‌تحریف شخصیت یکی از فداکارترین و منزه‌ترین راهبرانی می‌کشد که حفظ و ادامه جنبش را بر تشویقات چپ‌روانه، مرجح می‌دارد. آری سخن از حسن‌بن‌علی (ع) است که آماج رگبار ناجوانمردانه‌ترین پیکانهای زهرآلودی است که بسیاری از آن را، دوستان! در کمان گذاشته‌اند.

تحلیل کوتاهی از شیوه کار امام حسن (ع)
حسن (ع) با پدرش در جنگهای بصره و صفین و نهروان همراه بود. او بی‌شک دستاوردهای فراوانی از این فراز و نشیب‌های تاریخ اسلام به‌همراه داشت. پس از شهادت علی (ع) و به‌خاک سپردن آن حضرت، در روز 21رمضان سال40 به‌خلافت انتخاب شد.
طبعاً حضرت حسن (ع) که بیشتر عمر خود را در دوران انقلابها و دائماً در کنار پدرش گذرانده بود، به اشکالات و پیچیدگی امور به‌خوبی واقف بوده است. در آن زمان نوعی ابهام تاریخی وجود داشت که دستگاههای دروغ‌سازی و فربیکاری اموی هر زمان آن‌را آشفته‌تر می‌کرد تا در ظلمات این تاریکی «تفاوت دشمن و دوست را پنهان کند» و تا تمیزها و تشخیص‌ها را از کار بیندازد. این است که او در اولین خطبه پس از بیعت، بعد از تشریح اوضاع، مردم را به‌مرکزیت دعوت نموده و ضمن جلب اعتماد، اشاره می‌کند:
«ماییم یکی از ”ثقلین“ که پیغمبر (ص) در میان امت نهاد و از دنیا رفت. ماییم در پی آینده (مکمل) قرآن که در آن تفصیل هر چیزی هست (اصول کلی که باید توسط پیشوای واجد شرایط در عمل پیاده شود) که نه از پیش رود و نه از پشت سر (با اتکای عمیق به آن می‌توان هر مسأله‌یی را بدون افراط و تفریط و بر حسب شرایط زمان حل کرد). باطل در آن راه ندارد و بنابراین در تفسیر قرآن بر ما اعتماد باید کرد که در تأویل آن راه فتون (راه حیله و غیرصحیح) نسپریم، بلکه از روی یقین و اطمینان باشیم».
آنگاه امام (ع) بر آیه 83 سوره نساء استناد جسته و آن‌را تفسیر می‌کند. ترجمه آیه چنین است:
«هنگامی‌که امری مربوط به‌بیم و ایمنی مطرح باشد (مسأله اساسی مربوط به‌منافع خلق) آن‌را پراکنده می‌کنند (این طرف و آن‌طرف گفتنهای بی‌فایده، که مسأله را از کادر تخصصی خارج می‌کند و بازار شایعه را رونق می‌دهد). در صورتی‌که آن‌را نزد پیامبر (ص) و رهبرانشان ببرند، همانا کسانی که از آنها اهل استنباط (شناخت درست از نادرست) هستند، آن‌را خواهند دانست و اگر برتری و سرپرستی خدا و رحمت او بر شما نبود، جز اندکی، همگی شیطان را پیروی می‌کردند».

درگیری با معاویه
از همان ابتدای کار، امام (ع) دشمنی چون معاویه در مقابل دارد که برای مبارزه با حضرت به‌انواع نیرنگهای سیاسی متمسک می‌شود. ما قبل‌ از این معاویه را شناخته و به‌نقش وی مخصوصاً عوامفریبیش و مهارت رذیلانه‌اش در واژگون جلوه‌دادن شخصیت علی (ع) پی برده‌ایم. او که از همان زمان عثمان به‌دلائل مسلم تاریخی در هوای حکومت بود، اکنون که علی (ع) نیز از دنیا رفته است، بهترین فرصت را یافته و لذا با مجموعه‌یی از نقشه‌های حساب‌شده و به‌اتکای حزب اموی که از پیش درصدد امحای آیین نو و احیای نظام تبعیضی منحط گذشته بودند، به‌عمل می‌پردازد.
به‌این منظور و در اولین قدم درصدد منفرد کردن حضرت حسن (ع) و همراه با آن، پیدا کردن «آدم» برای خودش برآمد و ابتدا بر یکی از دهها معروف عرب، «زیادبن‌ابیه»، که مردی زیرک و کاردان و متهور و جسور و فرماندار علی (ع) در فارس بود و نیز توسط خلیفه جدید در مقامش ابقا شده بود، انگشت گذاشت. به این معنی که اول نامه‌یی سراپا تحقیر برایش نوشته و او را به‌خدمت خود خواند و تهدیدها کرد و چون «زیاد» مرعوب نشد، این بار از در تطمیع وارد شد و او را به‌پدر خود نسبت داد و برادر خود نامید و به‌انحای طرق او را فریفت و خلاصه به ‌شام آورد.
از این پس نیز معاویه هم‌چنان در ربودن سران لشکر و سرداران نامی و عمال نامور و کارآزموده امام حسن (ع) بکوشید و «حکم کندی» را که امام حسن (ع) با 4هزار کس به «انبار» فرستاده بود با 500هزار درهم بفریفت و به‌معاویه پیوست و از آن ‌پس امام حسن (ع) مردی از قبیله بنی‌مراد را به «انبار» فرستاد و معاویه او را نیز با 500هزار درهم به‌سوی خود کشانید. عبیدالله‌بن‌عباس را که سرکرده سپاه امام حسن (ع) بود، با هزار هزار درهم فریب داد و او شبانه به‌معاویه پیوست و نیز جاسوسانی به‌قلمرو امام (ع) گسیل داشت. اما امام (ع)، پس از آگاهی بر اعمال معاویه، طی نامه‌یی به ‌او اعلان جنگ داد و نوشت:
«... پس انتظار آن‌را ببر که به‌خواست خدا به‌جنگ تو بیرون شتابم»...، و سپس به‌تهیه مقدمات جنگ پرداخت.

یادآوری - درباره هدف امام (ع) از خلافتقبل از آن‌که به‌تعقیب جریاناتی که رخ داده است بپردازیم، ضروری است به‌رغم مورخین ساده‌اندیشی که تاریخ را به‌حد واقعه‌نگاری تنزل داده‌اند، اندکی تأمل کرده و ببینیم طرفهای اصلی این مبارزه چه‌غایتی را دنبال می‌کنند؟ چه بدون توجه به‌غایات، درک وضع اشیا تقریباً محال است. همین‌جاست که آن‌گونه مورخین در سنجش یک‌ شکست یا پیروزی معیاری جز کمیات ندارند و این خود سرآغاز تفسیر مکانیکی وجود است.
ناگفته پیداست که یک‌طرف این دعوا صرفاً تشنه قدرت و مقام و منشعبات آن است و در نظام ارزشهای او هیچ‌چیز جز این‌ها اعتبار ندارد. قبله‌گاه او حیوانیتی است که بی‌نهایت‌طلبی انسان به آن افزوده شده و در ورای هر مرزی وسعتش داده است. از این‌رو سبعانه و با یک ‌جهان پلیدی و اهریمنی در ارضای تمایلات پستش می‌کوشد تا در پایان بگوید: «ما در نعمت دنیا غلت زدیم».
اما طرف دیگر افق‌های دیگر دارد. او پویای اثبات انسانیتی است که از نفی مظاهر حیوانی به‌دست می‌آید و توانایی و قدرت را که در قالب مسئولیت می‌پذیرد، صرفاً به‌خاطر این تغییر عظیم می‌خواهد؛ «تغییر انسان از کهنگی به‌نو»، تغییری که «اتمام نور خدایی» را در تموج آن دیده است. به این ترتیب دیگر جای سؤال نیست که چرا او روش دشمن را علیه دشمن به‌کار نگرفت. قطعاً او وجود خویش را در رسالتی باور داشت که منافی چنین طرز عملی بود. بعدها نیز در برابر گروهی که به‌خاطر واگذاری حکومت به‌حریف بر او خرده می‌گرفتند، تصریح کرد که «من از او (معاویه) نه حزمم (سیاستم) کمتر بود نه سطوتم»...
به‌راستی باید میان سادگی و انقلابیگری تفاوت گذاشت. اگر‌چه در این میان نوعی شباهت احساس شود. تفاوتی که غالباً در این‌گونه موارد فراموش می‌شود. گاه راجع به‌علی (ع) نیز چنین سوءتفاهم جانگدازی وجود دارد.

تحریف - افشاگری
در پرتو مطالب فوق و به‌ویژه توجه به‌هدف امام (ع) از کسب قدرت، باید به یک‌جریان افشاگری و کار توضیحی مداوم از جانب وی در برابر سیلی پیگیر از تحریفات و اکاذیب معاویه اشاره کرد. همان معاویه که به‌فرمانداران خود نوشت: «... احادیث مدح عثمان همه شهرها را گرفته و موقعی که این بخشنامه به‌شما می‌رسد، دستور دهید که مردم درباره فضائل یاران پیغمبر (ص) و زمامداران سخن بگویند، دقت کنید که هر روایتی که درباره فضلیت علی (ع) نقل شده است شما مانند آن را درباره خلفا جعل نمایید، زیرا این‌کار برای من بهتر و چشم مرا روشن می‌کند و خوشحال‌تر می‌گردم».

قضیه لعن و نفرین علی (ع) بر سر منابر که تا زمان عمربن عبدالعزیز نیز ادامه داشت و به ‌فرمان معاویه آغاز شده بود، که دیگر شهره عام و خاص است.
به‌ هر صورت امام حسن (ع) طی نامه‌های افشاگرانه مکرری دشمن را نیز پند و اندرز می‌دهد و به راه صواب می‌خواند و مکرراً یادآور می‌شود که قصدش از جنگ احراز مقام و عنوان نیست: «من از خداوند درخواست دارم که در دنیای ناپایدار به‌من چیزی ندهد که در آخرت موجب نقصان صوابم گردد».

معاویه اموال رنجبران و محرومان را می‌خورد و هدر می‌کرد و آنگاه برای ساکت کردن محرومان به‌قرآن ـ‌که همه‌چیز را از آن خدا می‌داندـ استناد می‌جست و می‌گفت «المال، مال‌الله». یا آزادمردان بزرگواری چون مالک را با عسل مسموم می‌کرد و آنگاه به‌استناد مضامین قرآنی می‌گفت: «انّ‌للّه جنوداً من عسل».
ملاحظه کنید چگونه معاویه، ساحت اصیل‌ترین حقایق هستی را به‌کثافت خود آلوده می‌کند!

ادامه دارد...

گزیده‌ای از کتاب «راه حسین» - قسمت دوم


گزیده‌ای از کتاب «راه حسین» - قسمت دوم

امام حسین

امام حسین


 
فتوحات خارجی ـ تشدید تضادهای داخلی
هنگام مرگ عمر هنوز کار فتح ایران پایان نیافته بود. یزدگرد با بقایای نیروهای خود مقاومت می‌کرد. سپاه کسری با آن‌همه شوکت، به‌علت فقر آرمانش بیش از دو ماه تاب مقاومت نیاورد. همان سپاهی که با زنجیر به‌میدان فرستاده می‌شد.
در‌ حقیقت این ایدئولوژی اسلام بود که قلب ایرانی‌ها را تسخیر کرد و سپاه اسلام چیزی جز پیام‌آور این ایدئولوژی نبود. افسانه عظمت رژیم سلطنتی شاه شاهان پاک دروغ از آب درآمد. آرمان انقلابی! عرب‌های پابرهنه را به‌صورت درهم‌شکنندگان حکومت اشرافی هفت‌فامیلی درآورد. کاخ‌ها بر سر کاخ‌نشینان ویران گردید و همه برابر شدند.
و این نیروی دگرگون‌کننده که از درون شعار لااله الاالله سرچشمه می‌گرفت، جوشش‌کنان هر گونه بت و محتوای طبقاتی آن را برای هموار کردن جاده توحید و تحقق صفات توحید درهم کوبید.
به‌هرصورت، در زمان عثمان مابقی کار ایران تمام و «ارمنیه» نیز فتح شد. دامنه اقتدار دولت اسلامی تا مغرب‌زمین گسترش یافت، آفریقا به‌تصرف درآمد و آندلس مورد حمله قرار گرفت. اما در‌ حالی‌که قلمرو حکومت اسلام این‌چنین از طول و عرض گسترده می‌شد و شعار انقلابیش قلبهای خلق‌های اسیر دورترین نقاط جهان آن روز را فتح می‌کرد، از درون با یک‌سلسله حرکات ضد‌ انقلابی مواجه بود که با بحثهای گذشته دیگر ضرورتی به‌ توضیح آن نیست. این‌که اشخاصی چون ابوذر که برای جهاد و مبارزه با عناصر ضد‌ انقلابی و ضد‌اسلامی داخلی به‌پا‌خاسته بودند، این عناصر ضد‌ انقلابی به‌سهولت می‌توانستند آنها را متهم به‌مخالفت با جهاد کرده و روانه مرزها نمایند تا بدین‌وسیله هم از شر مزاحمت آنها آسوده شوند و موقعیت خود را تثبیت کنند یا به‌زعم منطق سالوسانه‌شان، سعادت و شهادت را نصیب آنها گردانند.
در این زمان است که معاویه، فرماندار شام، با همکاری «عبدالله‌بن ابی‌سرح»، فرماندار مصر، دست به‌کاری زد که در روزگار عمر نتوانسته بود. توضیح آن‌که در زمان عمر، معاویه چندین‌بار کوشید تا از مرزهای دمشق به‌قلمرو روم نفوذ کرده و جنگ دریایی آغاز نماید. ولی عمر هرگز این اجازه را به‌او نداد تا بدون موافقت و صلاحدید حکومت مرکزی دست به‌جهانگشایی بزند.
انگیزه‌های معاویه نسبت به این کار و وسیع‌تر کردن قلمرو حکومتش، استفاده از ثروت سرشار رومی‌ها و بالاخره، مهم‌تر از همه، نام‌آوری و هموار کردن زمینه حکومت آینده خود، به‌عنوان یک‌سردار مجاهد و با‌ سابقه اسلام بود. پس از مرگ عمر در زمان عثمان او توانست آرزوهای جاه‌طلبانه خویش را تحقق بخشد، به‌جنگ دریایی با رومی‌ها پرداخته و قبرس را فتح کرد. بدین ترتیب ملاحظه می‌شود در زمان عثمان «مرکزیت» حکومت از بین رفته و کارگزاران او بدون توجه به‌مصالح کلی مملکت، خودسرانه و به‌طمع غنائم جنگی و ارضای هوا و هوسهای شخصی و کسب اشتهار دست به‌جنگ تجاوزی می‌زنند. این فتوحات بی‌رویه و صرفاً خودخواهانه، غنائم و ثروت زیادی را نیز به‌سوی مرکزیت سرازیر می‌کرد که غالباً به‌جیب کارگزاران حکومت ریخته می‌شد و محنتها و مصائب آن نیز نصیب مردم می‌گشت و در مجموع راه را برای انفجار تضادها هموار می‌ساخت.

سیاست اقتصادی حاکم، مهمترین عامل درهم‌ریختگی و انحراف جهانگشایی ممتد و عنان‌گسیخته، غنائم مادی و انسانی (بندگان) بسیاری به‌ارمغان می‌آورد. تجمع این شکست‌خوردگان محروم همراه با توزیع غیرعادلانه غنائم، در قلب حکومت اسلامی خطر بالقوه‌یی را به‌وجود می‌آورد. شهرهایی چون کوفه به‌صورت مرکز تجمع چنین آوارگانی درآمد. بسیاری از اهالی آنجا غربا و اسیرانی بودند که فاتحان جنگ آنها را در میان خود قسمت کرده و بدان‌جا روانه ساخته بودند. ظهور این طبقه و گسترش سریع آنها تضادهای طبقاتی شدیدی را در کوفه به‌وجود آورد، به‌حدی که کارگزار خلیفه سوم (سعید) خطر این برخوردها را برای او نوشت.‌ عاقبت برای حل این تضادها راهی برگزیده شد که بعدها موجب مصیبت‌های بی‌شمار شد. مضمون این پیشنهاد چنین بود: سهم کسانی را که در خارج از شهرهای عربی مالک‌اند با هر کسی که بخواهد با زمینهای داخلی کشور معاوضه می‌کنیم.
درباره چنین دستورالعملی گویا این‌طور استدلال شده باشد که با یک‌کاسه کردن مالکیتهای کوچک، قشرهای ثابت و وابسته زمین ایجاد گردد تا به این ترتیب از مناقشات مربوطه و همچنین تحریکاتی که پیوسته برای تبدیل به یک‌شورش انجام می‌شد جلوگیری گردد.
برای توضیح این مطلب بهتر است رشته صحبت را به‌دست دکتر طه‌حسین بدهیم. وی در صفحه 101 جلد اول، فتنة‌الکبری می‌گوید:
برای روشن شدن حقیقت باید توضیح داد که عده‌یی از بزرگان صحابه، سرمایه فراوانی از نقد و جنس در حجاز داشتند. پس از آن‌که چنین تصمیمی گرفته شد، آنها به سرعت این اموال را فروختند و از پول آن زمینهای خارج را خریدند. زیرا می‌دانستند که آن اراضی، خاکی مستعدتر دارد و محصول آن از حجاز بیشتر است و بهتر به‌دست می‌آید. طلحة‌بن عبدالله کوشید تا همه سهام خیبر را از کسانی که در فتح آن با پیغمبر بودند و مالک آن شدند از خود آنها یا ورثة ایشان خریداری کند. با گشوده شدن این در، طلحه سهامی را که در خیبر مالک بود با کسانی از حجازیان که در فتح عراق شرکت داشتند و مالک اراضی آنجا بودند معاوضه کرد. سپس با‌ مال بسیاری که در اختیار داشت، سهم دیگران را نیز از سرزمین عراق خرید و از خود عثمان نیز زمینی را که در عراق داشت با زمینی از آن خویش در حجاز مبادله نمود و دیگران نیز مانند طلحه چنین معاملاتی کردند و هرکس که می‌خواست از حجاز به سرزمینهای ملکی خود در خارج برود آن را فروخت و به‌جای آن از اراضی بلاد عربی خریداری کرد…
این پیشآمد دو نتیجه به‌دنبال داشت:
یکی آن‌که مالکیتهای بزرگ در عراق و شهرهای دیگر به‌وجود آورد. زیرا کسانی که از این پیشنهاد استفاده می‌کردند سرمایه‌داران بزرگ مانند طلحه و زبیر و مروان‌بن‌حکم بودند که می‌توانستند سهام خرده‌مالک‌ها را از ایشان بخرند و در نتیجه بازار خرید و فروش و وام و مبادله، در این سال رواجی به‌سزا داشت.
اجرای این طرح تنها به‌حجاز و عراق منحصر نشد، بلکه در شهرهای عربی و در تمام نقاطی که مسلمانان فتح کرده بودند جریان یافت و اقطاعات وسیع و اراضی پهناوری به‌وجود آمد که کارگران از بنده و آزاد در آنها به‌کار مشغول شدند و به‌دنبال آن طبقه ملاکی به‌وجود آمد که اشرافیت آن مولود مال فراوان و ثروت سرشار و بسیاری اتباع بود.
نتیجه دوم که به‌دنبال این تصمیم بود، آن‌که خریداران اراضی ممالک عربی و به‌خصوص زمینهای حجاز ناچار شدند برای برداشت محصول بندگان بسیاری به‌کار گیرند. دیری نگذشت که حجاز به‌صورت زیباترین، پرنعمت‌ترین، پردرآمدترین و پرمحصول‌ترین سرزمین‌ها گردید و آنچه را که این ثروتمندی از تنعم و تن‌آسایی به‌دنبال دارد به‌همراه خود آورد. در مدت کوتاهی در مکه و مدینه و طائف از سرزمین حجاز طبقه‌یی از اشراف به‌وجود آمد که فارغ‌البال زیسته و دست به‌کاری نمی‌زدند، بلکه دسترنج بردگان را خورده و وقت خویش را به‌بطالت و عیاشی و تن‌آسایی صرف می‌کردند. به‌دنبال این تحول، تمدن!؟ به‌حجاز و شهرهای دیگر عربی وارد شد و خوشگذرانی و بطالت و آنچه را که به‌دنبال دارد از آوازخوانی، رقص و شعری که ـ‌ به‌جای تجسم حقیقت و خاطره نشاط انگیز‌ـ تصویری از بطالت و لاقیدی و حرص بر لذت و فراغت را می‌نمایاند رواج یافت.
دوش به‌دوش این طبقه، بندگانی به‌سر می‌بردند که رشته حیات صاحبان خود را در دست داشتند و چرخ زندگانی ایشان با‌ همه هوسرانی و بطالت و هواپرستی که در آن بود به‌دست آنان می‌گردید و باز دوش به‌دوش این اربابان بنده، یا بندگانی که آقایی می‌کردند، طبقه‌یی دیگر از عرب‌های بیابان‌نشین محروم به‌سر می‌بردند که در حجاز زمینی نداشتند تا با زمینهای عراق معاوضه کنند و در عراق زمینی را مالک نبودند تا آن‌را با زمینهای حجاز مبادله نمایند.
همین اشرافیت جدید با نفوذ روز‌افزونش در حاکمیت می‌کوشید تا فرمانداری شهرها را به‌دست آورده یا با حاکمیت بر سربازان مرزها بر میزان غنائم و ثروت خود بیفزاید. کشمکش طبقات بالا گرفت و از آنجا که هجوم سرمایه‌داران به‌سرزمینهای عراق بیش از بلاد دیگر بود، این برخوردها در آنجا و به‌ویژه در کوفه و بصره بیش از نقاط دیگر مشهود بود. به‌حدی که وقتی سعید، کارگزار خلیفه، در محفلی گفت: اراضی عراق تیول قریش است. ولوله‌یی در کوفه ایجاد شد و دامنه آن به زد و خوردهای تندی کشید. توده‌های محروم که شعار برابری اسلام در گوششان صدا می‌کرد برآشفتند که این چه‌حرفی است، اراضی عراق را خداوند روزی همه ما کرده است. چرا باید قریش از دیگر مسلمانان سهم بیشتری داشته باشد. چون دامنه برخوردها بالا گرفت، بر اساس دستور، والی کوفه عده‌یی از افراد مورد احترام طبقات پایین را که خطرناک تشخیص داده بود به‌شام تبعید کرد و این تبعید خود موجب برافروخته شدن بیشتر آتش مخالفت مردم گردید؛ تا آنجا که وقتی حاکم کوفه از مسافرت به‌مرکز باز می‌گشت عده‌یی از مردم کوفه، به‌ریاست مالک اشتر، از ورود او به‌شهر مانع شدند و حاکم را وادار کردند که از مراجعت به‌کوفه منصرف شود.
به‌طور کلی باید گفت که در آن دوران، تعصب‌های قبیله‌یی دوباره پیدا شد و هر قبیله‌یی فقط به‌منافع و امتیازات خود می‌اندیشید. در میان این قبایل، قریش و از میان قریش به‌خصوص امویان رقیب بلامنازع میدان بودند. آنها توانسته بودند زمام هر چهار ولایت مهم حکومت اسلامی یعنی شام، بصره، کوفه و مصر را خود به‌دست گیرند.

شورش نقش ابوذر، عمار یاسر، مالک اشتر، ابن‌مسعود و… که همگی از طرفداران علی (ع) بودند، به‌عنوان عامل ذهنی، دیگر جایی برای سکون و سکوت باقی نگذاشت. در آغاز، رفته‌رفته دامنه نارضایتی مردم از طبقه حاکم و کارگزاران جبارش بالا گرفت تا مردم جمع شده و علی (ع) را از طرف خود برای اتمام‌حجت به‌نزد خلیفه فرستادند.
خلاصه سخنان علی (ع) به‌او چنین است: «تو کور نیستی تا ترا بینا کنند. تو نادان نیستی تا ترا دانا سازند. راه، روشن و آشکار و حدود دین، معلوم و معین است. بهترین بندگان نزد خدا امام عادلی است که خود رستگار باشد و مردم را رستگار سازد. بدترین مردم نزد خدا پیشوای ستمکاری است که گمراه باشد و مردم بد و گمراه شوند. من از پیامبر‌ (ص) شنیدم که می‌گفت روز قیامت پیشوای ستمکار را می‌آورند، نه یاوری دارد نه عذرخواهی. من ترا از خدا و سطوت و کیفر او می‌ترسانم. عذاب خدا سخت و دردناک است، من می‌ترسم تو نخست پیشوای این امت باشی که کشته می‌شوی».

جواب خلیفه وقت به علی (ع) بسیار جالب است و خلاصه آن چنین است: «آنچه را که گفتی به‌خوبی دانستم. اما تو اگر به‌جای من بودی هرگز من سرزنشت نمی‌کردم و بر تو عیب نمی‌گرفتم و ترا در مقابل مخالفانت تنها نمی‌گذاشتم و نمی‌گفتم که چرا صله رحم کردی (بخشش به اقوام) و چرا بیچاره‌یی را توانگر ساختی و چرا به‌فلان و بهمان حکومت بخشیدی. چرا این ایراد را به عمر نمی‌گرفتی؟».

عثمان از این‌که در این موقعیت حساس علی (ع) او را تنها در چنگ مخالفانش می‌گذارد بسیار آزرده شد. او پس از شنیدن سخنان مردم توسط علی (ع)، بر بالای منبر رفته و طی خطابه‌یی تهدیدآمیز به‌مردم اخطار کرد:
«آفت این امت و بلای این نعمت طعنه‌زنان و عیب‌جویان هستند. اگر من نتوانم زیادی مال بیت‌المال را مطابق میل خودم خرج کنم پس برای چه پیشوا شده‌ام؟ شما چرا در زمان عمر که این همه سختگیر بود لب فرو‌ بستید ولی چون من نرمی را پیش گرفتم بر من می‌شورید؟».
سپس مردم را ترسانده، می‌گوید: «به‌خدا هم اطرافیان من بیشترند و هم یاران من نزدیک‌ترند و هم سپاه فراوان‌تر دارم که همگی گوش به‌فرمان من هستند…».

به‌دنبال این خطابه، مردم ناراضی فهمیدند که مشکلات آنها جز با عزل خلیفه از مقام خلافت سامان نخواهد پذیرفت و به‌همین دلیل موج جنبش مردم شدت فوق‌العاده یافت.

… توده‌های ناراضی مصر و کوفه و بصره و مدینه پیمان قیام بستند و از شهرهای خود به‌سوی مدینه، مقر حکومت، حرکت کردند. انقلابیون به مدینه رسیده و منزل خلیفه را محاصره کرده و به‌او پیام دادند که از خلافت استعفا کند. ولی او مایل نبود جامه‌یی را که خدا به‌تن او پوشانده است، بیرون آورد! پس از مدتی محاصره‌کنندگان اطلاع یافتند که عثمان به‌فرمانداران خود نوشته است نیرو بفرستند و شورشیان را از مدینه بیرون کنند. آنها به‌محض آگاهی از این خبر، بر‌ شدت محاصره خود افزودند. مردم شروع به‌سنگ‌پرانی به‌سوی او کردند و آب را به‌رویش بستند. رفته‌رفته شدت محاصره به‌مراحل باریکی رسید. محاصره‌کنندگان او را بین مرگ و استعفا از حکومت مخیر گردانیدند. ولی او چون به‌استعفا تن در‌نداد، لذا بر خانه او هجوم برده و وی را کشتند.

رئوس نظریات انقلابیون را می‌توان چنین خلاصه کرد: نگاهداری خلافت اسلامی از تباهی‌های حکومت فردی، «مصرف بیت‌المال در جهت مصالح عموم» و «بیت‌المال مال مسلمانان است نه خلیفه».

گزیده از کتاب «راه حسین» - قسمت اول


گزیده از کتاب «راه حسین» - قسمت اول

مرقد امام حسین علیها السلام

مرقد امام حسین علیها السلام


 
استحاله تاریخ
تغییر کهنگی‌ها به‌نوها، به‌ویژه در قلمرو اجتماعی، «که انسان موضوع آن است»، صرفاً وقتی‌که به‌قدر کافی کمیتها بر روی هم انباشتند، میسر می‌باشد. از این‌رو عملاً نمی‌توان در جهش اجتماعی «نقطه جوش لایتغیری قائل شد». اراده انسانهای آگاه و تدارک ذهنی انقلاب و انتقال مفاهیم ضروری بر آحاد افراد می‌تواند متقابلاً در هر عصری در حصول نقطه مطلوب مؤثر باشد.‌ «همچنین از آنجا که هر انقلابی زمینه و محتوای تاریخی خود را دارد و همچنین به‌دلیل پیوند ارگانیک حوادث آن»، بررسی وقایع قبل‌ از نهضت حسینی به‌منظور نتیجه‌گیری و تحلیل همه‌جانبه از جنبش امام (ع) ضروری است.‌ «به این ترتیب عملکرد رشد تضادهای اجتماعی آن دوران را که به‌چنان استحاله تاریخی انجامیدند مختصراً مطالعه می‌کنیم».

نظم نو پیش از اسلام عصبیتهای قومی در حادترین اشکال خود بر همه اقوام عرب حاکم بود و ازاین‌رو تضادهای وحشتناک بی‌شماری بین آنها جریان داشت. در چنین زمینه‌یی از جهالتها و تشتت آرا که سالیان دراز قدمت داشت، پیامبر اکرم (ص) بر اساس توحید شالوده یک اجتماع مترقی را در تحت لوای حاکمیت اعتقادات اسلامی بنا نهاد. ولی این بدان معنا نیست که «خصلت‌های جاهلی» به‌ویژه در عناصر تشکیل‌دهنده نظام پیشین در چنین مدت محدودی به‌کلی ریشه‌کن شده باشد. «چه، این امر مطلقاً تدریجی است و به پروژه بی‌پایان حل تضادهای درونی انسان مربوط می‌شود».
بسیاری از سران و اشراف گذشته که اکنون «جنبه مغلوبیت» داشتند، با حفظ کم و بیش ماهیت اصلی خویش، «جبراً تسلیم آیین امتیاز برافکن شدند». بنابراین هرآن این امکان وجود داشت که با تغییر شرایط، «جنبه مغلوبیت» حاکمیت احراز کند. البته این معنا در مورد هر انقلابی صادق است، ولی نمونه اسلام مصداق فوق‌العاده اکیدتری است؛ چرا که تغییراتی که در اجتماع ایجاد نمود صرفاً ناشی از درون جامعه یا جنبش خودبه‌خودی و رشد و سازمان‌یافتگی (رهبری شدن) آن نبود، بلکه از خارج (وحی) نیز حرکتی القا می‌شد و لذا نگهداری و اکمال آن بسیار مشکل‌تر از انقلابات معمول است.
این نگهداری و اکمال طبعاً نقش و مسئولیت رهبری را بسیار مهم‌تر می‌کند و به‌همین دلیل است که شیعه «امامت» را تکمیل دین دانست و آیه «الیوم اکملت لکم دینکم» را در شأن جانشینی علی (ع) از پیامبر (ص) در حجه‌الوداع دلیل می‌آورد.

وداع با پیامبر
پیامبر اسلام (ص) در حالی‌که «اهل بیت» و «کتاب خدا» را که از جاهلیت آلودگی‌یی همراه نداشتند، به‌نشانی خود در میان امتش می‌گذاشت، با آنها وداع نمود و درگذشت. با اختتام وحی که دیگر حرکتی از خارج القا نمی‌شد، از این پس طی «راه» بالتمام به‌ آگاهی و اراده انسان وابسته می‌شود. موجودی که به‌ تعبیر قرآن پس از ارتحالات گوناگون، به‌مقام جانشینی خدا در زمین (خلیفة‌الله) رسیده و با «اختیار» و «امانت» نگاهدار الهی شده بود تا اراده و نور خدا به‌دست او «اتمام گردد». مسافری که بارها ارابه‌اش را تازیانه وحی در راه کمال جهش داده بود، اکنون به‌منزلی رسید که باید زمام امور را به‌اتکای آگاهی و اراده‌اش شخصاً عهده‌دار شده و پیش راند.

خلافت
از تاریخ خلافت بیش‌ و کم همه مطلعیم. نکته قابل‌توجه این‌که تحلیل حوادث پس از رحلت پیامبر (ص) مبین این حقیقت است که شیوه‌های دقیق و صحیحی برای حل تضادهای موجود به‌کار گرفته نشده است.
از جمله در زمان خلیفه اول می‌بینیم برخی از طوایف که اسلام ایشان را از بند شیوخ و امیران فاسد و روابط ظالمانه آسوده کرده بود، دوباره به‌خصلتهای جاهلی عودت کرده و از اطاعت حکومت مرکزی سرپیچی می‌کنند. ابی‌بکر می‌کوشد تا با لشکرکشی آنها را وادار به‌اطاعت کند. اما این عودتها متوقف نمی‌شود. طبعاً از علل عمده این سرکشی‌های محلی و قبیله‌یی فقدان کار پرحوصله توضیحی و تربیتی بر روی نومسلمانهاست. لیکن چنین می‌نماید که خلیفه برای خاموش ساختن ایشان، با استفاده از خوی سرکشی و جنگاوریشان، ایشان را به‌مرزها گسیل داشت تا همراه با مجاهدان، به‌کار فتوحات بپردازند.
روشن است که ساده‌گزینی در حل تضاد فوق‌الذکر و اعزام پیام‌آورانی که به‌پیام خود آگاه نیستند یا لااقل آگاهی و مسئولیت همه‌جانبه ندارند، در درازمدت چه‌نقایصی می‌آفریند. دیده می‌شود که گاه فرمانده اسلامی فقط مانند یک فاتح که بیشتر به‌غنیمت و افتخار نظر دارد، وارد محل می‌شود، تا یک پیامبر.
شاید از سر همین توجه به‌خارج، که هرگز ناشی از حل قطعی مسائل داخلی نبوده است‌، می‌باشد که عناصر ضدانقلابی چون معاویه توانستند زمینه‌های قدرتمندی را تدارک ببینند و بی‌جهت نبود که در زمان علی (ع) جهان‌گشایی به‌کلی موقوف شد.
گرچه به‌این ترتیب کار مخالفت‌های داخلی در زمان خلیفه اول خاتمه یافت، اما بعدها این تضادهای لاینحل مجدداً با قوتی صدچندان سرباز کردند و فتنه‌ها آغاز شد.

جاهلیت و اشرافیت جدید
اطرافیان نزدیک پیامبر (ص) که در راه اسلام متحمل زحمات بسیار شده بودند (تشکیل قشر صحابه را داده و در نزد مردم دارای یک‌نوع برتری طبیعی بودند)، لیکن در زمان حیات پیامبر (ص) اینان هیچ‌گونه امتیاز مادی نسبت به‌دیگران نداشتند. پس از رحلت پیامبر (ص) برخی از صحابه، در کشمکش بین ایدئولوژی اسلامی و بقایای ناخالصی‌های عصر جاهلیت، مغلوب نیروهای کهنه شدند و از همین جا نطفه بسی مصیبتها بسته شد. آنها آزمندانه به‌صورت طفیلی‌هایی درآمدند که هنرشان میراث‌خواری قهرمانی‌های گذشته بود. خلاصه بی‌سر و صدا، برتری‌طلبی و اشرافیتی به‌وجود آمد که اساس آن نزدیکی با پیغمبر بود و از این رهگذر و از آنجا که در قرآن نام مهاجرین بیش از انصار ذکر شده! حکومت خاص قریش و مشورت حق انصار گردید.
اهمیت این انحرافات وقتی روشن می‌شود که ببینیم در دوران حکومت بنی‌امیه، صحبت از برتری عرب بر دیگر اقوام است. زیرا غیر از این‌که بعضی از مهاجرین و نزدیکان پیغمبر (ص) به‌سبب این‌که با پیامبر (ص) نزدیک بودند، خود را بر انصار و دیگران برتر می‌شمردند و اعراب نیز بدین‌علت که پیامبر از میان ایشان مبعوث شده، امتیاز خاصی نسبت به‌غیر عرب (عجم) برای خود قائل بودند.

شورا عمر، خلیفه دوم، با قدرت تمام وظایف خود را انجام می‌داد. سختگیری وی، به‌ویژه در مورد کارگزاران و فرماندارانش، مشهور است. هم در آغاز کار و هم به‌هنگام عزل کارگزارانش، از دارایی آنها صورت می‌گرفت، اگر در پایان تفاوتی کرده بود مازاد را قسمت می‌کرد و بخشی از آن را به‌بیت‌المال بازمی‌گرداند. وی احکام و حدود را به‌شدت و حتی در مورد خانواده‌اش بلااستثنا اجرا می‌کرد. ولی مشی اقتصادی عمر چنان بود که ثروتمندی و مال‌اندوزی نیز به‌نحوی در آن مجاز بود. چنان‌که خود در اواخر عمر گفته بود: «اگر در آغاز کار چنان بینا بودم که در پایان آن هستم، زیادی مال توانگران را می‌گرفتم و به‌مستمندان می‌دادم». در این مورد ویل‌دورانت می‌گوید:
«... عمر فاتحان را از خرید زمین کشاورزی منع کرده بود و می‌خواست در خارج عربستان به‌حال سپاهیگری بمانند و دولت معاش آنان را فراهم کند تا ارزش جنگی خود را حفظ کنند. ولی دستورات وی پس از مرگش فراموش شد. در ایام حیاتش نیز این امر، به‌واسطه گشاده‌دستی وی، بی‌اثر ماند. وی چهار پنجم غنائم را میان سپاهیان تقسیم می‌کرد و یک‌پنجم را به‌خزانه مسلمین می‌سپرد. اقلیتی از مردان صاحب کفایت قسمت اعظم این ثروت روزافزون را به‌چنگ آوردند. اشراف قریش در مکه و مدینه قصرهای مجلل بنیاد کردند، زبیر در شهرهای مختلف خانه‌ها داشت و هم او هزار اسب و ده‌هزار برده داشت. عبدالرحمن عوف هزار شتر و ده‌هزار برده و چهل‌هزار دینار نقد (1 میلیون و 912هزار دلار) داشت. عمر تجمل قوم خود را به‌دیده تأسف می‌نگریست»... .

با توجه به‌آنچه تحت عنوان حکومت اسلامی در مورد مسائل اقتصادی اسلام اشاره شد (البته به‌طور خیلی مختصر و فشرده)، جالب است نظر حضرت علی (ع) را راجع به‌تقسیم اموال در زمان عمر نیز ملاحظه کنیم. در این مورد طه‌حسین می‌گوید:
«... برای علی (ع) آن بود که طبق سنت دیرین عمل شود (سنت رسول خدا) … علی (ع) می‌گفت عایداتی را که به‌خزانه می‌رسد قسمت کن، چندان که وقتی سال به‌سرآید درهمی یا دیناری در خزانه نماند و همه آن به‌مستحقان داده شود. اما عثمان گفت این اموال فراوان است و اگر ضبط نشود می‌ترسم سررشته کار از دست برود. سرانجام عمر به‌این نتیجه رسید که باید دفاتری ترتیب دهد و مقرری هرکس را طبق آن بپردازد و مازاد آن را نگهدارد»... .

توضیح این‌که رسول خدا (ص) بر پایه مساوات عمل می‌کرد و لذا علی (ع) در برابر نظر عثمان معتقد بود که باید به‌همان شیوه که مال‌اندوزی را مجاز نمی‌دانست عمل شود.
نکته دیگری که در بررسی دوران عمر حائز اهمیت است عدم عزل و تغییر فرماندارانی چون معاویه و عمروعاص است. گرچه ایشان از عمر بسیار حساب می‌بردند، لیکن این مانع نبود که در ورای رویه‌کاری و ظاهرسازی وسیع خود به‌آنچه می‌خواهند نپردازند. ابن‌خلدون با لحن دفاع‌آمیز، زندگی‌اشرافی و پرزرق و برق معاویه را چنین توجیه می‌کند:
«و چون معاویه هنگام آمدن عمر به شام با ابهت و شکوه و لباس پادشاهی و سپاهیان گران و بسیج فراوان با عمربن‌خطاب (رض) ملاقات کرد، عمر این وضع را ناپسند شمرد و گفت: ”ای معاویه آیا به روش کسرایان (خسروان) گراییده‌ای؟“
معاویه گفت: ”ای امیرالمؤمنین من در مرز می‌باشم و با دشمنان روبه‌رو هستم و ما را در برابر مباهات ایشان به آرایش جنگ و جهاز نیازمندی است“. عمر خاموش شد و او را تخطئه نکرد، زیرا استدلال او به یکی از مقاصد دین بود. اگر منظور ترک پادشاهی از اساس می‌بود، به‌چنین پاسخی درباره پیروی از کسرایان (خسروان) و اتخاذ روش ایشان قانع نمی‌شدند، بلکه به‌کلی او را به خروج از آن روش می‌انگیخت. منظور عمر از «کسرویت» اعمال ناستوده‌یی بوده است که ایرانیان در کشورداری به‌کار می‌بستند، از قبیل ارتکاب باطل و ستمگری و جفاکاری و پیمودن راههای آن (ستمگری) و غفلت از خدا و معاویه پاسخ داد که مقصود از این جاه و جلال، کسرویت ایران و امور باطل ایشان نیست، بلکه نیت و قصد او در راه خداست و از این‌رو عمر خاموش شد»... .
ملاحظه می‌شود که قطعه فوق حاوی نوعی قشریگری و ساده‌اندیشی عمر نیز می‌باشد (البته در مدار بالا)، والاّ او کسی نبود که امثال معاویه را تحمل کند.

به‌هرحال خلیفه دوم در پایان کار خود شورایی مرکب از شش‌ نفر را مأمور انتخاب خلیفه جدید از میان خود کرد. این عده عبارت بودند از: عبدالرحمن عوف، سعدبن ابی‌وقاص، زبیربن عوام، طلحة‌بن عبدالله، عثمان‌بن عفان و علی‌ابن ابیطالب (ع). بی‌مناسبت نیست با اعضای شورا بیشتر آشنا شویم:
1 ـ عبدالرحمن: وی در زمان جاهلیت بازرگان ورزیده‌یی بود. پس از اسلام نیز تجارتی وسیع داشت. در به‌کار انداختن سرمایه و کسب سود بسیار ماهر بود. درباره خودش گفته است: «سنگی را برنمی‌دارم مگر آن‌که می‌دانم طلا و نقره‌یی در زیر آن است». او از ثروتمندان به‌نام مدینه بود. پیامبر (ص) از جمله به او گفته بود: «تو توانگری و جز زانوکشان به‌بهشت راه نمی‌یابی، پس به‌خدا وام بده تا دوپای ترا بگشاید». عبدالرحمن میراث فراوانی به‌جا گذاشت، از آن جمله: هزار شتر، سه‌هزار گوسفند، یکصد اسب و املاک مزروعی بسیار. سهم هر یک از زنانش بین 80 تا 100هزار درهم می‌شد.‌ عمر گاه از او وام می‌گرفت. عبدالرحمن شیدای خوشگذرانی و زندگی‌اشرافی بود. او تلویحاً در مقام ریاست شورا قرار گرفته بود، بدین معنا که بر طبق وصیت عمر، در صورت تساوی آرا، نظر وی حجت شمرده می‌شد.
عبدالرحمن از آغاز از خلافت صرفنظر کرد تا میان داوطلبان داوری کند. به‌راستی او در مقابل مسئولیتهای حکومت شغل تجارت را ترجیح می‌داد. ضمناً عثمان داماد وی و رشته خویشاوندی میان ایشان محکم بود.

2- سعدبن وقاص: میراثی برابر 200 تا 300هزار درهم به‌جای گذاشت. وی فاتح ایران است و زنان بسیار داشت. او بعدها در ایام فتنه زمان عثمان (اوایل خلافت علی (ع) در جواب مردمی که مشتاق دانستن موضعگیری او بودند، گفت: «مرا شمشیر گویایی دهید که بگوید این مؤمن است و این کافر». و با تمسک به‌این جمله چندپهلو، حق را هم‌چنان از نظر عموم مخفی نگهداشت و با این حرف هر گونه معیاری را که با تکیه بر آن مردم می‌توانستند حق و باطل را تشخیص دهند و جهت‌گیری و موضع خود را اصلاح کنند باطل شمرد و چنین نمایاند که معیاری موجود نیست که بتوان طبق آن نظر داد حق با علی (ع) است یا طرف دیگر.
در حالی‌که چنین نبود که هیچ ممیزی برای تمیز مرز اعتلا و سقوط موجود نباشد و با تکیه بر معیارهای اسلامی و استناد به‌ کتاب خدا و سنت رسول خدا (ص) راه رشد و طغیان آشکار می‌شد، ولی سعد با بیان این جمله عافیت‌جویانه عقب نشست و از خود سلب مسئولیت کرد.

3- زبیر: تنها 40 میلیون درهم برای ورثه‌اش پول به‌جای گذاشت. علاوه‌بر غلات و زمینهای فراوان، 11‌خانه نیز در مدینه داشت. گرچه از نامزدان خلافت بود، ولی کار را به‌عهده عبدالرحمن واگذار کرد. رابطه‌اش با عثمان بسیار صمیمانه بود، به‌طوری‌که عثمان پس از خلافت 600هزار درهم به‌او بخشید. زبیر امانت‌های مردم را صرفاً به‌صورت وام می‌پذیرفت تا بتواند با آن تجارت کند.

4- طلحه: بعد از اسلام نیز مانند گذشته تجارت می‌کرد. گویا زندگیش در تجارت خلاصه می‌شد. حتی در جلسات شورا نیز به‌علت سرکشی به اموال و املاکش در مدینه حضور نداشت و از این‌که انتخاب در غیبت او صورت گرفته بود آزرده شد.

5- علی: زندگی وی روشن‌تر از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد، فقط باید گفت که چیزی از مال دنیا نداشت. لباسش خشن و وصله‌دار، غذایش بسیار ساده و غالباً نان خشک بود. در عوض، کمتر خانواده بزرگ و صاحب‌امتیازی بود که علی (ع) در جنگهای بین اسلام و کفار، یک‌تن از آنها را نکشته باشد.
نتیجه شورایی با این ترکیب مشخص است. قدر مسلم این‌که علی (ع) وجه تشابهی با نمایندگان بزرگ مالکی و اشراف و تجار بزرگ نداشت و طبعاً نمی‌باید انتخاب می‌شد. همان علی (ع) که بعدها به‌محض احراز قدرت صریحاً اعلام کرد که حقوقی را که ناشی از کار و استحقاق خودی نباشد، ولو به کابین زنان هم رفته باشد، به‌جای خود برمی‌گرداند. همان علی (ع) که بعدها فرمانداری را که با اشراف به‌ولیمه‌یی نشسته بود، ملامتها کرد... و همان علی (ع) را که عمل به‌کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) را پذیرفت و لیکن روش شیخین را رد کرده بود.
این‌ها و صدها حوادث دیگر موجب شد که رفته‌رفته نطفه‌های مبارزه علیه اشراف حاکم در شهرهای مهم اسلامی منعقد گردد. مبارزه‌یی مخفیانه در مدینه به‌وجود آمد که اخبار آن زبان به‌زبان می‌گشت، ولی گردانندگان آن معلوم نبودند.

ادامه دارد...

تابلوهای شورانگیز یک حماسه جاودان (۲)

گزارش
تاريخ: AM 11:04:49 1394/7/29

تابلوهای شورانگیز یک حماسه جاودان (۲)

عاشورای حسینی

عاشورای حسینی


عاشورای حسینی، تصویری است فراگیر از انسان تمام و انسانیت کامل. در هر گوشه آن هزار پیام و در هر کنج و زاویه‌اش بی‌شمار وجد و شیفتگی. انگیزشی که صحنه‌های عاشورا می‌آفرینند، آن‌چنان است که مدام به جذبه، آدمی را به وادی والاترین ارزشهای انسانی می‌کشاند: «تابلوهای شورانگیز یک حماسه جاودان».

«خانواده قمر (ام وهب) » 
ام وهـب نامی است آشنا میان توده‌های مردم ما که ایمان حماسی او در شیفتگان حسین (ع) به ضرب‌المثل و مثالی گفتنی تبدیل شده است.
کلامی که خود نمادی از یک حقیقت است.

قمر مادر وهب، از طایفه‏ بنی علیم، ‏ دخترعبد و همسر عبدالله بن عمیر کلبی، بود که او را ام وهب صدا می‌زدند.
او با خانواده کوچک خود در کوفه زندگی می‌کرد.
اعضای این خانواده عبارت بودند از قمر و همسرش، عبدالله‌بن عمیر، و فرزندشان، وهب؛ و سرانجام ام عبدالله، همسر جوان وهب، که فقط 17روز از ازدواجشان می‌گذشت.

قمر چـند روز قبل از واقعه عاشورا، در کوفه گروهی سواره‌نظام را دید که از میان نخلستان می‌گذشتند.
چـون سـبـب را جـویـا شـد، گفتند: «برای جنگ با حسین بن علی می‌روند.
ام وهب گفت: «بخدا که همواره حضور و شهادت در پیشگاه امام و مقتد‌ایم حسین (ع) را آرزو داشتم، امید دارم خداوند مرا نیز سعادت و ثواب پیکار در راه پیشوایم حسین بن علی، را عطا فرماید».

آنگاه آنچه دیده و شنیده بود را با همسرش، عبدالله، و فرزندش، وهب، در میان گذاشت.
آنان نیز با وی همراه شدند و گفتند که هیچ راهی برای رضایت خداوند جز یاری رساندن به رهبری برگزیده او نیست.
آنگاه این خانواده مجاهد شبانه از بیراهه از کوفه بیرون آمده و شتابان خود را به اردوی حسینی رساندند. آن شب هشتم محرم بود.

شهادت عبدالله
با طلوع خورشید در صبح عاشورا، قمر و همسرش عبداللّه، از دیدار با فاتح خیبر، علی (ع)، صحبت می‌کردند.
عبدالله، سـتـبـربـازو و فـراخ چـشم، مردی سیه‌چرده و بلندقامت بود که برای نبرد سراز پا نمی‌شناخت و با شور و شوق وصف ناپذیری به خاکپای حسین (ع) روانه شد و گفت: «ای اباعبداللّه، رحمت خـدا بـر تـو بـاد! فرمان جنگ می‌خواهم».
امام حسین (ع)، که وی را این‌چنین پرشور و به‌وجد دید، با رضایت و اطمینانی بی‌نظیر فرمود: «به گمانم برای حـریـفـان هماوردی کشنده‌ای».
آنگاه عبداللّه با شنیدن این سخن رو به جبهه دشمن شتاب گرفت.
در نبردی بی‌باک، دشمن را به هزیمت واداشت، تا بدانجا که بر آنچه از کوفه در آرزو داشت، رسید و به پیشگاه ساقی کوثر فرود آمد.
او همراه با سردار آزاده، یعنی حر، در ردیف نخستین شهیدان عاشورا قرار گرفت.

شهادت وهب
ام وهب، که این همه را نظاره‌گر بود، با شیفتگی بی‌تابی می‌کرد تا فرزند برومند خویش، وهب را نیز به میدان رزم بفرستد.
وهب بیست وپنج ساله جوانی فاضل و خوش‌روی، که رفتار و اخلاق نیکویش زبانزد خاص و عام بود، به‌تازگی ازدواج کرده بود و در زندگی هیچ کم نداشت.
در بامداد عاشورا، «ام‌وهب، فریضه جهاد را به فرزندش یادآور می‌شود و به او تأکید می‌کند که: «مبادا دل مشغول زندگی خود یا همسرت باشی».
 
وقتی توسط مادرش، قمر، لباس رزم پوشید و توسط او آماده پیکار شد، هم‌چون پدر در پوست خود نمی‌گنجید. وهب با بدرقه مادر و همسر قهرمانش، ام عبدالله، به سرعت به میدان شتافت و آنگاه شجاعتی بی‌مانند از خود نشان داد؛ تا آنجا که دشمن از زخم او از هر سو گریزان گردید.
 
سپس بسوی مادرش بازگشت و گفت: «آیا حال از من راضی هستی؟».
ام وهب پسر را پاسخ داد: «آنگاه از تو خشنود خواهم شد که بر پیمانت با مقتدایم بر خاک درخون خویش خفته باشی، به‌میدان بازگرد و در رکاب فرزند رسول خدا آن‌چنان بجنگ که از شفاعت پیامبر خدا برخوردار شوی».
وهب بدون هیچ سخنی، پرشتاب به میدان نبرد بازگشت.
این بار وقتی به میدان رفت، آن‌چنان سهمگین بر دشمن حمله کرد که مزدوران دشمن جنگ تن به تن را از یاد بردند و دستجمعی به او حمله کردند.
وقتی وهب حملات سنگین خود را شروع کرد، این رجز را می‌خواند:
«ای مادر وهب، جوانی که ایمان به پروردگار دارد، با نیزه و شمشیر از تو نگهداری می‌کند و به این گروه، تلخی جنگ را می‌چشاند. من دارای نیرو و شمشیر برانم، هنگام بلا ناتوان نیستم و خدای دانا مرا بس است».

همسرش، ام عبدالله، در حالی که حربه سنگینی در دست داشت، به وی نزدیک شد.
وهب، در حالی که کوشش می‌کرد با وجود زخمهایی که برداشته بود، سرپا بایستد، از همسرش خواست که به میان حرم بازگردد.
ولی آن شیرزن گفت: «نه، باز نمی‌گردم، نمی‌گذارم تنها به بهشت بروی، قسم به پدر و مادرم امروز روز افتخار من و توست که در راه عزیزترین و برجسته‌ترین افراد از فرزندان رسول خدا (ص) می‌جنگیم…».

می‌گویند وهب با نوزده سوار و دوازده پیاده یکجا در آویخت.
با این همه دهها زخم بر او و جنگ بی‌امانش کارگر نبود؛ وهب عده بسیاری را کشت و چون دستجمعی به او حمله کردند، از شدت جراحات وارده از اسب به زیر افتاد.
آنگاه وهب نیمه جان را به نزد ابن سعد آوردند.

ابن سعد گفت: «ما اشد صولتک»، (چه دشوار و سخت است حمله تو) ؛ و فرمان داد تا سر وهب را از تن جدا ساختند و پیش روی سپاه حسین (ع) انداختند .

شهادت قمر (ام وهب) :
ام وهب سر فرزند را بر گرفت و بوسید و گفت: «سپاس خدا را که روی مرا به‌شهادت تو (روشن ساخت) و پیش روی حسین سفید کرد.
ام وهب هم مانند «ام‌عمرو»، پس‌گرفتن قربانی را برنتافت و گفت: «خداوندا، امید مرا قطع مکن». گویی شرم داشت آنچه را که در راه خدا داده بود، در نزد خود بیابد.
او سر فرزند را چونان حربه‌ای به‌سینه دشمنان کوفت و سپس خودش به‌میدان جهاد شتافت. وقتی به بالای پیکر بیجان همسرش، عبدالله، رسید، نشست تا خاک از چهره وی پاک نماید.
در حالی‌که با خود نجوا می‌کرد: «بهشت بر تو مبارک باد! چه خوب سرنوشتی است پیش پای حسین، سرور عالمیان، به خون خفتن».

شمربن ذی الجوشن، که شاهد صحنه بود، به یکی از غلامانش (به نام رستم) چنین دستور داد: «با عمود نیزه بر وی بکوب» ؛ و او هم با ضربه‌ای شریرانه، فرق ام وهب را شکافت و قمر در کنار شوهرش به‏خون در غلتید.
بدینسان او نخستین بانوی مجاهدی بود که در کربلا به‌شهادت رسید؛ و چه افتخاری بالاتر از نامی که ثبت فهرست کربلا باشد و در خاکپای نام حسین (ع) زیور هر دفتر شود.
به این ترتیب نام قمر (ام وهب) در فهرست زرین عاشورا جای گرفت و در تاریخ ارزش «مثال» یافت.

شهادت ام عبدالله:

از سوی دیگر به‌مجرد شهادت وهب، همسر جوانش، ام‌عبدالله، چنان بی‌محابا به‌میدان زد که کسی نتوانست به او رسیده و مانع شود.
تا این‌که او نیز به دستور شمر به‌شهادت رسید؛ و اینچنین بعد از ام وهب در ردیف اولین زنان شهید در میدان عظیم عاشورا قرار گرفت.

تابلوهای شورانگیز یک حماسه جاودان (1)


تابلوهای شورانگیز یک حماسه جاودان (1)

السلام علیک یا ابا عبدالله

السلام علیک یا ابا عبدالله


عاشورای حسینی، تصویری است فراگیر از انسان تمام و انسانیت کامل در هر گوشه آن هزار پیام و در هر کنج و زاویه‌اش بی‌شمار وجد و شیفتگی. انگیزشی که صحنه‌های عاشورا می‌آفرینند، آن‌چنان است که مدام به جذبه، آدمی را به وادی والاترین ارزشهای انسانی می‌کشاند: «تابلوهای شورانگیز یک حماسه جاودان».(1)

خانواده بحریه
در روز عاشورا یک خانواده مجاهد و انقلابی در صحنه نبرد، درخشش خیره کننده‌ای دارد. حماسه‌ای به عظمت همه حماسه‌های به‌یاد ماندنی بشر: بحریه (ام عمرو)، همسرش جناده و فرزندشان عمرو.
پس از عبور از آزمایشات و ابتلائات سخت؛ و پس از پاکیزگی و صفای درون، که شب قبل صورت گرفته بود، اینک در روز عاشورا، خانواده جناده قدم به میدان نبرد می‌گذارد.
نخست بحریه همسرش، جناده، را به شتافتن بسوی نبرد تشویق کرد.
آنگاه هنگامی که شوهر را آماده روانه‌شدن به‌میدان جهاد یافت، او را به نایل‌آمدن به فوز شهادت بشارت داد و بدرقه‌اش کرد.
 
جناده از امام حسین اجازه رزم خواست و چون افتخار نبرد در پیشگاه سرور آزادگان را یافت، به میدان شتافت و پس از رزمی جانانه در آستان سید الشهدا به خون خود درغلتید.
بعد از جناده، فرزندش، عمربن جناده، بناگاه علم پدر بر دوش گرفت و به میدان شتافت و در پیشگاه امام اذن کارزار خواست.
 
اما امام مخالفت کرده و او را از جنگ منع کرد.
امام حسین به عمرو گفت: «پدر تو هم‌اکنون کشته شده وآمدن تو به میدان ای بسا برای مادرت، که در خیمه‌ها چشم به ما دوخته است، سنگین باشد».
ولی فرزند شجاع بحریه با سرسائیدن بر بارگاه سرور آزادگان جواب گفت: «انّ امی هی التّی امرتنی»، مادرم! هموست که لباس جنگ بر من پوشاند و به من فرمان داد تا به میدان بشتابم و جان فدای سرورم کنم».
(به‌نظر می‌رسید پس از شهادت جناده، بحریه از پای ننشسته بود و مسئولیتش را پایان‌ یافته ندانسته بود. او این بار فرزند نوجوانش، عمرو، را به‌جهاد فراخوانده و او را روانه میدان کرده بود).

امام حسین (ع) از جواب عمرو و از سخنی که مادرش به او زده بود، لختی را به سکوت گذراند. شاید به ثمره دودمان و خاندان عقیدتی خود مباه و افتخار می‌کرد.
حسین (ع) پس از آن هیچ نداشت مگر رخصت به عمرو. نوجوان، تنها با اصرار و الحاح بسیار توانست از امام حسین (ع) اذن جهاد بگیرد.
آنگاه فرزند شجاع، سرفراز به میدانی شتافت که فرمانروایش، حسین، سرور آزادگان عالم بود. جـوان بی‌باک به تنهایی به خیل هزاران دشمن تاخت.
مزدوران سپاه سعد از هر سو از مقابلش می‌گریختند و چون یارای نبرد با دلیری چون او را نداشتند، بزدلانه از همه سو او را در میان گرفته و باران تیر براو باریدند.
فرزند بحریه چون به خاک افتاد، نیروهای دشمن از غیظ و غضب حیوانی خود، سر آن دلاور را بریده به سوی حسین (ع)، که شاهد شهادتها بود، پرتاب کردند.

با این صحنه بحریه، که اکنون همسر و پسر خود را از دست داده بود، چالاک خود را به میدان رساند، سر بریده فرزند خود، عمرو، را بر دو دست گرفت و آن را پاکیزه کرد.
ولی گویی شرم داشت که چیزی را که به خدا هدیه کرده، بازپس گیرد.
سپس گفت: «ای روشنای چشم و ای شادی دل، آفرین برتو باد»! آنگاه سر فرزند را به سوی سپاه ابن سعد پرتاب کرد که: «آنچه در راه خدا داده‌ام هرگز پس نخواهم گرفت».
آنگاه بحریه به خیمه بازگشت؛ میله و عمود خیمه‌ای را از زمین برکند و در حالی‌که به‌خوبی مسلح شده بود، بسوی میدان شتافت تا علیه د‌شمن به راه همسر و فرزندش شجاعش برود.
 
 بحریه در ضمن حمله چنین رجز می‌خواند که: «بیهوده پندارید سالخورده زنی ضعیف و ناتوانم، چون زمان دفاع از مقتدایم فرا رسد، در خاکپای فرزندان بزرگ بانوی عالمیان، فاطمه علیها السلام، فرق سرهایتان را با ضربات سنگین خواهم شکافت».
 
چندی پیکار کرد تا این‌که امام حسین او را صدا زد و خواست تا بازگـردد و سرانجام او را به میان خیمه‌ها بازگرداند.
مادر را تنها دستور سرور و مقتدایش قادر به بازگشت می‌ساخت تا همراه با بزرگ بانوی عاشورا حماسه دیگری را به جهانیان بیآموزد.