۱۳۹۴ مهر ۳۰, پنجشنبه

گزیده‌ای از کتاب «راه حسین» - قسمت دوم


گزیده‌ای از کتاب «راه حسین» - قسمت دوم

امام حسین

امام حسین


 
فتوحات خارجی ـ تشدید تضادهای داخلی
هنگام مرگ عمر هنوز کار فتح ایران پایان نیافته بود. یزدگرد با بقایای نیروهای خود مقاومت می‌کرد. سپاه کسری با آن‌همه شوکت، به‌علت فقر آرمانش بیش از دو ماه تاب مقاومت نیاورد. همان سپاهی که با زنجیر به‌میدان فرستاده می‌شد.
در‌ حقیقت این ایدئولوژی اسلام بود که قلب ایرانی‌ها را تسخیر کرد و سپاه اسلام چیزی جز پیام‌آور این ایدئولوژی نبود. افسانه عظمت رژیم سلطنتی شاه شاهان پاک دروغ از آب درآمد. آرمان انقلابی! عرب‌های پابرهنه را به‌صورت درهم‌شکنندگان حکومت اشرافی هفت‌فامیلی درآورد. کاخ‌ها بر سر کاخ‌نشینان ویران گردید و همه برابر شدند.
و این نیروی دگرگون‌کننده که از درون شعار لااله الاالله سرچشمه می‌گرفت، جوشش‌کنان هر گونه بت و محتوای طبقاتی آن را برای هموار کردن جاده توحید و تحقق صفات توحید درهم کوبید.
به‌هرصورت، در زمان عثمان مابقی کار ایران تمام و «ارمنیه» نیز فتح شد. دامنه اقتدار دولت اسلامی تا مغرب‌زمین گسترش یافت، آفریقا به‌تصرف درآمد و آندلس مورد حمله قرار گرفت. اما در‌ حالی‌که قلمرو حکومت اسلام این‌چنین از طول و عرض گسترده می‌شد و شعار انقلابیش قلبهای خلق‌های اسیر دورترین نقاط جهان آن روز را فتح می‌کرد، از درون با یک‌سلسله حرکات ضد‌ انقلابی مواجه بود که با بحثهای گذشته دیگر ضرورتی به‌ توضیح آن نیست. این‌که اشخاصی چون ابوذر که برای جهاد و مبارزه با عناصر ضد‌ انقلابی و ضد‌اسلامی داخلی به‌پا‌خاسته بودند، این عناصر ضد‌ انقلابی به‌سهولت می‌توانستند آنها را متهم به‌مخالفت با جهاد کرده و روانه مرزها نمایند تا بدین‌وسیله هم از شر مزاحمت آنها آسوده شوند و موقعیت خود را تثبیت کنند یا به‌زعم منطق سالوسانه‌شان، سعادت و شهادت را نصیب آنها گردانند.
در این زمان است که معاویه، فرماندار شام، با همکاری «عبدالله‌بن ابی‌سرح»، فرماندار مصر، دست به‌کاری زد که در روزگار عمر نتوانسته بود. توضیح آن‌که در زمان عمر، معاویه چندین‌بار کوشید تا از مرزهای دمشق به‌قلمرو روم نفوذ کرده و جنگ دریایی آغاز نماید. ولی عمر هرگز این اجازه را به‌او نداد تا بدون موافقت و صلاحدید حکومت مرکزی دست به‌جهانگشایی بزند.
انگیزه‌های معاویه نسبت به این کار و وسیع‌تر کردن قلمرو حکومتش، استفاده از ثروت سرشار رومی‌ها و بالاخره، مهم‌تر از همه، نام‌آوری و هموار کردن زمینه حکومت آینده خود، به‌عنوان یک‌سردار مجاهد و با‌ سابقه اسلام بود. پس از مرگ عمر در زمان عثمان او توانست آرزوهای جاه‌طلبانه خویش را تحقق بخشد، به‌جنگ دریایی با رومی‌ها پرداخته و قبرس را فتح کرد. بدین ترتیب ملاحظه می‌شود در زمان عثمان «مرکزیت» حکومت از بین رفته و کارگزاران او بدون توجه به‌مصالح کلی مملکت، خودسرانه و به‌طمع غنائم جنگی و ارضای هوا و هوسهای شخصی و کسب اشتهار دست به‌جنگ تجاوزی می‌زنند. این فتوحات بی‌رویه و صرفاً خودخواهانه، غنائم و ثروت زیادی را نیز به‌سوی مرکزیت سرازیر می‌کرد که غالباً به‌جیب کارگزاران حکومت ریخته می‌شد و محنتها و مصائب آن نیز نصیب مردم می‌گشت و در مجموع راه را برای انفجار تضادها هموار می‌ساخت.

سیاست اقتصادی حاکم، مهمترین عامل درهم‌ریختگی و انحراف جهانگشایی ممتد و عنان‌گسیخته، غنائم مادی و انسانی (بندگان) بسیاری به‌ارمغان می‌آورد. تجمع این شکست‌خوردگان محروم همراه با توزیع غیرعادلانه غنائم، در قلب حکومت اسلامی خطر بالقوه‌یی را به‌وجود می‌آورد. شهرهایی چون کوفه به‌صورت مرکز تجمع چنین آوارگانی درآمد. بسیاری از اهالی آنجا غربا و اسیرانی بودند که فاتحان جنگ آنها را در میان خود قسمت کرده و بدان‌جا روانه ساخته بودند. ظهور این طبقه و گسترش سریع آنها تضادهای طبقاتی شدیدی را در کوفه به‌وجود آورد، به‌حدی که کارگزار خلیفه سوم (سعید) خطر این برخوردها را برای او نوشت.‌ عاقبت برای حل این تضادها راهی برگزیده شد که بعدها موجب مصیبت‌های بی‌شمار شد. مضمون این پیشنهاد چنین بود: سهم کسانی را که در خارج از شهرهای عربی مالک‌اند با هر کسی که بخواهد با زمینهای داخلی کشور معاوضه می‌کنیم.
درباره چنین دستورالعملی گویا این‌طور استدلال شده باشد که با یک‌کاسه کردن مالکیتهای کوچک، قشرهای ثابت و وابسته زمین ایجاد گردد تا به این ترتیب از مناقشات مربوطه و همچنین تحریکاتی که پیوسته برای تبدیل به یک‌شورش انجام می‌شد جلوگیری گردد.
برای توضیح این مطلب بهتر است رشته صحبت را به‌دست دکتر طه‌حسین بدهیم. وی در صفحه 101 جلد اول، فتنة‌الکبری می‌گوید:
برای روشن شدن حقیقت باید توضیح داد که عده‌یی از بزرگان صحابه، سرمایه فراوانی از نقد و جنس در حجاز داشتند. پس از آن‌که چنین تصمیمی گرفته شد، آنها به سرعت این اموال را فروختند و از پول آن زمینهای خارج را خریدند. زیرا می‌دانستند که آن اراضی، خاکی مستعدتر دارد و محصول آن از حجاز بیشتر است و بهتر به‌دست می‌آید. طلحة‌بن عبدالله کوشید تا همه سهام خیبر را از کسانی که در فتح آن با پیغمبر بودند و مالک آن شدند از خود آنها یا ورثة ایشان خریداری کند. با گشوده شدن این در، طلحه سهامی را که در خیبر مالک بود با کسانی از حجازیان که در فتح عراق شرکت داشتند و مالک اراضی آنجا بودند معاوضه کرد. سپس با‌ مال بسیاری که در اختیار داشت، سهم دیگران را نیز از سرزمین عراق خرید و از خود عثمان نیز زمینی را که در عراق داشت با زمینی از آن خویش در حجاز مبادله نمود و دیگران نیز مانند طلحه چنین معاملاتی کردند و هرکس که می‌خواست از حجاز به سرزمینهای ملکی خود در خارج برود آن را فروخت و به‌جای آن از اراضی بلاد عربی خریداری کرد…
این پیشآمد دو نتیجه به‌دنبال داشت:
یکی آن‌که مالکیتهای بزرگ در عراق و شهرهای دیگر به‌وجود آورد. زیرا کسانی که از این پیشنهاد استفاده می‌کردند سرمایه‌داران بزرگ مانند طلحه و زبیر و مروان‌بن‌حکم بودند که می‌توانستند سهام خرده‌مالک‌ها را از ایشان بخرند و در نتیجه بازار خرید و فروش و وام و مبادله، در این سال رواجی به‌سزا داشت.
اجرای این طرح تنها به‌حجاز و عراق منحصر نشد، بلکه در شهرهای عربی و در تمام نقاطی که مسلمانان فتح کرده بودند جریان یافت و اقطاعات وسیع و اراضی پهناوری به‌وجود آمد که کارگران از بنده و آزاد در آنها به‌کار مشغول شدند و به‌دنبال آن طبقه ملاکی به‌وجود آمد که اشرافیت آن مولود مال فراوان و ثروت سرشار و بسیاری اتباع بود.
نتیجه دوم که به‌دنبال این تصمیم بود، آن‌که خریداران اراضی ممالک عربی و به‌خصوص زمینهای حجاز ناچار شدند برای برداشت محصول بندگان بسیاری به‌کار گیرند. دیری نگذشت که حجاز به‌صورت زیباترین، پرنعمت‌ترین، پردرآمدترین و پرمحصول‌ترین سرزمین‌ها گردید و آنچه را که این ثروتمندی از تنعم و تن‌آسایی به‌دنبال دارد به‌همراه خود آورد. در مدت کوتاهی در مکه و مدینه و طائف از سرزمین حجاز طبقه‌یی از اشراف به‌وجود آمد که فارغ‌البال زیسته و دست به‌کاری نمی‌زدند، بلکه دسترنج بردگان را خورده و وقت خویش را به‌بطالت و عیاشی و تن‌آسایی صرف می‌کردند. به‌دنبال این تحول، تمدن!؟ به‌حجاز و شهرهای دیگر عربی وارد شد و خوشگذرانی و بطالت و آنچه را که به‌دنبال دارد از آوازخوانی، رقص و شعری که ـ‌ به‌جای تجسم حقیقت و خاطره نشاط انگیز‌ـ تصویری از بطالت و لاقیدی و حرص بر لذت و فراغت را می‌نمایاند رواج یافت.
دوش به‌دوش این طبقه، بندگانی به‌سر می‌بردند که رشته حیات صاحبان خود را در دست داشتند و چرخ زندگانی ایشان با‌ همه هوسرانی و بطالت و هواپرستی که در آن بود به‌دست آنان می‌گردید و باز دوش به‌دوش این اربابان بنده، یا بندگانی که آقایی می‌کردند، طبقه‌یی دیگر از عرب‌های بیابان‌نشین محروم به‌سر می‌بردند که در حجاز زمینی نداشتند تا با زمینهای عراق معاوضه کنند و در عراق زمینی را مالک نبودند تا آن‌را با زمینهای حجاز مبادله نمایند.
همین اشرافیت جدید با نفوذ روز‌افزونش در حاکمیت می‌کوشید تا فرمانداری شهرها را به‌دست آورده یا با حاکمیت بر سربازان مرزها بر میزان غنائم و ثروت خود بیفزاید. کشمکش طبقات بالا گرفت و از آنجا که هجوم سرمایه‌داران به‌سرزمینهای عراق بیش از بلاد دیگر بود، این برخوردها در آنجا و به‌ویژه در کوفه و بصره بیش از نقاط دیگر مشهود بود. به‌حدی که وقتی سعید، کارگزار خلیفه، در محفلی گفت: اراضی عراق تیول قریش است. ولوله‌یی در کوفه ایجاد شد و دامنه آن به زد و خوردهای تندی کشید. توده‌های محروم که شعار برابری اسلام در گوششان صدا می‌کرد برآشفتند که این چه‌حرفی است، اراضی عراق را خداوند روزی همه ما کرده است. چرا باید قریش از دیگر مسلمانان سهم بیشتری داشته باشد. چون دامنه برخوردها بالا گرفت، بر اساس دستور، والی کوفه عده‌یی از افراد مورد احترام طبقات پایین را که خطرناک تشخیص داده بود به‌شام تبعید کرد و این تبعید خود موجب برافروخته شدن بیشتر آتش مخالفت مردم گردید؛ تا آنجا که وقتی حاکم کوفه از مسافرت به‌مرکز باز می‌گشت عده‌یی از مردم کوفه، به‌ریاست مالک اشتر، از ورود او به‌شهر مانع شدند و حاکم را وادار کردند که از مراجعت به‌کوفه منصرف شود.
به‌طور کلی باید گفت که در آن دوران، تعصب‌های قبیله‌یی دوباره پیدا شد و هر قبیله‌یی فقط به‌منافع و امتیازات خود می‌اندیشید. در میان این قبایل، قریش و از میان قریش به‌خصوص امویان رقیب بلامنازع میدان بودند. آنها توانسته بودند زمام هر چهار ولایت مهم حکومت اسلامی یعنی شام، بصره، کوفه و مصر را خود به‌دست گیرند.

شورش نقش ابوذر، عمار یاسر، مالک اشتر، ابن‌مسعود و… که همگی از طرفداران علی (ع) بودند، به‌عنوان عامل ذهنی، دیگر جایی برای سکون و سکوت باقی نگذاشت. در آغاز، رفته‌رفته دامنه نارضایتی مردم از طبقه حاکم و کارگزاران جبارش بالا گرفت تا مردم جمع شده و علی (ع) را از طرف خود برای اتمام‌حجت به‌نزد خلیفه فرستادند.
خلاصه سخنان علی (ع) به‌او چنین است: «تو کور نیستی تا ترا بینا کنند. تو نادان نیستی تا ترا دانا سازند. راه، روشن و آشکار و حدود دین، معلوم و معین است. بهترین بندگان نزد خدا امام عادلی است که خود رستگار باشد و مردم را رستگار سازد. بدترین مردم نزد خدا پیشوای ستمکاری است که گمراه باشد و مردم بد و گمراه شوند. من از پیامبر‌ (ص) شنیدم که می‌گفت روز قیامت پیشوای ستمکار را می‌آورند، نه یاوری دارد نه عذرخواهی. من ترا از خدا و سطوت و کیفر او می‌ترسانم. عذاب خدا سخت و دردناک است، من می‌ترسم تو نخست پیشوای این امت باشی که کشته می‌شوی».

جواب خلیفه وقت به علی (ع) بسیار جالب است و خلاصه آن چنین است: «آنچه را که گفتی به‌خوبی دانستم. اما تو اگر به‌جای من بودی هرگز من سرزنشت نمی‌کردم و بر تو عیب نمی‌گرفتم و ترا در مقابل مخالفانت تنها نمی‌گذاشتم و نمی‌گفتم که چرا صله رحم کردی (بخشش به اقوام) و چرا بیچاره‌یی را توانگر ساختی و چرا به‌فلان و بهمان حکومت بخشیدی. چرا این ایراد را به عمر نمی‌گرفتی؟».

عثمان از این‌که در این موقعیت حساس علی (ع) او را تنها در چنگ مخالفانش می‌گذارد بسیار آزرده شد. او پس از شنیدن سخنان مردم توسط علی (ع)، بر بالای منبر رفته و طی خطابه‌یی تهدیدآمیز به‌مردم اخطار کرد:
«آفت این امت و بلای این نعمت طعنه‌زنان و عیب‌جویان هستند. اگر من نتوانم زیادی مال بیت‌المال را مطابق میل خودم خرج کنم پس برای چه پیشوا شده‌ام؟ شما چرا در زمان عمر که این همه سختگیر بود لب فرو‌ بستید ولی چون من نرمی را پیش گرفتم بر من می‌شورید؟».
سپس مردم را ترسانده، می‌گوید: «به‌خدا هم اطرافیان من بیشترند و هم یاران من نزدیک‌ترند و هم سپاه فراوان‌تر دارم که همگی گوش به‌فرمان من هستند…».

به‌دنبال این خطابه، مردم ناراضی فهمیدند که مشکلات آنها جز با عزل خلیفه از مقام خلافت سامان نخواهد پذیرفت و به‌همین دلیل موج جنبش مردم شدت فوق‌العاده یافت.

… توده‌های ناراضی مصر و کوفه و بصره و مدینه پیمان قیام بستند و از شهرهای خود به‌سوی مدینه، مقر حکومت، حرکت کردند. انقلابیون به مدینه رسیده و منزل خلیفه را محاصره کرده و به‌او پیام دادند که از خلافت استعفا کند. ولی او مایل نبود جامه‌یی را که خدا به‌تن او پوشانده است، بیرون آورد! پس از مدتی محاصره‌کنندگان اطلاع یافتند که عثمان به‌فرمانداران خود نوشته است نیرو بفرستند و شورشیان را از مدینه بیرون کنند. آنها به‌محض آگاهی از این خبر، بر‌ شدت محاصره خود افزودند. مردم شروع به‌سنگ‌پرانی به‌سوی او کردند و آب را به‌رویش بستند. رفته‌رفته شدت محاصره به‌مراحل باریکی رسید. محاصره‌کنندگان او را بین مرگ و استعفا از حکومت مخیر گردانیدند. ولی او چون به‌استعفا تن در‌نداد، لذا بر خانه او هجوم برده و وی را کشتند.

رئوس نظریات انقلابیون را می‌توان چنین خلاصه کرد: نگاهداری خلافت اسلامی از تباهی‌های حکومت فردی، «مصرف بیت‌المال در جهت مصالح عموم» و «بیت‌المال مال مسلمانان است نه خلیفه».

گزیده از کتاب «راه حسین» - قسمت اول


گزیده از کتاب «راه حسین» - قسمت اول

مرقد امام حسین علیها السلام

مرقد امام حسین علیها السلام


 
استحاله تاریخ
تغییر کهنگی‌ها به‌نوها، به‌ویژه در قلمرو اجتماعی، «که انسان موضوع آن است»، صرفاً وقتی‌که به‌قدر کافی کمیتها بر روی هم انباشتند، میسر می‌باشد. از این‌رو عملاً نمی‌توان در جهش اجتماعی «نقطه جوش لایتغیری قائل شد». اراده انسانهای آگاه و تدارک ذهنی انقلاب و انتقال مفاهیم ضروری بر آحاد افراد می‌تواند متقابلاً در هر عصری در حصول نقطه مطلوب مؤثر باشد.‌ «همچنین از آنجا که هر انقلابی زمینه و محتوای تاریخی خود را دارد و همچنین به‌دلیل پیوند ارگانیک حوادث آن»، بررسی وقایع قبل‌ از نهضت حسینی به‌منظور نتیجه‌گیری و تحلیل همه‌جانبه از جنبش امام (ع) ضروری است.‌ «به این ترتیب عملکرد رشد تضادهای اجتماعی آن دوران را که به‌چنان استحاله تاریخی انجامیدند مختصراً مطالعه می‌کنیم».

نظم نو پیش از اسلام عصبیتهای قومی در حادترین اشکال خود بر همه اقوام عرب حاکم بود و ازاین‌رو تضادهای وحشتناک بی‌شماری بین آنها جریان داشت. در چنین زمینه‌یی از جهالتها و تشتت آرا که سالیان دراز قدمت داشت، پیامبر اکرم (ص) بر اساس توحید شالوده یک اجتماع مترقی را در تحت لوای حاکمیت اعتقادات اسلامی بنا نهاد. ولی این بدان معنا نیست که «خصلت‌های جاهلی» به‌ویژه در عناصر تشکیل‌دهنده نظام پیشین در چنین مدت محدودی به‌کلی ریشه‌کن شده باشد. «چه، این امر مطلقاً تدریجی است و به پروژه بی‌پایان حل تضادهای درونی انسان مربوط می‌شود».
بسیاری از سران و اشراف گذشته که اکنون «جنبه مغلوبیت» داشتند، با حفظ کم و بیش ماهیت اصلی خویش، «جبراً تسلیم آیین امتیاز برافکن شدند». بنابراین هرآن این امکان وجود داشت که با تغییر شرایط، «جنبه مغلوبیت» حاکمیت احراز کند. البته این معنا در مورد هر انقلابی صادق است، ولی نمونه اسلام مصداق فوق‌العاده اکیدتری است؛ چرا که تغییراتی که در اجتماع ایجاد نمود صرفاً ناشی از درون جامعه یا جنبش خودبه‌خودی و رشد و سازمان‌یافتگی (رهبری شدن) آن نبود، بلکه از خارج (وحی) نیز حرکتی القا می‌شد و لذا نگهداری و اکمال آن بسیار مشکل‌تر از انقلابات معمول است.
این نگهداری و اکمال طبعاً نقش و مسئولیت رهبری را بسیار مهم‌تر می‌کند و به‌همین دلیل است که شیعه «امامت» را تکمیل دین دانست و آیه «الیوم اکملت لکم دینکم» را در شأن جانشینی علی (ع) از پیامبر (ص) در حجه‌الوداع دلیل می‌آورد.

وداع با پیامبر
پیامبر اسلام (ص) در حالی‌که «اهل بیت» و «کتاب خدا» را که از جاهلیت آلودگی‌یی همراه نداشتند، به‌نشانی خود در میان امتش می‌گذاشت، با آنها وداع نمود و درگذشت. با اختتام وحی که دیگر حرکتی از خارج القا نمی‌شد، از این پس طی «راه» بالتمام به‌ آگاهی و اراده انسان وابسته می‌شود. موجودی که به‌ تعبیر قرآن پس از ارتحالات گوناگون، به‌مقام جانشینی خدا در زمین (خلیفة‌الله) رسیده و با «اختیار» و «امانت» نگاهدار الهی شده بود تا اراده و نور خدا به‌دست او «اتمام گردد». مسافری که بارها ارابه‌اش را تازیانه وحی در راه کمال جهش داده بود، اکنون به‌منزلی رسید که باید زمام امور را به‌اتکای آگاهی و اراده‌اش شخصاً عهده‌دار شده و پیش راند.

خلافت
از تاریخ خلافت بیش‌ و کم همه مطلعیم. نکته قابل‌توجه این‌که تحلیل حوادث پس از رحلت پیامبر (ص) مبین این حقیقت است که شیوه‌های دقیق و صحیحی برای حل تضادهای موجود به‌کار گرفته نشده است.
از جمله در زمان خلیفه اول می‌بینیم برخی از طوایف که اسلام ایشان را از بند شیوخ و امیران فاسد و روابط ظالمانه آسوده کرده بود، دوباره به‌خصلتهای جاهلی عودت کرده و از اطاعت حکومت مرکزی سرپیچی می‌کنند. ابی‌بکر می‌کوشد تا با لشکرکشی آنها را وادار به‌اطاعت کند. اما این عودتها متوقف نمی‌شود. طبعاً از علل عمده این سرکشی‌های محلی و قبیله‌یی فقدان کار پرحوصله توضیحی و تربیتی بر روی نومسلمانهاست. لیکن چنین می‌نماید که خلیفه برای خاموش ساختن ایشان، با استفاده از خوی سرکشی و جنگاوریشان، ایشان را به‌مرزها گسیل داشت تا همراه با مجاهدان، به‌کار فتوحات بپردازند.
روشن است که ساده‌گزینی در حل تضاد فوق‌الذکر و اعزام پیام‌آورانی که به‌پیام خود آگاه نیستند یا لااقل آگاهی و مسئولیت همه‌جانبه ندارند، در درازمدت چه‌نقایصی می‌آفریند. دیده می‌شود که گاه فرمانده اسلامی فقط مانند یک فاتح که بیشتر به‌غنیمت و افتخار نظر دارد، وارد محل می‌شود، تا یک پیامبر.
شاید از سر همین توجه به‌خارج، که هرگز ناشی از حل قطعی مسائل داخلی نبوده است‌، می‌باشد که عناصر ضدانقلابی چون معاویه توانستند زمینه‌های قدرتمندی را تدارک ببینند و بی‌جهت نبود که در زمان علی (ع) جهان‌گشایی به‌کلی موقوف شد.
گرچه به‌این ترتیب کار مخالفت‌های داخلی در زمان خلیفه اول خاتمه یافت، اما بعدها این تضادهای لاینحل مجدداً با قوتی صدچندان سرباز کردند و فتنه‌ها آغاز شد.

جاهلیت و اشرافیت جدید
اطرافیان نزدیک پیامبر (ص) که در راه اسلام متحمل زحمات بسیار شده بودند (تشکیل قشر صحابه را داده و در نزد مردم دارای یک‌نوع برتری طبیعی بودند)، لیکن در زمان حیات پیامبر (ص) اینان هیچ‌گونه امتیاز مادی نسبت به‌دیگران نداشتند. پس از رحلت پیامبر (ص) برخی از صحابه، در کشمکش بین ایدئولوژی اسلامی و بقایای ناخالصی‌های عصر جاهلیت، مغلوب نیروهای کهنه شدند و از همین جا نطفه بسی مصیبتها بسته شد. آنها آزمندانه به‌صورت طفیلی‌هایی درآمدند که هنرشان میراث‌خواری قهرمانی‌های گذشته بود. خلاصه بی‌سر و صدا، برتری‌طلبی و اشرافیتی به‌وجود آمد که اساس آن نزدیکی با پیغمبر بود و از این رهگذر و از آنجا که در قرآن نام مهاجرین بیش از انصار ذکر شده! حکومت خاص قریش و مشورت حق انصار گردید.
اهمیت این انحرافات وقتی روشن می‌شود که ببینیم در دوران حکومت بنی‌امیه، صحبت از برتری عرب بر دیگر اقوام است. زیرا غیر از این‌که بعضی از مهاجرین و نزدیکان پیغمبر (ص) به‌سبب این‌که با پیامبر (ص) نزدیک بودند، خود را بر انصار و دیگران برتر می‌شمردند و اعراب نیز بدین‌علت که پیامبر از میان ایشان مبعوث شده، امتیاز خاصی نسبت به‌غیر عرب (عجم) برای خود قائل بودند.

شورا عمر، خلیفه دوم، با قدرت تمام وظایف خود را انجام می‌داد. سختگیری وی، به‌ویژه در مورد کارگزاران و فرماندارانش، مشهور است. هم در آغاز کار و هم به‌هنگام عزل کارگزارانش، از دارایی آنها صورت می‌گرفت، اگر در پایان تفاوتی کرده بود مازاد را قسمت می‌کرد و بخشی از آن را به‌بیت‌المال بازمی‌گرداند. وی احکام و حدود را به‌شدت و حتی در مورد خانواده‌اش بلااستثنا اجرا می‌کرد. ولی مشی اقتصادی عمر چنان بود که ثروتمندی و مال‌اندوزی نیز به‌نحوی در آن مجاز بود. چنان‌که خود در اواخر عمر گفته بود: «اگر در آغاز کار چنان بینا بودم که در پایان آن هستم، زیادی مال توانگران را می‌گرفتم و به‌مستمندان می‌دادم». در این مورد ویل‌دورانت می‌گوید:
«... عمر فاتحان را از خرید زمین کشاورزی منع کرده بود و می‌خواست در خارج عربستان به‌حال سپاهیگری بمانند و دولت معاش آنان را فراهم کند تا ارزش جنگی خود را حفظ کنند. ولی دستورات وی پس از مرگش فراموش شد. در ایام حیاتش نیز این امر، به‌واسطه گشاده‌دستی وی، بی‌اثر ماند. وی چهار پنجم غنائم را میان سپاهیان تقسیم می‌کرد و یک‌پنجم را به‌خزانه مسلمین می‌سپرد. اقلیتی از مردان صاحب کفایت قسمت اعظم این ثروت روزافزون را به‌چنگ آوردند. اشراف قریش در مکه و مدینه قصرهای مجلل بنیاد کردند، زبیر در شهرهای مختلف خانه‌ها داشت و هم او هزار اسب و ده‌هزار برده داشت. عبدالرحمن عوف هزار شتر و ده‌هزار برده و چهل‌هزار دینار نقد (1 میلیون و 912هزار دلار) داشت. عمر تجمل قوم خود را به‌دیده تأسف می‌نگریست»... .

با توجه به‌آنچه تحت عنوان حکومت اسلامی در مورد مسائل اقتصادی اسلام اشاره شد (البته به‌طور خیلی مختصر و فشرده)، جالب است نظر حضرت علی (ع) را راجع به‌تقسیم اموال در زمان عمر نیز ملاحظه کنیم. در این مورد طه‌حسین می‌گوید:
«... برای علی (ع) آن بود که طبق سنت دیرین عمل شود (سنت رسول خدا) … علی (ع) می‌گفت عایداتی را که به‌خزانه می‌رسد قسمت کن، چندان که وقتی سال به‌سرآید درهمی یا دیناری در خزانه نماند و همه آن به‌مستحقان داده شود. اما عثمان گفت این اموال فراوان است و اگر ضبط نشود می‌ترسم سررشته کار از دست برود. سرانجام عمر به‌این نتیجه رسید که باید دفاتری ترتیب دهد و مقرری هرکس را طبق آن بپردازد و مازاد آن را نگهدارد»... .

توضیح این‌که رسول خدا (ص) بر پایه مساوات عمل می‌کرد و لذا علی (ع) در برابر نظر عثمان معتقد بود که باید به‌همان شیوه که مال‌اندوزی را مجاز نمی‌دانست عمل شود.
نکته دیگری که در بررسی دوران عمر حائز اهمیت است عدم عزل و تغییر فرماندارانی چون معاویه و عمروعاص است. گرچه ایشان از عمر بسیار حساب می‌بردند، لیکن این مانع نبود که در ورای رویه‌کاری و ظاهرسازی وسیع خود به‌آنچه می‌خواهند نپردازند. ابن‌خلدون با لحن دفاع‌آمیز، زندگی‌اشرافی و پرزرق و برق معاویه را چنین توجیه می‌کند:
«و چون معاویه هنگام آمدن عمر به شام با ابهت و شکوه و لباس پادشاهی و سپاهیان گران و بسیج فراوان با عمربن‌خطاب (رض) ملاقات کرد، عمر این وضع را ناپسند شمرد و گفت: ”ای معاویه آیا به روش کسرایان (خسروان) گراییده‌ای؟“
معاویه گفت: ”ای امیرالمؤمنین من در مرز می‌باشم و با دشمنان روبه‌رو هستم و ما را در برابر مباهات ایشان به آرایش جنگ و جهاز نیازمندی است“. عمر خاموش شد و او را تخطئه نکرد، زیرا استدلال او به یکی از مقاصد دین بود. اگر منظور ترک پادشاهی از اساس می‌بود، به‌چنین پاسخی درباره پیروی از کسرایان (خسروان) و اتخاذ روش ایشان قانع نمی‌شدند، بلکه به‌کلی او را به خروج از آن روش می‌انگیخت. منظور عمر از «کسرویت» اعمال ناستوده‌یی بوده است که ایرانیان در کشورداری به‌کار می‌بستند، از قبیل ارتکاب باطل و ستمگری و جفاکاری و پیمودن راههای آن (ستمگری) و غفلت از خدا و معاویه پاسخ داد که مقصود از این جاه و جلال، کسرویت ایران و امور باطل ایشان نیست، بلکه نیت و قصد او در راه خداست و از این‌رو عمر خاموش شد»... .
ملاحظه می‌شود که قطعه فوق حاوی نوعی قشریگری و ساده‌اندیشی عمر نیز می‌باشد (البته در مدار بالا)، والاّ او کسی نبود که امثال معاویه را تحمل کند.

به‌هرحال خلیفه دوم در پایان کار خود شورایی مرکب از شش‌ نفر را مأمور انتخاب خلیفه جدید از میان خود کرد. این عده عبارت بودند از: عبدالرحمن عوف، سعدبن ابی‌وقاص، زبیربن عوام، طلحة‌بن عبدالله، عثمان‌بن عفان و علی‌ابن ابیطالب (ع). بی‌مناسبت نیست با اعضای شورا بیشتر آشنا شویم:
1 ـ عبدالرحمن: وی در زمان جاهلیت بازرگان ورزیده‌یی بود. پس از اسلام نیز تجارتی وسیع داشت. در به‌کار انداختن سرمایه و کسب سود بسیار ماهر بود. درباره خودش گفته است: «سنگی را برنمی‌دارم مگر آن‌که می‌دانم طلا و نقره‌یی در زیر آن است». او از ثروتمندان به‌نام مدینه بود. پیامبر (ص) از جمله به او گفته بود: «تو توانگری و جز زانوکشان به‌بهشت راه نمی‌یابی، پس به‌خدا وام بده تا دوپای ترا بگشاید». عبدالرحمن میراث فراوانی به‌جا گذاشت، از آن جمله: هزار شتر، سه‌هزار گوسفند، یکصد اسب و املاک مزروعی بسیار. سهم هر یک از زنانش بین 80 تا 100هزار درهم می‌شد.‌ عمر گاه از او وام می‌گرفت. عبدالرحمن شیدای خوشگذرانی و زندگی‌اشرافی بود. او تلویحاً در مقام ریاست شورا قرار گرفته بود، بدین معنا که بر طبق وصیت عمر، در صورت تساوی آرا، نظر وی حجت شمرده می‌شد.
عبدالرحمن از آغاز از خلافت صرفنظر کرد تا میان داوطلبان داوری کند. به‌راستی او در مقابل مسئولیتهای حکومت شغل تجارت را ترجیح می‌داد. ضمناً عثمان داماد وی و رشته خویشاوندی میان ایشان محکم بود.

2- سعدبن وقاص: میراثی برابر 200 تا 300هزار درهم به‌جای گذاشت. وی فاتح ایران است و زنان بسیار داشت. او بعدها در ایام فتنه زمان عثمان (اوایل خلافت علی (ع) در جواب مردمی که مشتاق دانستن موضعگیری او بودند، گفت: «مرا شمشیر گویایی دهید که بگوید این مؤمن است و این کافر». و با تمسک به‌این جمله چندپهلو، حق را هم‌چنان از نظر عموم مخفی نگهداشت و با این حرف هر گونه معیاری را که با تکیه بر آن مردم می‌توانستند حق و باطل را تشخیص دهند و جهت‌گیری و موضع خود را اصلاح کنند باطل شمرد و چنین نمایاند که معیاری موجود نیست که بتوان طبق آن نظر داد حق با علی (ع) است یا طرف دیگر.
در حالی‌که چنین نبود که هیچ ممیزی برای تمیز مرز اعتلا و سقوط موجود نباشد و با تکیه بر معیارهای اسلامی و استناد به‌ کتاب خدا و سنت رسول خدا (ص) راه رشد و طغیان آشکار می‌شد، ولی سعد با بیان این جمله عافیت‌جویانه عقب نشست و از خود سلب مسئولیت کرد.

3- زبیر: تنها 40 میلیون درهم برای ورثه‌اش پول به‌جای گذاشت. علاوه‌بر غلات و زمینهای فراوان، 11‌خانه نیز در مدینه داشت. گرچه از نامزدان خلافت بود، ولی کار را به‌عهده عبدالرحمن واگذار کرد. رابطه‌اش با عثمان بسیار صمیمانه بود، به‌طوری‌که عثمان پس از خلافت 600هزار درهم به‌او بخشید. زبیر امانت‌های مردم را صرفاً به‌صورت وام می‌پذیرفت تا بتواند با آن تجارت کند.

4- طلحه: بعد از اسلام نیز مانند گذشته تجارت می‌کرد. گویا زندگیش در تجارت خلاصه می‌شد. حتی در جلسات شورا نیز به‌علت سرکشی به اموال و املاکش در مدینه حضور نداشت و از این‌که انتخاب در غیبت او صورت گرفته بود آزرده شد.

5- علی: زندگی وی روشن‌تر از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد، فقط باید گفت که چیزی از مال دنیا نداشت. لباسش خشن و وصله‌دار، غذایش بسیار ساده و غالباً نان خشک بود. در عوض، کمتر خانواده بزرگ و صاحب‌امتیازی بود که علی (ع) در جنگهای بین اسلام و کفار، یک‌تن از آنها را نکشته باشد.
نتیجه شورایی با این ترکیب مشخص است. قدر مسلم این‌که علی (ع) وجه تشابهی با نمایندگان بزرگ مالکی و اشراف و تجار بزرگ نداشت و طبعاً نمی‌باید انتخاب می‌شد. همان علی (ع) که بعدها به‌محض احراز قدرت صریحاً اعلام کرد که حقوقی را که ناشی از کار و استحقاق خودی نباشد، ولو به کابین زنان هم رفته باشد، به‌جای خود برمی‌گرداند. همان علی (ع) که بعدها فرمانداری را که با اشراف به‌ولیمه‌یی نشسته بود، ملامتها کرد... و همان علی (ع) را که عمل به‌کتاب خدا و سنت پیامبر (ص) را پذیرفت و لیکن روش شیخین را رد کرده بود.
این‌ها و صدها حوادث دیگر موجب شد که رفته‌رفته نطفه‌های مبارزه علیه اشراف حاکم در شهرهای مهم اسلامی منعقد گردد. مبارزه‌یی مخفیانه در مدینه به‌وجود آمد که اخبار آن زبان به‌زبان می‌گشت، ولی گردانندگان آن معلوم نبودند.

ادامه دارد...

تابلوهای شورانگیز یک حماسه جاودان (۲)

گزارش
تاريخ: AM 11:04:49 1394/7/29

تابلوهای شورانگیز یک حماسه جاودان (۲)

عاشورای حسینی

عاشورای حسینی


عاشورای حسینی، تصویری است فراگیر از انسان تمام و انسانیت کامل. در هر گوشه آن هزار پیام و در هر کنج و زاویه‌اش بی‌شمار وجد و شیفتگی. انگیزشی که صحنه‌های عاشورا می‌آفرینند، آن‌چنان است که مدام به جذبه، آدمی را به وادی والاترین ارزشهای انسانی می‌کشاند: «تابلوهای شورانگیز یک حماسه جاودان».

«خانواده قمر (ام وهب) » 
ام وهـب نامی است آشنا میان توده‌های مردم ما که ایمان حماسی او در شیفتگان حسین (ع) به ضرب‌المثل و مثالی گفتنی تبدیل شده است.
کلامی که خود نمادی از یک حقیقت است.

قمر مادر وهب، از طایفه‏ بنی علیم، ‏ دخترعبد و همسر عبدالله بن عمیر کلبی، بود که او را ام وهب صدا می‌زدند.
او با خانواده کوچک خود در کوفه زندگی می‌کرد.
اعضای این خانواده عبارت بودند از قمر و همسرش، عبدالله‌بن عمیر، و فرزندشان، وهب؛ و سرانجام ام عبدالله، همسر جوان وهب، که فقط 17روز از ازدواجشان می‌گذشت.

قمر چـند روز قبل از واقعه عاشورا، در کوفه گروهی سواره‌نظام را دید که از میان نخلستان می‌گذشتند.
چـون سـبـب را جـویـا شـد، گفتند: «برای جنگ با حسین بن علی می‌روند.
ام وهب گفت: «بخدا که همواره حضور و شهادت در پیشگاه امام و مقتد‌ایم حسین (ع) را آرزو داشتم، امید دارم خداوند مرا نیز سعادت و ثواب پیکار در راه پیشوایم حسین بن علی، را عطا فرماید».

آنگاه آنچه دیده و شنیده بود را با همسرش، عبدالله، و فرزندش، وهب، در میان گذاشت.
آنان نیز با وی همراه شدند و گفتند که هیچ راهی برای رضایت خداوند جز یاری رساندن به رهبری برگزیده او نیست.
آنگاه این خانواده مجاهد شبانه از بیراهه از کوفه بیرون آمده و شتابان خود را به اردوی حسینی رساندند. آن شب هشتم محرم بود.

شهادت عبدالله
با طلوع خورشید در صبح عاشورا، قمر و همسرش عبداللّه، از دیدار با فاتح خیبر، علی (ع)، صحبت می‌کردند.
عبدالله، سـتـبـربـازو و فـراخ چـشم، مردی سیه‌چرده و بلندقامت بود که برای نبرد سراز پا نمی‌شناخت و با شور و شوق وصف ناپذیری به خاکپای حسین (ع) روانه شد و گفت: «ای اباعبداللّه، رحمت خـدا بـر تـو بـاد! فرمان جنگ می‌خواهم».
امام حسین (ع)، که وی را این‌چنین پرشور و به‌وجد دید، با رضایت و اطمینانی بی‌نظیر فرمود: «به گمانم برای حـریـفـان هماوردی کشنده‌ای».
آنگاه عبداللّه با شنیدن این سخن رو به جبهه دشمن شتاب گرفت.
در نبردی بی‌باک، دشمن را به هزیمت واداشت، تا بدانجا که بر آنچه از کوفه در آرزو داشت، رسید و به پیشگاه ساقی کوثر فرود آمد.
او همراه با سردار آزاده، یعنی حر، در ردیف نخستین شهیدان عاشورا قرار گرفت.

شهادت وهب
ام وهب، که این همه را نظاره‌گر بود، با شیفتگی بی‌تابی می‌کرد تا فرزند برومند خویش، وهب را نیز به میدان رزم بفرستد.
وهب بیست وپنج ساله جوانی فاضل و خوش‌روی، که رفتار و اخلاق نیکویش زبانزد خاص و عام بود، به‌تازگی ازدواج کرده بود و در زندگی هیچ کم نداشت.
در بامداد عاشورا، «ام‌وهب، فریضه جهاد را به فرزندش یادآور می‌شود و به او تأکید می‌کند که: «مبادا دل مشغول زندگی خود یا همسرت باشی».
 
وقتی توسط مادرش، قمر، لباس رزم پوشید و توسط او آماده پیکار شد، هم‌چون پدر در پوست خود نمی‌گنجید. وهب با بدرقه مادر و همسر قهرمانش، ام عبدالله، به سرعت به میدان شتافت و آنگاه شجاعتی بی‌مانند از خود نشان داد؛ تا آنجا که دشمن از زخم او از هر سو گریزان گردید.
 
سپس بسوی مادرش بازگشت و گفت: «آیا حال از من راضی هستی؟».
ام وهب پسر را پاسخ داد: «آنگاه از تو خشنود خواهم شد که بر پیمانت با مقتدایم بر خاک درخون خویش خفته باشی، به‌میدان بازگرد و در رکاب فرزند رسول خدا آن‌چنان بجنگ که از شفاعت پیامبر خدا برخوردار شوی».
وهب بدون هیچ سخنی، پرشتاب به میدان نبرد بازگشت.
این بار وقتی به میدان رفت، آن‌چنان سهمگین بر دشمن حمله کرد که مزدوران دشمن جنگ تن به تن را از یاد بردند و دستجمعی به او حمله کردند.
وقتی وهب حملات سنگین خود را شروع کرد، این رجز را می‌خواند:
«ای مادر وهب، جوانی که ایمان به پروردگار دارد، با نیزه و شمشیر از تو نگهداری می‌کند و به این گروه، تلخی جنگ را می‌چشاند. من دارای نیرو و شمشیر برانم، هنگام بلا ناتوان نیستم و خدای دانا مرا بس است».

همسرش، ام عبدالله، در حالی که حربه سنگینی در دست داشت، به وی نزدیک شد.
وهب، در حالی که کوشش می‌کرد با وجود زخمهایی که برداشته بود، سرپا بایستد، از همسرش خواست که به میان حرم بازگردد.
ولی آن شیرزن گفت: «نه، باز نمی‌گردم، نمی‌گذارم تنها به بهشت بروی، قسم به پدر و مادرم امروز روز افتخار من و توست که در راه عزیزترین و برجسته‌ترین افراد از فرزندان رسول خدا (ص) می‌جنگیم…».

می‌گویند وهب با نوزده سوار و دوازده پیاده یکجا در آویخت.
با این همه دهها زخم بر او و جنگ بی‌امانش کارگر نبود؛ وهب عده بسیاری را کشت و چون دستجمعی به او حمله کردند، از شدت جراحات وارده از اسب به زیر افتاد.
آنگاه وهب نیمه جان را به نزد ابن سعد آوردند.

ابن سعد گفت: «ما اشد صولتک»، (چه دشوار و سخت است حمله تو) ؛ و فرمان داد تا سر وهب را از تن جدا ساختند و پیش روی سپاه حسین (ع) انداختند .

شهادت قمر (ام وهب) :
ام وهب سر فرزند را بر گرفت و بوسید و گفت: «سپاس خدا را که روی مرا به‌شهادت تو (روشن ساخت) و پیش روی حسین سفید کرد.
ام وهب هم مانند «ام‌عمرو»، پس‌گرفتن قربانی را برنتافت و گفت: «خداوندا، امید مرا قطع مکن». گویی شرم داشت آنچه را که در راه خدا داده بود، در نزد خود بیابد.
او سر فرزند را چونان حربه‌ای به‌سینه دشمنان کوفت و سپس خودش به‌میدان جهاد شتافت. وقتی به بالای پیکر بیجان همسرش، عبدالله، رسید، نشست تا خاک از چهره وی پاک نماید.
در حالی‌که با خود نجوا می‌کرد: «بهشت بر تو مبارک باد! چه خوب سرنوشتی است پیش پای حسین، سرور عالمیان، به خون خفتن».

شمربن ذی الجوشن، که شاهد صحنه بود، به یکی از غلامانش (به نام رستم) چنین دستور داد: «با عمود نیزه بر وی بکوب» ؛ و او هم با ضربه‌ای شریرانه، فرق ام وهب را شکافت و قمر در کنار شوهرش به‏خون در غلتید.
بدینسان او نخستین بانوی مجاهدی بود که در کربلا به‌شهادت رسید؛ و چه افتخاری بالاتر از نامی که ثبت فهرست کربلا باشد و در خاکپای نام حسین (ع) زیور هر دفتر شود.
به این ترتیب نام قمر (ام وهب) در فهرست زرین عاشورا جای گرفت و در تاریخ ارزش «مثال» یافت.

شهادت ام عبدالله:

از سوی دیگر به‌مجرد شهادت وهب، همسر جوانش، ام‌عبدالله، چنان بی‌محابا به‌میدان زد که کسی نتوانست به او رسیده و مانع شود.
تا این‌که او نیز به دستور شمر به‌شهادت رسید؛ و اینچنین بعد از ام وهب در ردیف اولین زنان شهید در میدان عظیم عاشورا قرار گرفت.

تابلوهای شورانگیز یک حماسه جاودان (1)


تابلوهای شورانگیز یک حماسه جاودان (1)

السلام علیک یا ابا عبدالله

السلام علیک یا ابا عبدالله


عاشورای حسینی، تصویری است فراگیر از انسان تمام و انسانیت کامل در هر گوشه آن هزار پیام و در هر کنج و زاویه‌اش بی‌شمار وجد و شیفتگی. انگیزشی که صحنه‌های عاشورا می‌آفرینند، آن‌چنان است که مدام به جذبه، آدمی را به وادی والاترین ارزشهای انسانی می‌کشاند: «تابلوهای شورانگیز یک حماسه جاودان».(1)

خانواده بحریه
در روز عاشورا یک خانواده مجاهد و انقلابی در صحنه نبرد، درخشش خیره کننده‌ای دارد. حماسه‌ای به عظمت همه حماسه‌های به‌یاد ماندنی بشر: بحریه (ام عمرو)، همسرش جناده و فرزندشان عمرو.
پس از عبور از آزمایشات و ابتلائات سخت؛ و پس از پاکیزگی و صفای درون، که شب قبل صورت گرفته بود، اینک در روز عاشورا، خانواده جناده قدم به میدان نبرد می‌گذارد.
نخست بحریه همسرش، جناده، را به شتافتن بسوی نبرد تشویق کرد.
آنگاه هنگامی که شوهر را آماده روانه‌شدن به‌میدان جهاد یافت، او را به نایل‌آمدن به فوز شهادت بشارت داد و بدرقه‌اش کرد.
 
جناده از امام حسین اجازه رزم خواست و چون افتخار نبرد در پیشگاه سرور آزادگان را یافت، به میدان شتافت و پس از رزمی جانانه در آستان سید الشهدا به خون خود درغلتید.
بعد از جناده، فرزندش، عمربن جناده، بناگاه علم پدر بر دوش گرفت و به میدان شتافت و در پیشگاه امام اذن کارزار خواست.
 
اما امام مخالفت کرده و او را از جنگ منع کرد.
امام حسین به عمرو گفت: «پدر تو هم‌اکنون کشته شده وآمدن تو به میدان ای بسا برای مادرت، که در خیمه‌ها چشم به ما دوخته است، سنگین باشد».
ولی فرزند شجاع بحریه با سرسائیدن بر بارگاه سرور آزادگان جواب گفت: «انّ امی هی التّی امرتنی»، مادرم! هموست که لباس جنگ بر من پوشاند و به من فرمان داد تا به میدان بشتابم و جان فدای سرورم کنم».
(به‌نظر می‌رسید پس از شهادت جناده، بحریه از پای ننشسته بود و مسئولیتش را پایان‌ یافته ندانسته بود. او این بار فرزند نوجوانش، عمرو، را به‌جهاد فراخوانده و او را روانه میدان کرده بود).

امام حسین (ع) از جواب عمرو و از سخنی که مادرش به او زده بود، لختی را به سکوت گذراند. شاید به ثمره دودمان و خاندان عقیدتی خود مباه و افتخار می‌کرد.
حسین (ع) پس از آن هیچ نداشت مگر رخصت به عمرو. نوجوان، تنها با اصرار و الحاح بسیار توانست از امام حسین (ع) اذن جهاد بگیرد.
آنگاه فرزند شجاع، سرفراز به میدانی شتافت که فرمانروایش، حسین، سرور آزادگان عالم بود. جـوان بی‌باک به تنهایی به خیل هزاران دشمن تاخت.
مزدوران سپاه سعد از هر سو از مقابلش می‌گریختند و چون یارای نبرد با دلیری چون او را نداشتند، بزدلانه از همه سو او را در میان گرفته و باران تیر براو باریدند.
فرزند بحریه چون به خاک افتاد، نیروهای دشمن از غیظ و غضب حیوانی خود، سر آن دلاور را بریده به سوی حسین (ع)، که شاهد شهادتها بود، پرتاب کردند.

با این صحنه بحریه، که اکنون همسر و پسر خود را از دست داده بود، چالاک خود را به میدان رساند، سر بریده فرزند خود، عمرو، را بر دو دست گرفت و آن را پاکیزه کرد.
ولی گویی شرم داشت که چیزی را که به خدا هدیه کرده، بازپس گیرد.
سپس گفت: «ای روشنای چشم و ای شادی دل، آفرین برتو باد»! آنگاه سر فرزند را به سوی سپاه ابن سعد پرتاب کرد که: «آنچه در راه خدا داده‌ام هرگز پس نخواهم گرفت».
آنگاه بحریه به خیمه بازگشت؛ میله و عمود خیمه‌ای را از زمین برکند و در حالی‌که به‌خوبی مسلح شده بود، بسوی میدان شتافت تا علیه د‌شمن به راه همسر و فرزندش شجاعش برود.
 
 بحریه در ضمن حمله چنین رجز می‌خواند که: «بیهوده پندارید سالخورده زنی ضعیف و ناتوانم، چون زمان دفاع از مقتدایم فرا رسد، در خاکپای فرزندان بزرگ بانوی عالمیان، فاطمه علیها السلام، فرق سرهایتان را با ضربات سنگین خواهم شکافت».
 
چندی پیکار کرد تا این‌که امام حسین او را صدا زد و خواست تا بازگـردد و سرانجام او را به میان خیمه‌ها بازگرداند.
مادر را تنها دستور سرور و مقتدایش قادر به بازگشت می‌ساخت تا همراه با بزرگ بانوی عاشورا حماسه دیگری را به جهانیان بیآموزد.

”زینب“- بانوی بزرگ رهایی

”زینب“- بانوی بزرگ رهایی

حرم مطهر حضرت زینب

حرم مطهر حضرت زینب

در تاریخ خانه‌یی را نمی‌یابیم که به‌اندازه آن خانه گلین در مدینه 1400سال پیش بر سیر تاریخ، این‌چنین تأثیر گذاشته باشد. در آن خانه محقر، که در واقع کلبه‌یی بیش نبود، انسانهایی به بزرگی همه تاریخ همزمان در آن می‌زیستند عصاره‌های تکامل: علی، فاطمه، حسن، حسین و زینب… ؛ هر یک، کوهی به عظمت مرتفع‌ترین قلل سر به فلک کشیده؛ و ما اکنون از آن سلسله جبال انسانی، می‌خواهیم نگاهی به زینب، بزرگ بانوی کربلا و الگوی جاودان زن موحد انقلابی، همان که وجود و کار سترگش، تاریخ را ورق زد، بیندازیم

نخستین سالها
زینب کبری در سال ششم هجری پس از دو برادرش امام حسن و امام حسین در آن خانه گلین پا به عرصه وجود گذاشت و اولین سالهای حیاتش، در آن خانه و آن شرایط استثنایی گذشت.

سال ششم، سال پیروزیهای بزرگی برای پیامبر و مسلمانان بود؛ و در صدر آنها فتح خیبر. اما اکنون پس از سده‌ها، به خوبی می‌توان دریافت که تولد آن نوزاد دختر چه بسا که بزرگتر و سرنوشت‌سازتر از فتح خیبر بود. این یکی بشارت در هم‌شکستن تاریخی افسانه ضعیفگی زن و ظهور وجود تاریخی نوینی بود: «زن موحد انقلابی و مجاهد». شاید از همین رو بود که پیامبر از دریافت خبر تولد زینب بسیار شادمان گردید.

زینب سالهای نخست کودکی را در آن خانه خشت و گلی کوچک و محقر، که از همه تاریخ بزرگتر بود، گذراند. شخصیتش در دامان فاطمه، علی و محبتهای پیامبر و در جوار آن عصاره‌های وجود و تکامل شکل گرفت. اما افسوس که این خوشبختی بسیار زودگذر بود. 5ساله بود که ابتدا پیامبر و سپس به فاصله کمی بعد از آن، مادرش، فاطمه (ع)، را از دست داد. می‌گویند فاطمه به هنگام رحلت، زینب را نزد خود خواند، در آغوشش گرفت و از سفر بی‌بازگشت خود با او سخن گفت و به او سفارش کرد که:
«از دو برادرت حسن و حسین دور مشو و جای خالی مرا برای آنها پرکن و برای آنها مادر باش»!

شگفتا! دخترک 5ساله چگونه می‌توانست وظیفه مادری دو برادر بزرگتر خود را بر دوش بگیرد؟

اما فاطمه، که خود در کودکی و نوجوانی به‌خاطر مراقبت و محبت بیکران نسبت به پیامبر، از او «ام ابیها» (مادر پدرش) لقب گرفته بود، لابد در وجود دخترک خردسالش چنان طاقت و ظرفیتی می‌دید که این وظیفه را بر دوشش می‌نهاد. هر چه بود، زینب به‌راستی پس از فاطمه هیچ‌گاه از برادرانش دور نشد و هم‌چون مادر از نثار یکسویه نسبت به آنان فروگذار نکرد.

پس از رحلت پیامبر و فاطمه، زینب (س) مستقیماً تحت سرپرستی و آموزش علی (ع) قرار گرفت. در برخی کتابهای تاریخ آمده است که حضرت زینب «جلسات علمی پرباری داشت که در آن جمعی از زنان را آموزش می‌داد». و در فهم و درک قرآن و حدیث، در مرتبه بسیار بالایی قرار داشت.

حاصل این تربیت و آموزش مستقیم، بانویی بس خردمند و دانشور، و شخصیتی پرصلابت و استوار بود که مسیر تاریخ را یک‌تنه تغییر داد و مانع از آن شد که خون حسین و دیگر شهیدان کربلا در غربت دشت دور افتاده کربلا به زمین فرو رود و یادش از خاطره‌ها محو گردد. آری، این زینب بود که جایگاه حقیقی عاشورا را بر تارک قهرمانیها و حماسه‌های نوع بشر به‌ثبت رساند.

ویژگی‌ها و مرتبت والای زینب
شجاعت و توانایی زینب کبری در بیان مواضع علیه حکام جبار اموی بسیار خیره‌کننده است و از عمق اندیشه و غنای دانش او حکایت می‌کند. شیوایی و شیوه سخن گفتن زینب هم در محتوا بسیار عمیق و پربار بود و مانند سخنان علی سرشار از آیات قرآن و شعر و تمثیل بود؛ و هم به‌لحاظ سبک، موزون و دارای سجع و قافیه بود. آن‌چنان که وقتی سخن می‌گفت، آنها که علی (ع) را دیده بودند، سخنان پر طنین امیرالمؤمنین را به یاد می‌آوردند. هم‌چنان که شهامت شگفت‌آورش چشم در چشم جلادان خونریز هم، یادآور شجاعت شیر پیروزمند خدا بود.

جاحظ که از بزرگترین ادیبان و قله‌های ادبیات عرب است درباره زینب می‌نویسد: «وقتی زینب پس از کشته شدن امام حسین وارد کوفه شد… هرگز کسی را سخنورتر از او ندیدم گویی کلماتش از زبان امیر المؤمنین علی ابن ابیطالب جاری می‌شود».
 
همچنین «زینب بنت علی» را یکی از راویان موثق حدیث شمرده‌اند و احادیث بسیاری از او را که مستقیماً از حضرت علیشنیده، نقل کرده‌اند. ابن عباس، که خود دانشمند و مفسر بزرگی بود، وقتی سخنان زینب را بازگو می‌کرد، می‌گفت: «عقیله ما زینب بنت علی این چنین می‌گوید». اینها همه سبب شده بود که زینب را «عقیله بنی‌هاشم» (بانوی خردمند بنی‌هاشم) لقب داده بودند و همه او را به همین لقب می‌شناختند، تا آنجا که غالباً در اشاره به او، به ذکر همان کلمه عقیله اکتفا می‌کردند و هر جا که عقیله گفته می‌شد، هر کس می‌دانست که مقصود زینب دختر علی و فاطمه (ع) است.

زینب کبری به‌خاطر ویژگیهای برجسته‌ای هم‌چون هوش و فراست، دانش عمیق، ذهن روشن و پاکی ضمیر، بسیار مورد علاقه و احترام حضرت علی و طرف مشورت او بود. هنگامی که امیرالمؤمنین علی زمام امور را به دست گرفت و مرکز خلافت خود را از مدینه به کوفه منتقل کرد، زینب نیز هم‌چون حسن و حسین و همراه با همسر و فرزندانش به کوفه نقل مکان کرد تا کمک‌کار پدر در انجام مسئولیت سنگین او باشد.

زینب پس از طی دوره کودکی، با پسر عموی خود، عبدالله بن جعفر، که شخصیتی برجسته و بسیار مورد احترام بود، ازدواج کرد. حاصل این ازدواج شش فرزند بود، چهار پسر و دو دختر، که دو تن از پسرانش (عون و محمد) در واقعه کربلا در رکاب حسین (ع) به‌شهادت رسیدند.

با این حال ویژگیهای برشمرده شده در بالا، از سخنوری و هوش و ذکاوت بی‌نظیر… تا نثار فرزندان خود در عاشورا، چنان نیستند که بشود ظهور زینب کبری و کار سترگ و تاریخی او را توضیح داد، جز در یک صورت: «قرار گرفتن در مرکز کشاکش تاریخی عاشورا».

در جویبارها و برکه‌های ساکن و آرام، جز ماهیهای خرد یافت نمی‌شوند، نهنگها حاصل دریاها و اقیانوسهای عمیق و متلاطمند. انسانهای بزرگ نیز، تنها در کشاکش حوادث و تلاطمهای بزرگ خلق می‌شوند. «زینب» هم محصول توفان سرخ عاشوراست. آری، تنها در جریان آن هنگامه سهمگین است که زن انقلابی موحد در هیأت زینب پا به دنیای وجود می‌گذارد و قدم به قدم پیش می‌رود و سرانجام یک تاریخ ضعف و تحقیر و عقب‌ماندگی «زن» را درهم می‌نوردد..

از زینب کوفه تا «زینب» کربلا
وقتی کوهها از برداشتن آن بار گران و سنگینی که به آنها عرضه شده بود، اظهار عجز کردند و سر باز زدند، این انسان بود که مسئولیت برداشتن آن را برعهده گرفت. اما در مورد زن، این بار سنگین‌تر و خردکننده‌تر است. به سنگینی یک تاریخ، تاریخ مردسالار. آری، زینب از همان ابتدا بر سلطه «مرد»، حتی مردی در هیأت همسر، و از قضا قابل احترام با ویژگیهای بسیار مثبت، می‌شورد. آنگاه که می‌بیند این «همسر» با دلایل خاص عافیت‌جویان از رفتن به کربلا باز می‌ایستد؛ بی‌اندک درنگی او را کنار زده و راه جهاد در پیش می‌گیرد.

هنگامی که حسین بن علی (ع) به‌منظور قیام بر ضدحکومت ستمکار یزید تصمیم به ترک شهر و دیار خود گرفت، بسیار بودند نصیحتگران و عافیت‌اندیشانی که او را از رفتن بازمی‌داشتند. بعضی حتی از خاندان خود حسین بن علی، او را از فرجام شوم حرکتش بیم می‌دادند و با تحلیل شرایط پیش‌بینی می‌کردند که این قیام، هیچ نتیجه‌یی جز شکست و نابودی ندارد. یکی از آن نصیحتگران عبدالله بن جعفر همسر زینب (ع) و پسرعموی امام حسین بود. او در نامه‌یی به امام حسین، او را سوگند داد که از این تصمیم منصرف شود و استدلال کرد: «این راهی که در پیش گرفته‌اید به نابودی خودتان و درماندگی خاندانتان می‌انجامد. اگر شما از میان بروید، نور زمین خاموش می‌گردد. چرا که شما پرچم راه‌یافتگان و امید مؤمنان هستید».

واضح است که جعفر مخالف امام حسین نبود و او را با کلماتی که یک رهرو، رهبرش را توصیف می‌کند، می‌ستود. اما در هر حال و به هر دلیل، یارای همراه شدن با حسین و راه سپردن در قفای او را نداشت و همین نقطه، سرفصل جدایی زینب از همسرش بود. نه شخصیت عبدالله بن جعفر و نه 5فرزند مشترکی که از او داشت، هیچ‌کدام مانع زینب نشدند و هیچ جا حتی به اشاره‌یی نیز برنخورده‌ایم که زینب در اتخاذ این تصمیم و در گسستن رشته سالیان دراز زندگی مشترک با همسرش عبدالله دچار کمترین تردیدی شده باشد. او در سرفصل انتخاب بین ماندن و ادامه زندگی خانوادگی، یا رفتن با رهبرش حسین، قاطعانه و بی‌هیچ تردیدی، حضور فعال در صفوف مقدم نبرد، در کنار حسین (ع) را وظیفه اصلی خود شمرد و برای همیشه از همسر خود طلاق گرفت و سر در راه پررنج و خون حسین گذاشت. دو فرزندش، محمد و عون نیز همراه مادر شدند و جنگیدن در رکاب حسین را برگزیدند.

این نخستین درس و پیام زینب به زنان همه اعصار و قرون است: زن وجودی است مستقل؛ همسر و فرزندان نباید و نمی‌توانند جلو حرکت او در مسیر رهایی و گام نهادن در طریق جهاد و انجام مسئولیت آرمانی را بگیرند.

او بین برادر و همسر، برادر خود را انتخاب نکرد، بلکه انتخاب او، انتخاب بین زندگی راحت و جهاد بود و انتخاب بین ماندن و رفتن بود. برای زینب «رهبر، آرمان و جهاد» این بار در وجود برادرش حسین مجسم شده بود.

بدین سان، در سال 59هجری، زینب که در این هنگام 54ساله بود، به‌اتفاق دو فرزند خود و دهها تن از خاندان علی شامل برادران و برادرزاده‌های خود، در رکاب حسین از مدینه خارج شد و رو به سوی سرنوشت شکوهمندش نهاد.

در کاروان حسینی، جمع دیگری از برجسته‌ترین زنان آن زمان نیز حضور داشتند. زنان مجاهدی هم‌چون رباب همسر حسین بن علی، خواهرش ام کلثوم و فاطمه، دختر امام حسین (ع)

کاروان ابتدا رو به سوی مکه نهاد. طرح امام حسین این بود که در موسم حج حضور یابد و با استفاده از موقعیتی که مسلمانان از اطراف و اکناف می‌آمدند و در مکه اجتماع می‌کردند، علت و فلسفه قیام خود را در سطح هر چه وسیعتری توضیح دهد و تبلیغ کند. به این ترتیب می‌توانست دشمن غدار را، که هر حرکت مخالف خود را تحت عنوان نفاق و خروج از دین و قیام علیه اسلام جلوه می‌داد، افشا نماید.

امام حسین (ع) پس از انجام این رسالت خود، در یک سنت‌شکنی جسورانه جهت ضربه زدن به وجدانهای خواب‌آلوده، که در حاکمیت یزیدیان، بیهوده به دور کعبه می‌گشتند، حج را نیمه‌کاره گذاشت و از احرام خارج شد. و مسیر رفتن به کوفه و کربلا را در پیش گرفت در حالی‌که در طول مسیر نیز در هیچ‌کجا فرصت تبلیغ و افشاگری را از دست نمی‌داد. در سراسر این راه صعب و طولانی، زینب نیز همه جا همراه و همراز برادر و راهبر خود بود.

هر چند شنوندگان خطابه‌های تکان‌دهنده و حیات‌بخش سیدالشهدا حسین (ع) در طول مسیر از مدینه تا مکه و از حجاز تا کربلا، گروه‌های مختلف مردم بودند، اما نباید از نظر دور داشت که از قضا نخستین و بهترین شنوندگان این خطابه‌ها، همان یاران و همراهان حسین- و از جمله زینب (ع) - بودند که گام به گام همراه با حسین، مسیر عاشورایی شدن را طی می‌کردند و در رکاب حسین (ع) در دامان عاشورا و فلسفه بلند آن می‌شکفتند و قد می‌کشیدند. رهنمودهای مشخصی که از امام حسین خطاب به زینب موجود است، نشان می‌دهد که امام، او را برای به عهده گرفتن مسئولیت خطیری که پس از او می‌بایست بر دوش بگیرد، آماده می‌ساخت.

علی بن الحسین، امام سجاد (ع) نقل کرده است که: «در شب عاشورا، پدرم حسین در حالی که مشغول صیقل زدن شمشیر خود و آماده کردن ساز و برگش برای نبرد فردا بود، زیر لب اشعاری را زمزمه می‌کرد که گویای سرنوشت خویش در فردا روز بود. من آن کلمات را شنیدم و اشارات پدر را درک کردم و به سختی کوشیدم جلو ترکیدن بغضم و سرازیر شدن اشکم را بگیرم. اما عمه‌ام، زینب، که او هم سخنان حسین را شنیده بود، بی‌تاب شد. سرآسیمه به سوی حسین شتافت و با ناراحتی بسیار گفت: ”وای بر من! ای وارث گذشتگان و ای ذخیره آیندگان، ای کاش مرگ، زندگیم را نابود کرده بود…».

اگر چه زینب به‌روشنی می‌دانست و برای او، عاشورا و لجّه‌های خون آن در پیش چشمش بود، اما مگر انقلابی را می‌شود از عواطفش جدا کرد؟ هنر انقلابی‌حسینی آن نیست که عواطفش را کشته یا بر آن پای نهاده است، بلکه این است که در عین عواطف فروزان و خروشانش، آن را آگاهانه تحت‌الشعاع مسئولیت و آرمانش قرار می‌دهد.

از سوی دیگر، رشته‌یی که زینب را به حسین پیوند می‌داد، نه یک رشته خانوادگی و خونی، از نوع عاطفه‌یی که خواهر و برادر را به هم می‌پیوندد، بلکه رشته‌یی عمیقاً انسانی و آرمانی بود. همان رشته‌یی که انسان آرمانی را به مبدأ و به مقصود خویش پیوند می‌زند. حسین برای زینب، نه برادر، بلکه همه چیزش بود. کما این‌که در برابر آن همه آتشفشان خروشان احساس و شعور و عاطفه، که از وجود زینب در سوگ حسین فوران کرد و در تاریخ جاودانه شد، دیده و شنیده نشده که زینب در سوگ فرزندان جوان خودش مویه کرده باشد. حتی در نوحه‌ها و مرثیه‌ها هم، که برداشت آزاد مردم از وقایع عاشوراست، مرثیه و نوحه‌یی از زینب در سوگ فرزندان جوانش شنیده نشده است

امام سجاد در ادامه نقل می‌کند که: «پدرم با حیرت در زینب نگریست و سپس در مقابلش محکم ایستاد و گفت: ”خواهرم، نگران مباش که من کشته می‌شوم، نگران باش که شیطان، شکیب ترا برباید. بدان که همه موجودات آسمانها می‌میرند و موجودات زمینی نیز حیات جاویدان نخواهند داشت. جز خدای هیچ‌کسی بر‌جای نمی‌ماند و جز خدا، هیچ‌کس حکم نمی‌راند و بازگشت همگان به‌سوی اوست ”».

امام سپس افزود: «خواهرم، تقوای خدا را پیشه کن که مرگ ناچار فرا می‌رسد، خواهر به‌شکیبایی خدا، شکیبا باش… . ترا سوگند می‌دهم و سوگندم را بپذیر که پس از من، برای من بی‌تابی نکنی و گریبان چاک ندهی…».

بدین‌گونه سالار شهیدان، آن نقش نگار تابلو عظیم و شکوهمند عاشورا، زینب را که پس از او باید پرچم این نهضت را به دوش بکشد، برای راه صعب و سخت فردا آماده می‌ساخت و او را بیم می‌داد که مبادا شیطان، که پیام و وعده‌اش جز عجز و ناتوانی نیست، شکیبش را برباید و او را از انجام وظیفه آرمانی و سترگش باز دارد.

از این پس تا آخرین لحظات وداع در عاشورا، زینب همواره در کنار حسین، از نزدیک، شاهد خلق پرشکوه‌ترین و شورانگیزترین حماسه‌های تاریخ انسان بود و این چنین در کوران نبرد و مبارزه‌ای سخت و سهمگین، آخرین و پیچیده‌ترین درسهای رهبری را از حسین، این آموزگار کبیر آزادی و یگانگی، فرا می‌گرفت؛ تا پس از او پرچم انقلاب را به دوش کشد و جنبش را بی‌وقفه و پرشتاب در راستای آرمان رهایی انسان و نابودی جهل وجور و ارتجاع رهبری کند.

«زینب»، پس از عاشورا
پس از شهادت حسین و پس از به خاک افتادن همه رزم‌آوران و بی‌دفاع شدن زنان و کودکان، زینب با شجاعت تمام توانست مانع از دسترسی نیروهای بی‌شرم دشمن به خیمه‌ها شود. نیروها و مزدورانی که سراپا حرص و طمع برای غارت خیمه‌ها و تصاحب زنان و کودکان، به‌رسم زمانه، آنها را غنیمت خود می‌شمردند. جماعتی که حتی از قطع انگشت حسین برای ربودن انگشترش نیز ابا نداشتند.

آری، این یکی از کارهای سترگ زینب بود که توانست با دست خالی، مانع از تصاحب زنان و کودکان توسط آن جماعت پلید، که جهل و جنایت کر و کورشان کرده بود، بشود.

در سنت و قوانین نانوشته، اما بسیار مستحکم در جنگهای آن دوران، وقتی لشگر و سپاهی، لشگر دیگری را شکست می‌داد، حق داشت تمام باقیماندگان سپاه دشمن را از زن و مرد به اسارت و بردگی بگیرد و با آنها هر طور که می‌خواهد رفتار کند. یا بکشد، یا خود تصاحبشان کند و یا در بازار بردگان به فروش برساند. اما این قانون خدشه‌ناپذیر زمانه، در برخورد با صلابت زینب، رنگ باخت و در هم‌شکست و دشمن پلید به‌رغم همه دنائتش، اگر ‌چه خاندان حسین و زنان و کودکان را به اسارت گرفت، اما نتوانست با آنها چون بردگان رفتار کند.

وقتی سپاهیان دشمن به خیمه‌ها و به زنان و دختران خاندان حسین هجوم آوردند، زینب دستور داد تا هر یک از آن زنان و دختران، جسورانه با فریادهای آتشین خود دشمن را میخکوب کند و با قلاب کردن دستها به یکدیگر مانع تلاش دشمن برای پراکنده کردنشان شوند.

در دربار یزید هم هنگامی که یکی از اطرافیان پلید یزید، به فاطمه، دختر امام حسین، طمع کرد و از یزید خواست آن دختر را به او ببخشد، زینب چنان خروشید که یزید جرأت و جسارت چنین کاری را هرگز نیافت.

تحت هدایت و راهبری زینب، هر یک از آن زنان بی‌دفاع، آتشفشان خشمی شدند که در هر فرصتی فوران می‌کرد و به افشای حقایق و تشریح فلسفه پرشور و انگیزاننده عاشورا می‌پرداخت. آنها پرده از جنایات هولناک سپاه یزید در کربلا برمی‌داشتند و در هر جا بذر آگاهی و طغیان می‌افشاند.

زینب علیها سلام پس از عاشورا، به‌رغم اسارت و زنجیر، چون توفانی مجسم و آتشفشانی خروشان در صحنه‌های رویارویی با خصم رهبری نهضت را به دست گرفت و پیش برد

نخست در کوفه، به دستور ابن زیاد، اسیران را، از یک‌سو به‌منظور تحقیر آنان و از سوی دیگر به‌منظور به رخ کشیدن قدرت حکومت، وارد کوفه کردند و خلایق را به تماشای اسیران فراخواندند. در حالی که سرهای خون‌آلود شهیدان نیز بر فراز نیزه‌ها اسیران را احاطه کرده بود. سپاهیان و اوباش یزیدی و مردم تحمیق شده نیز بر گرداگرد اسیران جست و خیز و هیاهو می‌کردند؛ تا هر چه بیشتر روحیه آنها را در هم بشکنند.

اما در این «تازیانه‌زار تحقیر»، زینب چون توفان و رعد خروشید و با خروش پر صلابت خود ابتدا فریاد زد: ساکت! از صلابتش، هیاهوی غوکان، به یکباره فرو نشست و جماعت مات و مبهوت بر جای ماندند. آنگاه زینب خطابة تاریخی خود را، که هر کلمه‌اش هم‌چون تازیانه‌یی بر وجدانهای خفته آن جماعت بود، بر جانشان فرو بارید:
«چگونه می‌توانید ننگ کشتن فرزند پیامبر و برتر جوانان اهل بهشت، پشتیبان روز پیکار و پناهگاه مردم و مقر آسایش و پناهگاه بلیّات و سختی‌ها، و رهبری که در سختیها به او پناه می‌بردید، را از دامن خود بزدائید؟

… وای بر شما! آیا می‌دانید چه جگری از محمد پاره کردید؟ و چه پیمانی را گسستید؟ و چه خونی از او ریختید؟ و چگونه حرمت او را هتک کردید؟ … آیا در شگفت می‌شوید اگر آسمان خون ببارد؟ ولی بدانید عذاب آخرت دردناکتر است!»

با سخنان سهمگین و تکاندهنده زینب، جمعیت چنان که‌گویی از خوابی سنگین بیدار شده باشد و بختک جهل و فریب را از روی خود کنار زده باشد، به تلاطم افتاد! همین تماس کوتاه با قهرمانان اسیر، دیدن سرهای شهیدان عاشورا بر فراز نیزه‌ها و شنیدن کلام توفانی زینب کافی بود که در دلهاشان شور و در دیدگانشان اشک پشیمانی و ماتم بریزد و بذر شورش بر ستمکاران را در درونشان بیفشاند، آن‌چنان‌که به جای تحقیر و دشنام اسیران، ستمگران پلید حاکم را لعنت کنند و دشنام دهند!

و این بار باز صدای زینب بود که چون آذرخش و رعد بر وجدانها فرود می‌آمد:
«شما گریه می‌کنید، در حالی‌که برادر مرا می‌کشید، بگریید که بخدا سوگند برای گریستن سزاوارید! بسیار بگریید و کم بخندید».

زنان کوفه، اولین پاسخ دهندگان به سخنان آتشین زینب بودند. آنان از یک‌سو خشم و نفرت خود را نسبت به مزدوران ابن زیاد، که پیوسته اسیران را مورد اهانت قرار می‌دادند، ابراز می‌نمودند و آنها را لعنت و نفرین می‌کردند و از سوی دیگر از فراز بامها سر‌انداز و پارچه برای اسیران پرتاب می‌کردند تا خود را با آنها بپوشانند. زنان به خروش آمده کوفه، همچنین مردان خود را، که از ترس، سکوت و سازش با حاکم و یزید ستمگر پیشه کرده بودند و نظاره‌گر این ظلم بزرگ بودند، ملامت می‌کردند و از آنان می‌خواستند در قبال این ستم و جنایت بایستند و دست به کاری بزنند.

اسیران قهرمان، فاتحان واقعی این نبرد نابرابر، یکی پس از دیگری، دست به افشاگری و تهاجم می‌زدند. ام کلثوم، خواهر زینب و فاطمه، دختر امام حسین، چنان سخنان کوبنده‌یی ایراد کردند که همه را میخکوب کرد و صدای پرطنین حقیقت، این چنین بر هیاهوی باطل و ستم چیره می‌شد.

دشمن، که از عبور دادن اسرا از کوچه و بازار کوفه و نشان‌دادن آنها به مردم، نتیجه معکوس گرفته بود، اکنون از طغیان مردم وحشت کرده، برای جبران این شکست و ناکامی، به تلاشی دیگر دست زد. به دستور ابن زیاد حاکم کوفه، اسیران را به قصر حکومتی وارد کردند تا او شخصاً آنها را مورد ارعاب و تحقیر و تهدید قرار دهد.

اما بانوی بزرگ رهایی، در صدر زنان قهرمان کربلا، که در سراسر دوران اسارت خود به‌رغم همه اهانتهای رذیلانه و نیز در برابر خونخوارترین دژخیمان زمان، هم‌چون ابن زیاد و یزید، سرافرازانه به مقاومت و افشاگری پرداخت، این‌جا نیز پوزة دشمن پلید را در سراپرده خودش به خاک مالید.

وقتی اسیران را به کاخ ابن زیاد آوردند، ابن زیاد با دجالیت و دین فروشی و به تصور این‌که آن اسیران را هرچه بیشتر تحقیر کرده باشد، گفت: «ستایش خدایی که شما را رسوا کرد و شما را کشت و دروغ تازه‌تان را برملا ساخت!»

اما زینب (ع) در موضع رهبری یک انقلاب، آن‌چنان‌که‌گویی هیچ اندوهی او را نرسیده، پیروزمندانه خروشید:
«ستایش خدایی را سزاست که ما را به پیامبرش محمد گرامی داشت و از پلیدی پاکیزه کرد. بی‌هیچ تردیدی این فاسق است که رسوا می‌شود و این بدکار فاجر است که دروغ می‌گوید. و این دیگرانند، نه ما».

دژخیم زبون، که در کاخ خویش و بر ارّیکة قدرت اهریمنی خود نیز در برابر جسارت و قاطعیت انقلابی زینب (ع) احساس شکست و حقارت می‌کرد، بار دیگر به دجالگری متوسل شد و به‌منظور در هم‌شکستن زینب به سرهای بریده شهیدان، که دور تا دور تالار و در معرض دید اسیران قرار داشت، اشاره کرد و خطاب به زینب گفت: «چه می‌بینی؟»

زینب در پاسخ گفت:
«چیزی جز زیبایی نمی‌بینم» ؛ و سپس این آیه از قرآن را خواند که: «خدا بر ایشان شهادت نوشت، پس به سوی آرامگاههایشان برون شدند و به‌زودی خدا بین تو و آنان را جمع خواهد کرد، تا در نزد او حجّت بیاورید و مخاصمه کنید. پس آن‌روز بنگر تا پیروزی از آن کیست!»

در ورای تعادل قوا
تاریخ در برابر زینب بزرگ رهایی و عظمت او، سر تعظیم فرود می‌آورد. چرا که وقتی بلاهایی این چنین عظیم و کوهوار، یکجا در برابرش قرار گرفته بودند؛ وقتی در برابر دیدگانش، هفت برادر، دو فرزند و شمار بسیاری از فرزندان برادرانش و مهمتر از همه راهبرش حسین را کشته بودند؛ وقتی اجساد آنان را زیر سم اسبان اسب انداخته بودند، وقتی همه زنان و کودکان و بازماندگان را به اسارت گرفته و دست و پا بسته در کوچه و بازار می‌گرداندند؛ و سرهای بریده همه دلبندانش را در برابر دیدگانش قرار داده بودند آری این زینب است که با قدرت و اطمینانی که دژخیم را میخکوب می‌کند و او را به زانو در می‌آورد، خدا را سپاس می‌گزارد و می‌گوید: «چیزی جز زیبایی نمی‌بینم».

اگر چه اظهار عجز و اندوه نکردن در برابر دشمن کینه‌توز، همواره نصب‌العین زینب و همه اسیران فاتح کربلا بود، اما در این جمله حضرت زینب در واقع، یکی دیگر از قله‌های رفیع فلسفه وجودشناسانه عاشورا را در معرض تماشای همه نسلها قرار می‌دهد:
به راستی زیبایی اصیل و بی‌زوال و واقعی چیست؟ اگر رسیدن انسان به بالاترین ستیغ فدا، شاخص اصلی تکامل است، آیا عاشورا نهایت بلوغ این معنا نیست؟ و آیا رسیدن انسان به بالاترین حد تکامل، غایت زیبایی نیست؟ بنابراین هنگامی که زینب کبری، با نظر به سرهای بریده گفت «من جز زیبایی نمی‌بینم»، نه به‌منظور جدل با جلاد خونریز یا تحقیر او، بلکه زینب در آن صحنه به‌شدت جگرسوز و خردکننده، تحقق فلسفه خلقت انسان و به اثبات رسیدن وعده خدایی را می‌دید که در روز الست به فرشتگانی که از سجده به آدم خاکی آزرده بودند، گفت: «من به چیزی در وجود انسان آگاهم که شما نمی‌دانید».

شگفتا که اسیران کربلا هنوز کوفه را ترک نکرده بودند که نخستین جوانه‌های طغیان و قیام شکوفا شدند. در مسجد کوفه و هنگام خواندن خطبه پیروزی توسط ابن زیاد، فریادی بلند هم‌چون صاعقه برخاست و آن سکوت مرگبار را، که دژخیم در نظر داشت حاکم کند، در هم شکست. او عبدالله بن عفیف بود که سالها پیش یک چشمش را در رکاب علی و در جنگ جمل و چشم دیگرش را در جنگ صفین از دست داده بود و به همین دلیل نتوانسته بود در کربلا حضور یابد. او بر سر ابن زیاد، که حسین را دروغگو خوانده بود، فریاد زد:
«ای پسر مرجانه! دروغگو فرزند دروغگو تویی و پدرت! و کسی که تو را به حکومت عراق فرستاد و پدرش! آیا پسران پیغمبر را می‌کشید و دم از راستگویی می‌زنید؟!»

برای دژخیم زبون، که قدرت و سطوتش این چنین به سخره گرفته شده بود، هیچ راهی باقی نماند جز آن که از سر استیصال، دستور قتل آن نابینای دلیر و روشن‌ضمیر را صادر کند.

پس از آن اسیران را در حالی که بر دستها و پاها و گردنهایشان غل و زنجیر بسته بودند، به پایتخت یزید، به دمشق بردند. ابتدا قرار بود که اسیران را از شهرها و آبادیها عبور دهند تا مردم را مقهور و مرعوب قدرت یزید سازند؛ اما «پیکهای آتشین ‌کلام کربلا» به هر شهری که وارد می‌شدند، آن را به آتش طغیان می‌کشاندند. مزدوران به این نتیجه رسیدند که کاروان را از کناره شهرها بی‌سر و صدا عبور دهند و از ورود به شهرها بپرهیزند. آری، خورشید در اسارت هم خورشید است.

کاروان اسیران فاتح، سرانجام به دمشق رسید؛ پایتخت پرزرق و برق امویان. جایی که دژخیم، مست از باده پیروزی بر تخت اقتدارش تکیه زده و بی‌صبرانه انتظار اسیران و برگزاری جشن پیروزی خود را می‌کشید. اما هیهات که زینب رهایی در کانون قدرت یزید نیز او را در اوج قدرت و شوکت ظاهریش به هیچ شمرد، تحقیرش کرد و به سختی افشا و رسوایش نمود:
«ای یزید! آیا اینسان که عرصه زمین و پهنه آسمان را بر ما فرو بسته‌ای و ما را چون اسیران به هر شهر و دیار سوق میدهی، گمان تو بر آنست که خداوند از بزرگی و حشمت ما کاسته؟ و برعظمت و مقام تو افزوده است؟

ای یزید! این از دادگستری و عدالت توست که زنان و کنیزان تو پرده نشینانند، ولی دختران پیامبر را در حال اسارت به هر شهر و دیار کوچ می‌دهی و آنان را به‌همراهی دشمنان، انگشت‌نمای خاص و عام می‌کنی؟ چگونه جز این انتظار از فرزند کسی می‌توان داشت که خون جگر پاکان را می‌مکد و گوشت اندام او از خون شهیدان روئیده است؟».

آنگاه زینب، با قدرت و شکوه یک فاتح حقیقی، دشمن به‌ظاهر قدر قدرت اما در واقع زبون و بیچاره را تحقیر کرد گفت: «ای یزید! من ترا ناچیزتر از آن می‌شمارم که با تو سخن گویم، هر چند که شایسته می‌دانم تا ترا سرزنش و توبیخ کنم».

«… ای یزید! اگر اینک پیروزی بر ما را غنیمت خویش می‌انگاری، چه زود خود را تاوان ده غرامات ما خواهی یافت. به‌خدا قسم هرگز نتوانی نام ما را محو و نابود و فروغ وحی ما را خاموش گردانی!».

کلام صاعقه‌آسای زینب، که بر اذهان و وجدانهای خفته فرود می‌آمد، چنان مؤثر بود که حتی در درون دربار یزید و در میان ساکنان حرم خود او نیز صدای اعتراض و نفرین علیه یزید برخاست. آن‌چنان که خیلی زود او را مجبور از اظهار ندامت و عقب‌نشینی کرد و ادعا نمود که قصد آزار حسین را نداشته و ابن زیاد بدون رضایت و اذن او اقدام به قتل حسین کرده است.

پس از آن نیز، دیگر جرأت نکرد اسیران کربلا را، که چون اخگری سوزان بر دامن حکومتش افتاده بودند، نزد خویش نگاه دارد. آنان را با احترام به مدینه فرستاد، تا لااقل آنها را از خود دور سازد!

زینب پیروز
و اینک مدینه… بسان فاتحان از اسیران خود و از کاروان زینب و خاندان حسین استقبال می‌کرد. دیری نگذشت که مدینه با مرثیه‌های افشاگر و انگیزاننده زینب و علی بن الحسین و دیگر قهرمانان عاشورا، یکپارچه خشم و اعتراض علیه حکومت یزید شد و دیری نگذشت که از مدینه، همان شهری که سال پیش هنگام خروج امام (ع)، بختک شوم اختناق و وحشت بر آن افتاده بود و امام حسین را نصیحت می‌کردند که از بیراهه برود…، به یزید خبر رسید که کار پریشان شده و مردم بر ضد یزید سخن می‌گویند و این سخن گفتن را پوشیده نمی‌دارند!

حاکم مدینه در نامه‌اش به یزید تأکید کرده بود که حضور زینب در مدینه باعث برانگیخته شدن مردم و آشفته شدن وضع شهر شده است، و با وجود او در مدینه خطر قیام جدی است!

این تنها مدینه نبود که در تب قیام می‌سوخت. اینک چهره شهرها یکی پس از دیگری بر اثر همان افشاگریها و دلاوریهای زینب (ع) و کاروان اسیران دگرگون می‌شد و قیامهای متعدد، پایه‌های حکومت امویان را به لرزه در آورده بود. آری این خون حسین بود که با کلام آتشین زینب، به جوشش آمده بود، تا حکومت اموی را، که سخت متزلزل شده بود، در معرض نابودی قرار دهد.

سرانجام یزید در وحشت از قیام مردم، زینب را از مدینه به سرزمینهای دور در مصر تبعید کرد. چرا که بانوی بزرگ رهایی به هر جا که قدم می‌نهاد، بذر انقلاب و قیام علیه نظام ستم و اختناق یزیدی در میان توده‌های مردم می‌افشاند.

ز ینب در سال 62، در همان سرزمین، در غربت و تبعید، با زندگی وداع گفت. اما آنچه او کرد، آرمان عاشورایی حسین (ع) را تا ابد در تاریخ جاودانه ساخت بی‌هیچ تردید، اگر زینب در کربلا همراه و همرزم حسین نبود، خون حسین و یارانش در همان برهوت دفن می‌شد و در هیاهوی دشمن دجال و دینفروش، خیلی زود از یادها نیز محو می‌گردید. اما حضور و نقش زینب نه تنها تضمین خون حسین و بقای آن گردید، بلکه بذری که او در تاریخ افشاند، ماندگار شد، روئید و بالید و در وجود نسلی از زنان مجاهد و مقاوم که امروزه در برابر یزید زمانه قدم علم کرده‌اند و مبارزه علیه دجالان دین‌فروش را هدایت می‌کنند به بارنشسته است.

آری، «زینب مهین بانوی بنی‌هاشم»، با شورش علیه تعادل قوای تحمیلی توانست در تاریخ انسان به الگویی جاودان و ماندگار تبدیل شود.

۱۳۹۴ شهریور ۱۶, دوشنبه

بشارت آینده... - محسن سیاکلاه

به‌مناسبت پنجاه سال حیات سازمان پرافتخار مجاهدین خلق ایران:

بشارت آینده... - محسن سیاکلاه

پنجاهمین سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران

پنجاهمین سالگرد تاسیس سازمان مجاهدین خلق ایران


وبشّر المؤمنین بأنّ لهم مّن اللّه فضلًا کبیرًا ﴿احزاب-47﴾
و مؤمنان را مژده ده که برای آنان از جانب خدا فضیلتی بزرگ آمده است

حرکت تاریخ بشر، حرکتی قانونمنداست. بنا‌ به نگرش توحیدی نسبت به تحولات تاریخ و جامعه، این حرکت هرگز و هیچ‌گاه خودبخودی نبوده و در همه وجوه هدایت شده، می‌باشد. عوامل و اسباب هدایت جامعه در هر عصر و هر دوره از تاریخ متفاوت است. این تفاوت ناشی از شرایط و مرحله رشد انسانها و جوامع انسانی می‌باشد. رشد جوامع انسانی از یک سو ناشی از رشد آگاهیها و کیفیت مناسبات اجتماعی و از سوی دیگر محصول رشد مبانی اقتصادی و حل تضاد انسان با طبیعت است. این رشد و تکامل، بدون شکاف، در تمام مراحل از وجود عناصری بهره گرفته که در نقش رهبری و هدایت کنندگی عام یا خاص، به‌مثابه ”شرط تغییر“ عمل کرده‌اند. طبعاً هر اندازه که این عناصر از توان رهبری بالاتری چه در سازمانکار و چه در محتوای تکاملی و انقلابی برخوردار بوده‌اند، اثرگذاری بیشتری داشته‌اند. اما به هر حال ما هیچ تحول تکاملی و گام رو به جلویی را در جوامع انسانی، در هیچ دوره‌ای، پیدا نمی‌کنیم که خالی از عنصر شرط یعنی، انسانهای ”جهش“ دهنده باشد. انسانهایی که بروز و بارور شدن استعدادها و آمادگیهای موجود در مبنا را امکانپذیر کرده‌اند. این قانون تحولات تاریخ بوده، هست و خواهد بود. قانون، بیان یک رابطه ضروری و قطعی بین عناصر تشکیل دهنده یک یا چند پدیده است. این رابطه ضروری، هم ناشی از ماهیت شیئی می‌باشد و هم آن ماهیت را بارز و آثارش را در زمان و مکان منتشر می‌کند.

حالا از همین زاویه می‌توانیم نگاهی به سازمان مجاهدین بیندازیم. گذشته را ببینیم و آینده را بخوانیم. 50سال یک دوران طولانی تاریخی محسوب می‌شود. دورانی که به‌اندازه کافی داده‌های مختلف در زمینه‌های گوناگون در اختیار یک ناظر و محقق می‌گذارد تا بتواند گذشته را خوب ببیند و آینده را اگر توانمندی و دستگاه بینش لازم را داشته باشد، خوب بخواند و آنگاه به حقایق معترف شود.
این دعوتی است که از همه می‌شود تا هر چه پروژکتور و ذره‌بین دارند به گذشته سازمان مجاهدین بیندازند و واقعیتهایی را که تحقق یافته و دیگر ادعا نیست، ببینند و مورد بررسی قرار بدهند. هرچه بیشتر و عمیق‌تر بهتر. البته این کاری است که خیلیها کرده‌اند و می‌کنند و باز هم خواهند کرد. ما مجاهدین نیز از همه آنها استقبال می‌کنیم و اطمینان می‌دهیم که بیشتر و دقیق‌تر از همه، تمام آنچه را که نوشته شده است با بیطرفی کامل و از سر مسئولیت سنگین پیش‌بردن انقلاب و مقاومت یک خلق و یک آرمان، به‌دقت بخوانیم و خوانده‌ایم. از مثبتات آن بهره برده‌ایم و درخفا و علن سپاسگذار بوده‌ایم و منفیها را نیز بنا‌ به همان مسئولیت تاریخی که بر دوش پذیرفته‌ایم، برای قضاوت تاریخ و خلق حفظ کرده‌ایم.

بنابراین در این نوشته راجع به گذشته صحبت نمی‌شود. اما بنا‌ به همان سنت صادقانه مجاهدین که به قول برادر مسعود ”وفای به پیمان، با فدای بیکران، برای آزادی ایران“ بوده، می‌خواهم چند کلامی رو به آینده صحبت کنیم. به گذشته بنگریم و آینده را بخوانیم.

گفتیم که تحولات تاریخ قانونمند و ترجمان ضرورتها است. به‌وجود آمدن سازمان مجاهدین، امروز خیلی روشن شده است که ترجمان ضرورت وجود یک نیروی انقلابی در برابر حضور مهیب‌ترین نیروی ارتجاعی تاریخ ایران یعنی خمینی بود. اگر مجاهدین نبودند، خمینی یک دوران تاریخی و طولانی، ایران، منطقه و کل جهان را در محاق بنیادگرایی و ارتجاع فرو می‌برد. در همین حدی هم که توانسته است کارش را پیش ببرد، آثار فلاکت بارش را برای ایران و خلقهای منطقه و برای کل جهان می‌توانیم مشاهده کنیم. حال شما مجاهدین را از صحنه حذف کنید تا ببینید چه کسی توان مقابله با خمینی را داشته است. اگر امروز در صحنه کسی جز مجاهدین نیست، به‌سادگی می‌توان نتیجه گرفت که در صورت نبود مجاهدین هیچ هماورد دیگری وجود نداشت و خمینی بر خر شیطان سوار بود و مراد خودش برای سالیان طولانی میراند.

اما حالا که تاریخ آبستن جرثومه فاسد و افسدی به نام خمینی و بنیادگرایی و ارتجاع بود - جرثومه‌ای که سایر بنیادگرایان نیز زیر چتر او متولد شده و رشد کردند- پس به‌طور قانونمند بایستی تاریخ آبستن پاسخ همین بنیادگرایی نیز می‌بود. اگر قرار است که تکامل ادامه داشته باشد و اگر قرار است که جامعه انسانی هم‌چنان به سوی رهایی و آزادی گام به جلو بردارد، پس این پاسخ باید بر آن جرثومه غلبه کند و در تئوری و عمل آن را پس بزند و به این ترتیب به ضرورت تاریخ پاسخ بگوید.

بنابراین ضرورت، در این‌که آخوندهای حاکم بر ایران سرنگون می‌شوند، امروزه کمتر کسی شک دارد. اگر حرفی باشد در زمان تحقق آن است. این حقیقت آن‌قدر آشکار است که حتی عربده‌کشان خود رژیم نیز آن را هر روز فغان می‌کنند. اما حالا حرف اصلی این است که پدیده جایگزین چیست. این پدیده آیا پیامی دارد. آیا برای بشریت معاصر حرفی آورده است. پیام و حرفی که درمان درد باشد. عامل جهش و یک گام به جلو در ایران، منطقه و همه جهان باشد. اگر خمینی ”ضدبشر“ بود، پس این یکی بایستی ”بشارت دهنده تمامیت انسانیت“ به آزادی باشد. آری این بشارت دهنده، مجاهدین و پیام آنها است که اینک در پنجاه سالگی به گل و به بار نشسته است.

البته که پیام حرف جدیدی نیست. پیام در یک کلام صلح، سلام، یگانگی و یگانه پرستی، عدالت اجتماعی و آزادی است. این پیام همان ”اسلام ناب محمدی“ است که آخوندها آن را به هزار آلودگی و ضدارزش، ملوث کرده‌اند. و مقابلا، بنیانگذار کبیر سازمان مجاهدین، شهید محمد حنیف‌نژاد، مأموریت و وظیفه زنگارزدایی از آن را برای خود تعیین کرده است.

الحق و الانصاف که این مأموریت را او و یارانش تا به امروز آنطور که شایسته بود به اجرا در آورده‌اند. حتماً که شما نیز مانند من در این‌جا مستمراً نام مسعود جلوی چشمتان می‌آید. زیرا او به همان شایستگی که حنیف‌نژاد دوست داشت، وظیفه زنگارزدایی را به تمام و کمال محقق کرده است. این‌که مسعود در این سالها چه کرده است و چه قیمت و قیمتهایی پرداخته است، شناختن و بازگو کردنش در توان من نیست. ابعاد کارهای شناخته شده و بیان شده مسعود یک قسمت از این حقیقت است، اما ابعاد کارها و تلاشهای شناخته نشده و بیان ناشده‌اش – که رسم مجاهدین است که از خود سخن نمی‌گویند – دریایی است که به قول مولوی، برای چشیدن نیز نتوانسته‌ایم به مصداق «آب دریا را اگر نتوان کشید - هم به قدر تشنگی باید چشید»، تا امروز حتی کوزه‌ای از آن برداریم.

اما وقتی حنیف و مسعود، این زنگارها را زدودند، سرانجام جوهر و گوهر این اندیشه و آرمان در وجود مریم رجوی تلألؤ و درخشش خود را برای همه به نمایش گذاشت. چقدر زیباست وقتی چشم انسان می‌تواند ”حقیقت“ را ببیند. و چقدر زیباست ”حقیقت“ وقتی که انسان می‌تواند آن را دریابد. همه‌اش زیبایی در زیبایی است و نور است در نور.

همه آنچه که گفتم مربوط می‌شود به تا همین امروز که سازمان پنجاه سال را پشت سر گذاشته است. حال این همه نور و اینهمه زیبایی، همان بشارت آینده است، همان پاسخ درد است، همان که راه گشا و راهبر است، همان که در ابتدا اشاره کردم که حرکت تاریخ، امری هدایت شده است. تصادفی نیست، خودبخودی نیست. بی‌سمت و سو نیست. پیام عدالت اجتماعی و رهایی و آزادی دارد. از زمان حضرت محمد تا به امروز، قیمتهای زیاد به پای این آرمان ریخته شده است. از خون حضرت علی و امام حسین- که خون خدا نامیده شده‌اند- گرفته تا ناشناخته‌ترین رزمنده‌ای که به‌نام یگانگی و یگانه پرستی در هر کجای زمین به خاک افتاده است. همه آنها در مقطع کنونی، در یک جهش تاریخی، خودش را در سازمان مجاهدین متبلور یافته است. اکنون، دهه‌ها و سده‌های آینده که هزاره سوم میلادی را شامل می‌شود، از پرتو راهگشای این اندیشه، که در چهره أ”رجوی“ تجلی پیدا کرده، افق نوینی را برای اندیشه و عمل اجتماعی خود می‌یابد. با این تجلی، گشایش و راهگشایی، سدها و موانع تکاملی به کنار زده می‌شوند. اول برای ایران و بعد هر جا که عنصری و خلقی نیازمند، تصمیم می‌گیرد که در مسیر همان عدالت اجتماعی و رهایی و آزادی گامی صادقانه بردارد. این همان بشارت آینده است. پس بر شما هزاران بشارت باد.

شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست.
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی.