۱۳۹۴ تیر ۱۴, یکشنبه

فلسفه شعائر- قسمت هفدهم: پرستش، در راستای آن ارزش مطلق!

گزارش
تاريخ: AM 5:47:39 1394/4/14

فلسفه شعائر- قسمت هفدهم: پرستش، در راستای آن ارزش مطلق!

سردار کبیر خلق موسی خیابانی

سردار کبیر خلق موسی خیابانی

سردار شهید خلق، موسی خیابانی:

قسمت - قسمت هفدهم: پرستش، در راستای آن ارزش مطلق!
... پس این انسانی که خدا را می‌پرستد چگونه انسانی است؟ ما الگو داریم. حضرت علی الگوی ماست. علی (ع) چگونه انسانی بود؟ آیا کسی خدا و پرستش خدا را بیش از او درک کرده بود؟ به هیچ عنوان.

حضرت علی (ع) فرمود: «چطور می‌پرستم خدایی را که ندیده باشم؟».

حتماً شنیده‌اید در یکی از جنگ‌ها تیری به پای امام اصابت کرد. دیدند تنها راه این است که در حال نماز، آن تیر شکسته را از پایش بیرون بیاورند تا رنجش را احساس نکند. آیا حضرت علی (ع) به دیرنشینی می‌پرداخت؟ نه؛ او در متن حرکت اجتماع بود، در میدان نبرد، در میدان مبارزه. چرا؟ چون این مکتب آرمانهای اجتماعی دارد. از این‌رو می‌خواهد انسان را در گذرگاه تاریخ به خدا برساند، نه خارج از جامعه. آخر امکانش وجود ندارد. باز حضرت علی در نهج‌البلاغه عبارتی دارد و می‌گوید: «ولله مستادیکم شکره و مورئکم امره»... (نهج‌البلاغه) «خدا از شما می‌خواهد شکرش را به‌جا بیاورید». یعنی این خداگونگی را که به شما ارزانی داشته، به آن پاسخ دهید.

«شکر» یعنی چه؟ یعنی استفاده از امکانات و نعمتها در جهت و سمتی که بایستی مورد بهره‌برداری قرار گیرند. «و مورثکم امره»... «و امر خودش را به شما واگذار می‌کند». در مورد وراثت و خلافت. «و ممهلکم فی مضمار ممدود لتنازعوا سبقه»... «و به شما میدان می‌دهد، مهلت می‌دهد، در میدانی گسترده تا برای سبقت گرفتن در آن مبارزه کنید». «فشدو عقدالمازر»... «پس کمربندها را سفت کنید».

مکتب، آرمان اجتماعی دارد. در حرکت اجتماعی سمتی گرفته، انسان را در آن جهت به حرکت وا می‌دارد. کسی که خدا را می‌پرستد باید در اینجا خود را نشان دهد، با پرستش، با راز و نیاز انرژی می‌گیرد، تا فردا این نیرو را در صحنه جامعه، در پیکار و مبارزه اجتماعی مصرف کند. دم به دم ایمانش قوی شود، زیر پایش محکم بشود، تا در حرکت اجتماعی به سمت آرمانهای والای اجتماعی حرکت و پیکار کند. در چنین حرکتی است که این انسان همه چیز خود را فدا می‌کند. به هر چیزی که می‌رسد آن را رها می‌کند، تا کجا؟ تا جا‌ئیکه خودش را نیز فدا کند، تا شهادت. تا جاییکه از خود و از خویشتن هم رها شود. این انسان فردا در میدان کار و تولید است. طبیعت را تسخیر می‌کند، اما در کدام جهت؟ آگاهیش را بکار می‌بندد اما در کدام جهت؟ آیا در جهت فلاکت انسان، در جهت چپاول انسانها، در جهت کشتار جمعی انسانها؟ نه. این است سیمای یک انسان موحد که خدا را می‌پرستد، تا سرانجام از خویشتن هم رها شود.

«یا أیها الإنسان إنّک کادح إلی ربّک کدحًا فملاقیه» (سوره انشقاق آیه 6)

«إنّ الّذین قالوا ربّنا اللّه ثمّ استقاموا تتنزّل علیهم الملائکة ألّا تخافوا ولا تحزنوا وأبشروا بالجنّة الّتی کنتم توعدون» (سوره فصلت آیه 30)...

«آنهائیکه گفتند پروردگار ما الله است و ایستادند (ایستادن سخت است، آسان نیست)، ملائک بر ایشان فرود می‌آیند. به آنها اطمینان می‌دهند که نترسید و غمگین نباشید، و به بهشتی که وعده شده‌اید، به آن تطبیق نهائی، به آن وحدت نهایی بشارت باد شما را».

«نحن اولیائکم فی الحیوه الدنیا و فی الاخره»... (سوره فصلت آیه 31)

... «ما دوستان و اولیاء شما هستیم در دنیا و آخرت و همه امکاناتمان و نیروهای طبیعت در خدمت شما، در جهت شما است».

«... ولکم فیها ما تشتهی أنفسکم ولکم فیها ما تدّعون» (سوره فصلت آیه 31)... «و در آن برای شما هر آنچه که بخواهید هست و هر چه که بخواهید». تمام مرزها و محدودیتها از بین رفته است، خداگونگی تحقق یافته است. انسان دیگر مطلقاً رها شده و مطلقاً با جوهر هستی به وحدت رسیده. در جامعه هم همین‌طور است. در حرکت اجتماعی چطور؟ وحدت اجتماعی چگونه تحقق می‌پذیرد و جامعه ایده‌آل توحید چگونه محقق می‌شود؟ رسیدن به آنجا از خلال رنج‌ها و محرومیتها امکانپذیر است. در آن راه باید قربانی داد؛ باید فداکاری کرد؛ جانبازیها کرد. تاریخ را ببینید. پر از رنج و درد است، پر از محرومیت است. ولی با این همه تاریخ هم آینده باشکوهی دارد، مقصد شکوهمندی دارد که سرانجام هم محقق خواهد شد. مقصد توحیدی تاریخ همان جامعه امام زمان، جامعه بی‌طبقه توحیدی است. می‌گویند در آن جامعه انسان با خودش، با جامعه و با هستی یگانه می‌شود. اندیشه توحیدی، انسانهای موحد جامعه را به آنجا می‌برد. این سرنوشت بشر است. این سرنوشت چقدر شکوهمند و شورانگیز است. اگر ما چنین چشم‌اندازی داشته باشیم دیگر نگران نخواهیم بود.

یکی از برادران یا خواهران پرسیده بود: «اصلاً چرا خدا انسان را خلق کرد؟». اگر ما این درک را از حیات انسانی داشته باشیم، این چشم‌انداز شورانگیز را فهم کنیم، آیا یک لحظه آرام و قرار می‌گیریم؟ نه، با تمام وجود، عاشقانه در این راه پیش می‌رویم و دیگر این پرسش مفهومی نخواهد داشت.

هر آنکس عاشق است از جان نترسد
نه از کند و نه از زندان نترسد
دل عاشق بود گرگ گرسنه
که گرگ از هی هی چوپان نترسد

تمام استعدادهای نهفته انسان در این راه شکوفا و شکفته می‌شود. اما اگر این خدا را نپرستیم، آیا از پرستش فارغ شده‌ایم؟ گفتیم هیچ انسانی از پرستش گریزی ندارد. یعنی بهرحال زندگیش در رابطه با ارزشهائیکه برایش شکل خواهد گرفت، تعیین خواهد شد. ارزشهایی که مکاتب فلسفی یا نظامهای اجتماعی به انسان عرضه می‌کنند. دنیای سرمایه‌داری با انسان چکار می‌کند؟
بالاترین ارزش در این اندیشه و در این نظام چیست؟ بالاترین ارزش دنیای سرمایه‌داری «سود» است و به تبع آن، زندگی مصرفی. انسان در این نظام، هیستری مصرف گرفته است. در این جامعه با هزار گونه تبلیغ در ذهن انسان فرو می‌کنند که امروز این کالا، فردا آن دیگری و پس فردا آن یکی، مصرف و باز هم مصرف.

گفتیم که پرستش خدا باید تجلی عملی داشته باشد: «یدعی بزعمه... فی عمله» (نهج‌البلاغه) امام علی (ع) می‌گوید: «یکی هست که ادعا می‌کند، به گمان خود که بخدا امید بسته که خدا را می‌خواهد. به خداوند بزرگ سوگند که دروغ می‌گوید. چطور است که ادعایش در عملش پیدا نیست».

در ظاهر مدعی خدا است، خدا دارد. ولی همه چیز برایش سود و بهره‌کشی است، هر چه که سودآور است، آن خوب است. همه چیز را ارزش «سود» تعیین می‌کند. انسان در این نظام خودش، خودش را گم کرده است، از خودش بیگانه شده است. از خود بیگانگی انسان موضوع بسیار مفصلی است: «ولا تکونوا کالّذین نسوا اللّه فأنساهم أنفسهم» (سوره حشر آیه 19)...

«مانند کسانی نباشید که خدا را از یاد بردند و خدا خودشان را از یاد خودشان برده است». «نسوا اللّه فأنساهم أنفسهم»، از خود بیگانه شدند.

در گوشه دیگری از جهان، انسان را به پرستش معبود دیگری فرا می‌خوانند. در مکاتب و نظامهای مردم‌گرا. در آنجا بالاترین ارزش، انسان است. در اینجا انسان دعوت می‌شود تا در معبد انسان سجده کند. البته فعلاً به این کاری نداریم که آیا این مسأله، با مبانی فلسفه این مکتب سازگار است یا نه؟ اما در اینجا «انسان» بالاترین ارزش تلقی می‌شود و چقدر خوب و قابل تمجید است. ما هیچ تعصبی، هیچ تنگ‌نظری نمی‌توانیم داشته باشیم. اما این پاسخ مسأله انسان نیست. آنچه انسان به‌دنبالش بود، مطلق است. در حالیکه «انسان» یک ارزش نسبی است. امام علی (ع) به مالک اشتر نوشت: «و اشعر قلبک الرحمه للرعیه و اللطف بهم و المحبه لهم» (نهج‌البلاغه ص 993)... «قلبت را از مهر توده مردم لبریز کن، از لطف و محبت به آنها». هر انسانی و هر مکتبی چنین کاری بکند قابل تمجید است. اما این کار وقتی می‌تواند معنی داشته باشد که در رابطه با ارزش مطلقی قرار بگیرد؛ وگرنه زیرپایش شل است و در نهایت نیز مسأله انسان را حل نخواهد کرد.

انسانیکه باید فداکاری کند، از جان بگذرد، محرومیت بکشد، می‌پرسد چرا؟ به‌خاطر مردم! بله. ولی آخر این انسانی است که فکر می‌کند، انسانی است که مرگ را پیش رویش می‌بیند، این انسانی است که در برابر کشش‌ها و تمایلات مختلف است. ارزشهای بورژوایی او را به بسوی خود فرا می‌خواند، رفاه، مصرف، تولید زیاد، مصرف زیاد. چگونه با این کشش‌ها مبارزه کند؟ چه چشم‌اندازی از آینده این فرد به او عرضه می‌شود، که در پناه آن به چنین فداکاری دست بزند؟ این دعوت وقتی معتبر است، وقتی معنی دارد که در رابطه با آن مطلق باشد. به‌عنوان مظهری از پرستش مطلق. یک ارزش نسبی اما در رابطه با مطلق و در جهت آن. وگرنه بیم آن است که این انسان نتواند راه را به فرجام برساند: «ومن یشرک باللّه فکأنّما خرّ من السّماء فتخطفه الطّیر أو تهوی به الرّیح فی مکانٍ سحیقٍ » (سوره حج آیه 31)... «هر کس که به خدا شرک بورزد و دنبال چیز دیگری برود، مثل آن است که از آسمان افتاده باشد و در هوا طعمه مرغان هوا گردد». چون چیزی ندارد که محکم به آن چنگ زند، آن «عروة الوثقی» را ندارد. «أو تهوی به الرّیح فی مکانٍ سحیقٍ »... «و یا باد این انسان را پرت می‌کند در مکانی پرت و دور افتاده».

هر که گریزد ز خراجات شهر
بارکش غول بیابان شود
«ومن یعش عن ذکر الرّحمن نقیض له شیطانًا فهو له قرین» (سوره رخرف آیه 36)... «اگر خدا برود، بهرحال و بناچار و در نهایت شیطان خواهد آمد».

ادامه دارد...

فلسفه شعائر- قسمت شانزدهم: پاسخ واقعی چیست؟

گزارش
تاريخ: AM 7:04:45 1394/4/13

فلسفه شعائر- قسمت شانزدهم: پاسخ واقعی چیست؟

سردار کبیر خلق موسی خیابانی

سردار کبیر خلق موسی خیابانی

سردار شهید خلق، موسی خیابانی:
قسمت شانزدهم: پاسخ واقعی چیست؟ ... اما پاسخ واقعی چیست؟
دیدیم که پرستش نه به مثابه پدیده‌ای زائیده جهل و ترس، بلکه زائیده برآمده از ویژگی انسان و به‌مثابه نیازی واقعی برای انسان مطرح است. چنانکه می‌دانیم وقتی نیازی واقعی است، پاسخش هم باید واقعی باشد. مانند گرسنگی که یک مابه‌ازاء واقعی در دنیای خارج دارد که خوراک و غذا است. همین‌طور هر نیاز واقعی دیگر مانند تشنگی. حالا ممکن است انسان در اثر جهالت و نادانی، برای این نیازها پاسخ‌های کاذب و غلطی پیدا کند. آدم ممکن است گرسنه شود و چیزی بخورد که مسموم باشد. موضوعی که اتفاق می‌افتد.
البته حیوانات اینطور نیستند، تشخیص می‌دهند. هدایت غریزی نشان می‌دهد که چه چیزی را بخورند و چه چیزی را نخورند. در این مورد می‌بینیم که عامل جهل باعث می‌شود که انسان پاسخ درست را پیدا نکند. اینجا (در پرستش) هم همین‌طور است. باید ببینیم پاسخ واقعی چیست؟

ابتدا بایستی روشن شود که پاسخ واقعی چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد؟ طبیعی است که این پاسخ بایستی دارای عینیت و واقعیت باشد. (یعنی یک چیز ساختگی، ذهنی و من‌درآوردی نباشد) چرا؟ چون پاسخ ساختگی و ذهنی نمی‌تواند نیاز انسان را برطرف کند، انسان را خرسند کند. ممکن است برای مدتی کوتاه ارضاء کند، ولی انسان به‌ویژه با بالا رفتن اگاهیش، به چیزی بی‌ارزش و غیرواقعی دل نمی‌بندد. (البته صحبت از انسان می‌کنیم). پاسخ باید واقعی باشد. همان‌طور ‌که توضیح داده شد، اگر پرستش بمثابه یک نیاز واقعی مطرح باشد، پاسخ واقعی این نیاز نمی‌تواند چیزی ذهنی و سمبلیک باشد. همان‌طوری که در مورد سایر نیازهای انسان و یا حتی حیوانات، این مسأله صادق است. یعنی هر نیاز واقعی حتماً دارای پاسخی واقعی در جهان خارج است.

اگر خدا پاسخی به نیاز انسان هست و در تاریخ هم می‌بینیم که بوده، (صرفنظر از تصوری که انسان از خدا داشت که این خود یک مقوله دیگری است) ضروتاً بایستی واقعی باشد، وگرنه نمی‌تواند مفید باشد.

دیگر این‌که این پاسخ باید «مطلق» باشد. قبلاً در بحث وجود اشاره کردم که مطلق یعنی چه. یعنی نامحدود. «بی نهایت». چرا؟ چون انسان به نامحدود نظر دارد. به‌اصطلاح می‌گویند انسان «بی نهایت طلب» است، انسان از محدودیت می‌گریزد. در بحث رهایی اشاره کردم نیازهای حیوانات محدودند، ولی انسان اینطور نیست. مرزهای زندگیش را درمی‌نورد. حدها را از بین می‌برد، می‌رود جلو، جلویش باز است. در هیچ حدی و در هیچ مرزی متوقف نمی‌شود. تاریخ را ببینید! کجا انسان متوقف شده است؟ در جریان زندگی اجتماعی و جریان زندگی فردی هم همین‌طور است. بنابراین انسان، به بی‌نهایت نظر دوخته و به نامحدود نظر دوخته است، پس پاسخ هم باید نامحدود و بی‌نهایت باشد تا انسان را تا بی‌نهایت پیش ببرد.

دیگر این‌که این پاسخ بایستی سنخیتی با انسان داشته باشد، تا انسان بتواند یک وحدت عاطفی، یک وحدت درونی با آن برقرار کند. بایستی بتواند آن را با تمام وجود لمس کند. قبلاً گفتیم انسان ذات خداگونه‌ای دارد، جوهر خدا‌گونه دارد. آیا حالا چنین پاسخی در حقیقت وجود دارد؟ بله «الله». اشاره کردم به «مطلق» بودن خدا، نامحدود بودن خدا، آیا واقعیت دارد؟ بله؛ «أفی اللّه شک فاطر السّماوات والأرض»، «إنّه لحقّ مثل ما أنّکم تنطقون»... «همان‌طوریکه حرف می‌زنید، همان‌طوریکه حرف زدن شما واقعیت دارد، خدا هم واقعیت دارد (ساخته ذهن نیست) ».

«وإذا سألک عبادی عنّی فإنّی قریب أجیب دعوه الدّاع إذا دعان فلیستجیبوا لی ولیؤمنوا بی‌لعلّهم یرشدون» و یا آیه دیگر: «ولقد خلقنا الإنسان ونعلم ما توسوس به نفسه و نحن أقرب إلیه من حبل الورید»... «از رگ گردن هم به او نزدیک‌تریم».

بی نهایت دور و بی‌نهایت نزدیک. چون انسان بهرحال جزیی از این وجود است و بارقه‌ای از آن جوهر مطلق هستی در ذات انسان دمیده شده است؛ بنابراین بین ذات انسانی و آن معبود یک سنخیتی وجود دارد. کدام انسان؟ انسانی که از خود بیگانه نشده باشد، انسانی که ذات و فطرت انسانی‌اش آلوده نشده باشد. و چه کم است چنین انسانی.
به امام علی ابن ابی طالب گفتند: «آیا خدا را که می‌پرستی دیده‌ای»
امام گفت: «مگر چیزی را که ندیده باشم می‌پرستم؟».
البته آن دیدن، این دیدن با چشم نیست. با تمام وجود می‌شود لمس کرد. این پاسخ واقعی را انبیاء و ادیان توحیدی به انسان عرضه کرده‌اند: «الله».

آنها تمام پاسخ‌های کاذب را نفی کردند، با آنها مبارزه کردند، بتها را فرو ریختند و واژگون کردند. «لااله»، هیچ چیز نیست، این‌ها کاذب‌اند، دروغ‌اند ولی «الاالله»، مگر «الله». پاسخ واقعی این است. مرتب به انسان تذکر دادند: «ان اعبدالله»... «خدا را بپرستید». «وقضی ربّک ألّا تعبدوا إلّا إیاه»... ... «پروردگارت مقدر کرد که جز او را نپرستید»....

تنها پاسخ واقعی به مسأله انسان «خدا» است. تنها با این پاسخ است که انسان می‌تواند اطمینان پیدا کند؛ از اضطراب و از نگرانی بیرون بیاید؛ زندگی انسان معنی و مفهوم پیدا کند. بالاخره زمانی‌که انسان به‌طور جدی با این مسأله روبه‌رو می‌شود که «من کیستم؟ جهان چیست؟»، فقط این پاسخ می‌تواند به انسان اطمینان بدهد، زیر پای او را محکم کند، احساس خلأ و تهی بودن را در انسان از بین ببرد.

«الّذین آمنوا وتطمئنّ قلوبهم بذکر اللّه ألا بذکر اللّه تطمئنّ القلوب»... «قلب‌ها با نام خدا قرار و آرام می‌گیرند». ادیان توحیدی آمدند و این پاسخ را به ما عرضه کردند و گفتند خدا را، «الله» را بپرستید. اینجا به پرستش به مفهوم خاصش می‌رسیم. پرستش به مفهوم خاص، یعنی پرستش خدای واحد.

در منطق این مکاتب، یعنی ادیان توحیدی، خدا «بالاترین ارزش» است. «بالاترین ارزش» یعنی چه؟
برای نمونه، پول برای ما یک ارزش است، برای این‌که می‌تواند نیازهایی را از ما برطرف کند. اما اگر ما مریض شدیم چکار می‌کنیم؟ پول را می‌دهیم به دکتر و یا به‌وسیله آن دارو تهیه می‌کنیم، تا سلامتیمان را تأمین نماییم. چرا؟ چون «سلامتی» ارزشی بالاتر از پول است. همین‌طور چیزهای زیادی را می‌شود در نظر گرفت که نیازی از ما را برطرف می‌کند، پس دارای ارزش هستند. (منظورم البته ارزش اقتصادی نیست)

اینکه می‌گوییم خدا بالاترین ارزش است، یعنی این‌که ارزشهای دیگر در راه رسیدن به آن فدا می‌شوند. یا بعبارتی تمامی ارزشها به اعتبار آن، ارزش پیدا می‌کنند. بنابراین چیزی ارزشمند و قابل احترام است که در جهت آن ارزش برتر باشد. در غیراینصورت ارزشمند نیست. یا اگر ارزش برترین یک انسان، یک مکتب، آزادی انسانها باشد، مطلوب ما است. بر این اساس، رفتن به دانشگاه و به‌طور کلی مسأله تحصیل کردن، زمانی می‌تواند ارزشمند باشد که در جهت این ارزش باشد.

اما «مطلق» آن است که دیگر صرفنظر کردنی نیست. همه ارزشها بایستی در راه آن فدا شوند. در تفکر توحید، خدا بالاترین ارزشهاست و همه چیز در راه وصول به آن قابل فدا کردن است. «قل إن کان آباؤکم وأبناؤکم وإخوانکم وأزواجکم وعشیرتکم وأموال اقترفتموها وتجارة تخشون کسادها ومساکن ترضونها أحبّ إلیکم من اللّه ورسوله وجهادٍ فی سبیله فتربّصوا حتّی یأتی اللّه بأمره واللّه لا یهدی القوم الفاسقین»...
«بگو اگر پدرانتان، فرزندانتان، قوم و قبیله‌تان، برادرانتان، همسرانتان، اموالی که اندوخته‌اید، تجارتی که از کسادی آن می‌ترسید و مساکنی که آنها را دوست دارید، برای شما دوست داشتنی‌تر از خدا و رسول و جهاد در راه خدا می‌باشند، پس صبر کنید تا امر خدا جاری شود! در آن صورت شما از راه به در شده‌اید و خدا فاسقان را هدایت نمی‌کند».

پس خدا، رسول و جهاد ارزشها‌یی هستند، ارزشها‌یی برتر و بالاتر که بایستی سایر ارزشها (پدر، مادر، خانه و...) در راه آنها فدا شوند. در تحلیل نهایی هر مکتبی و هر آئینی، پویایی و دینامیسم آن بستگی دارد به بالاترین ارزشی که مطرح می‌کند؛ به پاسخی که به مسأله انسان می‌دهد و انسان را به فدا شدن در راه آن و پرستش آن دعوت می‌کند. هر چقدر این پاسخ انگیزاننده‌تر، غیرقابل وصول‌تر و برتر باشد، پس آن نظام ارزشی متعالی‌تر است.

در ادیان توحیدی بالاترین ارزش (ارزش مطلق)، «خدا» است. فقط در رابطه با پرستش این ارزش است که انسان می‌تواند عالی‌ترین جهت را به زندگی خویش بدهد؛ زندگیش را مفهوم و غنا بخشد و یک سیر وقفه‌ناپذیر و نامحدود داشته باشد. در این مسیر است که انسان ذات خداگونه خود را تحقق می‌بخشد. «تحقق بخشیدن ذات» یعنی چه؟ کلمه «بالقوه و بالفعل» را حتماً شنیده‌اید، همچنین «از قوه به فعل درآمدن» را، یعنی آن استعدادها‌یی که (قوه‌هائیکه) در درون هر پدیده و از جمله انسان است، بارز شود، متجلی شود. تنها در این مسیر است که تمام استعدادهای انسان شکفته و شکوفا می‌شود.

انسان به علت ویژگی اختیار (بی‌نهایت طلبی، جبر ستیزی...) به هر ارزشی دل می‌بندد؛ سپس همین که به آن رسید زود از آن کنده شده و بسوی ارزشی متعالی‌تر و برتر حرکت می‌کند. (چون این‌ها ارزشهایی نسبی هستند) این سیر ادامه پیدا می‌کند، ولی تا کجا؟ «الی ربک منتهی‌ها»، تا خدا. جریان وقفه‌ناپذیر تطبیق و رهائی، هیچ وقفه‌ای ندارد. چرا؟ چون هدف دور از دسترس است.

یک نکته را بایستی در اینجا تذکر بدهیم و آن اینکه: انسانی که این ارزش مطلق را می‌پرستد، چگونه انسانی است؟ مثلاً آیا یک نفر که در گوشه‌یی نشسته و به راز و نیاز با خدا مشغول است؟ در دیر، در بیابان، در گوشه خلوت؟ نه. این هم از آن ره گم کرده‌ها است. این خدا را نمی‌پرستد، شیطان بر او غالب شده است. در نهج‌البلاغه خوانده‌اید: «امام رفت خانه یکی از دوستانش که بیمار بود. او به امام شکایت کرد که برادری دارم، خرقه خشن پوشیده و رفته در کوهستان به راز و نیاز و عبادت خدا مشغول شده. امام فرمود وی را حاضر کردند، آنگاه وی گفت: ”ای کسی که شیطان را بر خود چیره کرده‌ای، این چه وضعی است؟“ ....

پس این انسانی که خدا را می‌پرستد چگونه انسانی است؟

ادامه دارد...

فلسفه شعائر- قسمت پانزدهم: ریشه پرستش در کجاست؟

گزارش
تاريخ: AM 8:12:10 1394/4/12

فلسفه شعائر- قسمت پانزدهم: ریشه پرستش در کجاست؟

سردار کبیر خلق موسی خیابانی

سردار کبیر خلق موسی خیابانی

سردار شهید خلق، موسی خیابانی:

قسمت پانزدهم: ریشه پرستش در کجاست؟ ... حالا در ادامه بحث از مفهوم عام پرستش صحبت خواهیم کرد. همچنین به مظاهر پرستش در تاریخ می‌پردازیم و از مسأله جهل و ترس خواهیم گفت. در ادامه صحبت به این مسأله خواهیم پرداخت که پاسخ واقعی نیاز انسان (پرستش) چیست؟ بعداً از پاسخ ادیان توحیدی و همچنین از پرستش به مفهوم خاص آن صحبت خواهیم کرد. سپس توضیحی در مورد بالاترین ارزش خواهیم داد و آنگاه از پروسه صحیح و واقعی تحقق ذات انسان صحبت می‌کنیم. همچنین اشاره‌یی به سرنوشت بشر در بینش توحیدی و بعداً اگر برسیم مختصراً اشاره‌یی به معبودها و بالاترین ارزشهای نظام‌ها و مکاتب مشهور روز خواهیم داشت.

چگونه به مسأله پرستش رسیدیم؟ از انسان و ویژگیهایش صحبت کردیم. مسأله اختیار مطرح شد و در نهایت انسان را با ویژگیهای هوشمندی و اختیار، آگاهی و آزادی تعریف کردیم. سپس توضیح دادیم که اختیار یعنی چه.

گفتیم زندگی انسان بر خلاف حیوانات نامعین است. یعنی انسان خودش باید زندگی خود را تعیین کند. اما چطور؟ توضیح دادیم که برای این‌که بتوان زندگی نامعین را معین کرد، ضرورتاً به جهتی احتیاج است که زندگی در آن جهت تعیین شود. فرض کنید شما را در بیابانهای شمال تهران رها می‌کنند، می‌گویند یک کاری بکن، برو، خودت تعیین کن. مسلماً شما پاسخ خواهید داد، کجا بروم؟ آخر یک چیزی به من بده، یک جهتی، مقصدی، تا وضع خود را تعیین کنم. بدانم کجا باید بروم، اگر بگویند مثلاً برو به توچال، من در آن «جهت» راه می‌افتم، از سردرگمی، حیرت و ابهام در می‌آیم؛ می‌روم بسوی توچال.

بنابراین انسان به یک «ارزشی» نیاز دارد، تا بتواند زندگی نامعین خود را در جهت نیل به آن ارزش تعیین کند.
بداند چکار باید بکند، کجا باید برود، تا از ابهام بیرون بیاید. آن هم با این سمت‌گیری بسوی آن ارزش زندگی انسان معنی پیدا می‌کند، مفهوم پیدا می‌کند. (ارزش همان‌طوریکه گفتم، یعنی چیزی که انسان تلاش برای رسیدن به آن را بی‌فایده نمی‌داند، چیزیکه از طریق وصول به آن زندگیش معنی و مفهوم پیدا می‌کند. این ارزش می‌تواند موقعیت، مقام، پول، نفی استثمار، لقاءالله و... باشد)
گفتیم شکست در این امر کار انسان را به دیوانگی می‌کشاند؛ به هیچی و پوچی می‌کشاند و حتی ممکن است در مواردی عدم وصول به ارزش مورد نظر باعث شود که انسان دست به خودکشی بزند؛ یا اصلاً ویژگی انسانیش تعطیل و باطل شود و تبدیل گردد به حیوان، یک حیوان گونه. چیزی که البته انسان استعداد این را هم دارد. بقول قرآن: «کالانعام بل هم اضل».

انسان در دو جهت می‌تواند سیر کند:
سیر و حرکت به عقب و به سمت حیوانیت
سیر و حرکت در جهت رشد و کمال
پس باید برای انسان سمت و جهت مشخص کرد تا بتواند انرژی‌هایش را در آن جهت بسیج کند. این سمت‌گیری، این جهت‌یابی و تعیین زندگی در آن جهت؛ مفهوم عام پرستش همین است و هیچ انسانی را از آن گریزی نیست. بقول قرآن: «ولکلٍّ وجهه هو مولّیها فاستبقوا الخیرات».

هرکس جهتی و جهت گیری دارد که آن را دنبال می‌کند و پشت سر آن روان می‌شود، «فاستبقوا الخیرات»... «پس شما بسوی خیرات سبقت بگیرید». بسوی نیکی‌ها سبقت بگیرید، این چنین جهت گیری کنید. بنابراین پرستش برای انسان یک نیاز است، یک خصوصیت ویژه انسان است.
از کجا درآمد؟ از همان اختیار، از نامعین بودن. هم‌چنانکه اختیار و نامعین بودن ویژگی ذاتی انسان است، پرستش هم همین‌طور یک نیاز ذاتی است و انسان باید به این نیاز پاسخ بدهد. گرسنگی را می‌بینید: ما احتیاج به غذا داریم؛ همان‌طور که انسان احتیاج به غذا دارد و گرسنه می‌شود، پرستش هم نیاز است و پاسخ خاص خودش را طلب می‌کند. منتهی در گرسنگی انسان با حیوانات مشترک است، ولی پرستش ویژه خود انسان است. در این قلمرو دیگر حیوانات را راهی نیست. گفتیم زندگی حیوانات تعیین شده است. اگر پرستش نیاز انسان است باید در عالم خارج ظهور و بروز داشته باشد. باید نمودهایش را ببینیم.

پرستش را در تاریخ دنبال کنیم: همان‌طور که اشاره کردم، پرستش ویژه ما نیست. انسان از آن وقتی که شناخته شد، همیشه چیزی را می‌پرستیده است، همیشه آداب و مراسمی، شعائری داشته است. معابد با تاریخ انسان قرین هستند. دقیقاً به علت این‌که انسان از نظر تاریخی هیچ وقت از پرستش فارغ نبوده و همیشه چیزهایی را می‌پرستیده است. از این‌رو، از این مسأله تعابیر و تفاسیر مختلفی به‌عمل آمده است و دلایل مختلفی برای مسأله پرستش بیان کرده‌اند. عده‌یی می‌گویند: «پرستش به‌خاطر جهل و ترس است». برای نمونه، انسان زلزله را می‌دیده، آتشفشان را می‌دیده و با مصیبتها و بلایای طبیعی روبه‌رو بوده است. ولی چون از علل رخدادن آنها اطلاع نداشته، چون دانش نداشته، چون جاهل بوده و از این‌ها می‌ترسیده، برای توجیه این موارد، آنها را به عواملی ناشناخته و نیروهای فوق طبیعی نسبت می‌داده است. در حقیقت، پرستش زائیده جهل و ترس است. و خدا بدین ترتیب وارد تاریخ انسان شده است.

آیا این تبیین، این نتیجه‌گیری درست است؟ وقتی ما ویژگی ذاتی انسان را فقط هوشمند بودن بدانیم، ناچار در برخورد با پرستش هم به یک چنین تبیینی می‌رسیم. از آنجا که انسان هوشمند است، کمبود هوشمندی، یعنی جهل و کمبود آگاهی، به یک چنین چیزی منجر شده است. اگر این تبیین درست باشد. بایستی وقتی انسان رشد می‌کند، جهالت‌هایش برطرف شود، آگاهی پیدا کند، بتدریج پرستش از تاریخ انسان رخت بربندد. آیا این چنین است؟ نه اینطور نیست. در آن صورت بایستی دانشمندترین انسانها هیچ چیزی را نپرستند، چون این‌ها هوشمند هستند و آگاهی دارند. برای نمونه، علتهای عوارض و پدیده‌های طبیعی را می‌دانند. این‌ها دیگر نباید چیزی را بپرستند. مثلاً نباید خداپرست باشند. آیا اینطور است؟ همین‌طور کسانی‌که بسیار بر روی پرستش تأکید می‌کنند، باید جاهل‌ترین و ترسوترین آدم‌ها باشند. ولی آیا در طول تاریخ چه کسانی بیشتر از همه روی پرستش تأکید کرده‌اند؟ انبیاء، علی ابن ابیطالب و حسین ابن علی (ع) ؛ شاخص‌ترین و بارزترین‌ها در زمینه آرمان و پرستش. هستند. آیا این‌ها جاهل‌ترین و ترسوترین بودند؟ اگر قدری آگاهی و کمی انصاف داشته باشیم پاسخ این پرسش، منفی است. کافی است نگاهی به نهج‌البلاغه بکنیم. خواهیم دید به هیچوجه اینطور نبوده است.

پس در اینجا ما از یک چیزی غفلت می‌کنیم، از یک چیزی که در ذات انسان است. این کاملاً طبیعی، روشن و قابل‌قبول است که هم جهل و هم ترس در امر پرستش تأثیر گذاشته‌اند؛ یا شرایط محیط و شیوه تولید انسان در امر پرستش تأثیر داشته‌اند؛ ولی این تاثیرات بدون مبنا و زمینه درونی، نمی‌تواند مطرح باشد. ما نمی‌توانیم تأثیر شرایط را بدون در نظر گرفتن این مبنای درونی بررسی کنیم. دچار دوگانگی می‌شویم، نتیجه غلط می‌گیریم و گمراه می‌شویم.
جهل و ترس باعث شده‌اند که پرستش در طول تاریخ اشکالی غیراصیل و غیرواقعی بخودش بگیرد. ما این را می‌بینیم، مهم‌ترین موضوع رسالت و مبارزه انبیاء هم، پیوسته مبارزه با این قبیل پرستش‌ها و این قبیل معبودها بوده است. حال چند مثال از قرآن می‌زنم:
«ویجعلون لما لا یعلمون نصیبًا ممّا رزقناهم تاللّه لتسألنّ عمّا کنتم تفترون»... «برای بتها (به جهت ناآگاهی و جهل)، بهره‌ای از آن چیزی را که دارند، از رویشان و از امکاناتشان قرار می‌دهند. از این افترا و این پندار دروغ و غلط سؤال خواهید شد».

می‌بینید انبیاء آمدند و گفتند اینکار را نکن. بت کاره‌ای نیست:
«وما کان صلاتهم عند البیت إلّا مکاءً وتصدیةً فذوقوا العذاب بما کنتم تکفرون»... راجع به عرب جاهلی است. وقتی آنها را می‌کوبد، از آنها انتقاد می‌کند و محکومشان می‌کند، یک موردش هم این است که نماز این‌ها در نزد خدا، در خانه خدا، چیزی نبوده جز صفیر کشیدن و دستک زدن (مکاء و تصدیه).

«فإذا رکبوا فی الفلک دعوا اللّه مخلصین له الدّین فلمّا نجّاهم إلی البرّ إذا هم یشرکون»... «وقتی سوار کشتی می‌شوند، در دریا آنوقت خدا را یاد می‌کنند (از ترس)، در کمال خضوع و خشوع (شبیه این کارها را ما زیاد می‌کنیم، وقتی می‌ترسیم به یاد خدا می‌افتیم). اما وقتی نجاتشان می‌دهیم و به ساحل می‌رسند، در خشکی دوباره همان کار خود را، همان راه خود را دنبال می‌کنند، شرک می‌ورزند».

ولقد آتینا إبراهیم رشده من قبل وکنّا به عالمین، إذ قال لأبیه وقومه ما هذه التّماثیل الّتی أنتم لها عاکفون»... «ما به ابراهیم رشد داده بودیم (یعنی آگاه بود)، وقتی به پدرش (به عمویش) و به آن مردم گفت: این تماثیل (این بت‌ها) که شما می‌پرستید چه هستند؟»... «قال أفتعبدون من دون اللّه ما لا ینفعکم شیئًا ولا یضرّکم، أفٍّ لکم ولما تعبدون من دون اللّه أفلا تعقلون»... «آیا غیر از خدا چیزی را می‌پرستید، که برای شما نفع و زیانی نمی‌رساند، تف بر شما و آنچه می‌پرستید، هیچ عقل و شعور ندارید؟».

آن که آگاه شده بود، آمد و گفت عقل ندارید، فکر نمی‌کنید؟ نمی‌فهمید؟ پس این قبیل پرستش نتیجه جهل بود.

داستانش را می‌دانید، گفت وقتی شما از شهر بیرون بروید، می‌روم و حساب بتهایتان را می‌رسم. وقتی رفتند، ابراهیم رفت و بتکده را ویران کرد. فقط یکی از بتها را نگهداشت. آنها که برگشتند دیدند بتها خرد و خمیر شده‌اند. گفتند کی اینکار را کرده؟ گفته شد ابراهیم نامی هست که یک چنین قصد و غرضی داشت. رفتند ابراهیم را حاضر کردند. پرسیدند آیا تو این کار را کردی؟ گفت از این بزرگ‌ترشان بپرسید. بهرحال سرافکنده شدند، اما گفتند: «حرّقوه وانصروا آلهتکم إن کنتم فاعلین»... «ابراهیم را در آتش بسوزانید». بقیه داستان را می‌دانید.

در سوره دیگر: «قال أتعبدون ما تنحتون واللّه خلقکم و ما تعملون»... «گفت آیا چیزی را که خودتان به‌دست خودتان تراشیده‌اید، می‌پرستید؟ (واللّه خلقکم) در حالیکه شما را خدا خلق کرد و هر آنچه را که شما انجام می‌دهید و می‌سازید».

پس مشاهده می‌کنید که قرآن هم بر این باور است که معبودهایی بوده‌اند که جهل و ترس به آنها شکل داده است. اما جوهر این پرستش، مبنای این پرستش در درون انسان بود. این‌ها پاسخ‌هایی بودند کاذب و انحرافی به مسأله پرستش.

اتفاقاً انبیاء آمدند که این پاسخ‌های غلط را نفی کنند. ولی آنها نگفتند که هیچ چیز را نپرستید، نگفتند پرستش نه، بلکه خواستند به پرستش جهت اصیل و واقعی بدهند، پاسخ واقعی را عرضه کنند.

ادامه دارد...

۱۳۹۴ تیر ۱۱, پنجشنبه

فلسفه شعائر- قسمت چهاردهم: پرستش، اوج آزادی!

گزارش
تاريخ: AM 11:57:28 1394/4/11

فلسفه شعائر- قسمت چهاردهم: پرستش، اوج آزادی!

سردار کبیر خلق موسی خیابانی

سردار کبیر خلق موسی خیابانی

سردار شهید خلق، موسی خیابانی:

قسمت چهاردهم: پرستش، اوج آزادی! بسم الله الرحمن الرحیم
«و من یعش عن ذکر الرّحمن نقیض له شیطانًا فهو له قرین» (سوره زخرف آیه 36)... «و هر کس که از ذکر رحمان، از ذکر خداوند مهربان روی برتابد، برای او شیطانی برمی‌انگیزیم، که همواره با او قرین باشد، که همواره با او همراه و همنشین باشد».

صحبت را با این آیه زیبا از قرآن شروع کردم. تا این‌جای بحث، به مقدار زیادی از جدائی‌ها، از رهایی، از وحدت و انطباق، از اشتیاق به وصل و از رنج جدایی صحبت کردیم.

«هر کسی دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش»

هم‌چنین، مولوی شعری دارد که به گونه‌ای، تکامل را بازگو می‌کند:
«از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم ز حیوان بر زدم»...
شعری دیگر که می‌خوانم، شعر مشهوری است در رابطه با همان مسأله جدایی و وصل که همه شنیده‌اید. ابیاتی از قطعه اول مثنوی:
«بشنو از نی چون حکایت می‌کند
وز جدائی‌ها شکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
و ز درون من نجست اسرار من
سرّ من از ناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می ‌فتاد
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شادباش ای عشق پر سودای ما
ای طبیب همه علت‌های ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد»

می‌بینیم که سخن از جدایی است، سخن از اشتیاق وصل و رنج جدایی است. پیش از این مثالی زدم: حتماً دیده‌اید یا شنیده‌اید که بچه‌ای که از مادر متولد می‌شود، به‌محض تولد شروع به گریستن می‌کند. زمانیکه که وحدتش به هم می‌خورد و از شرایط قبلی‌اش جدا می‌شود. این انگیزه‌ای است برای تلاش در جهت وصل مجدد.
اینجا هم سخن از جدایی است، سخن از عشق است. عشق کلمه تقدیس شده است، که البته در فرهنگهای ارتجاعی، به سرنوشت شومی دچار شده است. تمام کلمات مقدس که دارای مضامینی عالی هستند، به چنین سرنوشتی دچار شده‌اند: پرستش، خدا، صبر، توکل، ایمان و... به مفاهیمی عکس مفاهیم اصلی‌شان تبدیل شده‌اند، به ضد خودشان. عشق هم همین‌طور است. گفته‌اند عشق پاسخ مسأله انسان است. در صحبتهای قبل به کتابی از اریک فروم اشاره کردم: «هنر عشق ورزیدن». می‌شود گفت تقریباً تمام کتاب شرح و بسطی است از همین ابیات مولوی و چیزی غیر از این نیست. گفته‌اند برای این‌که زندگی انسان معنی و مفهوم پیدا کند باید عشق بورزد. حالا موضوع عشق چه باید باشد؟ فعلاً بماند.

آیا به زیارت وارث دقت کرده‌اید؟ وقتی از انبیاء بزرگ نام می‌برد، هر یک را با صفتی توصیف می‌کند: «السلام علیک یا وارث آدم صفوه الله، السلام علیک یا وارث نوح نبی الله، السلام علیک یا وارث ابراهیم خلیل الله، السلام علیک یا وارث موسی کلیم الله، السلام علیک یا وارث عیسی روح الله. تا می‌رسد به پیامبر اسلام: السلام علیک یا وارث محمد حبیب الله».

پیامبر اسلام با حبیب توصیف شده است. حبیب یعنی عاشق. می‌دانید که ابراهیم در سلسه انبیاء شخصیت بسیار تابناکی است؛ واضع توحید استدلالی است. ضمن بحث اشاره خواهم کرد که ابراهیم را با خلیل توصیف کرده، با دوست. اما محمد را با حبیب. ولی ما در صحبت‌هایمان در جستجوی پاسخی برای مسأله انسان، از عشق نیز فراتر رفتیم و صحبت از پرستش، عبادت و بندگی به میان آمد. بعضی‌ها که تازه به محیط‌های روشنفکری قدم می‌گذارند و در معرض امواجی قرار می‌گیرند، ویژگی‌ها و گرایشاتی به‌اصطلاح روشنفکرانه پیدا می‌کنند. آنها بدون این‌که به فلسفه عبادات آشنایی داشته باشند، تحت تأثیر بعضی القائات و شبهات، با مسأله چنین برخورد می‌کنند که: عبادت یعنی این‌که انسان تمامی ارزشها و استعدادهای خود را فراموش کند و اسیر چیز دیگر شود. در اینجا طبعاً با بندگی و عبودیت برده‌های دوران برده‌داری، که هیچ آزادی و اختیاری از خود نداشتند تداعی می‌شود. اینجاست که می‌گوید: من نمی‌خواهم هیچ کسی را بندگی کنم، من آزادم.

اما نه، این آزادی نیست! اتفاقاً آزادی در اوج خودش در پرستش، در عبادت و بندگی خدا خلاصه می‌شود. بعداً توضیح خواهم داد که بندگی خدا یعنی چه؟ حالا بحث را ادامه می‌دهیم. اگر یادتان باشد رسیدیم به مبحث پرستش و گریزی هم زدیم به شعائر. در آخر نیز آن شعر را خواندم:
«نزدیک‌تر از من به من است
وین عجب بین که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که یار
در کنار من و من مهجورم»

ادامه دارد...

۱۳۹۴ تیر ۱۰, چهارشنبه

فلسفه شعائر- قسمت سیزدهم: راز پیوند همیشگی با وجود مطلق

گزارش
تاريخ: AM 8:57:24 1394/4/10

فلسفه شعائر- قسمت سیزدهم: راز پیوند همیشگی با وجود مطلق

سردار کبیر خلق موسی خیابانی

سردار کبیر خلق موسی خیابانی

سردار شهید خلق، موسی خیابانی:

قسمت سیزدهم: راز پیوند همیشگی با وجود مطلق... گفتیم انسان زندگی خود را خودش باید تعیین کند (اختیار). اگر انسان نتواند این کار را بکند در وصل و در انطباق و وحدت دوباره با هستی و با جهان، شکست خواهد خورد. این شکست به دیوانگی، پوچی و بیهودگی منجر می‌شود. اما انسان نمی‌تواند به این شکل زندگیش را تعیین کند. پس چه کار کند؟ گفتیم اگر آن وحدت و انطباق نباشد، تکامل و بقای پدیده متوقف می‌شود. خوب انسان چگونه این نامعین را به معین تبدیل کند؟ احتیاج به یک «جهت» دارد. بدون جهت نمی‌شود زندگی را تعیین کرد. انسان نمی‌داند چه کار بکند. پس زندگی معنی پیدا نمی‌کند، مفهومی ندارد، پوچ است. «جهت» به زندگی، معنی و مفهوم می‌دهد، بدون آن انسان پا در هوا است.
پس انسان نیاز ژرفی به تعیین جهت دارد. این اساسی‌ترین مسأله زندگی انسان است. اساسی‌ترین مسأله است.

اریک فروم در کتاب «هنر عشق ورزیدن» می‌گوید: «مسأله انسان (بعد از این‌که جدایی را شرح می‌دهد)، عبارت است از غلبه بر جدایی و رهایی از زندان تنهایی».

ولی این کار چطور ممکن می‌شود؟ جهت لازم دارد. بنابراین مسأله انسان این است که یک جهتی، یک مبدأئی، یک مقصدی داشته باشد، که زندگیش را در آن جهت سمت دهد، تعیین کند. خواهی نخواهی اینطور هست، چرا که این یک نیاز است، اگر پاسخ این نیاز را انسان نتواند پیدا کند، مرده است. آیا این نیاز یک پاسخ واقعی هم دارد؟ آیا اصلاً این نیاز یک نیاز واقعی است؟ بله واقعی است. توضیحش را می‌دهم، چون ما در پروسه حرکت تحول و تکامل انسان چنین نیازی را می‌بینیم، انسان هم خواهی نخواهی پاسخ‌هایی برای این نیاز پیدا کرده است. پاسخ‌هایی که چه بسا غلط بوده‌اند ولی به هر حال باید پاسخی داشته باشد.

آیا یک پاسخ واقعی دارد؟ آیا مقصدی وجود دارد که انسان از آن بیاویزد و زندگیش را در آن جهت سمت بدهد؟ یک بار در بحث وجود پرسشی مطرح کردیم: «آیا این جهان مقصد و مضمونی دارد؟». آنجا گفتیم، بله: «افی الله شک»، این جا هم پاسخ همان است، بله یک پاسخ واقعی است که انسان باید در جهت آن زندگی خودش را تعیین کند. «و الی ربک منتهی‌ها». اینطور انسان از نامعین بودن، از هیچی و پوچ بیرون می‌آید. از اضطراب و نگرانی بیرون می‌آید. انسان جداً مضطرب است، در اندیشه وصل است، شعر ملای رومی را خواندم:
«هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش».

همان که اریک فروم می‌گوید تمام زندگی انسان در تمام تاریخ، مضمونش پاسخ‌هایی بوده که انسان برای این پرسش پیدا کرده است؛ از جمله خدا. البته بعداً می گویم از نظر فروم این خدا چه جور خدایی است. ولی یک پاسخ واقعی هست. ولی آخر این پاسخ بسیار دور است. ما چیزی می‌خواهیم که بتوانیم به آن چنگ بزنیم، رابطه‌ای نزدیک با آن برقرار کنیم که ما را از اضطراب و نگرانی در بیاورد. می‌شود این کار را کرد، دور هم نیست. دور است ولی نزدیک است: «وإذا سألک عبادی عنّی فإنّی قریب»... ... «وقتی بندگان من از تو درباره من سؤال می‌کنند بگو من نزدیکم»، «... أجیب دعوه»...… «ندای خواهنده‌ای را که مرا بخواهد اجابت می‌کنم»، «... فلیستجیبوا لی ولیؤمنوا بی‌لعلّهم یرشدون»... «پس مرا بخواهند، به من ایمان بیاورند تا رشد و کمال پیدا کنند». کمال و رشد این‌چنین حاصل می‌شود. جهت دادن زندگی به سمت همان مقصد و مقصود جهان: «یا أیها الإنسان إنّک کادح إلی ربّک کدحًا فملاقیه».

ولی من دنبال پیوند محسوسی هستم، می‌خواهم با آن زندگی کنم. دنبال ارتباطی که هر لحظه با آن احساس ایمنی کنم، احساس اطمینان کنم. احساس کنم زیر پایم سفت است. باشد این کار را بکن، چطور؟ «پرستش». با پرستش این ارتباط را برقرار کن.

چگونه؟ از راه مجموعه‌یی از شعائر، با پرستش، پیوند عاطفی برقرار کن تا زندگی مقصد و مضمونی پیدا کند. مفهوم پیدا کند تا هیچ لحظه‌ای نگران و مضطرب و پوچ نباشی.