۱۳۹۴ تیر ۵, جمعه

بزرگداشت شعائر - سخنان مسعود رجوی، در مراسم افطار سومین روز رمضان سال ۱۳۷۶

بزرگداشت شعائر - سخنان مسعود رجوی، در مراسم افطار سومین روز رمضان سال ۱۳۷۶

مسعود رجوی رهبر مقاومت ایران

مسعود رجوی رهبر مقاومت ایران

 «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم... شهر رمضان الّذی أنزل فیه القرآن هدًی للنّاس وبیناتٍ من الهدی والفرقان فمن شهد منکم الشّهر فلیصمه و من کان مریضًا أو علی سفرٍ فعدّة من أیامٍ أخر یرید اللّه بکم الیسر ولا یرید بکم العسر ولتکملوا العدّة ولتکبّروا اللّه علی ما هداکم ولعلّکم تشکرون».
 « ماه رمضان ، ماهی است که در آن قرآن فرود آمد تا هدایتی برای مردم باشد و تابش‌ها و نشانه‌هایی برای جداسازی و مرزبندی راه از بیراهه و کسی که این ماه را درک کند، باید که روزه بدارد، مگر کسی که بیمار یا در سفر باشد که در این صورت روزهای دیگری را روزه بدارد. خدا برای شما آسانی و آسایش را اراده کرده است و سختی و فشار و ناراحتی را نخواسته، باشد که این روزها را به پایان ببرید و خدای را به آن چه شما را به آن هدایت کرد، بزرگ بدارید. باشد که شکرگزار گردید».
شعائر جمع شعیره است. شعیره یعنی علامتی که رزمنده و جنگجو موقع جنگ خودش را با آن متمایز و جدا و مشخص می‌کند. در عملیات ارتش آزادی‌بخش، رزمندگان برای این‌که در شب یکدیگر را بشناسند یا گم نکنند و برای هم مشخص باشند، از علائم و نشانی‌های به‌خصوصی استفاده می‌کردند. هم‌چنان که هر مرکز و محوری درفش و رنگ خاص خودش را به‌عنوان مشخصه‌اش دارد. اگر کسی جنگ‌آزموده نباشد، ممکن است با خودش فکر کند «این‌ها چیست؟». آدم غیرمسئول و ولنگار اولین مشخصه‌اش این است که نظم‌پذیر و تشکیلات‌پذیر نیست.
32سال پیش در آغاز تشکیل سازمان مجاهدین، اولین آموزش ما مقاله‌یی بود به نام «مبارزه چیست؟». من هم در سال 46 که وارد سازمان شدم، آن را خواندم. در آن روزگار برای انقلابیون مسلمان، این آموزش، کشف مهمی بود که بنیانگذاران سازمان به آن نائل شده بودند. می‌گفت که مبارزه علم و دانش است. قانونمندی دارد، فرم و محتوا، یعنی تشکیلات و ایدئولوژی خودش را دارد.
آخر، تا آن زمان در تاریخ ایران و دیگر کشورهای اسلامی، سازمان و تشکیلات انقلابی با ایدئولوژی اسلام نداشتیم. برای اولین بار در تاریخ معاصر، یک نیروی انقلابی با ایدئولوژی اسلام توسط بنیانگذاران مجاهدین و در رأسشان حنیف بنیانگذار، پدیدار شد. جای همه آنها و جای همه شهیدان و جاودانه‌فروغ‌ها، در این شبهای رمضان، خالی. فکر می‌کنم برای همه‌مان این‌طور است که هر موقع ماه رمضان فرا می‌رسد، خود به خود خاطرات آن بزرگ‌مردان و همه خواهران و برادران شهیدمان، تداعی می‌شود.
بهرحال یکی از اولین چیزهایی که آن زمان برای اسلام انقلابی، رودرروی اسلام ارتجاعی تعیین کننده بود، تشکیلات‌پذیری، نظم‌پذیری و انضباط بود. به ما آموزش می‌دادند که این تشکیلات در شرایط مخفی بر اساس اصل انضباط آهنین بنا و حفظ شده است.
خب این مربوط به 30سال پیش بود. امروز شما یک ارتش هستید، با لباس متحدالشکل و با انضباط نظامی. حالا وقتی که از شعائر صحبت می‌کنیم، معنی ساده آن به فارسی، یعنی آداب، مراسم و آیین‌ها.
وقتی شما ارتش آزادیبخش دارید، ناگزیر باید «آیین‌نامه» داشته باشید. ناگزیر هستید که به‌خاطر هدفتان، فرماندهی و فرمان‌پذیری داشته باشید. اگر جمعیتی بودید که مثلاً در قهوه‌خانه نشسته و هدفتان رفع خستگی و صرف چای و گپ زدن می‌بود، احتیاجی به نظم و انضباط نداشتید. اگر یک محفل روشنفکری بودید، باز هم احتیاجی نبود، محفل یعنی گردهمایی افرادی که با پاره‌ای اشتراکات و مشابهت‌ها، با هم گپ می‌زنند و همفکری و جدل می‌کنند. طبعاً این محفل، هیچ‌گاه احتیاج به نظم، انضباط، سلسله مراتب، تشکیلات و رده‌بندی ندارد. همان‌طور که وقتی عده‌یی که در انتظار اتوبوس صف کشیده‌اند، هیچ کس به آنها نمی‌گوید که مثلاً به‌حالت خبردار بایستید... چون هدفی که در میان است، آداب نظامی را اقتضا نمی‌کند. پس اول هدفی هست، یعنی محتوایی هست، بعد فرم‌ها و اشکال متناسب با خود را می‌طلبد؛ فرم‌ها، آیین‌ها و مراسم، البته خاص اسلام و مسلمانی نیستند. هر ملتی، هر جامعه‌ای، مراسمی، آیین‌هایی و آداب و رسومی دارد. مثلاً عید نوروز آیین ما ایرانی‌هاست. در هنگام تحویل سال، مراسم خاصی وجود دارد که در چارچوب ملی‌گرایی ترقیخواهانه (و نه ارتجاعی) مورد قبول ماست.
اما این شعائر و آیین‌ها، بسته به هدفی که دارند با خودشان آداب و مراسمی را ایجاد می‌کنند. مثلاً مراسم چهارشنبه‌سوری که آخوندها با آن مخالف‌اند، از سنتهای ایرانی است. مجاهدین و رزمندگان ارتش هم این مراسم را دارند. یکبار شنیدم که آخوندها در این باره گفته بودند، مجاهدین آتش‌پرست شده‌اند. اما همه می‌دانیم که این برای ما علامتی از جنگ و آتشباران ارتجاع و علامت سرخی شما و زردی دشمن خلق و میهن ماست. پس هر ملت و مذهبی محتوا و هدف مورد نظرش را با آیین‌هایش بازتاب و نشاندار می‌کند. چرا اینکار را می‌کند؟ چون هدفش بارز کردن محتواست. این موضوع برای مجاهدان، مبارزان و فعالان مقاومت و به‌خصوص کسانی که در ارتش آزادیبخش هستند، خیلی خیلی قابل فهمتر است تا یک فرد غیرمسئول که نمی‌خواهد جهان را تغییر بدهد و حداکثر می‌خواهد آن را تفسیر کند.
فرض کنید من می‌گویم چرا صبحگاه؟ چرا نظام جمع؟ چرا باید پتو را آنکادر کرد؟ چرا داشتن لباس متحدالشکل و... ؟ جواب این چراها در هدفی که این آیین‌ها تعقیب می‌کنند، نهفته است. آخر، یک ارتش می‌خواهد بجنگد و با دادن خون کمتری به هدفش برسد. لازمه چنین چیزی انضباط است. به همین دلیل لازم است که آیین‌ها و مراسمش را شرطی بکند، آنها را برای رزمندگانش ملکه کند، یعنی به انعکاس مشروط تبدیل کند، به‌طوری که هرگاه این یکان در راه پرپیچ و خمی قرار می‌گیرد، با حداقل زحمت و با حداکثر سرعت بتواند به هدفش برسد. فرض کنید همین جمعی که هستیم، می‌خواهیم در یک رزم پیاده شرکت کنیم. این‌جا باید در یک صف حرکت کنیم، آنجا باید دو به دو یا چند به چند پیشروی کنیم، همین‌طور باید مواظب جلو و عقبمان باشیم. بنابراین، برای خودمان جلودار می‌گذاریم، عقب‌دار می‌گذاریم، پهلوهای ستون را باید داشته باشیم، آخر نمی‌خواهیم ضربه بخوریم. پس نظم و انضباط باید به‌خصوصیت لاینفک چنین جمع یا ارتشی تبدیل شود. این نظم باید در یک ارتش رایج و جاری باشد. هر کجای دنیا هم که برویم هر ارتشی که بخواهد بجنگد، لاجرم نظم و انضباط خودش را باید داشته باشد.
ممکن است یک نفر خودش خیلی قوی و قدرتمند باشد، اما این کافی نیست، نظم و نظام جمعی است که مسأله حل می‌کند. پس ارتش، انضباط، آیین‌ها و ضوابطی دارد. چون می‌خواهد بجنگد و نمی‌خواهد حرافی کند، به این وسیله هم هدفش را در آیین‌هایش پیگیری و بارز می‌کند و در عین‌حال با یک جمع بی‌سمت و سو، مرزبندی می‌کند.

جمع‌گرایی و سمبولیسم آیین‌ها
آیین‌ها، مراسم، مناسک و روش‌ها، اساساً جمع‌گرا هستند و به شکل جمعی اجرا می‌شوند؛ یا صورت جمعی آنها اولویت و ترجیح دارد و سمت و سوی آن، پیوند دادن افراد تنها، در یک تن واحد جمعی است. از صبحگاه یک یکان تا رژه یک ارتش، تا فضیلتهایی که برای نماز جماعت یا مراسم حج، ذکر می‌کنند. در اندیشه اسلام انقلابی، حج یک بین‌الملل فدا و قربانی است. حرکت موزون و شعارها و تظاهرات سمبلیک طواف‌گران است. پس این آیین‌ها همیشه جمعی است و سمبولیسم یعنی علامتگذاری و زبان خاص خودش را هم دارد. به این وسیله پیام می‌دهد و حرفش را می‌زند. مثلاً در طواف حج، لباس سفید پیام خاص خودش را دارد. در نماز هم کسی که در سجده سر به خاک می‌ساید، به این ترتیب می‌خواهد چیزی را گواهی و بیان کند. مثلاً در سجده می‌خواهد یک پیام انحصاری خضوع و سرسپاری و خاکساری بدهد:
در سجودت کاش روگردانی‌ای
معنی سبحان ربی دانی‌ای
همه این‌ها هم در خدمت هدفی است که تعقیب می‌کند. اما شق و رق راه رفتن به هنگام رژه، می‌خواهد پیام توانمندی و اقتدار بدهد.

روزه
حالا در ماه رمضان سخن از قطع کوتاه‌مدت 10-15ساعته خوردن و نوشیدن و خودداری از ارتکاب سایر مبطلات است. قرآن می‌گوید این آیین در همان ماهی برگزار می‌شود که قرآن نازل شده و هدایتی است، نوری و تابشی برای مردم و فرقان. فرقان یعنی فرق داشتن و فرق قائل شدن و مرزبندی کردن. فرق با چه چیزی؟ لابد با خودداری از خورد و خوراک می‌خواهد با دنیای حیوانی که مبنای مادی وجود آدمی است، مرزبندی کند. می‌خواهد مرزبندی آن فرد را و آن جمع را در مسیر تکامل مشخص بکند. همچنین یک تطبیق عابدانه و عارفانه با قصد قربت در طول یک ماه و همچنین یک پیش تطبیق (پری آداپتاسیون) با جهانی که گویا در آن کهولت (آنتروپی) و مشترکات حیوانی وجود انسانی موضوعیت ندارد و سخن از حیات متعالی است.
ممکن است فکر کنید که این یک فشار و مضیقه و سختی است. به همین دلیل بی‌درنگ می‌گوید: «یریدالله بکم الیسر»... یعنی خدا (درست بر خلاف آنچه آخوندهای خمینی صفت می‌گویند) برای شما سهولت و آسودگی را اراده کرده است، نه سختی و فرسودگی را. هدف سختی و فرسایش نیست. در مورد نماز هم، در قرآن آمده است که هدف (باز هم بر خلاف آل خمینی) خم و راست شدن و سوت و صفیر کشیدن نیست. روح و جوهر نماز، قربت و وصل به سرچشمه هستی و وجود است. در روزه هم تصفیه، تزکیه و پاکیزگی مدنظر است. «لتکبرواالله علی ما هدیکم»... تا خدا را با آنچه که نسبت به آن هدایت شده‌اید، بزرگ بدارید. یعنی قدر راه‌یافتگی و ارزشهای انسانی، قدر آن مرزبندی، آن فرقان، با دنیای مادون انسانی را بدانید.
مثل انقلاب درونی شما که مرزبندی با دنیای آخوندی، با ارتجاع و استثمار است. اگر این مرزها و ساختارهای ناشی از آن وجود نداشته باشند، چه خواهد شد؟ شما هژمونی زن ذیصلاح انقلابی مجاهد خلق را بردارید، ببینید چه می‌شود! آخر این بخشی از انقلاب مریم است. جزء شعائر تشکیلاتی و عقیدتی مجاهدین دهه هفتاد است و حتماً هدفی را تعقیب می‌کند. هدف کنار زدن آن جرثومه و ته مانده عنصر نرینه وحشی، یعنی عامل استثمار جنسی است که شاخص و مظهر و سمبلش آخوندها و پاسدارانشان هستند. اگر شما این مرزبندی را نداشته باشید، اگر این آیین را، این ضابطه و این انضباط را نداشته باشید، مرزهایتان با ارتجاع و بورژوازی ضدانقلابی همدستش، برجسته نیست و آسیب‌پذیر است. قرآن می‌گوید «لعلکم تشکرون»... باشد که شکرگزار گردید. یعنی بفهمید که جریان از چه قرار است. بدانید که هر کس و هر چیز و هر ارزش و هر آیین برای چیست و از کجا می‌آید و به کجا می‌رود...

معنی کلمه اسلام
اسلام مجاهدین، اسلام به‌معنای دقیق کلمه، یعنی انطباق، به‌معنای تکاملی کلمه، یعنی انطباق فعال، خلاق، رزمنده و مقاوم.
واضح است که انطباق از کلماتی است که می‌شود دو معنی کاملاً متضاد از آن گرفت. هر چند که در دنیای بی‌حساب و کتاب، از هر کلمه‌ای می‌توان معانی متضاد گرفت. مثلاً می‌توان گفت «آزادی» و از آن دو مفهوم کاملاً متفاوت در نظر آورد: یکی آزادی به‌معنی ول شدگی و بی‌مسئولیتی، و دیگری آن آزادی که ناظر بر وظیفه‌مندی و مسئولیت آدمی است و بین انسان و حیوان مرزبندی می‌کند.
در مورد انطباق هم دو معنا وجود دارد: یکی انطباق به‌معنای فرصت‌طلبانه، به‌معنای خود را به رنگ روز درآوردن، و دیگری به‌معنی آداپتاسیون تکاملی. اما اگر وارد دنیای واقعی تکامل بشویم، انطباق معنای مشخص خودش را دارد. همان‌طور که در بحثهای «تبیین جهان» همه دیده‌اید، در هر مرحله تکاملی که جلو می‌رویم، درجه انطباق یافتن با محیط بالاتر می‌رود و به همان میزان هم درجه رهایی افزایش می‌یابد. مثلاً سیستم کنترل و انطباق جانوران عالی با دنیای پیرامون، سیستم انعکاس‌های مشروط است. می‌دانیم که موجود زنده همیشه با محیطی که در آن زندگی می‌کند، مناسباتی ایجاد می‌نماید. به درجه‌ای که در این مناسبات مقهور و مغلوب و تسلیم است، در مدار پایین‌تری قرار می‌گیرد و به درجه‌ای که فعال و اکتیو است و بر محیط غلبه می‌کند، رهاتر و بالاتر است. بی‌خود نیست که در منطق قرآن، تقوا، تقوای رهایی‌بخش (نه درک آخوندی از تقوا) ملاک و میزان برتری است: «ان اکرمکم عندالله اتقیکم»... «همانا گرامی‌ترین شما نزد خدا، رهاترین شماست».
مناسبات و انطباق انسان با محیط پیرامون بر پایه سیستم علائم ثانویه، یعنی قشر بالایی مغزش انجام می‌شود. برای ساده شدن درک مسأله، فرض کنید که مغز حیوانات عالی، 2 لایه است. یکی برای غرایز و دیگری برای انعکاس‌های مشروط. اما مغز انسان 3 لایه است. اگر قشر مغز، یعنی طبقه بالایی را برداریم، انسان دیگر دارای سیستم علائم ثانویه نیست و فقط سیستم انعکاسات مشروط و سیستم غرایز را خواهد داشت. (بازتابهای غریزی حول حفظ خود و حفظ نسل، که در آشناترین مفهوم همان فردیت و جنسیت است) اما پایگاه مادی دانش، فرهنگ، هنر و محاوره و ذهنیت خاص انسانی، همین قشر بالایی است که بدون آن انسان دیگر نمی‌تواند خودش را با محیط منطبق کند.
انطباق یا تطبیق فعال انسان (که پایگاه فیزیولوژیک آن همین قشر بالایی مغز است) با غلبه بر جبرهای طبیعی محقق می‌شود. مثلاً برای مقابله با تاریکی شب، نیروی الکتریسیته را بکار می‌گیرد و مشکل تاریکی شب را حل می‌کند. برای مقابله با سرما تجهیزات و دستگاههای گرمازا درست می‌کند. یعنی با کشف قانونمندیها بر اجبارات طبیعت غلبه می‌کند و خود را از قید آن اجبارات، با مسخر کردن پهنه‌های مختلف، آزاد و رها می‌کند. در این راستا مناسبات انسان با دنیای پیرامون، پیوسته گسترده‌تر می‌شود.
مثلاً برای این‌که صدای ضعیفش به جمع بیشتری برسد، با بلندگو صدا را تقویت می‌کند و به نقاط دوردست می‌فرستد. صوت و تصویر را از این سو تا آن سوی جهان مبادله و مخابره می‌کند. این انطباقی است فعال. انطباقی است که سلطه انسان را بر محیط، تأمین و تضمین می‌کند. یعنی همیشه درجه رهایی بیشتر و سلطه بیشتر بر اجبارات و بر طبیعت را جستجو می‌کند. با نیروی سیل مقابله و آن را کنترل می‌کند و به همین ترتیب تمامی نیروهای وحشی طبیعت را که تهدیدش می‌کردند، به خدمت می‌گیرد.
مثلاً جلوی آب سد می‌زند و به این وسیله سلطه خودش را بر محیط می‌افزاید و درجه رهایی خودش را در برابر اجبارات طبیعی بالا می‌برد.
در جامعه هم نیروی انقلابی در حال انطباق فعال و رزمنده با محیط است. به جای این‌که اجبارات را بپذیرد، مثلاً رژیم خمینی را بپذیرد، خودش را با سیستم‌هایی مثل ارتش آزادیبخش و با تجهیزات و تسلیحاتی مثل انقلاب مریم، به‌طور فعال منطبق می‌کند و بر محیط تأثیر می‌گذارد. با یک زرادخانه موشکی، مثل آن پروژه ریاست‌جمهوری، می‌خواهد در شرایط و اجبارات آخوندی غلبه کند. اگر می‌خواست تسلیم شود یا سازش کند، ساده بود، ولی اهل تسلیم نیست. اهل «اسلام»، به‌معنی درست و دقیق کلمه، یعنی اهل انطباق خلاق و فعال و انقلابی (بر ضد نظام خمینی) است. همان‌طور که زمانی می‌خواست بر نیروهای کور طبیعت غلبه کند، حالا می‌خواهد بر نیروهای واپسگرا و تاریک‌اندیش در جامعه غلبه کند و از قید اجبارات اجتماعی و غل و زنجیرهای استبداد و وابستگی، رها بشود. می‌خواهد بر این نیروی مهیب ارتجاعی، یعنی رژیم آخوندی که مانع آزادی و پیشرفت مردم ایران است، غلبه کند. می‌خواهد بر این دجالیت اسلام‌پناهانه، غلبه کند. می‌خواهد بر تنور جنگ ارتجاع غلبه کند. این داستان تکامل در جامعه و در طبیعت است. مثلاً شما در هنگام پذیرش ناگزیر آتش‌بس توسط خمینی، در مقابله با بساط ارتجاعی و استعماری، با عملیات فروغ‌جاویدان، خودتان را بر شرایط جدید منطبق کردید. دشمن می‌گفت شما زائیده جنگ هستید. ستون پنجم عراق هستید، ملت ایران تسلیم من شده و از خود مقاومتی ندارد. اما شما درست در این شرایط، (بعد از آتش‌بس) عملیات فروغ جاویدان را مانند تبری و شهابی در چله کمان گذاشتید و به این وسیله بقای خودتان و ارتشتان را در این محیط، تضمین کردید. این یک انطباق فعال است.
در تغییر دورانهای زمین‌شناسی خوانده‌اید، همین که فضا و شرایط عوض می‌شود، دایناسورها از بین می‌روند و برنده موجودات زرنگ‌تر و هوشیارتری هستند که مغلوب یخچال‌ها و آتشفشانها نشدند؛ مثلاً توانستند از آن محیط بپرند و به نقاط دیگر بروند.

کارکرد شعائر در یک آرمان انقلابی
در یک آرمان انقلابی، شعائر و آیین‌ها در خدمت انطباق فعال و رزمنده با دنیای پیرامون است. پس همه چیز به هدفی که شعائر از آن سرچشمه گرفته‌اند، بستگی دارد. یعنی در آیین‌ها و انضباط مکتب و مرام مجاهدین که مکتب یگانگی و توحید و یکتاپرستی است، همه چیز به آن سرخرگی که در سراپای این مناسک، آیین‌ها و شعائر جریان دارد، منتهی می‌شود. سرخرگ، توحید و یگانگی است و وصل به سرچشمه وجود. این توحید و این یگانگی که با یک انطباق رزمنده و فعال همراه است، البته آیین‌ها و انضباط ویژه خودش را هم ایجاب می‌کند. در جای دیگر قرآن هم می‌خوانیم: «... و من یعظّم شعائر اللّه فإنّها من تقوی القلوب»... یعنی کسی که شعائر خدایی را عظیم و بزرگ می‌دارد، این ناشی از رهایی و از پاکیزگی قلوب است...
آیا مراعات انضباط نظامی جز نشانه پایبندی هر چه بیشتر به آن هدفی است که ارتش ‌آزادیبخش دنبال می‌کند؟ پس یگانگی نسبت به هدف توحید هم، بزرگداشت شعائر را ایجاب می‌کند و لذاست که می‌گوید، بزرگداشت شعائر از پاکیزگی قلب‌ها ناشی می‌شود. باز هم در قرآن هست: «... و من یعظّم حرمات اللّه»...… آن کس که حرمتهای خدایی را عظیم و بزرگ می‌دارد، این هم از مظاهر تقواست.
 «... یرید اللّه بکم الیسر»...… همان‌طور که می‌بینید، خدا آسودگی و آسانی را خواسته است و نه عسر را...
بله، با فرقان، با مرزبندی با دنیای مادون انسانی، در سلسله مراحل تکامل، دنیاهای هر چه پیشرفته‌تر و بالاتر و رهاتری سر می‌رسند و بسا گسترده‌تر هم می‌شوند. دنیای گیاهی محدود است، دنیای حیوانی گسترده‌تر است، دنیای انسانی بسا وسیع‌تر است. بعد از این مرزبندی می‌گوید هدف عسر و فرسایش نیست.
در ادامه این آیه، با لطیف‌ترین کلمات که غایت سهولت و شیرینی است، می‌گوید: «و اذا سئلک عبادی عنی»... و آنگاه که بندگانم مرا از تو پرسیدند، آنگاه که مرا جستجو کردند، بگو: «فانی قریب»... من نزدیکم. چقدر؟ چقدر نزدیک؟ «اجیب دعوه الداع اذا دعان»... آن‌قدر نزدیک که دعوت کسی را که مرا می‌خواند، جواب می‌دهم و اجابت می‌کنم.
دوست نزدیک‌تر از من به من است
وین عجب‌تر که من از وی دورم...
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد
آنجا که می‌گوید «عبادی»، یعنی بندگانم، تخصیص بندگان به خودش، از سر منتهای عنایت و لطافت است و این‌که اعلام نزدیکی و تضمین اجابت می‌کند: «فانی قریب، اجیب دعوت الداع اذا دعان»...
باشد که اجابت کند این خواندن و دعوت و استمداد مستمر مجاهدین خلق و همه مردم ایران را برای آزادی و رهایی از ستم آخوندی. باشد که فتح بزرگ ارتش آزادی و بردن مهر تابان مقاومت و آزادی به تهران را اجابت بکند.
جای آن است که با یاد همه یاران شهیدمان، از بنیانگذاران مجاهدین تا اشرف و موسی و تا آخرین شهیدان عملیات راهگشایی، یعنی در میان‌رود خروشان خون شهیدان، خدا را بخوانیم تا که آزادی و حاکمیت مردممان اجابت شود. و این تجدید عهدی است برای راه بردن و محقق کردن لیله قدر، قدر آزادی مردم ایران از طریق ارتش آزادی‌ستان.



پاورقی
-------------
- ناسیونالیسم ارتجاعی، ناسیونالیسمی است که عواملی مانند خاک و نژاد را برجسته می‌کند و از آنها ابزاری برای تبعیض یا سرکوب درست می‌کند. مثل اولویت نژاد آریا که جزء ایدئولوژی فاشیسم بود. هر جریانی که برای رنگ پوست، نژاد، جنسیت، یعنی مرد یا زن بودن، برتری قائل شود، البته ارتجاعی و ضدتوحیدی و شرک‌آلود است. اما میهن‌پرستی و ملی‌گرایی ترقی‌خواهانه که نمی‌خواهد بدین‌ وسیله تبعیضی قائل شود یا کسی را سرکوب کند، مورد تأیید اندیشه اسلام انقلابی است. در نامه حضرت علی به مالک اشتر که در مقام فرماندار مصر بود، خوانده‌ایم که او را از شکستن سنتها و آیین‌هایی که به سبب آنها در میان قومی انس و الفت ایجاد شده، منع می‌کند و هشدار می‌دهد، مبادا سنتها و آیین‌هایی برقرار نماید که به این قبیل سنن ملتها زیان برساند و در همین چارچوب نقل می‌کنند که حضرت علی به سنت نوروز ما ایرانیان هم احترام می‌گذاشته و ایرانیان در این رابطه هم خیلی سپاسمند او بوده‌اند.

خدیجه (ع) سرسلسله و راهگشا - استاد جلال گنجه‌ای - قسمت اول

گزارش
تاريخ: AM 6:47:16 1394/4/5

خدیجه (ع) سرسلسله و راهگشا - استاد جلال گنجه‌ای - قسمت اول

خدیجه ام المومنین

خدیجه ام المومنین

اهمیت نقش خدیجه
مطالعه زندگانی خدیجه، اولین بانوی اسلام، آشکار می‌کند که چگونه دین و جنبش اسلام، از نخستین گام با زنان پیشتاز خود به عرصه تاریخ وارد شده است. آری در این مبارزه بس دشوار، این یک زن، یعنی خدیجه بود که پیش از هر کس دیگری، در جریان وحی نبوت محمد (ص) قرار گرفت و از همان ساعت نخست، برای حمایت از این وحی و پیامبرش، وارد مبارزه شد و در این نبرد، به‌صورتی استثنایی درخشید.

سیمای خدیجه، پیش از آشنایی با محمد (ص) 
...
خدیجه، ام هند، دختر خویلد، دختری از یک خاندان نامدار مکه و دارای اصالت قریشی است. زندگی خدیجه اما، از آغاز توفانی بود. زیرا تا پیش از 40سالگی، او دو بار ازدواج کرده و بیوه شده بود. هر دو شوهر متوفای خدیجه از مردان نام آور زمانه و از سران قبایل معروف عرب بودند. خدیجه از حاصل این دو ازدواج، دارای فرزندانی بود که بر خلاف سنت زمانه، سرپرستی آنان را خود به عهده داشت. کنیه «ام هند» که خدیجه با این کنیه خوانده می‌شد به اعتبار یکی از همین فرزندان، یعنی پسرش «هند» بوده است. خدیجه از معدود زنان استثنایی عرب در آن زمان بود (تنها زن ثبت شده در مکه) که اجازه نداد تا خود و میراث شوهران فقیدش، به تصاحب میراث بران درآید. چنان که سرپرستی فرزندانش را نیز به دست گرفته بود که مطابق سنت زمانه، اموال میراث را مردان بالغ و جنگاور قبیله به ارث می‌بردند و دادن میراث به زنان و خردسالان را ضایع کردن ثروت می‌دانستند. این سنت، تا منقرض شدنش توسط پیامبر اسلام (ص) در سال جنگ احد، سال سوم هجری، دوام داشت. در سنت کهنه، علاوه بر مال، همسر مرد متوفی هم مانند اموال او، به ارث می‌رفت و اولین مرد میراث بری که زن بیوه را نشان می‌کرد، مالک سرنوشت او می‌شد. این یعنی که، در چنین احوال و با چنان سنتی، همین که خدیجه توانسته است علاوه بر دفاع از آزادی و اختیار شخص خود، سرپرستی فرزندان و میراث اموال را در دست خود بگیرد، به شخصیت قدرتمند و استثنایی این زن، فراتر از زمانه، راه می‌برد.

اما مهم‌تر این که، خدیجه در آن مناسبات که همه چیز بر محور قتل و غارت می‌چرخید، توانسته بود با یک مدیریت زنانه جداً استثنایی، اموالش را سالهای سال در محیط مردسالار وحشی به کار انداخته و صاحب ثروت بزرگی در مکه بشود. تا آن جا که جمعی از صدها مرد، از بردگان تا کارگزاران آزاد و مضاربه‌کاران معتبر را در دستگاه مالی خود به کار بگمارد که در امور بازرگانی، کاروان داری، دام پروری و زراعت، فعالیت داشتند.

و این، در دورانی بود که همسران ثروتمندترین مردان، مالک چیزی از خودشان نبودند. از جمله هند، همسر ابوسفیان رئیس بنی امیه، علناً می‌گفت: ناچار بوده برای برخی نیازهایش، از اموال شوهرش ابوسفیان، چیزی بدزدد. زیرا نفقه‌یی که شوهر ثروتمندش به او می‌داده، کفاف نمی‌کرده است.

...
خدیجه و خواستگاری از «محمد امین» :
خدیجه، پهلوانی که در نبرد با روال وحشی و مسلط جاهلی، پیروزی آفریده بود، ثروت و نفوذ کلانی فراهم آورد که موجب خضوع مردان روزگار بود. کم نبودند سرداران و آقایان قریش، که خواستار همسری با وی بودند، اما او نمی‌پذیرفت. آیا پس از 2 بار ازدواج و فراق، دلزده شده بود؟ آیا در سن 40سالگی، دیگر رغبتی به زناشویی نداشت؟ آیا فراوانی مال و ثروت، قلب او را انباشته و جایی برای هیچ مردی نگذاشته بود؟ اهل مکه، هر کدام به فراخور خویش، هر گمانی می‌زدند. خدیجه اما، پس از رد کردن خواستگاران، دست به کار شگفتی می‌زند که معنی خودداری از آن خواستگاران را آشکار می‌کند. زیرا که در میان ناباوری زمانه، شخصاً اقدام به خواستگاری مردی امین می‌کند.

«محمد امین» یتیم عبدالله ابن عبد المطلب هاشمی، جوانی 25ساله و فقیر است. گو که فرزند خاندانی اصیل بوده، اما در زمره کارگزاران خدیجه شمرده می‌شود. زیرا، همین چند ماه پیش بود که با سرمایه خدیجه به اولین سفر بازرگانی خویش به شام رفته و تازه از این سفر بازگشته بود. او با شئونات و طبقه خدیجه و آن همه خواستگارانی که وی رد می‌کرده چه تناسبی داشته است؟ اما خدیجه، این بانوی شگفت قدرتمند و سنت شکن، فارغ از طبقه و ثروت، خواستگار «محمد امین» شده است که مهم‌ترین اعتبارش به همین فضیلت «امانت» بود. امین، جوان متین و پر آزرمی که هرگز به زندگی جوانان عشرت جوی مکه آلوده نشده و حتی در جستجوی دختری از خاندانهای هاشمی و قریشی، اقدامی نکرده بود. پرسش این است که به خواستگاری از خودش توسط خدیجه، بیوه‌یی که همسال مادرش شمرده می‌شد، چه پاسخی خواهد داد؟ آری، زناشویی میان خدیجه و محمد، از هر دو سوی، پاکیزه از معیارهای مبادله «کالا» بود و به‌خاطر فضیلت‌های دو طرف بسته شد و این یورشی بود، البته با پیشقدمی خدیجه، در زمانه و زمانه‌هایی که زن و ازدواج با ارزشهای عرضه و تقاضای بازار، سنجیده می‌شده و می‌شود.

حرفه خدیجه، چنان که اشاره کردیم، سوادگری بود. آن هم در مکه، با همه رباخواران و تاجران بد نام کنیز و فحشاء و در عمق ظلمات دوران برده‌داری. اما این زن نیرومند و انسان بلند منزلت را می‌بینیم که لکه‌یی از طمع ورزیهای سوداگران منفعت جو را به دامن نگرفته بود. پس آیا پرسشی می‌ماند که چرا این بانو، از میان آن همه آقایان و سروران به‌اصطلاح مرد که خواستگارش بوده‌اند، هیچ‌یک را نمی‌پسندد و دل خویش را در گرو جوان فقیر هاشمی، که مرد امانت و اخلاق و پاکدامنی است، یعنی در گرو محمد امین می‌گذارد؟

و چه آموزنده و شگفت است داستان خدیجه کبیر، زنی که بر خلاف «ضعیفه سازی» رایج و مسلط بر زمانه، آن قدر قدرتمند است که حتی حرفه کسب و سوداگری، شخصیت آزاد او را آلایش نمی‌دهد. مردمان زمانه به اقتضای کوتاه اندیشی‌های خویش، ملامت‌های بسیاری بر خدیجه باریدند و برخی وی را ترک کردند که چرا، او که یک زن بود، خود به خواستگاری مردش پیشقدم شده بود؛ آن هم پس از رد کردن خواسته سران و عاقل مردان قوم. اما بانوی والای مکه، که نامزد ماجراهای بسیار بزرگی در سرنوشت آینده خویش در اسلام بود، گوهری دیگر داشت. همان گوهر قدرتمندی که اگر شناخته و پرورده شود، نمی‌گذارد که خدیجه و نسل زنان خدیجه منش، حتی در مقتضیات و ناهمواریهای نظم کهنه کهن، غرق و لهیده شوند. گویی حرفه خدیجه، تنها چونان پناهگاهی برای این بانو لازم بود تا زن تنها و بیوه، در آن نظام ستم و پلیدی مسلط، از لگدمال مردان شهوت و قلدری، در امان بمانند. اما حرفه تجار، ناتوان‌تر از آن بود که قلب زیبای این انسان نیرومند را اسیر کرده و چشمانش را از سر چشمه زلال فضیلت جویی، برگرداند.

و ازدواج خدیجه 40ساله و محمد امین 25ساله، که با شورشگری و شجاعت زنانه خدیجه سر گرفت، خانواده ویژه‌یی را بنیانگذاری نمود که گویی، جامعه‌یی کوچک اما متفاوت و نمونه، در قلب مکه آن روز را بنیاد می‌گذاشت. در مکه خون و جنایت و فساد و رباخواری، این جامعه کوچک با 8 عضو، شامل 4 دختر و 2 پسر، خدیجه و محمد بود. شگفتا که آن هر دو پسر، البته در کودکی مردند و از جامعه کوچک نمونه، تنها دختران ماندند. دخترانی که هر کدامشان، یکی از قهرمانان انقلاب فردا، انقلاب عصر اسلام بودند، به‌خصوص کوچک‌ترین آنان، فاطمه (ع) که ”سیده النسا‌ء العالمین ” (سالار زنان گیتی) شد.

از ازدواج خدیجه و محمد، تا ظهور این بانو در نقش اولین طلایه‌دار اسلام و اولین زن مسلمان، 15سال فاصله بود و آنگاه که خدیجه پرچم ایمان و دفاع از دین توحیدی اسلام را بر دوش خویش اهتزاز داد، بانویی سالمند و 55ساله شده بود. و چنان که اشاره شد، خدیجه در این فاصله، 6 فرزند آورده بود که فقط دخترانش زنده مانده بودند. همه دختران، در ازای همه پسران این خانواده که می‌مردند. از این بابت، زمزمه‌ها و نیش‌های این و آن فراوان و سنگین بود. شماتت‌گران می‌گفتند: که این خانواده شومی است که پسرانشان می‌میرند و نسلی از محمد هاشمی باقی نخواهد ماند. اما بر خلاف اهل زمانه و پندارهایشان، زن و شوهر، ابداً به فکر خلاص کردن خویش از شور بختی «دختران شوم پی‌درپی» نبودند و به هیچ اقدام زشتی، مثلاً رسم زنده به گور کردن دختران شوم، دست نیالودند. به عکس، از دختران خویش بسیار شادمان بودند و در ولادت هر کدام آنان، جشن و ولیمه پر رونقتری از ولادت دختر پیشین برپا می‌کردند. امری که باز هم مشخص می‌کند که پیوند شاد و مستحکم این زن و شوی، به دلایل خاص و متفاوت از دیگر مردمان زمانه بود.

دختران، بزرگ و بالغ می‌شدند و تا پیش از آزمایش‌های دشوار و حساس خدیجه در عصر اسلام، سه دختر بزرگ‌تر، زینب، رقیه و ام کلثوم، شوهر گرفته بودند. این یعنی بانوی آزمایش‌های بزرگ و حساس فردا، افزوده بر بستگی‌های پیشین مال و طبقه، اینک در موضع مادر نو عروسان و مادر بزرگ نوادگان در راه، درگیر وابستگی‌های جدیدی نیز می‌شده است. یعنی سر نوشت دختران جوان و شوهردار، تهدید پاشیده شدن زندگی آنان در فردای نبرد و پیشتازی خدیجه بود.

در ادامه این نوشته، خواهیم دید که بانوی طلایه‌دار اسلام، یعنی خدیجه، چگونه جهت به دوش گرفتن پرچم عقیده و پیکار خویش، از پس این دلبستگیها و پایبندیهای بازدارنده و دشوار، بر آمده است.

ادامه دارد...

فلسفه شعائر- قسمت هشتم: انسان چه پدیده‌ایست؟

گزارش
تاريخ: PM 10:19:57 1394/4/4

فلسفه شعائر- قسمت هشتم: انسان چه پدیده‌ایست؟

سردار شهید خلق موسی خیابانی

سردار شهید خلق موسی خیابانی

سردار شهید خلق، موسی خیابانی:

قسمت هشتم: انسان چه پدیده‌ایست؟ ... اکنون بحث ما در مورد انسان است چون گفتیم مسأله شعائر را در رابطه با مسأله پرستش و در رابطه با مسأله انسان بررسی خواهیم کرد. شناخت انسان یکی از مباحث و مسائل بسیار مهم در تمام طول تاریخ فلسفه و معارف بشر بوده است. همیشه انسان تلاش کرده خود را بشناسد. برخی گفته‌اند که اصلاً انسان را نمی‌شود شناخت. در سده 18 یا 19 فیلسوفی برخاست و گفت: «مفهوم خدا و الهیأت و همه این مباحث را باید گذاشت کنار و به شناخت انسان پرداخت».

خوب، اول مسأله انسان را به‌لحاظ زیستی، بیولوژیک و فیزیولوژیک بشناسیم؛ ببینیم سیر تکوین و تکامل انسان از نظر ساختار بدنی یا فیزیولوژیک چگونه بوده است؟ آیا از روز اول انسان به همین شکل پدید آمده؟ یک تئوری بود که اکنون نیز عده‌یی بدان معتقدند با نام نظریه «خلق الساعه». این تئوری می‌گوید: «هر چیز همان‌طوریکه هست و بدون زمینه قبلی خلق شده و به‌وجود آمده است».

حتی برخی از این دیدگاه آیات قرآن را تفسیر کرده‌اند. تحت تأثیر اسرائیلیات (داستانهای تورات و انجیل و اساساً تورات)، آمده‌اند از نقطه‌نظر تئوری خلق الساعه آیات قرآن را تفسیر کرده‌اند. آیاتی درباره پیدایش انسان است. سپس گفته‌اند انسان به همین صورتی که هست یکباره خلق شده، به‌طور خلق الساعه. خدا مجسمه‌ای گلین ساخته و از روح خود در آن دمیده، و این شده است انسان.

خوب امروز برای ما روشن است که این‌ها یک سری تصورات غیرعلمی است، ضد علمی است. واقعیت چنین نیست. نظرگاه اسلامی هم اصلاً اینطور نیست. بعداً اشاره می‌کنم. قدیمی‌ترین نظریات درباره انسان و اصل حیوانی انسان مربوط به متفکرین اسلامی است. انسان از روز اول بدین شکل نبود، انسان نبود. امروز کاملاً روشن شده که انسان ریشه حیوانی دارد. در سده نوزدهم داروین تحقیقاتی در زمینه پیدایش انجام داد و به چیزهای رسید و مسأله تکامل را مطرح کرد.

البته هنوز نقطه نظرهایش چندان پخته نبود؛ اشکالات و ایرادات زیادی داشت. حالا خود داروین یا بعداً دیگران (که گویا خود داروین اینطور نگفته بود)، گفته است که انسان از نسل میمون می‌باشد. آن وقت جار و جنجالی به‌پاخاست که عجب توهینی به انسان شده است. البته گفتم دقیقاً زمان داروین روشن نشده بود که انسان واقعاً از نسل میمون است یا نه؟ قرآن از این خیلی فراتر رفته: «هل أتی علی الإنسان حین من الدّهر لم یکن شیئًا مذکورًا»... «آیا انسان، آن روز را بیاد دارد که هیچ چیز قابل ذکری نبود» ؟ «... وبدأ خلق الإنسان من طینٍ »، ... «و خلقت انسان را از گل آغاز نمود». آغاز خلقت انسان به تعابیر مختلف در قرآن بیان شده است. «از گل شروع کرد» یعنی مجسمه‌ای درست کرد؟ نه اینطور نیست. در این زمینه کتاب «خلقت انسان» دکتر سحابی را می‌توانید مطالعه کنید. یا کتاب‌های دیگری مانند «منشاء انسان». البته این کتاب از دیدگاه ماتریالیستی نوشته شده، همین‌طور کتاب «انسان، طبیعت، منشأ و تکامل آن» نوشته «پرفسور اپارین». این‌ها ایراداتی دارند که باید به آن توجه داشت؛ یعنی از دیدگاه توحیدی نوشته نشده‌اند. اما باید جنبه علمی این‌ها را گرفت، جنبه‌های فلسفی‌اش از نظر ما قابل انتقاد است. کتاب‌های دیگر هم همینطورند. برای نمونه کتاب «از کهکشان تا انسان» نوشته «جان ففر» نویسنده آمریکایی که طبعاً از دیدگاه توحیدی با مسائل برخورد نکرده است.

«بدأ خلق الإنسان من طینٍ »، آفرینش انسان از گل آغاز شده است. حیات اصلاً از آنجا آغاز شده و از مراحل و مراتبی گذر کرده است. بقول شاعر:
«از جمادی مردم و نامی شدم
و الی آخر». انسان به هر حال از نوعی حیوانات مشتق شده، اصلش از آن جاست. صورت‌های پیوسته را پشت سر گذاشته تا شده انسان امروزی شده است یعنی ویژگی‌های فیزیولوژیکی انسان امروزی را پیدا کرده است. این روند چه مدت به درازا کشیده است؟ شاید چند میلیون سال؛ از آن زمان که انسان شروع به شکل گرفتن کرد تا وقتی که شد انسان، یعنی «انسان پرداخته». می‌گویند انسان ساخته و انسان پرداخته. ساختن و پرداختن. یک چیزی را می‌سازند بعد پرداختش می‌کنند. زوایدش را می‌زنند، متعادلش می‌کنند، صیقلش می‌دهند. زمان بسیار طولانی گذشته تا انسان شده انسان پرداخته. یعنی تعینات جسمانی انسان امروزی را پیدا کرده است. کلمه «پرداخته» و «پرداختن» در قرآن هم هست. هم ساختن و پرداختن. «تسویه» یعنی پرداختن. در نگرش قرآنی اصلاً قاعده حاکم بر عموم خلقت است: «سبّح اسم ربّک الأعلی (1) الّذی خلق فسوّی (2) »... «آن که خلق کرد یعنی ساخت، ”فسوی“ پس پرداخت».

به هر حال تحولات طی می‌شود. جهش‌های پیوسته طی می‌شود؛ در پی تغییرات کوچک، تغییرات جزیی و کمی، تغییرات کیفی پدید می‌آید. در این ضمن پدیده، پیوسته پرداخته می‌شود تا به آخرین جهش می‌رسد. می‌شود موجود و انسان پرداخته: «إذ قال ربّک للملائکة إنّی خالق بشرًا من طینٍ »... «آنگاه که پروردگارت به ملائکه گفت من بشری از گل می‌سازم، خلق می‌کنم». «فإذا سوّیته»... «پس چون آن را پرداختم» و «ونفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین»... «و از روح خود در آن دمیدم»... یعنی روح خدایی در آن انسان پرداخته شده دمیده شد، پس از آن که مراحل تسویه و پرداخته شدن، طی شد. «ولقد خلقناکم ثمّ صوّرناکم»... ... «شما را خلق کرده. پس به شما پشت سر هم صورت داده است».

قبلاً اشاره کردم به مراحل رشد جنین؛ صورت‌های پیوسته که جنین در رحم مادر طی می‌کند تا سر انجام به‌صورت انسان درآمده و به شکل نوزادی متولد می‌شود. گذر از این صورت‌ها، جریان پرداخته شدن است. معمولاً می‌گویند (این نکته جالبی است)، جریانی که در طبیعت طی شده (یعنی پدیده در طبیعت طی کرده)، متناظر و متشابه جریانی است که نطفه انسان در رحم مادر طی می‌کند. صورت‌های پیوسته: «خلقناکم ثمّ صوّرناکم»... «مرتباً شما را صورت دادیم». یعنی همین صورت دادنها جریانی بود که انسان ضمن آن تسویه شد، پرداخته شد: «... ثمّ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم»...… «آن وقت به ملائکه گفتیم که به آدم سجده کنید».

بنابراین انسان از اول اینطور نبود. صدها هزار سال، میلیون‌ها سال طول کشید تا انسان ساخته و پرداخته شد. این انسان امروز یک تعینات جسمانی دارد. قامتش راست شده، بلند شده، روی پاهایش راه می‌رود. چانه‌اش عقب رفته و مغزش رشد کرده و پیچیده شده است. مغز انسان به‌صورت شگفتی پیشرفت کرده و تکامل پیدا کرده است و قابل مقایسه با مغز پیشرفته‌ترین پستانداران نیست. سلسله اعصاب و دستگاه مرکزی آن در حیوانات (یعنی مغزشان)، ساده‌تر است. دو دستگاه دارد به نام دستگاه انعکاسات غیرمشروط و دستگاه انعکاسات مشروط (یا سیستم علائم اولیه) از کشفیات پاولف دانشمند روسی است، می‌توانید به نوشته‌های وی مراجعه کنید. اما انسان علاوه بر این دو سیستم، یک سیستم و یک دستگاه دیگر دارد؛ دستگاه علائم ثانویه.

به هر حال موجودی که به این نقطه رسیده و می‌توانیم به آن بگوییم انسان، در نقطه‌ایست که شایستگی خلافت خدا را پیدا کرده است. در دیدگاه قرآنی، شایستگی این را پیدا کرده که ملائکه به او سجده کنند: «وإذ قال ربّک للملائکة إنّی جاعل فی الأرض خلیفةً »... ... «می‌خواهم در روی زمین جانشینی، خلیفه‌ای قرار بدهم». این انسانی است که بار رسالت را بر دوش کشید.
ما می‌خواهیم همین انسان را بشناسیم و آن را تعریف کنیم؛ ببینیم چه پدیده‌ای است؟

ادامه دارد...

فلسفه شعائر- قسمت هفتم: پاسخ توحیدی به هستی

گزارش
تاريخ: AM 7:12:13 1394/4/4

فلسفه شعائر- قسمت هفتم: پاسخ توحیدی به هستی

سردار کبیر خلق موسی خیابانی

سردار کبیر خلق موسی خیابانی

سردار شهید خلق، موسی خیابانی:

قسمت هفتم: پاسخ توحیدی به هستی
... دیدگاههای مختلف را می‌شود دسته‌بندی کرد که چه کسانی چه گفتند. از افلاطون و ارسطو گرفته تا هگل، مارکس و ... این دیدگاهها را می‌شود پیرامون محورهای مشخص و پاسخ‌های مشخص دسته‌بندی کرد. این‌ها بحثهایی است که در مبحث وجود به‌عمل می‌آید. ما نمی‌توانیم اینجا به این بحثها بپردازیم. اما در پاسخ سوالاتی که مطرح کردیم، چند پاسخ را که تبیین توحیدی به ما می‌دهد بررسی می‌کنیم. بد نیست که پاسخ‌ها را از زبان قرآن بشنویم:
آیا آنچه که دیدیم همان است و فراتر از آن وجود دیگری نیست؟ نه هست، مطلق وجود، هستی مطلق، آن که ابتدا و انتهایی ندارد، مطلق است. نامحدود است. هیچ چیزی آن را محدود نمی‌کند، تغییر و تحولی ندارد: «هو الأوّل والآخر والظّاهر والباطن.»..، «قل هو اللّه أحد (1) اللّه الصّمد (2) لم یلد ولم یولد (3) ولم یکن له کفوًا أحد (4) ».
«... أفی اللّه شک فاطر السّماوات والأرض.».... . «آیا شک و تردیدی وجود دارد در خدای پدید آورنده آسمانها و زمین؟»... «وما خلقنا السّماء والأرض و ما بینهما لاعبین»... «به بازی نیافریده‌ایم»، مقصود و مضمونی در کار است. هدفی در کار است، «ما خلقنا السّماوات والأرض و ما بینهما إلّا بالحقّ .».. باطل نیست، عبث نیست. باز پرسشی که معمولاً مطرح می‌شود، آیا نظم و نظامی در کار است؟ این جریانی که دیدیم، حساب و کتابی دارد یا تصادفی است؟
«... سبحان اللّه ربّ العرش عمّا یصفون»، «سبّح اسم ربّک الأعلی (1) الّذی خلق فسوّی (2) والّذی قدّر فهدی (3) »... «و آن که تقدیر کرد به‌اندازه در آورد و به نظم در آورد». بله نظم و نظامی، حساب و کتابی در کار است. «الّذی خلق سبع سماواتٍ طباقًا ما تری فی خلق الرّحمن من تفاوتٍ فارجع البصر هل تری من فطورٍ »... «در آفرینش رحمان رخنه‌ای، خدشه‌ای، هیچ نابسامانی نمی‌بینی، دیده باز کن، دوباره بنگر آیا فتوری می‌بینی» ؟ آیا این جریان هستی سمت و مقصودی دارد؟ بله: «الیه المصیر»، «یسبّح للّه ما فی السّماوات و ما فی الأرض.»... مقصودی در کار است. این‌ها پاسخ‌های قرآن است. پوچ نیست، خدایی هست.
بد نیست در این مورد نمونه‌هایی هم از نهج‌البلاغه بیاوریم: «الّذی لا یحول و لا یزول و لا یجوز علیه الأفول»... «آن که تحول پیدا نمی‌کند، زایل نمی‌شود و افول بر آن جاری نمی‌شود». چیزهای که ما دیدیم اینطور بودند؟ نه. «إنّ اللّه سبحانه یعود بعد فناء الدّنیا وحده لا شی‏ء معه کما کان قبل ابتدائها کذلک یکون بعد فنائها بلا وقتٍ و لا مکانٍ و لا حینٍ و لا زمانٍ عدمت عند ذلک الآجال و الأوقات و زالت السّنون و السّاعات فلا شی‏ء إلّا اللّه الواحد القهّار الّذی إلیه مصیر جمیع الأمور».
توصیف‌های است که امام علی بن ابی طالب می‌کند. خداوند بعد از فنای دنیا تنها می‌ماند؛ دیگر چیزی با او نیست هم‌چنان که اول بود، بدون آن که وقت و زمان و مکانی در کار باشد، در آن زمان، ساعتهای و زمان ناپدید شده، معدوم شده دیگر زمانی در کار نیست؛ اما خدا هست: «عند ذلک... الّذی إلیه مصیر جمیع الأمور»... «سمت همه چیز به سوی اوست».
البته بحثهای فوق‌الذکر، صرفاً بحثهای نظری و تئوریک نیستند که کاربرد علمی نداشته باشند. بلکه اگر ‌چه تبیینات فلسفی را نمی‌شود همانند شناختهای علمی اثبات و تجربه کرد، ولی در عین‌حال ضرورتشان در روند حرکت انسان اجتناب‌ناپذیر می‌باشد.

ادامه دارد...

۱۳۹۴ تیر ۳, چهارشنبه

فلسفه شعائر- قسمت ششم: تفاوت علم و فلسفه

گزارش
تاريخ: PM 12:18:17 1394/4/3

فلسفه شعائر- قسمت ششم: تفاوت علم و فلسفه

سردار کبیر خلق موسی خیابانی

سردار کبیر خلق موسی خیابانی

سردار شهید خلق، موسی خیابانی:

قسمت ششم: تفاوت علم و فلسفه
... به جریان تکامل، نگاهی کردیم. در پایان پرسش‌هایی مطرح کردیم. پاسخ این پرسشها، در صلاحیت علم نیست، فقط فلسفه می‌تواند به آنها پاسخ گوید. تبیین هم کار فلسفه است.

پرسشهایی که به‌طور کلی در حیطه فلسفه مطرح می‌شود، از این قبیل است: آیا این جریان مضمونی دارد؟ مقصدی دارد؟ آیا در ورای آنچه که ما دیدیم که همگی نمودهای متغییر نسبی بودند، یک حقیقت مطلقی وجود دارد؟ یک وجود مطلقی وجود دارد یا نه؟ اصلاً وجود چیست؟ یا نه، هر چه هست خواب و خیال است، توهم است، تصور است؟

این‌ها پرسشهایی‌ست که پاسخ آنها و کوشش برای پاسخ به این سؤالات را «تبیین» می‌گویند. تبیین فلسفی. می‌دانید فیلسوفی گفته که هیچ چیز در عالم خارج وجود ندارد؛ هر چه هست بازتاب تخیل و تصور انسان است. به گفته او، هیچ چیز در عالم خارج، واقعیت عینی ندارد. با مقوله ایده‌آلیسم «برکلی» حتماً آشنا هستید. بعضی هم آمدند اینطور گفتند، که آیا ایده است یا ماده؟ این را به‌عنوان مسأله اساسی فلسفه مطرح کردند که «ایده یا ماده» ؟ ما می‌گویم مسأله اساسی فلسفه این نیست. این یک مسأله ثانوی است. اول باید به این پرسش پاسخ گفت که «وجود یا لاوجود» ؛ اصلاً در جهان خارج از ذهن، چیزی هست یا نه؟ این‌که وجود چیست. این یک مسأله دیگری است یک مسأله ثانوی است.

بعداً باید به این پرسش پاسخ داد که آیا این وجود مضمونی دارد یا نه؟ این سیری که ما مشاهده کردیم، سمت و جهتی، هدفی دارد، یا پوچ است؟ این چیزها که ما دیدیم، این‌ها همه چیزهای نسبی بودند. نسبی یعنی چه؟ یعنی متغییر، یعنی محدود. هر چه که ما دیدیم محدود بود، متغییر بود، مشروط به زمان بود، مشروط به مکان بود. از آن ابتدا پیشرفت ماده را دیدیم. این‌ها در حال زوال‌اند، در حال تغییرند، به‌وجود می‌آیند، از بین می‌روند. آیا در ورای این‌ها چیزی هست یا نه؟ این‌ها پرسش‌هایی‌ست که مطرح می‌شود، پاسخ به این سؤالات را تبیین فلسفی جریان تکامل می‌گویند.

البته بعضی‌ها می‌گویند اصلاً هیچ نیازی به تبیین نیست. اصلاً نباید تبیین کرد. فقط ما حق داریم ببینیم و مشاهدات خودمان را توصیف کنیم. به این‌گونه افراد «پوزیتیویست» می‌گویند. تحصلی، اثباتی، کسانی که می‌گویند: نشان بده، ثابت کن تا قبول کنم، ثابت کردن تجربی.

یک دانشمند فرانسوی بود که می‌گفت خدا را بیاورید زیر تیغ جراحی تا قبول کنم. یعنی به‌طور تجربی، ولی تجربه کار علم است. پوزیتیویستها می‌گویند تبیین لازم نیست. ولی اگر انسان هرگز حق نداشت که این قبیل پرسش‌ها را درباره مشهودات و محسوساتش مطرح کند، هیچوقت دانش پیشرفتی نمی‌کرد. «ماکس پلانک» این مسائل را خیلی خوب در کتاب «علم به کجا می‌رود» مطرح کرده است. پوزیتیویسم دشمن پیشرفت دانش است. برای روشن شدن تفاوت تشریح و تبیین، مثالی می‌زنم: فرض کنید یک نفر بعد از غروب، بیرون دانشگاه ایستاده باشد. مشاهده می‌کند که عده‌یی مرتب به درون دانشگاه می‌آیند، ماشین‌ها را پارک می‌کنند و به داخل می‌روند. بعد می‌بیند عده‌یی بر می‌گردند به بیرون می‌روند. آخر شب می‌بیند تعداد زیادی از دانشگاه بیرون می‌روند. این‌ها را مشاهده می‌کند و می‌تواند حساب کند که چند نفر آمدند، چند نفر رفتند، چطور آمدند. یکی یکی آمدند، با هم آمدند، پیاده آمدند یا با ماشین، موتور و دوچرخه. ماشین را کجا پارک کردند و... همه این‌ها را می‌تواند حساب کند. حتی می‌تواند برایش فرمول بنویسد.

خوب، این کار تشریح است. شرح داد، توصیف کرد. اما وقتی این پرسش مطرح می‌شود که آیا اینجا خبری هست؟ اینجا چه خبر است؟ فرض کنیم کسی هم نباشد که از داخل به او خبری بدهد. می‌گویند که این جا چه خبر است؟ آیا این رفت و آمد مضمونی دارد، هدفی در کار هست یا نه؟ البته آن فردی که آنجا هست بی‌درنگ می‌گوید که خبری هست. چون این را پیوسته دیده است. مگر این‌که دیوانه باشد.
طرح اینگونه پرسش‌ها و پاسخ دادن به آنها یک کار فلسفی است. به آن «تبیین» می‌گویند. نمونه‌های زیادی هم می‌توان گفت.

حالا آیا این جهان هدف و مضمونی دارد؟ آیا وجود مطلقی هست؟ حقیقت مطلقی، سمت و جهتی در کار است؟ اینجاست که دعوا شروع می‌شود، دعوای تاریخی. تا وقتی که به تشریح می‌پردازیم هیچ دعوایی در کار نیست، چون تجربه می‌کنیم، برایش فرمول می‌نویسیم و در عمل نشان می‌دهیم. بر سر این‌ها دعوایی وجود ندارد، در حیطه علم دعوا وجود ندارد. برای این‌که علم بر اساس تجربه به‌وجود می‌آید. یعنی اگر کسی گفت اینطور نیست، او را می‌برند در آزمایشگاه و می‌گویند بیا نگاه کن. تجربه در کار است، کمیت در کار است، برایش فرمول می‌نویسند.

ولی وقتی به قلمرو فلسفه می‌رویم، اختلاف نظرها شروع می‌شود. از ابتدای تاریخ انسان این اختلاف نظر وجود داشته که آیا خدایی هست یا نه؟ هنوز هم می‌بینیم این دعوا حل نشده و به این زودی هم حل نخواهد شد.
وقتی وارد فلسفه می‌شویم، دعوا شروع می‌شود. آیا در ورای این مشهودات، این مشاهدات، این جریان عظیم و با شکوه که ما دیدیم خبری هست؟

به هر حال وقتی وارد تبیین می‌شویم، تبیینات متنوعی وجود دارد، چون وارد قلمرو فلسفه شدیم، اختلاف نظرها زیاد است. هر فیلسوفی، هر کسی برای خودش استنباطی، استنتاجی می‌کند، نظری می‌دهد.

ادامه دارد...